بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. ژوزف استالین
  6. /
  7. اپیزود ۱۶
  8. /
  9. متن

زندگینامه ژوزف استالین - بخش ۱

  • ۹ دی ۱۴۰۲
  • ۱:۳۳:۲۹
  • ۷۱ دقیقه مطالعه

مقدمه

داستان جدیدمون با همه‌ی داستان‌های قبلی‌مون فرق می‌کنه. این بار خواستم یه تنوعی بدم و برای اولین بار برم سراغ یه شخصیت سیاسی.

می‌خوایم بریم به بیشتر از 150 سال پیش، یعنی ماه می سال 1872. توی کلیسای «اوسپنسکی (Uspenski)» شهر «گوری (Gori)» تو 86 کیلومتری تفلیس پایتخت گرجستان، یه پسر 22 ساله به اسم «بسو جوگاشویلی (Beso Jughashvili)» که اصلیت گرجی داشت با یه دختر 17 ساله با صورت پر از کک و مک و موهای خرمایی به اسم «ککه گلادزه (Keke Geladze)» ازدواج کرد.

مراسم ازدواج به شدت با رسم و رسوم خاص گرجی‌ها برگزار شد. می‌گن گرجی‌های اون زمان کم از انگلیسی‌های دوره‌ی ملکه ویکتوریا نداشتن. با اینکه گرجستان چند دهه بود که تحت تسلط روسیه‌ی تزاری بود و حکومت هم خیلی تلاش می‌کرد زبان روسی رو به زور توشون جا بندازه، ولی کل مراسم و آوازها به زبان گرجی اجرا شد.

بسو، یعنی مرد خانواده، جدی، استخونی با ابرو و سیبیل مشکی بود؛ همیشه کت چریکی می‌پوشید، با شلوار گشاد و کلاه لبه‌دار. کتش رو می‌کرد توی شلوارش و محکم با کمربند می‌بستش. پاچه‌های شلوارش رو هم می‌کرد توی پوتینش. چهار تا زبان هم بلد بود: گرجی، روسی، ترکی و ارمنی. خداباور بود و مرتب هم می‌رفت کلیسا. ویژگی دیگه‌ای که داشت این بود که معمولا به جای اینکه مزدش رو پول بگیره، مشروب می‌گرفت. تقریبا همیشه مست بود و تقریبا هر شب با دوستاش می‌رفتن مست می‌کردن و می‌رقصیدن.


تولد در گوری؛ معجزه‌ای که زنده ماند

بسو و ککه خیلی زود دو بار بچه‌دار شدن که هر دو تا پسرشون رو توی نوزادی از دست دادن. برای بچه‌ی سوم، ککه افتاد به راز و نیاز و نذر که اگه بچه‌م زنده بمونه می‌رم زیارتگاهِ نمی‌دونم چی توی همون اطراف گوری.

پسر سوم به دنیا اومد و اسمش رو گذاشتن ژوزف. این یکی دیگه واقعا زنده موند. ژوزف تو 18 دسامبر 1878 به دنیا اومد؛ شمسیش می‌شه 27 آذر 1257. اون روزا تو ایران 30 سال از سلطنت ناصرالدین شاه گذشته بود و مردم تازه چند سالی بود که دوره‌ی قحطی بزرگ رو پشت سر گذاشته بودن.

زنده موندن ژوزف در واقع یه جور معجزه بود، چون اینقدر این بچه لاغر و کوچیک بود که اصلا یه سری از انگشت‌های پاهاش چسبیده بودن به هم. هرکی اینو می‌دید می‌گفت اینم می‌میره، ولی تقدیر جهان این بود که این بچه زنده بمونه و تبدیل بشه به یکی از مشهورترین شخصیت‌های سیاسی معاصر.

البته یه سری شایعه بود که پدر این بچه بسو نیست. به چند نفر مشکوک بودن. یکیش پسر رئیس پلیس شهر گوری بود. یکی دیگه هم «نیکولا پژواسکی (Nikolay Przhevalsky)» بود که بهش می‌گن کاشف آسیای مرکزی، و قیافه‌ش همچین بی‌شباهت به ژوزف هم نبود. یکی دیگه هم الکساندر سوم امپراطور آینده‌ی روسیه بود که می‌گفتن چون یه مدت ککه خونه‌شون خدمتکار بوده، این پسر اونه. یا می‌گفتن ککه با دوست شهردار گوری خیلی می‌پریده، پس این بچه‌ی اون بوده. ولی با وجودی که ما هم صد در صد نمی‌تونیم تایید کنیم، به نظر می‌رسه پدر ژوزف واقعا همین بسوئه؛ چون بزرگ هم که شد، خیلی بیشتر شبیه بسو شد.


کودکی در سایه‌ی پدری خشن و شهری پرآشوب

ژوزف رو تا سال‌ها صداش می‌کردن سوسو (Soso). می‌دونم که به شخصیت و قیافه‌ی پرابهت و سیبیل‌های کلفتی که ازش سراغ دارید خیلی نمی‌خوره اسمش باشه «سوسو»، ولی ما به سیاق همیشگی بایوکست فعلا صداش می‌زنیم همین سوسو.

سوسو خیلی از بابای مستش می‌ترسید. کلا بابائه با اون هیبتی که توصیف کردم، آدم ترسناکی بوده. وقتی مست می‌کرده دیگه واقعا چیزی براش قابل کنترل نبوده و همین باعث شده بود این بچه ازش ترس داشته باشه. اصلا وقتی می‌دید باباش اومده خونه و مسته، می‌رفت بیرون خونه‌ی همسایه؛ چون بابائه وقتی می‌اومد خونه، دیگه هر کاری از دستش برمی‌اومد. شروع می‌کرد اذیت کردن زن و بچه‌ش، می‌گرفت می‌زدشون و داد و بی‌داد می‌کرد. کلا هم خیلی پول به مشروب داده بود، حتی شده بود کمربندش رو بفروشه بره دنبال مشروب.

ولی این وسط ککه، یعنی مادر سوسو، چون این اولین بچه‌ش بود که بعد از اون دو تا با نذر و نیاز زنده مونده بود، خیلی هوای بچه‌ش رو داشت و خیلی لوسش کرده بود. یه ترکیب عالی اتفاق افتاده بود: خشونت و خشم عریان جلوی چشم‌های این بچه، و از اون طرف مادری که حسابی لوس بارش آورده بود. رفتار باباش باعث شده بود سوسو گوشه‌گیر بشه و بیشتر وقت‌ها رو توی تنهایی خودش بگذرونه، ولی از اون طرف هم این کتک خوردن‌ها باعث شده بود از هیچ چیز دیگه‌ای نترسه و کلا شخصیتش خیلی خشن بشه.

یه مساله‌ی دیگه که خیلی رو رفتار و منش این بچه تاثیر گذاشت، فضای شهری بود که توش بزرگ شد، یعنی گوری. گرجستان و به خصوص گوری فضای پرتنش و پردعوا داشت. عرق‌خوری و مست‌بازی خیلی تو شهر زیاد بود. می‌خونه‌های شهر خوراک اون‌هایی بود که دنبال شر بودن. پلیس خیلی تلاش کرده بود این جور رفتارها رو محدود کنه ولی چون تو فرهنگ شهر ریشه‌ی عمیقی داشت، کنترل این اوضاع تقریبا غیرممکن بود. دلیل این ریشه‌ی تاریخی هم این بود که تو زمان قرون وسطی، گرجستان درگیر جنگ بود، مردم هم عادت کرده بودن همیشه خودشون رو برای جنگیدن آماده کنن؛ چطوری؟ با ورزش‌های رزمی، به خصوص با کشتی. کلا همین الان هم گرجستان کشتی‌گیر خوب زیاد داره.


ورود به مدرسه‌ی کلیسا و روحیه‌ی سرکش

یکم که سوسو بزرگ شد، مادرش اصرار داشت بفرستتش مدرسه، ولی باباش مخالف بود و خیلی جدی جلوی مدرسه رفتن بچه رو می‌گرفت. می‌گفت باید بیاد کارگاه پیش من کار کنه؛ کفاش بود و می‌گفت بیاد کفاشی یاد بگیره برای آینده‌ش خوبه. یکم هم دست بچه رو گرفت برد کارگاه، ولی چند روز که گذشت سوسو مریض شد. آبله گرفته بود و همین هم باعث شد بسو بیخیال قضیه بشه.

اوضاع مالی به شدت خراب بود و بسو دنبال یه راهی بود درآمدش بیشتر بشه. به هر حال همون طور که گفتم اول باید خرج عیش و نوش و عرق خوردنش می‌کرد، بعد اگه چیزی موند میاورد واسه زن و بچه‌ش، که معمولا پول زیادی هم نمی‌موند. اومد به ککه گیر داد پاشو برو سر کار؛ یه کاری مثلا مثل شستن لباس مردم.

10 سال اول زندگی سوسو تو همچین فضای پرتنشی گذشت. وقتی 10 سالش بود، بابائه دید نمی‌تونه خرج اینا رو بده، گذاشت رفت! رفتن بسو باعث شد ککه مجبور بشه خودش خرج زندگیش رو دربیاره؛ رفت خدمتکار یه خانواده‌ی پولدار شد. اما این اتفاق یه نکته‌ی مثبت هم داشت: حالا سوسو می‌تونست بره مدرسه.

ککه رفت با یه کشیشی صحبت کرد که کمک کنه سوسو رو بتونه بفرسته مدرسه‌ی کلیسا. مساله این بود که مدرسه‌ی کلیسا فقط برای بچه‌های روحانی‌ها بود و سوسو رو قبول نمی‌کردن. ولی این کشیشه رفت سفارش کرد و یه دروغی گفت؛ مثلا اینکه این پسر خادم کلیساس یا بچه‌ی خودمه و یه همچین چیزی، تا بالاخره قبولش کردن. این طوری بود که سوسو تو 10 سالگی و چند سال دیرتر از بچه‌های هم‌سنش تونست بره مدرسه.

البته بسو بیخیال پسرش نشده بود و خونه‌ی اینا رو می‌پایید که یه وقت ککه سوسو رو نفرسته مدرسه. بعضی روزها سوسو رو تو راه گیر می‌آورد، اذیتش می‌کرد و مجبورش می‌کرد بره کارگاه کمکش. اما سوسو هر طور شده می‌رفت مدرسه، تا حدی که بعضی موقع‌ها داییش دست به کار می‌شد: یه پالتوی بزرگ و بلند می‌پوشید، می‌رفت دم خونه‌ی اینا، بچه رو زیر پالتو قایم می‌کرد و می‌برد مدرسه تحویلش می‌داد.


جنگجوی درون، قریحه‌ی هنر و اولین شورش

سوسو رفت مدرسه و خیلی زود تونست خودش رو تو جمع‌ها بکشه بالا، چون خیلی آدم قوی و سرسختی بود. کلا یه جنگجوی درون داشت این بچه. مادرش می‌گه هر دفعه از مدرسه می‌اومد خونه لت و پار و گریون بود؛ یعنی هر دفعه یه دعوایی درست می‌شد یا درست می‌کرد، و بالاخره اینم اون وسط یا می‌زد یا می‌خورد.

کلا آدم شری بود و احتمالا قابل پیش‌بینیه که از همون بچگی مخالفت باهاش سخت بود. یه کاریزمایی داشت؛ همیشه به بقیه دستور می‌داد و حرفش هم باید اجرا می‌شد. آمار بچه‌های کلاس رو هم داشت و اگه کاری می‌کردن زود می‌رفت به مدیر مدرسه خبر می‌داد. همون زمان‌ها یه تیرکمون درست کرده بود، می‌رفت کنار جاده تو یه بلندی‌ای وایمیستاد، گله‌ها که رد می‌شدن گاوها و گوسفندها رو با تیر می‌زد. یا مثلا یه بار کلی باروت جمع کرد رفت یه مغازه‌ای رو که با صاحبش مشکل داشت آتیش زد. به خاطر همین هم مادرش مجبور می‌شد بره خراب‌کاری‌های آقا رو جمع کنه و از بقیه رضایت بگیره.

یه جنبه‌ی دیگه از شخصیتش این بود که آدم هنردوستی بود. عاشق موسیقی و آواز بود و تقریبا از همون اوایلی که رفت مدرسه‌ی کلیسا، رفت تو گروه سرود و تو مراسم‌ها می‌خوند. خودش هم گاهی شعر می‌گفت. خیلی هم آدم مذهبی‌ای شده بود و تقریبا تو همه‌ی مراسم‌های کلیسا شرکت می‌کرد. نقاشی رو هم خیلی دوست داشت و استعداد خوبی هم داشت؛ حتی تا آخر عمرش هم زیاد نقاشی می‌کشید، البته به صورت آماتور نه حرفه‌ای، ولی به هر حال علاقه زیاد داشت. حالا چندتا از نقاشی‌هاش هم هست می‌ذاریم ببینید.

تو 6 ژانویه 1890 سوسو که 12 سالش بود، با بچه‌های گروه کر کلیسا وایستاده بودن تو خیابون و داشتن برای یه سری از سپاهی‌های روس که قرار بود از اونجا رد بشن سرود می‌خوندن. یهو یه درشکه اومد زد به گروهشون. اینا افتادن و چندتاشون زخمی شدن. سوسو هم بین زخمی‌ها بود و جراحتش هم جدی بود. برای معالجه برداشتن بردنش تفلیس. اینجا بازوی چپ سوسو آسیب می‌بینه که باعث می‌شه بعدها به خاطرش از سربازی معاف بشه و از جنگ جهانی اول جون سالم به در ببره.

اون مدتی که داشت تو خونه استراحت می‌کرد، دوباره سر و کله‌ی باباش پیدا شد که آی چرا می‌ری مدرسه و باید وقتی خوب شدی پاشی بیای کارگاه کمک من. کار خودش رو هم کرد؛ حال بچه که خوب شد اومد دستش رو به زور گرفت و بردش کارگاه. البته سوسو باز هم اونجا خیلی دووم نیاورد و برگشت مدرسه. اما تازه که برگشته بود، یه شرّی درست کرد: با همکلاسی‌هاش برنامه‌ی یه تجمع رو گذاشت علیه ناظم مدرسه‌شون. همه‌ی بچه‌ها از این ناظمه متنفر بودن. سوسو هم از موقعیت استفاده کرد و به نوعی اولین شورشش رو علیه این ناظمه راه انداخت.


از «منشا انواع» تا صحنه‌ی اعدام

یه اتفاقی یه تغییر بزرگ تو دیدگاه‌های سوسو به وجود آورد. یه دوستی داشت به اسم لادو (Lado Ketskhoveli)؛ لادو برداشت سوسو رو برد یه کتابفروشی و کتاب «منشا انواع» یا «خاستگاه گونه‌ها» (On the Origin of Species) رو براش خرید؛ یعنی همون کتاب معروف داروین (Charles Darwin) که توش نظریه‌ی فرگشت یا تکامل (Evolution) رو معرفی می‌کنه.

سوسو هم رفت نشست تا صبح این کتاب رو خوند و یهو انگار یه تلنگری بهش خورد. چند روز بعد با یکی دیگه از دوستاش توی مدرسه نشسته بودن داشتن صحبت می‌کردن، تا دوستش اسم خدا رو آورد، سوسو برگشت گفت:

«ببین، یه چیزی فهمیدم! اینا دارن همه‌مون رو گول می‌زنن. اصلا خدایی وجود نداره.»

دوستش جا خورد و گفت: «چی داری می‌گی سوسو؟» سوسو جواب داد: «ببین من یه کتابی دارم می‌دم بهت بخونی. کلا نظرت رو نسبت به همه چیز عوض می‌کنه.»

این اصلا حرف معمولی‌ای نبود که سوسو بخواد بزنه؛ مدرسه‌ی اینا مدرسه‌ی کلیسا و یه محیط کاملا مذهبی بود. دوست‌هاش هی بهش می‌گفتن تو که آدم مذهبی‌ای بودی، چرا این چیزها رو می‌گی؟ جواب می‌داد برید فلان کتاب رو بخونید می‌فهمید چی می‌گم. این خداناباوری تو وجود سوسو می‌مونه، اما با توجه به شرایط اون موقع و سن و سالی که داشت خیلی چیزی بروز نمی‌داد.

یکی دیگه از اتفاق‌هایی که رو طرز تفکر سوسو خیلی تاثیر گذاشت، یه مراسم اعدام بود. 13 فوریه 1892، یعنی تو 13 سالگیش، وسط میدون شهر می‌خواستن 3 نفر رو تو ملا عام اعدام کنن. این سه تا یه گاو رو دزدیده بودن، بعد پلیس افتاده بود دنبالشون و تو این تعقیب و گریز زده بودن یه پلیس رو هم کشته بودن. خلاصه می‌خواستن اعدامشون کنن و به کل مدرسه هم دستور داده بودن که باید همه اونجا حاضر باشن و ببینن.

داستانی بود این مراسم. یکم از جزئیاتش رو می‌گم، ولی شاید براتون آزاردهنده باشه؛ اگه دوست ندارید بشنوید یکی دو دقیقه بزنید جلو.

کلی داربست زده بودن و طبل آورده بودن که وسط جمعیت جو درست کنن. سربازها یه دایره درست کرده بودن و همه هم جمع شده بودن و خوب دیده نمی‌شد اون وسط چه خبره. سوسو و 5 تا از دوست‌هاش برای اینکه بهتر صحنه رو ببینن رفتن بالای یه درخت. صحنه‌ی عجیبی بود. اعدامی‌ها رو بردن پای چوبه، حکم رو قرائت کردن و کشیش اومد براشون دعا کرد و از خدا تقاضای بخشش کرد. بعد دوتاشون درخواست سیگار و یه لیوان آب کردن. اونی که سرکرده‌شون بود خیلی ریلکس بود؛ تکیه داده بود به داربست‌ها و با مردمی که اومده بودن مراسم رو ببینن صحبت می‌کرد و می‌خندید.

بالاخره زمان اجرای حکم فرا رسید. هر سه تا رو بردن روی چهارپایه، طناب‌ها رو انداختن دور گردنشون، منتها وقتی چهارپایه‌ها رو از زیر پاشون کشیدن، یکی از طناب‌ها پاره شد. جلادها بیخیال قضیه نشدن؛ طرف رو برداشتن دوباره بردنش بالای چهارپایه، یه طناب جدید انداختن دور گردنش و دوباره دارش زدن. این 6 تا بچه همه‌ی این صحنه‌ها رو از بالای درخت دیدن. می‌گن این اتفاق باعث شده اون ذات خشن و آدم‌کش استالین تحریک بشه.

چند سالی بود که نارضایتی از شرایط کشور بین مردم روسیه زیاد شده بود و کلا جامعه داشت به سمتی می‌رفت که از تزارها گذر کنه. اختلاف طبقاتی توی جامعه خیلی زیاد شده بود و بخش زیادی از مردم دهقان‌ها یا کارگرهایی بودن که با دستمزد کم داشتن توی فقر زندگی می‌کردن. چند وقتی بود که نویسنده‌ها و روشنفکرها در مورد یه تغییر اجتماعی بزرگ می‌نوشتن و صحبت می‌کردن. این وسط شکست توی جنگ با ژاپن و بعدتر ورود به جنگ جهانی اول به این روند تضعیف حکومت تزارها بین مردم کمک کرد. کلی از مردم توی این جنگ‌ها عزیزانشون رو از دست داده بودن و حس می‌کردن این جنگ‌ها اصلا بی‌مورد بوده و منابعشون رو هدر داده. اینجا بود که ایده‌هایی مثل سوسیالیسم بین مردم طرفدارهای زیادی پیدا کرده بود؛ یه جامعه‌ی آرمانی که همه با هم برابرن و توش دیگه طبقه‌ی اشرافی وجود نداره.


ورود به مدرسه‌ی علمیه‌ی تفلیس و تولد «کوبا»

بالاخره تو 15 سالگی سوسو با نمره‌های خوب از مدرسه‌ی کلیسای شهر گوری فارغ‌التحصیل شد. دوست داشت در ادامه بره کشیش بشه. اولش که رفتن آمار درآوردن دیدن گرونه و نمی‌تونه بره. ولی دوباره مادرش دست به کار شد، چندتا آشنا پیدا کرد تا با هزینه‌ی کمتر سوسو رو بفرسته تفلیس تو مدرسه‌ی علمیه درس بخونه. این طوری شد که تو 15 آگست 1894، سوسو از مادرش جدا شد تا به دنیای وسیع قفقاز پا بذاره و وارد مدرسه‌ای شد که خدمت بزرگی به انقلاب 1917 روسیه کرد.

برخلاف گوری که شهر خشن و پرتنشی بود، تفلیس شهر شاعرها و روزنامه‌های زیاد بود. و برخلاف گوری که کلش گرجی بودن، تو تفلیس از هر نژادی پیدا می‌شد؛ کلی مهاجر داشت و اینا حتی برای خودشون روزنامه هم داشتن. کلا این شهر به تئاترها و کاروانسراها و حمام‌های گوگردیش معروف بود. یه کلیسای مرمری سفیدرنگ هم داشت که مقبره‌ی هنرمندها و شاعرهای مشهوری توشه. مادر استالین هم اتفاقا سال‌ها بعد همین‌جا دفن شد. لوکیشن کلیسائه رو می‌ذارم تو توضیحات اگه رفتید تفلیس یه سر بزنید.

حالا یکم در مورد مدرسه‌ی جدید سوسو بگیم. مدرسه‌ی علمیه‌ی تفلیس فضای عجیبی داشت؛ یه مدرسه‌ی شبانه‌روزی که توش با دانش‌آموزها خیلی جدی و سختگیرانه رفتار می‌کردن. خوابگاه‌های مخوف، دانش‌آموز‌های قلدر، معلم‌های مقدس‌مآبِ بی‌رحم، سلول‌های انفرادی برای مجازات دانش‌آموز‌های خاطی... سوسو وارد یه همچین فضایی شد.

سوسو و 600 تا هم‌مدرسه‌ایش تو همین ساختمون 4 طبقه‌ی قدیمی زندگی می‌کردن. خوابگاه سوسو اینا تو طبقه‌ی چهارمش بود. تو هر طبقه غیر از خوابگاه، یه محل دعا یا به قول خودمون نمازخونه، کلاس‌های درس و سالن غذاخوری قرار داشت.

یه ناقوس هم داشت که با اون برنامه‌ی زمان‌بندی طلاب رو مشخص می‌کردن. هر روز 7 صبح بلند می‌شدن، یونیفرم‌های سفیدشون رو می‌پوشیدن، می‌رفتن دعای صبحگاهی می‌خوندن و بعد می‌رفتن برای صبحانه. بعد هم موقع رفتن به کلاس‌های درس بود که اونجا هم اولش دعا می‌کردن. تا ظهر کلاس بود و ساعت 3 می‌رفتن نهار و تا ساعت 5 آزاد بودن که استراحت کنن. ساعت 5 می‌اومدن حضور و غیاب می‌کردن و بعدش دیگه هیچ‌کس حق نداشت از محیط مدرسه بره بیرون. هر آخر هفته هم توی کلیسا برنامه‌های مختلف مذهبی به راه بود که اجباری بود و هر طور شده باید می‌رفتن، حتی اگه طولانی و خسته‌کننده بود.

فضای مدرسه‌ی علمیه‌ی تفلیس خیلی با مدرسه‌ی کلیسای گوری فرق داشت و خیلی سختگیری می‌کردن. مثلا خوندن ادبیات رو کلا ممنوع کرده بودن؛ فقط یه سری کتاب از نویسنده‌های معروف روس مثل داستایوفسکی (Fyodor Dostoevsky) و تولستوی (Leo Tolstoy) رو آزاد گذاشته بودن. کشیش مدرسه هم خیلی حواسش بود که کی چی می‌خونه و اگه کتاب ممنوعه‌ای می‌آوردن سریع آمارشون رو می‌داد.

اما این پسرها تو مدرسه یه کتابخونه‌ی مخفی راه انداخته بودن و با هم کتاب رد و بدل می‌کردن. مثلا اولین رمانی که خیلی توجه سوسو رو جلب کرد، رمان «نود و سه» یا همون 1793 ویکتور هوگو (Victor Hugo) بود. ولی خوندن کتاب‌های هوگو ممنوع بود و اگه کسی رو با کتاب‌های اون می‌دیدن براش داستان می‌شد. سوسو خیلی تحت تاثیر این کتاب قرار گرفته بود، تا حدی که قهرمان داستان به یکی از الگوهاش بدل شد. اما یه بار که داشت یواشکی این کتاب رو می‌خوند، بازرس مدرسه که یه کشیش بود مچش رو گرفت و سوسو رو انداختن انفرادی. چند وقت بعد که از انفرادی اومد بیرون، باز یه کتاب دیگه از ویکتور هوگو دستش دیدن و دوباره رفت انفرادی!

کتاب‌های ویکتور هوگو رو که ازش گرفتن، یه رمان ممنوعه‌ی دیگه رسید دست سوسو که تاثیر عجیبی روش گذاشت: رمان «پدرکشی (The Patricide)» از نویسنده‌ی گرجی، الکساندر قازبگی (Alexander Kazbegi). سوسو اینقدر تحت تاثیر قهرمان این کتاب قرار گرفت که اسمش رو به اسم اون شخصیت تغییر داد. اسم قهرمان راهزن قفقازی کتاب پدرکشی «کوبا (Koba)» بود. سوسو هم به همه گفت از این به بعد کوبا صداش کنن. حالا ما برای اینکه قاطی نکنیم هنوز همون سوسو صداش می‌کنیم.

داستان به همین‌جا ختم نشد. بعد از خوندن چندتا رمان فرانسوی، سوسو رفت سراغ یه کتاب خیلی مشهور و تاثیرگذار: کتاب «سرمایه (Das Kapital)» اثر کارل مارکس (Karl Marx). با رفیقاش یه پولی دادن و دو هفته این کتاب رو قرض گرفتن. کتاب به زبان آلمانی بود. شاید باورتون نشه ولی سوسو تو این دو هفته سعی کرد زبان آلمانی رو به صورت دست و پا شکسته یاد بگیره تا بتونه این کتاب و کتاب‌های دیگه‌ی مارکس رو بخونه. حتی با یه کتاب انگلیسی هم همین کار رو کرد و سعی کرد انگلیسی رو تو زمان خیلی کم یاد بگیره تا بتونه کتابه رو بخونه.

تاثیر این کتاب‌ها روی سوسو و رفیق‌هاش اینقدر بود که شبونه از روی دیوار مدرسه می‌رفتن بالا و می‌زدن بیرون تا بتونن تو جلسه‌های کارگرهای راه‌آهن که همون دور و بر علیه تزارها برگزار می‌شد شرکت کنن. این در واقع اولین جرقه‌های مبارزه‌های سوسو علیه حکومت تزارها بود. حالا از یه نوجوون مدرسه‌ای شورشی داشت تبدیل به یه مبارز سیاسی و یه انقلابی می‌شد که توجه پلیس مخفی رو جلب کرده بود. داریم در مورد چه سالی حرف می‌زنیم؟ 1898، یعنی کمتر از 20 سالش بوده. همون موقع سوسو به شاخه‌ی ملی حزب کارگران سوسیال دموکرات روسیه ملحق شد؛ حزبی که در آینده و بعد از انشعابات متعدد تبدیل می‌شه به حزب بلشویک (Bolshevik).

اما برگردیم به مدرسه. یه بار سوسو نشسته بود داشت یواشکی یکی از همین کتاب‌ها رو می‌خوند که بازرسه سر رسید و دیدش. اومد کل کتاب‌ها رو از سوسو بگیره، سوسو مقاومت کرد و با هم گلاویز شدن. بالاخره بازرس مدرسه پیروز شد و سوسو رو مجبور کرد کل کتاب‌هاش رو ببره تو حیاط مدرسه آتیش بزنه. بعد از این اتفاقات، بازرسه گیر داده بود هر کاری بکنه تا سوسو رو از مدرسه بندازن بیرون، که موفق هم شد. تو آوریل 1899 و آخرای ترم، سوسو رو به جرم اینکه جلوی یکی از معلم‌ها تعظیم نکرده مجازات کردن و برای ترم بعدی هم دیگه ثبت نامش نکردن.


از رصدخانه‌ی هواشناسی تا تعقیب و گریز در تفلیس

وقتی سوسو رو از مدرسه‌ی علمیه اخراج کردن، مجبور بود بره سر کار تا بتونه خرج خودش رو دربیاره. رفت چیکاره شد؟ رفت تو اداره‌ی هواشناسی تفلیس هواشناس شد! شاید بگید چرا هواشناس؟ چون یکی از دوست‌هاش اونجا کار می‌کرد و یه اتاق هم بهش داده بودن؛ سوسو هم می‌تونست بره اونجا هم زندگی کنه و هم کار کنه. اونجا کارآموز بود و هر روز از ساعت 6:30 صبح تا 10 شب کار می‌کرد و ساعت به ساعت شاخص‌های حرارت و رطوبت و اینا رو بررسی می‌کرد. ماهی 20 روبل هم می‌گرفت.

یکی دو ماه بعد، یعنی آخرای سال 1899، با کمک همین دوستش که با هم هم‌اتاق بودن یه اعتصاب کارگری رو تو شهر تفلیس سازماندهی کردن. این یکی از اولین اعتصاب‌های کارگری تو گرجستان بود؛ اعتصابی که تو روز سال نوی 1900 کل شهر رو فلج کرد. همین هم باعث شد پلیس مخفی تو هفته‌ی اول سال 1900 بریزه تو اداره‌ی هواشناسی و کل گروهشون رو دستگیر کنه. بقیه رو چند روز بعد آزاد کردن ولی سوسو رو به یه دلیل دیگه نگه داشتن و مستقیم فرستادن زندان. دلیلش این بود که بابای سوسو بدهی مالیاتی داشت، اینا هم دیدن دستشون به بابائه نمی‌رسه، گفتن بذار پسرش رو بگیریم شاید از این طریق پیداش کردیم. این شد اولین دستگیری سوسو. بالاخره چون سوسو پولی نداشت، دوست‌هاش مجبور شدن یه گلریزون کنن و پول جمع کنن تا آزادش کنن.

اومد بیرون دید اون دوست هم‌اتاقش که با هم اعتصاب‌ها رو برنامه‌ریزی می‌کردن فرار کرده رفته باکو. مجبور شد خودش مدیریت مسائل رو به دست بگیره. مبارزها دوباره جمع شدن و یه جلسه گذاشتن و سوسو یکم سخنرانی کرد. این اولین سخنرانی‌ای بود که سوسو انجام می‌داد؛ تاریخش هم اول می 1900 یعنی دقیقا روز جهانی کارگر بود.

هدفشون توی این جلسه سازماندهی اعتصابات بود. سوسو خودش رو رهبر این گروه می‌دونست یه جورایی. تیم رهبری این جلسه سه نفر بودن: یکی سوسو بود، و دو نفر دیگه هم یکیشون ولادیمیر لنین (Vladimir Lenin) رو از نزدیک می‌شناخت و یکیشون هم سابقه‌ی درگیری با مدیر مدرسه‌ی علمیه‌ی تفلیس رو داشت. کلا اکیپی درست کرده بودن به اسم «رهبران کارگران اعتصابی» و داشتن فعالیت‌هایی در جهت انقلاب می‌کردن. ولی سوسو از همون موقع مبارزها رو به سه دسته تقسیم کرده بود: قهرمانان، پیروان و دشمنان. این یعنی از همون موقع حواسش بود که به هر کسی اعتماد نکنه.

تو 21 مارس 1901 پلیس مخفی روسیه‌ی تزاری اومد این دو تا رفیق سوسو رو دستگیر کرد و بعد رفتن اداره‌ی هواشناسی سراغ خود سوسو. سوسو همون موقع تو تراموا تو راه اداره بود. رسید جلوی اداره، می‌خواست پیاده بشه که دید چندتا آدم مشکوک دارن اون دور و بر قدم می‌زنن. برگشت داخل قطار و نیومد بیرون! چندتا ایستگاه جلوتر پیاده شد و آروم و یواشکی اومد نزدیک ساختمون اداره تا ببینه چه خبره و مطمئن بشه اون‌هایی که بهشون مشکوک شده واقعا مامورهای اوخرانان. اوخرانا (Okhrana) پلیس مخفی روسیه‌ی تزاری بود. وقتی که مطمئن شد، فهمید اونجا دیگه جاش نیست؛ رفت و دیگه هم به هواشناسی برنگشت.

این اتفاق سرنوشت سوسو رو برای همیشه تغییر داد. تا اون روز برنامه و امیدش این بود که بتونه همون‌جا زندگی کنه، معلم بشه و یه زندگی عادی داشته باشه، ولی حالا باید همش تو فرار می‌بود و خرج زندگیش رو هم از کمک بقیه تامین می‌کرد. از اون به بعد دیگه تبدیل شد به یه مبارز سیاسی و انقلابی صرف. از همون روز هم شروع کرد به برنامه‌ریزی برای تظاهرات اعتراضی بعدی که روز کارگر بود.

سوسو تو این ایام دو شب پشت هم یه جا نمی‌موند و همش این‌ور اون‌ور در حال فرار بود. یه اسم مستعار برای خودش گذاشته بود به نام دیوید و حتی چهره‌ش رو هم تغییر می‌داد تا قابل شناسایی نباشه. این اکیپ سوسو اینا هی کنفرانس و دورهمی می‌ذاشتن و در مورد مسائل مربوط به مارکسیسم صحبت می‌کردن. تو یه کنفرانس تو 11 سپتامبر 1901 سوسو حاضر بود و سخنرانی می‌کرد، ولی تو کنفرانس بعدی که 25 سپتامبر بود اومدن سراغش دیدن نیست و اصلا تفلیس نیست؛ سوار قطار شده بود بره باتومی و اونجا یه داستانی راه بندازه.


آتش در پالایشگاه باتومی و اولین تبعید به سیبری

باتومی یه شهر نفتی و برای روسیه شهر مهمی بود، چون یه جورایی دروازه‌ی اروپا شده بود و تنها شهر مدرن روسیه به حساب می‌اومد. ولی اینا همون اول که اومدن، رفتن پالایشگاه شهر رو آتیش زدن. تظاهرات می‌کردن، جاسوس‌های پلیس رو می‌کشتن و کلا شهر رو ریخته بودن به هم.

پلیس دوباره افتاده بود دنبال سوسو و یکی از جاسوس‌هاش رو فرستاده بود بهش نزدیک بشه. سوسو از همون اول که طرف رو دید، حدس زد جاسوس نفوذی باشه. به چند نفر هم گفته بود این یارو نفوذیه و من خیلی بهش نزدیک نمی‌شم. بقیه هی بهش می‌گفتن نه بابا این از خودمونه، که یهو چند وقت بعد طرف رو تو یونیفرم پلیس دیدن و ترتیبی دادن که طرف رو بکشن. می‌گن استالین تو شناسایی افراد خائن تبحر داشته و این اولین مورد این قضیه بوده که تونسته طرف رو از روی قیافه و توی اولین دیدار به ذاتش پی ببره. بعدا می‌بینیم که از این حسش خیلی استفاده می‌کنه؛ تو اپیزود بعدی بیشتر در موردش صحبت می‌کنیم.

تو باتومی رفته بود با یکی همخونه شده بود و طرف با داداشش شده بودن محافظ این آقا. خیلی راحت هم تونست بره توی پالایشگاه شهر استخدام بشه؛ یعنی همون پالایشگاهی که یه بار آتیشش زده بودن. ولی از این استخدام هم هدف داشت: می‌خواست برنامه‌ی اعتصاب و اعتراض راه بندازه. شب سال نو یه مهمونی گرفت و 30 تا شورشی رو دعوت کرد. براشون سخنرانی کرد که خورشید داره طلوع می‌کنه و ما نباید از مرگ بترسیم و باید خودمون رو فدای آزادی کشور بکنیم. اینا رو شوروند تا به موقعش برنامه‌ی اصلی رو اجرا کنن.

به موقعش یعنی کِی؟ یعنی چند روز بعد، تو 4 ژانویه‌ی 1902، که یه آتیش‌سوزی دیگه راه انداختن و این یکی خیلی بزرگتر بود. وضعیتی درست کردن که کل شهر به هم ریخت. همه‌ی کارگرها تلاش می‌کردن آتیش رو خاموش کنن ولی فایده نداشت. این وسط هم یه سری ریخته بودن بیرون و به وضعیت حقوقشون معترض بودن، و وقتی قبول نکردن حقوقشون رو زیاد کنن، همه اعتصاب کردن. ایده‌ی اعتصاب رو هم خود سوسو داد.

اما اعتصاب توی یه پالایشگاه کافی نبود و باید گسترش پیدا می‌کرد. برای این هدف نیاز داشتن اعلامیه چاپ کنن و کل کشور رو خبردار کنن. یکی از دوست‌های ارمنی سوسو یه چاپخونه داشت؛ رفت باهاش هماهنگ کرد تا کلی اعلامیه چاپ کنن و بقیه رو هم خبردار کنن و دامنه‌ی اعتصاب‌ها رو گسترش بدن. بعدا خود سوسو یه ماشین چاپ خرید که دیگه گیر کسی نباشه. معضل اصلی این بود که دستگاه رو کجا بذاره. اول یه جا گذاشتنش ولی پلیس خبردار شد و ریختن بگیرنشون؛ اینا هم قبل از اومدن پلیس دستگاه رو بردن تو خونه‌ی یه راهزن قفقازی و بهش گفتن: «ببین، این ماشین چاپ پوله، می‌ذاریمش اینجا پول چاپ کنه.» اون هم قبول کرد.

جلسه‌های این گروه معترض توی باتومی کلا تو دو جا انجام می‌شد: یکی تو یه کافه‌ی ایرانی به اسم «علی»، یکی هم تو گورستان شهر. یک بار وقتی تو گورستان جلسه داشتن، پلیس خبردار شد و اومد که سوسو رو دستگیر کنه. اینم دید چیکار کنه چیکار نکنه، رفت زیر دامن یکی از خانوم‌های اونجا قایم شد و همین طوری فلنگ رو بست. ولی بالاخره بعد از این همه تعقیب و گریز، پلیس محل خونه‌ی این راهزنه رو پیدا کرد، خونه رو محاصره کردن و تو 5 آوریل 1902 موفق شدن سوسو رو دستگیر کنن.

تو بازجویی‌ها هرچی ازش می‌پرسیدن تکذیب می‌کرد. از اون طرف کلی هم محبوب شده بود تو محیط زندان و کلی مرید پیدا کرده بود، تا حدی که اکیپی رو ردیف کرده بودن برای نامه‌نگاری با بیرون. یکی نامه‌ها رو از روی دیوار پرت می‌کرد اون‌طرف و اون‌طرفِ دیوار یه سری نامه‌ها رو برمی‌داشتن می‌رسوندن دست این و اون. مثلا یه نامه فرستادن برای مادر سوسو که اگه اومدن سراغت بگو سوسو پیش من بوده کل این مدت. بعد از چند وقت نگهبان‌ها فهمیدن و داستان لو رفت و ارتباط قطع شد.

با این حال، محدودیت‌ها توی زندان کم بود و هر کتابی می‌خواستن می‌تونستن بخونن. همین باعث شده بود اطلاعات زندانی‌ها بالا بره و سوسو هم داشت سعی می‌کرد یه شورش به‌پا کنه، که بالاخره این کار رو هم کرد. تقریبا یک سال بعد از دستگیری، یه کشیشی قرار بود بیاد توی زندان صحبت کنه. سوسو اعتراض راه انداخت که این نباید بیاد و شلوغش کردن و شورشی توی زندان راه افتاد. مسئول‌های زندان کلافه شدن و تصمیم گرفتن بفرستنش یه جای دیگه. فرستادنش به زندانی به اسم کوتایسی (Kutaisi) تو غرب گرجستان نزدیک دریای مدیترانه. لوکیشن زندان رو گذاشتم توی توضیحات اپیزود.

اونجا هم دووم نیاورد. بعد از یه مدت خیلی کوتاه با مهر امپراطوری نامه‌ی تبعید براش اومد که باید بره سیبری. غرب گرجستان کجا و سیبری کجا؛ حدود 6 هزار کیلومتر راهه. گوگل می‌گه الان با ماشین 82 ساعت رانندگیه بین این دو تا نقطه، اونم با ماشین‌ها و جاده‌های الان، نه 120 سال پیش.

بالاخره 8 اکتبر 1903 (15 مهر 1282) راه افتاد تا این سفر طولانی رو بره سمت سیبری. این مسیر طولانی و پرخطر با مشکلات زیادی همراه بود و حتی چندتا از زندانی‌ها تو راه مردن. سوسو هم یه دندون‌درد خیلی شدید گرفته بود که تا آخر عمر یادش مونده بود.

محل تبعید یه روستا بود به اسم نووایا اودا (Novaya Uda)؛ یه جای دورافتاده که 125 کیلومتر با نزدیک‌ترین ایستگاه قطار فاصله داشت. همین الان هم تو Google Maps وقتی زوم‌اوت می‌کنی به جز مزارع بزرگ هیچی نمی‌بینی و تا فاصله‌ی زیادی هیچ آبادی‌ای نیست. سیبریه دیگه، آب و هوای مناسبی هم نداره. لوکیشن اینجا رو هم گذاشتیم تو توضیحات.


نامه‌ای از لنین و فرار در سرمای ۳۰ درجه زیر صفر

از همون اول که رفت توی تبعیدگاه، تو فکر فرار بود. ولی فرار کردن نیاز به پول داشت برای رشوه و این چیزها، که سوسو نداشت. نامه زد به مادرش و رفیق‌هاش که یکم پول جور کنه. تو این بین یه اتفاق هیجان‌انگیز افتاد که عزمش رو جدی‌تر کرد.

تو دسامبر 1903 یه نامه‌ی خیلی مهم به دستش رسید؛ یه نامه‌ی کوتاه از طرف لنین با عنوان «نامه‌ای به یک رفیق درباره‌ی وظایف سازماندهی». توش از کارهایی که تو حزب کرده بودن انتقاد کرده بود و توصیه‌هایی هم بهش داده بود. سوسو تا آخر عمرش این نامه رو خیلی بزرگ می‌کرد و ازش به عنوان اولین دیدارش با لنین یاد می‌کرد؛ در حالی که می‌بینیم این دیدار یه دیدار کاغذی بود! لنین اون موقع حتی خیلی سوسو رو نمی‌شناخت و شاید به چند نفر از مبارزهای سراسر کشور نامه زده بود که یکیش هم برای سوسو رفته بود. سوسو نامه رو خوند و سریع آتیشش زد.

این نامه تاثیر زیادی روش گذاشت و حس کرد فعالیت‌هاش داره دیده می‌شه. تصمیمش رو عملی کرد تا از نووایا اودا بزنه بیرون. دقت کنید اونجا زندان نبود، تبعیدگاه بود؛ یعنی فرستاده بودنش تو یه روستای دورافتاده زندگی کنه. رفت خونه‌ی صاحبخونه‌ش، اونم یکم نون و غذا براش آماده کرد و راهیش کرد.

رفت و رفت و به زور خودش رو رسوند به بالاگانسک (Balagansk) تو 70 کیلومتری نووایا اودا. با معجزه رسیده بود به خونه‌ی دوستش. طرف تعریف می‌کنه تو یه شب که سرمای وحشتناکی داشته و هوا 30 درجه زیر صفر بوده، یهو صدای در میاد. پرسیده «کیه؟» طرف پشت در گفته: «آبراهام باز کن، منم سوسو.» در رو باز کرده دیده اصلا لباس‌هاش مخصوص شب‌های زمستونی سیبری نیست؛ فقط یه کلاه نمدی لبه‌دار و یه شال قفقازی شیک تنش بود. اومد تو و بهش رسیدن، ولی دید با این وضعیت سرما نمی‌تونه ادامه بده و تصمیم گرفت برگرده همون نووایا اودا.

برگشت و بلافاصله دوست‌هاش بردنش می‌خونه تا گرم بشه. از همون شب سرگرم طراحی نقشه‌ی جدید شد: رفت خونه‌ی یکی از محلی‌ها، به مادرش نامه زد که لباس گرم بفرسته، و با کمک صاحبخونه‌ش کارت شناسایی یه پلیس مخفی رو جعل کردن و شمشیر براش جور کردن. سوسو بالاخره زد بیرون تا برگرده تفلیس.

نوع رفتنش هم جالب بود. با یه سورتمه‌رون هماهنگ کرد تا ببرتش چندتا شهر اون‌ورتر. به طرف به دروغ گفت می‌خواد بره پیش رئیس پلیس شکایت کنه. طرف هم گفت پول نمی‌خوام، هر توقفگاه برام یه بطری ودکا بگیر. وسط راه فهمید که این داره فرار می‌کنه، ولی تا اومد وایسه سوسو پالتوش رو زد کنار، شمشیرش رو نشون داد و گفت: «الان تنهاییم، هیچ‌کس هم نمی‌فهمه چه بلایی سرت اومده.» اون بدبخت هم دیگه تا مقصد سکوت کرد و سوسو رو برد!

رسیدن به ایستگاه قطار. با اینکه کلی مامور اوخرانا اونجا بودن، سوسو با مدارک جعلی از جلوشون رد شد. حتی پا رو فراتر گذاشت: یه جاسوس اوخرانا اونجا مسافرها رو می‌پایید و داشت به سوسو شک می‌کرد. سوسو رفت کارت شناساییش رو نشون یکی از پلیس‌ها داد و گفت: «اون یارو رو ببین همش داره من رو می‌پاد، اون یکی از این تبعیدی‌های فراریه.» پلیسه هم رفت طرف رو دستگیر کرد! سوسو سوار قطار شد و رفت قفقاز؛ کلا در طول 10 روز از نووایا اودا رسید تفلیس. اینقدر وزنش کم شده بود که دوستاش به سختی شناختنش. به هر حال تا رسید، دوباره بساط چاپ اطلاعیه و اعتراض‌ها شروع شد.


یکشنبه‌ی خونین و آغاز انقلاب ۱۹۰۵

روسیه درگیر جنگ با ژاپن بود و به اوضاع داخلی کاری نداشت. سوسو اومده بود و حتی تا گوری هم رفته بود. از اون طرف چندتا تروریست بمبی نزدیک نخست‌وزیر منفجر کردن و طرف رو کشتن. با این اوضاع آشفته فرصت برای خرابکاری بیشتر بود و سوسو اینا هم کارشون رو به نحو احسن انجام می‌دادن و هر چند وقت یه بار داستانی درست می‌کردن.

ژانویه‌ی 1905 سوسو رفت باکو تا اونجا رو هم به هم بریزه. اونجا یه کشیشی بود به اسم پدر گاپون (Georgy Gapon). این داشت عریضه‌ای رو آماده می‌کرد تا با چندهزار نفر از کارگرهای معترض ببره خدمت تزار. تو این عریضه درخواست‌هایی مثل بهتر شدن شرایط کار، افزایش دستمزد، تموم کردن جنگ با ژاپن و دادن حق رای عمومی مطرح شده بود و کنارش کلی هم در وصف تزار شعر اومده بود. برنامه این بود که یه اعتصاب گسترده شکل بگیره و عریضه رو ببرن کاخ زمستونی. سوسو هم رفته بود پدر گاپون رو ببینه و توی برنامه‌ریزی کمکش کنه.

اما وقتی روز موعود رسید و جمعیت راه افتادن، نیروهای امنیتی بهشون شلیک کردن و چندصد نفر کشته و زخمی شدن. به این روز (9 ژانویه 1905) می‌گن «یکشنبه‌ی خونین». بعد از اون بود که جایگاه تزار بین قشر گسترده‌ای از مردم عوض شد و کل کشور رو تظاهرات و شورش فرا گرفت. اعتصاب‌ها همه‌گیر شد و باعث انقلاب 1905 شد؛ انقلابی که باعث شد تزار روسیه به مشروطه شدن سلطنتش تن بده.

توی شهرهای مختلف شورش راه می‌انداختن و سوسو هی بین شهرها رفت و آمد می‌کرد تا نتونن ردش رو بزنن. یه بار سر یه کشیش کلاه گذاشت و الاغ‌هاش رو گرفت تا با اون الاغ‌ها هم خودش بپیچه و هم وسایل و ماشین چاپش رو ببره به یه شهر دیگه.

تو 29 آگست 1905 توی تفلیس دانشجوها جمع شده بودن و سخنرانی می‌کردن که مامورهای قزاق ریختن تو سالن و قلع و قمع کردن؛ 60 نفر رو کشتن و حدود 200 نفر رو زخمی کردن. سوسو تا خبر رو شنید برگشت تفلیس و تصمیم گرفت جواب این حمله رو با اعلامیه و دینامیت بده. همین کار رو هم کرد. 25 سپتامبر موج بزرگی از اعتراض و اعتصاب راه انداختن. سوسو حس کرده بود استبداد حاکم در حال فروپاشیه و بعد از یه مدت فعالیت زیرزمینی، تبدیل به رهبر خیابونی اعتراض‌ها علیه حکومت شد.

از طرفی سپرده بود یه جای ثابت برای زندگی براش پیدا کنن. یکی از دست‌پرورده‌هاش تو تفلیس پشت اداره‌ی ارتش نزدیک میدون ایروان یه جای خوب پیدا کرد: یه آرایشگاه زنونه متعلق به سه تا خواهر طرف، که کلی دختر گرجی اونجا رفت و آمد می‌کردن و سوسوی جوون هم از این موقعیت بدش نمی‌اومد!


دیدار با «عقاب کوهستان» در تامپره

اوضاع ریخته بود به هم و تزار نیکولای دوم هم اینو حس کرده بود. اومد یه سری اقدام‌های اصلاحی انجام بده، ولی همزمان داشت یه اتفاق تاریخی می‌افتاد: سوسو راهی فنلاند شد تا بره «عقاب کوهستان»، یعنی ولادیمیر لنین رو ببینه. لنین یکی از معروف‌ترین انقلابی‌های اون زمان بود که چند بار تبعید شده بود و توی انشعاب حزب به دو جناح بلشویک و منشویک نقش زیادی داشت و رهبر بلشویک‌ها بود.

این سفر هم داستانی داشت. 26 نوامبر 1905 تو جلسه‌ی حزبی، سوسو و دو نفر دیگه به عنوان نماینده‌های اصلی گرجستان برای حضور در شورای بلشویک‌ها و دیدار با لنین انتخاب شدن. قرار بود کنفرانس توی سن‌پترزبورگ برگزار بشه. سوسو با اسم مستعار «ایوانوویچ» رفت سن‌پترزبورگ. اما همون موقع نیکولای دوم دستور حمله داد و نیروهاش ریختن یه سری از شرکت‌کننده‌ها رو گرفتن. اینا رسیدن به دفتر روزنامه‌ای که محل هماهنگی بود، دیدن اوضاع خرابه و کسی نیست. چند روزی رفتن پیش یکی از دوستان موندن تا تکلیف مشخص بشه.

چند روز بعد از طرف همسر لنین پیغامی اومد و مقر جدید شورا اعلام شد: شهر تامپره (Tampere) توی فنلاند. فنلاند اون موقع ایالت خودمختار روسیه‌ی تزاری بود و بهترین جا برای این کارها به حساب می‌اومد؛ چون هم نیروهای امنیتی روسیه اونجا نبودن و هم استقلال‌طلبان فنلاند از این کارها حمایت می‌کردن تا روسیه‌ی تزاری ضعیف بشه.

سوسو و 40 تا نیروی بلشویک دیگه با ظاهر مبدل رفتن فنلاند. فردای روز رسیدن، یعنی 25 دسامبر 1905، سوسو وارد سالن شورا شد. تا وارد شد جا خورد! چیزی که می‌دید با تصوراتش کاملا فرق داشت؛ هم از نظر ظاهری و هم رفتاری. اولا تصور می‌کرد لنین یه آدم درشت‌هیکل باشه، دوما انتظار داشت مثل رهبرهای بزرگ دیرتر از همه بیاد تا بقیه براش دست بزنن. ولی وقتی وارد شد، دید لنین اونجا نشسته و داره خیلی عادی با بقیه صحبت می‌کنه! حتی تعریف کرده که کلی ناامید شده، چون دیده لنین یه آدم معمولیه و قدش هم از بقیه کوتاه‌تره.

در مورد اینکه تو اون شورا چی گذشته حرف و حدیث زیاده؛ نه صورتجلسه‌ای هست و نه عکسی. فقط یه نقاشی ازش کشیدن که براتون می‌ذاریم ببینید خیلی جالبه. چون اولین دیدار استالین و لنین بود، افسانه‌سرایی درباره‌ش زیاده؛ از اینکه لنین به فنلاندی‌ها وعده‌ی استقلال داده یا اینکه پلیس مخفی دنبالشون بوده و کسی نجاتش داده، که همه‌شون اشتباه یا تحریف‌شده‌ن.

ساختمون محل این شورا تو 180 کیلومتری هلسینکی (Helsinki) الان تبدیل به موزه شده به اسم «موزه‌ی لنین». لوکیشنش رو می‌ذاریم تو توضیحات اپیزود که اگر اون طرف‌ها رفتید سر بزنید.

بعد از تموم شدن شورا، سوسو برگشت تفلیس. اصلی‌ترین کارش این بود که رفت با ژنرال فرمانده‌ی گروه سرکوبگر گرجستان توافق کرد؛ انگار این اصلی‌ترین وظیفه‌ای بود که بهش محول شده بود.


سرقت‌های مسلحانه و اولین ازدواج

تشکیلاتی که راه انداخته بودن هزینه داشت. هزینه‌ش رو از کجا می‌آوردن؟ تنها راهی که به ذهن سوسو و رفقا می‌رسید، دزدی از بانک‌ها بود. چند نفر وظیفه‌شون این بود که به بانک‌های تفلیس دستبرد بزنن و پول‌ها رو بفرستن به چیاتورا (Chiatura)، مقر سوسو. سوسو چندتا مامور دولت و بانک رو اجیر کرده بود که راه رو صاف می‌کردن. مثلا همکلاسی سابقش توی دفتر پستی کار می‌کرد. این پول‌ها بخشی خرج کارگرها و بخشیش خرج برنامه‌های شورشی می‌شد. اصل دزدی‌ها هم از بانک دولتی تفلیس بود، چون نفوذی داشتن.

با اینکه سوسو آموزش نظامی ندیده بود، همیشه فاز این رو داشت که فرمانده‌ست. شب‌ها نقشه‌ی تفلیس رو پهن می‌کرد و با آدمک‌ها نقشه می‌کشید که تفلیس رو فتح کنه. اما اینا خواب و خیال بود؛ تو 15 آوریل 1906 مقر چاپخونه‌ش لو رفت و بساطشون رو جمع کردن.

خود سوسو شانس آورد، چون 10-12 روز قبلش راهی سفر شده بود تا بره استکهلم و دوباره لنین رو ببینه. تو راه سوار کشتی‌ای با حدود 100 مسافر بود؛ مسافرها بلشویک‌ها و منشویک‌ها بودن به همراه یه سری دلقک سیرک! وسط دریا منشویک‌ها می‌گفتن بلشویک‌ها باید برن بخش درجه 3، بلشویک‌ها هم می‌گفتن شما باید برید درجه 3. دعوا شد و زدن کشتی رو ناقص کردن! کشتی داشت غرق می‌شد و یه سری از دست رفتن، ولی سوسو و رفقا با جلیقه‌ی نجات شب رو تو کشتی در حال غرق گذروندن تا صبح کشتی دیگه‌ای نجاتشون داد و بالاخره رسیدن سوئد.

تو همون روزها که لنین رو دید، کارهای اولین ازدواجش رو هم با دختری به اسم کاتو (Kato) انجام می‌داد. کاتو یکی از همون سه تا خواهر صاحب آرایشگاه بود. دختر مذهبی‌ای بود و رفتن کلیسا تا عقد کنن، ولی چون سوسو مدارک هویتی نداشت داستان داشتن، تا بالاخره یکی رو پیدا کردن که بدون مدارک عقدشون کنه.

چند هفته بعد کاتو باردار شد. چهارماهه باردار بود که دوباره ریختن بگیرنشون. سوسو زودتر فهمیده بود و غیب شد، ولی کاتو رو دستگیر کردن و چون باردار بود زود آزادش کردن. 31 مارس 1907 اولین بچه‌ی سوسو به دنیا اومد و اسمش رو گذاشتن یاکوف (Yakov)؛ که توی بخش سوم داستان باهاش کار داریم.

مدتی بعد، سوسو زن و بچه رو گذاشت و رفت لندن؛ چون قرار بود پنجمین کنگره‌ی حزب سوسیالیستی روسیه اونجا برگزار بشه. این کنگره حدود 10 سال قبل از انقلابه، ولی روابط مهمی توش شکل گرفت. وسط کنگره یکی رفت پشت تریبون سخنرانی کنه. سوسو از بغل‌دستیش پرسید: «این کیه دیگه؟» طرف جواب داد:

«اینو نمی‌شناسی؟ این رفیق تروتسکی (Trotsky)ـه.»

تروتسکی یکی از اثرگذارترین چهره‌های شوروی تو روزهای اول و اصلی‌ترین رقیب استالین در زمان قدرتش بود. سر وقتش توی اپیزود بعدی مفصل در موردش حرف می‌زنیم. می‌گن با وجود تلاش برای مخفی موندن کنگره، اونجا پر از مامورهای اوخرانا بود که اخبار رو می‌فرستادن مسکو.


سرقت بزرگ تفلیس و تراژدی کاتو

بعد از یک هفته موندن در لندن، سوسو برگشت تفلیس تا مقدمات یه دزدی خیلی معروف رو فراهم کنه.

26 ژوئن 1907 ساعت 10 تا 10:30 صبح، توی میدون ایروان تفلیس (میدون آزادی فعلی)، سارق‌های مسلح به یه دلیجان حمل پول حمله کردن؛ حدود 40 نفر رو کشتن و نزدیک به 4 میلیون دلار به پول امروز دزدیدن! کاتو و خواهرش از بالکن داشتن نگاه می‌کردن، ولی از شدت سر و صدا ترسیدن و رفتن توی خونه قایم شدن.

طراح و مجری اصلی سرقت «کامو (Kamo)» بود؛ دوست نزدیک سوسو که با این کار تبدیل به چهره‌ای افسانه‌ای شد و سریع از کشور زد بیرون. اوخرانا دنبال رد اسکناس‌ها بود، ولی اینا با کمک لنین اسکناس‌ها رو با پول خارجی عوض کردن. کامو بعدا تو برلین در حال طراحی یه سرقت دیگه با مقداری از همین اسکناس‌ها دستگیر شد، مدتی تو آلمان زندانی بود، خودش رو به دیوونگی زد و تحویل روسیه‌ش دادن و اونجا به حبس ابد محکوم شد.

بعد از سرقت، سوسو دست زن و بچه‌ش رو گرفت و از تفلیس رفتن. مدتی تو آپارتمان یه کارگر پالایشگاه بودن و بعد رفتن نزدیک باکو. اونجا با سرگئی آلیلیف (Sergei Alliluyev) آشنا شد که مدیر نیروگاه برق بود و توی ویلایی کنار دریای خزر زندگی می‌کرد. زندگی سوسو شده بود راهزنی و دزدی و باج‌گیری. حتی یه بار با گروهش به زرادخانه‌ی نیروی دریایی روسیه تو باکو حمله کردن و کلی سلاح و پول گیر آوردن.

19 سپتامبر 1907 یه کارگر آذری به دست ملی‌گراهای روس کشته شد و همین جرقه‌ای شد تا باکو دوباره به هم بریزه. ولی وسط این هرج و مرج‌ها، کاتو مریضی بدی گرفت. سوسو اول جدی نگرفت، ولی بعد که دید حالش خیلی بده بردش تفلیس. متاسفانه درمانی حاصل نشد و کاتو تو 22 نوامبر 1907 در حالی که فقط 22 سالش بود درگذشت.

مرگ کاتو تاثیر خیلی بدی روی سوسو گذاشت. تا دو ماه اصلا خبری ازش نبود و معلوم نبود کجاست و چیکار می‌کنه؛ حتی سراغ پسر نوزادش رو هم نگرفت و همین‌طوری گذاشتش تفلیس و رفت باکو. شب سال نوی 1908 یکی از دوستاش پیداش کرد و بردش کافه تا حالش جا بیاد.


بازی دوطرفه با اوخرانا و زنجیره‌ی تبعیدها

اوخرانا بعد از 4 سال سوسو رو گیر آورد و فرستادنش زندان بایلوف (Bailov) توی باکو. اونجا برای خودش تیم تشکیل داد و زندان رو ریخت به هم. ارتباطش با بیرون رو هم حفظ کرده بود؛ مثلا همسر هم‌اتاقیش رو فرستاد دنبال مادرش، دو ساعت ملاقات کردن و در آخر چند نامه‌ی محرمانه داد تا به مبارزهای بیرون برسونه.

دیدن داره اونجا رو به هم می‌ریزه، تصمیم گرفتن تبعیدش کنن. مقصد جدید، شهر سلویچیگوتسک (Solvychegodsk) تو ایالت وولگدا (Vologda) بود. تو این سفر 3 ماهه، سوسو تیفوس گرفت و مدتی توی زندان بوترسکا (Butyrka) مسکو موند؛ همون زندانی که سال‌ها بعد استالین دستور قتل مخالف‌های زیادی رو توش داد.

فوریه 1909 به تبعیدگاه رسید و قرار بود دو سال بمونه. رئیس پلیس اونجا خیلی سختگیر بود، ولی سوسو با یه دختر تبعیدی 22 ساله از تبار اشرافی به اسم استفانیا پتروفسکایا (Stefania Petrovskaya) ریخت رو هم و یه گروه کوچیک راه انداختن. ژوئن 1909 تو حضور و غیاب صبحگاهی، لباس زنونه تن سوسو کردن و با قطار فرستادنش سن‌پترزبورگ، و دو ماه بعد با استفانیا سر از باکو درآورد.

چندی بعد مامورها ریختن تو خونه تا همکار سوسو رو بگیرن؛ دیدن خود سوسو هم اونجاست! دو تا مامور گذاشتن تا برن دستور بگیرن، اما سوسو و رفیقش به نگهبان‌ها رشوه دادن و فرار کردن.

شاید براتون سوال باشه چطور اینقدر راحت فرار می‌کرد؟ شایعه شده بود این آقا مامور مخفی اوخراناس. البته ثابت نشده، ولی گزارش‌هایی هست که سوسو آمار مخالف‌هایی که باهاشون مشکل داشت رو به اوخرانا می‌داد تا دستگیرشون کنن. اوج ماجرا وقتی بود که اطرافیانش بهش شک کردن و دادگاه حزبی تشکیل دادن؛ دقیقا وسط جلسه مامورهای اوخرانا ریختن و همه رو دستگیر کردن! یعنی ایشون یه جورایی جاسوس دوطرفه بود.

23 مارس 1910 دوباره سوسو و استفانیا رو دستگیر کردن. استفانیا سه ماه بعد آزاد شد ولی برای سوسو 5 سال تبعید بریدن. باز رشوه داد و خلط سینه‌ی فرد دیگه‌ای رو جا زد و به دکتر پول دادن تا بنویسه سل داره؛ در نتیجه حکمش شد دو سال تبعید به همون دهکده‌ی قبلی.

23 سپتامبر 1910 رفت به تبعیدگاه و اونجا با دختر جدیدی ریخت رو هم و حتی ثبت کردن که ازدواج کردن! فرماندار دختره رو تبعید کرد تا از هم دور بشن، اما سوسو بلافاصله با صاحبخونه‌ش ارتباط گرفت و طرف ازش بچه‌دار شد! بزرگوار نمی‌تونسته سینگل بودن رو تحمل کنه اصلا!

البته توجهی به این بچه‌ها نداشت و قبل از به دنیا اومدن بچه هم از اونجا رفت. اسم این پسرش کنستانتین (Konstantin Kuzakov) شد که بعدها روزنامه‌نگار شد و در رادیو و سینمای شوروی نقش داشت. سال 1932 ازش تعهد گرفتن هویتش رو فاش نکنه. اون هم تو جنگ جهانی دوم جنگید و تا سال 1996 (85 سالگی) زنده بود.

جولای 1911 سوسو با کشتی فرار کرد و به وولگدا رفت. اونجا با یه دختر مدرسه‌ای 16 ساله به اسم پلاجیا (Pelageya) دوست شد، ولی اون رو هم رها کرد و سپتامبر رفت سن‌پترزبورگ.


تولد استالین؛ مرد آهنین

تو همین دوران، یعنی ژانویه 1913، سوسو اسمی برای خودش انتخاب کرد که تا آخر عمر بهش معروف شد: «استالین» به معنی مرد آهنین. این اسم رو زیر مقاله‌ای با عنوان «مارکسیسم و مسئله‌ی ملی» نوشت. دقیقا مشخص نیست چرا این اسم رو انتخاب کرد، ولی می‌گن شاید دنبال اسمی شبیه به لنین بوده، چون لنین هم اسم مستعار بود.

توی سن‌پترزبورگ تو خونه‌ی یه زن بلشویک که شوهر و دو تا بچه داشت موند. آپریل 1912، درست هم‌زمان با غرق شدن کشتی تایتانیک، پلیس به کمیته‌ی حزب بلشویک حمله کرد و بیش از 150 نفر رو کشت. اینجا بود که استالین تیتر معروفی زد: «انقلاب آغاز شد!»

به خاطر این مقاله‌ها دوباره دستگیر و برای چهارمین بار به سیبری تبعید شد، ولی باز هم فرار کرد و برگشت. 23 فوریه 1913 توی یه مراسم بالماسکه، در حالی که سریع لباس زنونه پوشیده بود تا فرار کنه، دستگیر شد. این دستگیری چنان اهمیتی داشت که رئیس پلیس امپراطوری شخصا خبرش رو به وزیر کشور داد.

وزیر دستور داد برای پنجمین بار تبعیدش کنن؛ این بار به دورافتاده‌ترین نقطه‌ی سیبری یعنی توروخانسک (Turukhansk). اونجا دیگه فرار سخت بود. لنین یه بار خواست براش پول بفرسته که نفوذی اوخرانا لو داد. بعدتر که استالین باز هم نقشه‌ی فرار کشید، فرستادنش 180 کیلومتر دورتر به دهکده‌ی کوریکا (Kureika) نزدیک قطب شمال.

مارس 1914 رسید اونجا. دو تا ژاندارم فقط گذاشته بودن برای مراقبت از استالین و هم‌دستش. اونجا هم روابطش رو از سر گرفت و با دو تا دختر ارتباط برقرار کرد که هر دو باردار شدن؛ یکیشون دختری 13 ساله بود به اسم لیدیا (Lidiya Pereprygina).

ژاندارم خیلی سخت نمی‌گرفت؛ استالین پوست گوزن می‌پوشید، قایق‌سواری می‌کرد و ماهی و کبک شکار می‌کرد. تفنگ هم حق نداشت داشته باشه، ولی با محلی‌ها هماهنگ کرده بود تا براش تفنگ قایم کنن.


جنگ جهانی اول و سقوط رژیم تزار

همین موقع ولیعهد اتریش-مجارستان در سارایوو ترور شد و جنگ جهانی اول یا همون «جنگ بزرگ» آغاز شد. جنگ اوضاع روسیه رو فاجعه‌بار کرد. تزار رفته بود جبهه و اداره‌ی امور دست همسرش بود که پی‌درپی نخست‌وزیر عوض می‌کرد.

اوضاع سربازخونه‌ها خراب بود و اکتبر 1916 استالین و بقیه‌ی تبعیدی‌ها رو به خدمت فراخوندن. استالین راه افتاد و لیدیای 16 ساله رو که برای بار دوم باردار بود تنها گذاشت (بچه‌ی اول مرده بود). استالین این پسرش رو هم هرگز ندید؛ پسری به اسم الکساندر (Alexander Davydov) که بعدها توی جنگ جهانی دوم به درجه‌ی سرگردی رسید و سال 1987 در 70 سالگی فوت کرد.

9 فوریه 1917 استالین رسید به کراسنایارسک (Krasnoyarsk) برای اعزام، اما دکتر به خاطر همون نقص بازوی چپ معافش کرد. استالین با فرماندار صحبت کرد تا تبعیدگاهش رو به شهر آچینسک (Achinsk) تغییر بده و قبول شد.

اوضاع آشفته بود و دولتی موقت تشکیل شد. الکساندر دوم توی 3 مارس 1917 وقتی دید دولت موقت نمی‌تونه امنیتش رو تامین کنه از سلطنت کناره‌گیری کرد و پسرش نیکولای دوم جانشینش شد.

خبر که رسید، استالین کت و شلوارش رو پوشید و جولای 1917 رفت سن‌پترزبورگ و وارد مرکز قدرت شد. از طرفی خبر اومد که لنین بعد از دو دهه داره برمی‌گرده.


بازگشت لنین و فتح کاخ زمستانی

27 مارس 1917 لنین و 32 تبعیدی سوار قطاری مهر و موم شده شدن که آلمان در اختیارشون گذاشته بود. چون آلمان با روسیه در جنگ بود، می‌خواست با ورود لنین که مخالف جنگ بود، روسیه رو از جنگ بیرون بکشه.

قطار به ایستگاه فنلاند سن‌پترزبورگ (پتروگراد) رسید و استالین به استقبال رفت. 29 آپریل تو جلسه‌ی حزب بلشویک، استالین بعد از لنین و زینویوف (Grigory Zinoviev) نفر سوم حزب شد. تروتسکی هم از آمریکا برگشت تا وارد رقابت قدرت بشه.

وسط ناکامی ارتش در جنگ، 3 جولای ملوان‌ها و کارگرها مسلحانه ریختن تو خیابون و طغیان شد. وزیر دادگستری ماجرای حمایت آلمان از لنین رو علنی کرد و لنین مجبور شد فرار کنه. وظیفه‌ی حفظ جان لنین به استالین سپرده شد. لنین هر 4-5 روز جاش رو عوض می‌کرد و تجربیات فرار استالین حسابی اینجا به کار اومد تا نذاره لنین دستگیر بشه.

بلشویک‌ها دو تا کمیته تشکیل دادن: کمیته‌ی نظامی و کمیته‌ی انقلابی. 23 اکتبر استالین توی نشریه‌ش نوشت وقتشه حکومت زمین‌دارها و سرمایه‌دارها جای خودش رو به حکومت کارگرها و دهقان‌ها بده. فرداش حکومت حمله کرد و چاپخونه‌ش رو بست.

جلسات برگزار شد و وظایف رو تقسیم کردن: گرفتن راه‌آهن، پست، تلگراف و دولت موقت. بانک و مخابرات و ایستگاه قطار سقوط کرد، اما ملوان‌های بالتیک از کاخ زمستونی محافظت می‌کردن. انقلابی‌ها با 36 گلوله‌ی توپ 6 اینچی به کاخ حمله کردن تا نگهبان‌ها تسلیم شدن و کاخ سقوط کرد. می‌گن استالین تو این روزها 5 روز نخوابیده بود.

خیال استالین که راحت شد، پیش لنین برگشت. 29 نوامبر 1917 اعضای دفتر مرکزی حزب معرفی شدن: لنین، استالین، تروتسکی و چند نفر دیگه؛ رهبران اولیه‌ی حکومت نوپای شوروی.

همون موقع لنین دستور تشکیل «کمیسیون سراسری مبارزه با ضدانقلاب و خرابکاری» یا همون چکا (Cheka) رو داد؛ اولین پلیس مخفی شوروی و پدرجد اِن‌کاوه‌ده (NKVD) و کاگ‌ب (KGB).

بخش بعدیزندگینامه - بخش ۲
ادامه‌ی داستانژوزف استالین◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

تماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر