بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. ژوزف استالین
  6. /
  7. اپیزود ۱۷
  8. /
  9. متن

زندگینامه ژوزف استالین - بخش ۲

  • ۲۳ دی ۱۴۰۲
  • ۱:۱۸:۴۹
  • ۳۴ دقیقه مطالعه

تو ۲۵ اکتبر سال ۱۹۱۷ انقلاب بلشویک‌های کمونیست به رهبری ولادیمیر لنین (Vladimir Lenin) پیروز شد و انقلابیون کاخ زمستونی رو فتح کردن. استالین همون روزهای آخر سریع خودش رو رسوند پتروگراد (Petrograd) یا سن پترزبورگ (Saint Petersburg) امروزی تا بتونه با توجه به کارهایی که تو راه انقلاب کرده و شناختی که لنین ازش داره، یه منصب مهم رو بگیره. اما برخلاف چیزی که انتظار داشت، منصب‌های مهم همه نصیب رقباش شد؛ چون استالین رو بیشتر یه انقلابی می‌دیدن تا یه متفکر که بتونه مملکت رو بچرخونه. یکی از دلیل‌هاش هم این بود که استالین تحصیلات دانشگاهی نداشت. تو اپیزود قبلی گفتیم دیگه، فقط یه نیمچه تحصیلات به قول معروف حوزوی داشت.

رقیب نادیده‌گرفته‌شده

اصلی‌ترین رقیب استالین توی این بحبوحه لئون تروتسکی (Leon Trotsky) بود؛ همونی که تو قسمت قبل گفتم یه جا داشت پشت تریبون صحبت می‌کرد و استالین از بغل‌دستیش پرسید این کیه. تروتسکی «کمیسار خلق برای روابط خارجی» شد و بعدترش هم شد کمیسار جنگ. این در حالی بود که تا الان استالین و تروتسکی هر دوتاشون زیر پرچم لنین برای انقلاب فعالیت کرده بودن، ولی حالا تبدیل شده بودن به رقیب سیاسی هم.

برنده‌ی این جنگ هم فعلاً تروتسکی بود؛ چون دنیای سیاست خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و حالا می‌رسیم به آخر و عاقبت این رقابت. در هر حال، چیزی که دست استالین رو گرفت سمت «کمیساری خلق در امور ملت‌ها» بود که وظیفه‌ش ارتباط با ملت‌های غیرروس کمونیست بود. تروتسکی و رفقا کلاً استالین رو نادیده گرفتن و یه جورایی اونو نخودی می‌دونستن؛ چیزی که بعداً خیلی به ضررشون تموم شد.

استالین به خاطر این سمت پاشد رفت تو کل سرزمین پهناور روسیه و توی ایالت‌های مختلف با مردم و خان‌های اصلی هر منطقه صحبت کرد تا خیالش راحت بشه این‌ها قرار نیست برای سیستم جدید مشکلی ایجاد کنن. در واقع رفت قانعشون کنه که این سیستم به نفعشونه. کلاً این کار رو هم خوب بلد بود و تو این ۱۰–۱۵ سال از این کارها زیاد کرده بود؛ از همون موقعی که تو تفلیس با دوست‌هاش از رو دیوار مدرسه می‌پریدن بالا و می‌رفتن با کارگرها صحبت می‌کردن. اما تمرکز اصلیش روی منطقه‌ی قفقاز بود، یعنی سمت گرجستان که اهل همون‌جا بود.

آتش جنگ داخلی و تولد شوروی

اهمیت این وظیفه‌ی استالین این بود که اون زمان اوضاع داخلی روسیه ریخته بود به هم؛ دقیقاً مثل اوضاع هر کشوری بعد از یه انقلاب، یه جنگ داخلی که روسیه چند سالی درگیرش بود. بلشویک‌ها اومده بودن و شروع کرده بودن به پیاده کردن قوانین خودشون، اما دیکته کردن این قوانین همچین راحت هم نبود و کلی مخالف داشت؛ تا حدی که یه سری از بخش‌های امپراتوری سابق روسیه اعلام استقلال کردن.

مخالف‌ها گروهی تشکیل دادن به اسم «ارتش سفید». ساختار اصلی این ارتش تشکیل شده بود از ارتشی‌هایی که هنوز پایبند به سیستم قبلی بودن، به همراه یه سری از مردم سلطنت‌طلب و کسایی که با کلیت این ایدئولوژی جدید مخالفت داشتن. لنین این‌ها هم یه ارتش جدید درست کرده بودن به اسم «ارتش سرخ». استالین رفته بود تا مانع گسترش ارتش سفید بشه، اما ارتش سفید به جای متحدهای داخلی، کلی متحد خارجی پیدا کرد.

دلیلش این بود که یکی از اولین اقدام‌های دولت جدید روسیه، کناره‌گیری از جنگ جهانی اول بود. دولت‌های بزرگ اون زمان یعنی آمریکا، انگلیس، فرانسه و ژاپن چون خطر گسترش این انقلاب رو حس می‌کردن، حکومت جدید رو به رسمیت نشناختن و نیرو فرستادن تا به ارتش سفید کمک کنن. به خاطر همین هم حکومت جدید مجبور شد پایتخت رو از پتروگراد ببره مسکو (Moscow)؛ چون پتروگراد به اروپا خیلی نزدیک‌تره و از دریای بالتیک هم راه داره، ولی مسکو به سمت شرقه و برای دسترسی بهش باید کلی وارد خاک روسیه بشی.

دو سال که از این جنگ داخلی گذشت، تو سال ۱۹۲۰ کشورهای دیگه دیدن اوضاع داره به نفع ارتش سرخ پیش می‌ره و توی کشورهای خودشون هم اعتراض‌هایی راه افتاده بود، به خاطر همین کم‌کم بیخیال جنگ شدن. منتها درگیری‌ها هنوز تو کل گستره‌ی روسیه برقرار بود؛ از اوکراین تو غرب گرفته تا سیبری تو شمال و از اون طرف تا قفقاز. این جنگ داخلی از سال ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۳ طول کشید تا بالاخره دولت بلشویک تونست جای خودش رو محکم کنه. جنگی که با ۷ تا ۱۲ میلیون کشته تموم شد و بعد از اون بود که کشوری به اسم «اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی» رسماً اعلام موجودیت کرد.

تساریتزین، قطار زره‌پوش و فرمول مرگ

تو دوره‌ی جنگ داخلی، استالین رفته بود با سران ایالت‌های مختلف مذاکره کنه و از اون طرف تروتسکی که کمیسار جنگ شده بود، تو خط مقدم می‌جنگید. استالین بیشتر پشت صحنه بود و تروتسکی تو خط مقدم؛ البته که بخش سیاسی و آماده‌سازی ارتش سرخ هم به عهده‌ی استالین بود. این دو نفر تنها کسایی بودن که هر موقع می‌خواستن خیلی راحت وارد دفتر لنین می‌شدن و رقابت شدیدی بینشون بود سر اینکه کی نقش مهم‌تری داره. استالین روحیه‌ی جنگندگی داشت و حس خوبی نداشت از اینکه خودش پشت گود نشسته و تروتسکی مدام داره جبهه‌ها رو رهبری می‌کنه. هر مشکلی هم که توی پیشرفت جنگ پیش می‌اومد، پامی‌شد می‌رفت پیش لنین و می‌گفت اگه اختیارات نظامی بیشتری داشتم اوضاع فرق می‌کرد. از همین راه هم تونست کم‌کم اختیارات نظامی بیشتری بگیره.

تو این دوره لنین تصمیم گرفت یه گروه ۵ نفره به اسم «دفتر سیاسی» درست کنه که تروتسکی و استالین هم عضوش بودن. بین این ۵ نفر که حلقه‌ی اصلی قدرت بودن، تروتسکی به عنوان تئوریسین انقلاب و نفر دوم بعد از لنین شناخته می‌شد. در مقابل، به استالین صرفاً به چشم یه «شهرستانی خشن» نگاه می‌کردن که جزو افراد نزدیک به لنینه؛ این رو نه اینکه من بگم، خودشون می‌گفتن. از اون طرف هم اصالت و اشرافیت تروتسکی برای امثال استالین که ۲۰ سال کف مبارزات بودن آزاردهنده بود. بلشویک‌ها و مردم عادی بیشتر تحت تاثیر عملگرایی استالین بودن.

به خاطر همین وقتی شهر تساریتزین (Tsaritsyn) — که الان بهش می‌گن ولگوگراد (Volgograd) — نزدیک بود بیوفته دست ارتش سفید، لنین با وجود اینکه تروتسکی کمیسار نظامی بود، استالین رو با اختیارات کامل فرستاد اونجا.

استالین با یه قطار زره‌پوش و دفتر و دستک رسید تساریتزین. اوضاع خیلی خراب بود؛ خیانت‌های نیروهای خودی همه‌چیز رو به هم ریخته بود و مردم هم ناراضی بودن. لنین بهش گفته بود با خیانت‌کارها قاطعانه و بی‌رحمانه برخورد کنه. استالین هم جواب داد:

«مطمئن باشید دستمان نخواهد لرزید.»

اصلاً درنگ نکرد. دستور داد تمام خیانت‌کارها و هر کسی رو که حتی مشکوک به مخالفت با انقلاب بود دستگیر کنن و در عرض چند روز همه‌شون رو اعدام کرد. بعد از این اعدام‌ها کلاً فضای شهر عوض شد و دیگه خیانتی در کار نبود. همین‌جا بود که استالین به این نتیجه رسید که مرگ می‌تونه ساده‌ترین و کارآمدترین ابزار سیاسی برای حل تمام مشکلات باشه. می‌گن در تمام عمرش شعارش این بود: «مرگ حلال مشکلاته. هر کس بمیره مشکلاتش رو هم با خودش خاک می‌کنه.» واقعاً تکان‌دهنده‌س این حرف.

ماجرای قطار و نادژدا

خود این سفر به تساریتزین هم داستان داره. سرگئی آلیلیف (Sergei Alliluyev) که توی اپیزود قبل باهاش آشنا شدیم و مدیر نیروگاه برق باکو بود، منشی استالین شده بود و با خانواده‌ش توی همین قطار همراهش بودن. استالین قبلاً با همسر اولش کاتو مدتی توی ویلای اون‌ها زندگی کرده بود و رابطه‌ی خیلی نزدیکی باهاشون داشت؛ حتی یه بار دختر کوچیک سرگئی یعنی نادژدا (Nadezhda Alliluyeva) افتاده بود توی دریا و داشت غرق می‌شد که استالین نجاتش داده بود.

وسط همین سفر، استالین عاشق نادژدا شد؛ نادژدا ۱۷ سالش بود و استالین ۳۹ سالش. سال ۱۹۱۹ وقتی داستان تساریتزین تموم شد و برگشتن مسکو، با هم ازدواج کردن. اول توی یه آپارتمان توی کرملین زندگی می‌کردن و بعدش یه ویلای اختصاصی بهشون دادن. حاصل این ازدواج دو تا بچه بود: سال ۱۹۲۱ پسرشون واسیلی (Vasily) به دنیا اومد و ۵ سال بعد دخترشون سوتلانا (Svetlana). یه پسر هم به اسم آرتیوم (Artyom Sergeyev) به سرپرستی گرفته بودن.

قایقی در رود ولگا

با افزایش اختیارات نظامی استالین، تروتسکی احساس خطر کرد و تلاش کرد با افسرهای نزدیک به خودش گروهی توی ارتش تشکیل بده. استالین هم هر چند وقت یک‌بار به یکی از این افسرها اتهامی می‌زد و محاکمه و اعدامشون می‌کرد. یه بار وسط همین پاپوش درست کردن‌ها، استالین چندتا از این افسرها رو برد وسط رود ولگا و توی یه قایق زندانی کرد. تروتسکی عصبانی شد و رفت پیش لنین تا اعتراض کنه، اما هنوز نرسیده بود که استالین دستور داد قایق رو با تمام سرنشین‌هاش غرق کنن! البته واقعیتش این داستان رو توی مستند «How to Become a Tyrant» نتفلیکس می‌گفت و من توی منبع دیگه‌ای پیداش نکردم.

به هر حال استالین واقعاً اعتقاد داشت «مرگ بهترین راه‌حله؛ نبود انسان یعنی نبود مسئله». می‌گن این یه راه‌حل بلشویکی بود. لنین هم از این قاطعیت خوشش اومده بود و کاری نداشت که چطور اجرا می‌شه. استالین هم مزه‌ی ژنرال بودن و سپهسالاری رو چشیده بود و حال می‌کرد.

سکته‌ی لنین و منصبی که «نخودی» بود

۲۶ می ۱۹۲۲ اتفاقی افتاد که فضای سیاسی شوروی رو برای همیشه تغییر داد: لنین سکته کرد. شرایط جسمیش خیلی بد شد و نقشش در اداره‌ی کشور کاهش پیدا کرد، طوری که بهش گفتن بیشتر از ۱۰ دقیقه در روز اجازه نداره فعالیت سیاسی بکنه. این بهترین فرصت برای استالین بود تا جاپای خودش رو محکم کنه. به شدت خودش رو مسئول حفظ سلامت لنین نشون می‌داد و مدام پیگیرش بود؛ هر وقت هم لنین می‌خواست یکم فعالیت کنه، می‌رفت به همسر لنین غر می‌زد که نباید بذاری کار کنه چون براش بده.

لنین متوجه قصد استالین برای جانشینی شده بود. برای همین نشست یه وصیت‌نامه‌طور نوشت تا توی کنگره‌ی حزب خونده بشه. توی این وصیت‌نامه از اختلافات استالین و تروتسکی گفته بود و درباره‌ی اختیارات استالین ابراز نگرانی کرده بود؛ نوشته بود باید مراقب استالین باشن چون آدم خطرناک و بی‌رحمیه. اما قبل از اینکه بتونه این وصیت‌نامه رو بخونه، ۲۱ ژانویه ۱۹۲۴ برای بار سوم سکته کرد و از دنیا رفت. بعد از مرگ لنین هم استالین هر طور شده نذاشت صحبتی از این وصیت‌نامه بشه و اصل متن، ۳ سال بعد از مرگ خود استالین منتشر شد.

لنین که مرد، استالین سریع دست به کار شد. دستور داد جنازه رو مومیایی کنن و بذارن توی میدون سرخ مسکو، محوطه‌ی جلوی کرملین رو هم برای ساخت مقبره آماده کردن و اسم پتروگراد رو گذاشتن لنینگراد. با مرگ لنین، جنگ قدرت بین افراد حلقه‌ی اصلی شروع شد. همه می‌خواستن استالین رو کنار بزنن، اما اوضاع طوری پیش رفت که چند وقت بعد همه‌شون سر به نیست شدن! چطوری؟ با هوشمندی استالین و عطشش برای قدرت.

سال ۱۹۲۲ یعنی دو سال قبل از مرگ لنین، جنگ داخلی تموم شده بود و سمتی که استالین داشت دیگه فایده‌ی چندانی نداشت. برای همین توی حزب یه منصب جدید براش ابداع کردن: «دبیرکلی حزب کمونیست». دقت کنید، یه منصب کاملاً جدید، یه کار اداری بی‌اهمیت مثل منشی‌گری؛ اینکه کی وارد حزب شده، کی رفته، تو جلسات چی گفتن و از این دست کارها. این رو دادن به استالین که بدون پست نمونه؛ یه جورایی نقش نخودی بهش دادن! اما استالین همین سمت به‌ظاهر بی‌اهمیت رو تبدیل کرد به اصلی‌ترین مقام سیاسی کل کشور.

حذف تروتسکی: از جدال ایده‌ها تا تیشه‌ی کوهنوردی

استالین می‌دونست تروتسکی گزینه‌ی اصلی جانشینی لنینه و اگه حذفش کنه، مانع بزرگی سر راهش نمی‌مونه. برای همین تلاش کرد آدم‌های نزدیک به لنین رو دور خودش جمع کنه، در حالی که تروتسکی بیشتر سرگرم ارتش و مسائل نظامی بود.

این دو نفر از همون اول سر نحوه‌ی اجرای سوسیالیسم اختلاف‌نظر شدیدی داشتن. خیلی ساده بخوام بگم، سوسیالیسم یعنی برابری همه‌ی طبقات جامعه. تروتسکی می‌گفت باید همیشه انقلابی موند و انقلاب سوسیالیستی رو به کشورهای دیگه صادر کرد تا یه انقلاب جهانی شکل بگیره؛ و خب «صادر کردن انقلاب» یعنی رویارویی مستقیم با غرب. ولی استالین معتقد بود فعلاً باید با غربی‌ها مدارا کرد، اول پایه‌های سوسیالیسم رو داخل کشور محکم کرد و بعد به فکر صدورش بود.

ظاهراً ایده‌های استالین طرفدارهای بیشتری داشت و اون هم از این فرصت برای تبلیغات منفی علیه تروتسکی استفاده کرد. استالین تمرکزش رو گذاشت روی ورودی و خروجی‌های حزب و آدم‌های معتمد خودش رو آورد سر کار. کم‌کم مصوبات حزب رو به سمتی برد که می‌خواست و نفوذ تروتسکی رو به حداقل رسوند؛ دقیقاً همون چیزی که لنین توی وصیت‌نامه‌ش ازش می‌ترسید.

تروتسکی که نفوذش رو از دست رفته می‌دید، با چند نفر یه گروه اپوزیسیون مخفی تشکیل داد. اما مامورهای امنیتی خیلی زود فهمیدن، اعضای گروه رو اخراج، زندانی و تبعید کردن. سال ۱۹۲۵ منصب‌های کلیدی تروتسکی، مخصوصاً کمیساری جنگ رو ازش گرفتن. نوامبر ۱۹۲۷ تروتسکی توی یه سخنرانی علیه استالین، بهش لقب «گورکن انقلاب» داد. بلافاصله از حزب اخراج و به آلماتی تبعید شد. اونجا هم ساکت ننشست؛ پس فوریه ۱۹۲۹ خودش و همسرش رو فرستادن ترکیه، بعد فرانسه و در نهایت مکزیک تا حسابی دور باشن.

تروتسکی توی تبعید یه اپوزیسیون راه انداخت و تلاش می‌کرد علیه استالین انقلاب جدیدی راه بندازه. اما ۲۰ اوت ۱۹۴۰، فردی با نام مستعار جکسون که ادعا می‌کرد طرفدار تروتسکیه، وارد دفتر کارش شد و با تیشه‌ی کوهنوردی کشتش. درباره‌ی این ماجرا مفصل می‌شه حرف زد که بمونه برای فرصتی دیگه، ولی فقط بدونید استالین سال‌ها هرگونه دخالت در این قتل رو انکار می‌کرد؛ با این حال وقتی قاتل بعد از ۲۰ سال حبس برگشت به شوروی، مثل یه قهرمان ملی ازش استقبال شد و حتی نشان لنین — بالاترین نشان شوروی — رو بهش دادن؛ هرچند اون موقع چند سالی از مرگ خود استالین گذشته بود.

۵۰ سالگی در مسند قدرت مطلق

استالین با بی‌اعتبار کردن و تبعید تروتسکی، عملاً شد نفر اول کشور و جانشین لنین. این‌طور نبود که عنوان رسمی خاصی مثل «رهبر شوروی» بهش بدن؛ همون پست دبیرکلی حزب رو به رأس هرم قدرت تبدیل کرده بود. کشور رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر و مجلس داشت، ولی همه‌کاره دبیرکل حزب بود.

بعد از سال‌ها فقر، زندان، تبعید به دورافتاده‌ترین مناطق و سال‌ها نادیده گرفته شدن از طرف هم‌رزم‌ها، حالا استالین ۵۰ ساله حاکم بلامنازع کشور بود. تصمیمی که می‌گرفت قانون بود، حتی اگه خلاف دستور لنین باشه؛ اگر هم سند یا عکسی خلاف این نشون می‌داد، خب تغییرش می‌دادن!

۲۱ دسامبر ۱۹۲۹، حدود ۶ سال بعد از مرگ لنین، استالین خبرنگارها رو به کرملین دعوت کرد تا کنار مجسمه‌ی بزرگ لنین بایسته و ازش عکس و فیلم بگیرن. همه باید می‌فهمیدن نفر اول کیه. فردای اون روز، روزنامه‌ی رسمی پراودا با عکسی تمام‌صفحه از استالین چاپ شد و بالای اون نوشت:

«یک دور تشویق بزرگ بلشویکی برای بزرگترین رهبر کمونیست جهان».

کشاورزی اشتراکی و علم مارکسیستی

بیشتر از ۱۲ سال از انقلاب گذشته بود و ۷ سال از نام‌گذاری شوروی، اما اقتصاد جامعه هنوز شبیه دوران تزارها بود و روی کشاورزی سنتی می‌چرخید. هر کسی زمینی داشت و محصولش رو می‌فروخت؛ یه عده هم زمین‌های بزرگ‌تری داشتن و دهقان‌ها براشون کار می‌کردن. از نظر استالین حالا وقت اجرای مارکسیسم بود: برنامه‌ای پنج‌ساله با هدف صنعتی کردن کشور از مسیر «کشاورزی اشتراکی».

فقط قبلش یه توضیح کوتاه بدم که هدف ما اینجا زندگی و اقدامات استالینه و توضیحی که دادم خیلی ساده‌شده‌س. چندتا لینک توی توضیحات می‌ذاریم تا اگه خواستید مفاهیم رو دقیق‌تر دنبال کنید. البته شاید توی کانال یوتوبمون هم مفصل بهش بپردازیم؛ کانالمون تا قبل از نوروز ۱۴۰۳ راه می‌افته و فعلاً در مرحله‌ی پیش‌تولیده. اطلاعات بیشتر رو تو اپیزودهای بعد می‌گم، ولی لینکش توی توضیحات هست.

به ملاک‌های بزرگ که زمین‌های بالای ۳ هزار هکتار داشتن، اصطلاحاً می‌گفتن «گولاگ (Gulag)»؛ به معنی لغوی «مشت»، کنایه از مشت بسته‌ی آدم‌های خسیس. ایده‌ی استالین این بود که همه‌ی زمین‌ها دولتی بشن، دهقان‌ها مساوی کار کنن و دولت کل محصول رو بگیره و برابر تقسیم کنه؛ جامعه‌ای آرمانی که حدس زدن غیرممکن بودنش کار سختی نیست.

چطور می‌خواستن این رو پیاده کنن؟ به سبک استالین: با زور! سال‌های ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ زمین‌های این مالکان رو مصادره کردن و خودشون رو سه دسته کردن: یه عده تبعید به سیبری، یه عده اردوگاه کار اجباری و بقیه هم اعدام. با همین تصمیم حدود ۱۰ میلیون نفر از خونه و زندگی آواره شدن.

لیسنکوئیسم

هم‌زمان پدیده‌ای شکل گرفت به اسم «لیسنکوئیسم (Lysenkoism)». تروفیم لیسنکو (Trofim Lysenko) مدعی بود باید اصول مارکسیسم رو به کشاورزی وارد کرد. اصول اولیه‌ی ژنتیک رو رد می‌کرد و کارهای عجیبی می‌کرد؛ مثلاً غلات رو سرد می‌کرد و می‌گفت حالا نسبت به سرما مقاوم شدن! استالین خوشش اومد و اون رو رئیس «آکادمی علوم کشاورزی لنین» کرد.

دانشمندهایی که با نظریات غیرعلمی لیسنکو مخالفت می‌کردن سرشون می‌رفت زیر آب، اعدام می‌شدن، یا از دانشگاه اخراج و آزمایشگاه‌هاشون تعطیل می‌شد. نتایج آزمایش‌ها رو هم دستکاری می‌کردن تا با حرف‌های لیسنکو جور دربیاد.

نتیجه‌ی بی‌کار کردن دهقان‌های کاربلد، نابودی سیستم سنتی و تقابل با علم، قحطی سراسری بود. وقتی دام‌ها رو خوردن و چیزی نموند، فاجعه شروع شد. البته مردم داخل و خارج اون موقع چیزی نمی‌دونستن؛ اخبار این‌ها ۶۰ سال بعد، پس از فروپاشی شوروی فاش شد. اون زمان رسانه‌ها فقط از پیشرفت می‌گفتن و اینکه «فقط کمی تا قله راه داریم».

هولودومور: قحطی بزرگ در اوکراین

داستان اوکراین از همه جا عجیب‌تر بود. کشاورزهای اوکراینی خیلی با دولت همکاری نمی‌کردن و حکومت نگران تحرکات سیاسی بود. برای همین استالین تصمیم گرفت یه قحطی مصنوعی ایجاد کنه. عباس سیدین توی پادکست پرسه مفصل در موردش صحبت کرده و یه کتاب معروف هم به اسم «قحطی بزرگ» هست که لینکش رو می‌ذاریم تو شونوت؛ اگه دوست داشتید بخرید تا از بایوکست هم حمایت بشه.

بین سال‌های ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۳، مأمورها با زور و سرکوب تمام غلات کشاورزان اوکراینی رو مصادره کردن و تقریباً هیچ سهمیه‌ای به خودشون ندادن. این فاجعه که به «هولودومور (Holodomor)» معروفه، باعث شد حداقل ۲ میلیون — و به روایتی تا ۵ میلیون — انسان از گرسنگی تلف بشن.

اما چطور این اخبار درز نمی‌کرد؟ حکومت استالین استاد کنترل «حقیقت» بود؛ با پروپاگاندا، اطلاعات غلط و اخبار جعلی. حقیقت اون چیزی بود که در راستای اهداف انقلاب باشه، بقیه‌ش دروغ بود. تاریخ رو همون‌طور که می‌خواستن بازنویسی کردن، تمام رسانه‌ها بسته شد و تنها منبع رسمی شد روزنامه‌ی پراودا.

شلیک در نیمه‌شب کرملین

وسط همین اوضاع، صبح ۹ نوامبر ۱۹۳۲ همسر استالین، نادژدا آلیلیوا، خودش رو به ضرب گلوله کشت. این دو نفر مدتی بود به مشکل خورده بودن. نادژدا بیمار بود و استالین مثل رفتاری که با زن اولش کاتو (Kato Svanidze) داشت، بهش توجه نمی‌کرد. فشارهای کشور و قحطی باعث شده بود استالین عصبی بشه و این روی رفتار جفتشون اثر گذاشته بود. به هم شک داشتن و مدام سر اینکه کی با کی رفت‌وآمد می‌کنه دعوا می‌کردن.

نادژدا کم‌کم دچار بحران روحی شدیدی شده بود. به استالین می‌گفت تو شکنجه‌گری، حتی همسر و پسرت و کل مردم روسیه رو شکنجه می‌کنی. استالین بعدها تعریف می‌کرد که گاهی از دست داد و بیداد نادژدا به دستشویی پناه می‌برده و در رو قفل می‌کرده، ولی نادژدا پشت در می‌کوبیده و داد می‌زده که نمی‌تونه باهاش زندگی کنه. نادژدا کاملاً افسرده شده بود و پزشکان براش کافئین تجویز کرده بودن که حالش رو بدتر می‌کرد؛ موضوعی که استالین بعدها همیشه بابتش از دست دکترها شاکی بود.

۷ نوامبر، در سالگرد انقلاب اکتبر، نادژدا توی رژه شرکت کرد و سردرد داشت. بچه‌ها رو فرستاد ویلای بیرون شهر. شب بعد در مهمانی کرملین، استالین که مست بود جلوی همه با نادژدا دعوا کرد، پرخاش کرد و چیزهایی به سمتش پرت کرد. نادژدا از مهمانی بیرون زد، کمی با همسر مولوتوف (Vyacheslav Molotov) دردودل کرد و برگشت. نزدیک صبح، اسلحه‌ای رو که برادرش از برلین براش آورده بود از زیر بالش برداشت و به قلب خودش شلیک کرد.

به خاطر دیوارهای ضخیم کرملین هیچ‌کس صدایی نشنید. استالین با دیدن جنازه شوکه شد، به دیگران می‌گفت می‌خواد خودش رو بکشه و چند روز توی اتاق موند و سوگواری کرد. شایعاتی هم بود که خود استالین کشته باشدش، ولی چیزی ثابت نشد.

به مردم گفتن نادژدا بر اثر آپاندیس مرده؛ چون خودکشی خیانت به آرمان‌ها تلقی می‌شد. خبر واقعی تا سال ۱۹۸۸ مخفی موند. دخترشون سوتلانا ۱۰ سال بعد توی ۱۶–۱۷ سالگی از یه مقاله‌ی انگلیسی ماجرا رو فهمید و رابطه‌ش با پدرش شکرآب شد؛ بعدها نام خانوادگی مادرش (آلیلیوا) رو برگزید و در نهایت به آمریکا رفت.

استالین از دست نادژدا عصبانی بود که چرا تو اون شرایط ترکش کرده و توی مراسم‌های سالگردش شرکت نمی‌کرد (البته برخلاف شایعات، در تشییع جنازه حاضر بود). با این حال همیشه خونه‌ش پر از عکس‌های نادژدا بود و بعد از اون مرگ، دیگه کمتر توی جشن‌ها دیده می‌شد.

مهندسی حقیقت: از سانسور تا کیش شخصیت

رسانه‌ها کاملاً کنترل می‌شدن؛ قیمت‌ها بالا می‌رفت ولی آمارها دستکاری می‌شد، افت فروش نفت پنهان می‌موند و همه جا دم از پیشرفت و ریشه‌کنی بیکاری می‌زدن. نه هواپیمایی سقوط می‌کرد و نه کسی درگیر فساد بود! همه‌چیز عالی به تصویر کشیده می‌شد.

نویسندگان چپ‌گرا رو دعوت می‌کردن تا از پیشرفت‌ها بنویسن. والتر دورانتی (Walter Duranty)، رئیس دفتر نیویورک تایمز در مسکو رو به کرملین بردن، استالین باهاش مصاحبه کرد و جاهای سرسبز اوکراین رو نشونش دادن. اون هم مقاله‌ای پر از تمجید نوشت و سال ۱۹۳۲ جایزه‌ی پولیتزر گرفت؛ اتفاقی که از سیاه‌ترین لکه‌های تاریخ پولیتزره.

دین هم طبق مارکسیسم-لنینیسم باید حذف می‌شد. کلیساها و مساجد ویران و مبلغان مذهبی بازداشت شدن. اما برای پر کردن جای خالی ایمان، استالین رو تبدیل کردن به نماد پرستش. لقب «پدر ملت‌ها (Father of Nations)» بهش دادن و به بچه‌ها یاد می‌دادن هرچی دارن از صدقه‌سری اونه.

قهرمان‌های ساختگی هم درست کردن؛ مثل «پاولیک موروزوف (Pavlik Morozov)»، نوجوون ۱۳ ساله‌ای که ادعا شد پدرش رو به خاطر مخفی کردن غلات به پلیس لو داده و بعد توسط بستگانش کشته شده. این داستان وارد کتاب‌های درسی و تئاترها شد، در حالی که بعد از فروپاشی معلوم شد پروپاگاندای خالص بوده.

قتل کیروف و آغاز دادگاه‌های نمایشی

اول دسامبر ۱۹۳۴، سرگئی کیروف (Sergei Kirov)، از نزدیک‌ترین افراد به استالین در لنینگراد ترور شد. استالین بلافاصله این رو توطئه‌ای علیه دولت خوند و دستور بازداشت گسترده صادر کرد. ظرف ۵ روز، فقط ۶۶ نفر از گارد ویژه بازداشت شدن. نه فقط مظنونین، که تمام اعضای خانواده‌شون هم بازداشت می‌شدن چون معتقد بودن ریشه‌ی هر خیانت در خانواده‌ست.

دادگاه‌های نمایشی مسکو راه افتاد. رهبران قدیمی حزب و یاران نزدیک لنین مثل کامنف (Lev Kamenev)، زینوویف (Grigory Zinoviev)، بوخارین (Nikolai Bukharin) و ریکوف (Alexei Rykov) محاکمه و به اعدام محکوم شدن. همگی در دادگاه زیر شکنجه‌های شدید اعتراف کرده بودن. استالین به این‌ها می‌گفت «ستون پنجم» و «دشمنان خلق» و حدود یک‌سوم حزب رو تصفیه کرد.

نیکولای یژوف (Nikolai Yezhov)، کمیسار امور داخلی و مجری اصلی اعدام‌ها بود. اما وقتی ارتش سال ۱۹۳۸ در شرق از ژاپن شکست خورد، یژوف به تدریج خلع قدرت شد و کمتر از یک سال بعد اعدامش کردن. یژوف که دست راست استالین بود، بعد از اعدام از تمام عکس‌ها با تکنیک‌های ابتدایی حذف شد؛ از جمله یه عکس معروف کنار کانال ولگا-دن (Volga-Don Canal).

سهمیه‌بندی مرگ: دوران پاکسازی بزرگ

دامنه‌ی پاکسازی‌ها به ارتش کشید و بیش از ۳۰ هزار نظامی از جمله ژنرال‌ها و مارشال‌ها اعدام شدن. سپس نوبت دهقان‌ها، نویسندگان و اقلیت‌ها رسید. فرهنگ جاسوسی و لو دادن حتی به درون خانواده‌ها کشیده شد؛ بچه‌ها تشویق می‌شدن والدینشون رو لو بدن و مردم از ترس پرونده‌سازی، همکارها و بستگانشون رو معرفی می‌کردن.

دوران «پاکسازی بزرگ» یا «وحشت بزرگ» بین ۱۹۳۶ تا ۱۹۳۸ اتفاق افتاد. بر اساس آمار رسمی شوروی حدود ۷۰۰ هزار نفر اعدام شدن، هرچند برخی منابع آمار رو تا دو برابر می‌دونن. صدها هزار نفر هم به اردوگاه‌های کار اجباری فرستاده شدن؛ جایی که شرایطش طوری بود که آدم آرزوی اعدام می‌کرد.

روش کار ساده بود: تعیین سهمیه برای هر استان! می‌گفتن فلان منطقه باید ۵۰ هزار نفر رو پاکسازی کنه. لیست‌ها می‌اومد روی میز استالین؛ علامت تیک یعنی زندان یا کار اجباری، تیک کنار حرف A یعنی اعدام. گاهی مدت حبس رو می‌نوشت: ۱۰ سال، ۲۵ سال؛ و گاهی فحش‌هایی کنار اسامی یادداشت می‌کرد: «تفاله»، «حقشه».

در طول ۱۸ ماه، استالین هر روز کارش امضای این لیست‌ها بود؛ مثل کسی که عشقی نشسته پای بازی GTA و تو خیابون از روی هر کسی رد می‌شه! طبق قانون جدید حتی بچه‌های بالای ۱۲ سال هم اعدام می‌شدن. مسئولان امنیتی برای خودشیرینی درخواست سهمیه‌ی اعدام بیشتر می‌کردن؛ مثلاً می‌گفتن ۵۰ هزار کمه، ۶۰ هزارش کنید. همکارها همدیگه رو لو می‌دادن، در حالی که می‌دونستن نوبت خودشون هم می‌رسه.

تلفات بی‌گناهان اهمیتی نداشت؛ استالین می‌گفت اگر ۱۰۰ نفر کشته بشن و فقط ۵ نفرشون دشمن واقعی باشن، ارزشش رو داره. اگر هم کسی می‌گفت اتهامات دروغه، جواب روشن بود: «حقیقت» رو حزب تعیین می‌کنه.

درباره‌ی دلایل این جنون تحلیل‌های مختلفی هست؛ از نمایش قدرت و یک‌دست کردن حزب بعد از لنین گرفته تا نگرانی از قدرت‌گیری آلمان نازی و ژاپن برای تضمین وفاداری کامل ارتش. نگرانی چندان بیراهی هم نبود؛ طوفان عظیمی در راه بود که جهان رو برای همیشه تغییر داد: جنگ جهانی دوم. دورانی سرنوشت‌ساز در زندگی استالین که در اپیزود بعدی بهش می‌پردازیم.

بخش قبلیزندگینامه - بخش ۱بخش بعدیزندگینامه - بخش ۳
ادامه‌ی داستانژوزف استالین◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

تماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر