بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. ژوزف استالین
  6. /
  7. اپیزود ۱۸
  8. /
  9. متن

زندگینامه ژوزف استالین - بخش ۳

  • ۷ بهمن ۱۴۰۲
  • ۱:۲۸:۳۴
  • ۷۶ دقیقه مطالعه

مقدمه: بازی پوکر سه‌نفره

استالین در طول ۱۵ سال بعد از مرگ لنین تونست اوضاع شوروی رو با تصمیمات تندش متحول کنه. یه پلیس مخفی و یه ارتش قدرتمند ساخت که از طریق حذف مخالف‌ها به وجود اومد. حالا شوروی یه ملت کاملاً مطیع داشت که «پاکسازی یا وحشت بزرگ» اون رو به وجود آورده بود. در واقع اوضاع برای استالین خیلی خوب بود. یه کارهایی هم برای جلوگیری از تهدیدهای خارجی کرده بود که تقریباً خیالش راحت بود اتفاقی نمی‌افته.

حتی حمله‌ی هیتلر به لهستان تو اول سپتامبر ۱۹۳۹ هم تاثیری روی این خیال راحت استالین نداشت. اما وقتی کمتر از ۲ سال بعد خبر اومد آلمان به شوروی حمله کرده، اوضاع کاملاً عوض شد. استالین اصلاً این خبر رو باور نمی‌کرد و انتظارش رو نداشت. دلیلش چی بود؟ برای دونستن جواب این سوال باید یکم برگردیم عقب.

برمی‌گردیم به اواسط دهه‌ی ۳۰. اون موقع کمتر از ۲۰ سال بود که «جنگ بزرگ» تموم شده بود، ولی فضا جوری بود که انگار همه انتظار یه جنگ بزرگ دیگه رو داشتن. سال ۱۹۳۴ که آدولف هیتلر (Adolf Hitler) توی آلمان به قدرت رسید، جاسوس‌های شوروی همش به استالین هشدار می‌دادن که احتمالاً آلمان شروع‌کننده‌ی این جنگ باشه. این هشدارها تو سال ۱۹۳۹ به اوج خودش رسیده بود.

می‌گن استالین اون موقع اعتقاد داشت که الان اوضاع مثل یه بازی پوکر ۳ نفره‌س؛ که هر بازیکن امیدواره ۲ تا بازیکن دیگه رو بندازه به جون هم و بعد که اون‌ها کنار رفتن، خودش پول‌ها رو به جیب بزنه. حالا این ۳ تا مورد نظر استالین کیا بودن؟ فاشیست‌های آلمان نازی به رهبری هیتلر، کاپیتالیست‌های بریتانیایی و فرانسوی به ریاست نویل چیمبرلین (Neville Chamberlain) و ادوار دالادیه (Édouard Daladier)، و بلشویک‌ها به رهبری خودش یعنی استالین.

استالین هیتلر رو تو یه سری مسائل تحسین می‌کرد؛ مثل رفتارش با یهودی‌ها. ولی همیشه هم به خاطر همون هشدارها، از طرفش احساس خطر داشت. به خاطر همین هم به غرب پیشنهاد داد که بیاید با هم علیه هیتلر متحد بشیم. ولی غربی‌ها خیلی از شوروی و استالین خوششون نمی‌اومد، کلاً هم خطر کمونیسم رو حس می‌کردن و هی می‌پیچوندن. استالین هشدار داد که اگر دعوت ما رو قبول نکنید، ما با آلمان علیه شما متحد می‌شیم.

همزمان برای اینکه بفهمه مزه‌ی دهن هیتلر چیه، چندتا سفیر ویژه فرستاد آلمان تا باهاشون مذاکره کنن. هیتلر هم در جواب، چند وقت بعد وزیر امور خارجه‌ش رو فرستاد مسکو تا مذاکره رو ادامه بدن. در واقع هیتلر می‌ترسید که از دو طرف بهش حمله بشه؛ یعنی شوروی از شرق و فرانسه و انگلیس از غرب. بدش نمی‌اومد که با یکیشون متحد بشه تا حداقل خیالش از یه طرف راحت باشه. پس تا دید شوروی تمایل نشون داده، اونم فرصت رو از دست نداد.

جلسه در سطح وزیرهای امور خارجه، یعنی ریبنتروپ (Joachim von Ribbentrop) وزیر امور خارجه‌ی آلمان و مولوتوف (Vyacheslav Molotov) وزیر امور خارجه‌ی شوروی برگزار شد و بعد از موافقت استالین قرار شد آلمان و شوروی بین هم پیمان عدم تجاوز امضا کنن.

پیمان با شیطان و تقسیم لهستان

می‌گن جواب مثبت استالین همون شب ساعت ۸:۳۰ به دست هیتلر رسید و هیتلر این‌قدر احساساتی شده بود که گفت:

«عالیه، حالا جهان رو در اختیار دارم.»

محتوای اصلی قرارداد این بود که دو طرف تعهد دادن به هم حمله نکنن. اما این قرارداد یه پروتکل الحاقی محرمانه هم داشت؛ اینکه کشورهای حوزه‌ی بالتیک مثل استونی، لتونی، لیتوانی، فنلاند و یه بخشی از رومانی عضو شوروی بشن و بعدش هم لهستان رو بین خودشون تقسیم کردن که مثلاً از یه جاییش به سمت شرق برای شوروی باشه و به سمت غرب برای آلمان.

حدوداً ساعت ۲ صبح ۲۴ آگست ۱۹۳۹ پیمان آماده‌ی امضا شد و عکاس‌ها اومدن تو اتاق. ولی چیزی که خیلی به چشم می‌اومد، تفاوت سطح عکاس‌های دو کشور و تجهیزاتشون بود. عکاس‌های آلمانی با تجهیزات پیشرفته و بهترین امکانات، ولی عکاس‌های روس با اون سه‌پایه‌های آنتیک چوبی و دوربین‌های چوبی برنجی عهد عتیق. اگه یادتون باشه توی اپیزود فیل نایت اشاره کردم که دوربین‌های عکاسی آلمانی از قدیم دوربین‌های خوبی بودن و بازار آمریکا هم دستشون بود. بگذریم.

این امضای قرارداد یه عکس خیلی معروفی هم داره که براتون می‌ذاریم ببینید. مولوتوف داره پیمان رو امضا می‌کنه و استالین و ریبنتروپ پشتش وایستادن. این پیمان مولوتوف–ریبنتروپ در واقع یکی از اصلی‌ترین دلایل شروع جنگ جهانی دوم بود. خیلی‌ها می‌گن جنگ اعصاب یا به قول مولوتوف بازی بزرگ بین استالین و هیتلر تازه شروع شده بود.

فقط یک هفته از امضای قرارداد که رد شد، آلمان به لهستان حمله کرد. در واقع مجوزش رو گرفته بود دیگه؛ بین خودشون نشسته بودن خاک یه کشور دیگه رو تقسیم کرده بودن و خیلی زود هم حمله رو شروع کردن. بلافاصله، یعنی ۲ روز بعد از این اتفاق، بریتانیا و فرانسه که ضامن مرزهای لهستان بودن به آلمان اعلام جنگ کردن.

اما این طرف استالین داشت خودش رو آماده می‌کرد که ارتشش رو از سمت شرق وارد لهستان کنه. البته قبلش خیلی سریع جنگی که سر مرزهای شرقی با ژاپن داشتن رو تموم کرد و ۱۶ روز بعد از حمله‌ی آلمان، یعنی تو ۱۷ سپتامبر، ارتش سرخ شوروی از شرق وارد خاک لهستان شد. هیتلر به لهستان راضی نبود و چند ماه بعد نیروهاش رو به سمت کشورهای اطراف یعنی بلژیک، لوکزامبورگ و هلند هم فرستاد و بعدش هم نوبت ورود به فرانسه بود.

خوش‌خیالی رفیق استالین

آلمان داشت تمام اطرافش رو تصرف می‌کرد، ولی استالین با خیال راحت نشسته بود و مطمئن بود هیتلر هیچ‌وقت سراغ شوروی نمیاد. با وجود اینکه حتی یه سری تحرک‌ها هم دیده شده بود و نیروهای امنیتی و جاسوس‌ها براش خبر می‌آوردن که آلمان داره تدارک حمله رو می‌بینه، ولی استالین مصراً می‌گفت اینا ضداطلاعات بریتانیاس و ما با هم پیمان بستیم.

حتی یه بار مولوتوف، نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه‌ی شوروی، رفت آلمان و با هیتلر هم دیدار کرد و هیتلر اصلاً صداش رو درنیاورد که ۲ روز پیشش یه امریه صادر کرده برای شروع اقدامات حمله به شوروی.

اولین هدف هیتلر، حمله تو پاییز ۱۹۴۰ بود؛ یعنی یک سال بعد از حمله به لهستان. ولی فرمانده‌هاش به سختی قانعش کردن که باید اجرای عملیات رو به بعد از زمستون موکول کنیم. دلیلشون هم این بود که زمستون شوروی سرد و طاقت‌فرساس و همین باعث می‌شه به مشکل بخوریم. بنابراین اجرای عملیات تا بهار یا تابستون ۱۹۴۱ عقب افتاد. این، فرصت این رو به شوروی داد که ارتش خودش رو قوی‌تر کنه. در واقع استالین هشدارهایی که در مورد حمله‌ی قریب‌الوقوع آلمان می‌دادن رو جدی نمی‌گرفت، ولی حداقل به ارتشش می‌رسید و قوی‌ترش می‌کرد.

خبر امریه‌ی هیتلر بعد از ۱۱ روز از صدورش تو دسامبر ۱۹۴۰ به گوش استالین رسید. استالین ژنرال‌های ارتشش رو فراخوند و چندتا جلسه گذاشتن که فهمید اوضاع خیلی خرابه و تجهیزاتشون به شدت کمه. برای همین هم حسابی سر همه‌شون سر و صدا کرد و حتی چند وقت بعد مولوتوف رو از نخست‌وزیری برکنار کرد و خودش نخست‌وزیر شد.

توی می ۱۹۴۱، یعنی همون آخرایی که دیگه واقعاً قرار بود آلمان حمله کنه، خبرچین‌های جاسوس شوروی تقریباً هر روز برای استالین خبر می‌آوردن که قراره همچین اتفاقی بیفته. یه بار استالین دیگه قاطی کرد که برید گمشید مزخرف نگید! می‌گفت:

«این‌قدر سنگ این جاسوس‌هامون تو توکیو رو به سینه نزنید. سرجاسوس تو توکیومون یه فاحشه‌خونه داره، اطلاعاتش رو فاحشه‌هاش دارن بهش می‌دن. واقعاً چطور انتظار دارید من حرف‌های این حروم‌زاده رو باور کنم؟»

یعنی اعتمادی که استالین به هیتلر کرده بود واقعاً عجیب بود. چون همیشه همه دیده بودن که استالین کلاً به هیچ‌کس اعتماد نمی‌کنه. ولی اینکه چطور این‌قدر به هیتلر اعتماد داشت، برای خیلی از تاریخ‌دان‌ها هم سواله. کلاً استالین خیلی هیتلر رو تحسین می‌کرد. البته هیچ‌وقت همدیگه رو ندیدن، ولی در مجموع احترام خاصی برای هیتلر قائل بود؛ حداقل تو اون زمان که این‌طور بود. اون هم به خاطر اقدام‌هایی بود که هیتلر توی آلمان کرده بود و پیشرفتی که آلمان تو دوره‌ی هیتلر کرده بود.

دیدگاه استالین این بود که اگر شوروی و آلمان کنار هم قرار بگیرن و با هم کار کنن، می‌تونن کل دنیا رو تسخیر کنن. اما ظاهراً فراموش کرده بود هیتلر توی کتاب «نبرد من» چی نوشته بود؛ اینکه «بلشویک‌ها دشمنان ابدی‌ام هستن و باید نابود بشن.» ولی استالین اعتقاد داشت آلمان هیچ‌وقت تو دو تا جبهه نمی‌جنگه، به‌خصوص بعد از اینکه حمله‌ی آلمان به فرانسه رو دید و دید که تونستن تو ۶ هفته فرانسه رو بگیرن. شاید اعتقاد داشت وقتی دارن این‌قدر خوب تو غرب پیش می‌رن اصلاً چرا باید تمرکزشون رو بیارن سمت شرق؟

همه‌ی این‌ها رو داشته باشید تا تابستون ۱۹۴۱، وقتی که خبر اومد آلمان ۶۰٪ نیروهاش رو آورده سمت مرزهای شوروی. استالین بازم گفت این ضداطلاعات بریتانیاس. مشکل این بود که اصلاً جاسوس هم کم داشتن، چون هرچی جاسوس بود زده بودن کشته بودن.

استالین حتی از چند وقت پیش برنامه‌ی یه مسافرت یک‌ماهه رو چیده بود و می‌خواست هر طور شده مسافرته رو بره. در حالی که از همه جا خبر می‌اومد آلمان می‌خواد حمله کنه، استالین، مولوتوف و ژدانوف (Andrei Zhdanov)، یعنی ۳ نفر اصلی مملکت، پاشدن رفتن یه مسافرت یک‌ماهه؛ دقیقاً ۳ روز قبل از اینکه حمله‌ی آلمان شروع بشه.

مثلاً از یکی از بندرهای مرزی خبر می‌اومد که ۲۰ تا کشتی آلمانی اومدن بدون اینکه بارهاشون رو خالی کنن دارن برمی‌گردن. یا مثلاً خبر اومد تو سفارت آلمان تو مسکو دارن اسنادشون رو می‌سوزونن و سفارتخونه رو خالی می‌کنن؛ ولی وقتی خبرها رو به استالین می‌دادن قاطی می‌کرد، می‌گفت اینا فقط یه سری عمل تحریک‌آمیزه، اتفاق خاصی نمی‌افته.

آغاز عملیات بارباروسا و سقوط روحی ارباب

شب ساعت ۱۲–۱ کارها تموم شد و همه رفتن خوابیدن. ولی تقریباً تو همون موقع‌ها بود که هواپیماهای نیروی هوایی آلمان به پرواز درآمدن تا هدف‌های خودشون تو خاک شوروی رو بمباران کنن.

ساعت ۴ صبح ۲۲ ژوئن، یعنی ۳–۴ ساعت بعد از اینکه آقایونِ خوش‌خیال رفتن خوابیدن، بزرگترین عملیات جنگی تاریخ به اسم «عملیات بارباروسا» شروع شد. هیتلر با یه چیزی بالغ بر ۳ میلیون سرباز، ۳۶۰۰ تانک، ۶۰۰ هزار وسیله‌ی موتوریزه، ۷ هزارتا توپ، ۲۵۰۰ هواپیما و حدود ۶۲۵ هزار راس اسب به شوروی حمله کرد تا با ارتشی درگیر بشه که ۳ میلیون سرباز داشت و ۱۴ هزار تانک که فقط ۲ هزارتاش مدرن بود، ۲۴ هزارتا توپ و ۸ هزارتا هواپیما. بزرگترین جنگ همه‌ی دوران‌ها در شرف آغاز شدن بود.

حالا به خاک کشور حمله شده، ولی آقای استالین تازه ۳–۴ ساعته رفته خوابیده و خبر رسیده به محل اقامتش. اوضاع جوریه که هیچ‌کس جرئت نداره بره تو اتاق خواب و این به اصطلاح «برادر بزرگ» رو بیدار کنه و خبر رو بهش بده! حتی با خودشون می‌گن الان بیدارش کنیم بهش هم بگیم باز می‌گه دروغه و این بار دیگه واقعاً حسابمون رو می‌رسه. یه ساعتی این اطرافیان درگیر بودن با خودشون، تا بالاخره هر طور بود رفتن «ارباب» رو بیدار کردن و خبر رو بهش دادن.

استالین حسابی شوکه شده بود. بلافاصله دستور داد جلسه‌ی اضطراری دفتر سیاسی تشکیل بشه و تو ساعت ۵:۴۵ صبح این جلسه تشکیل شد. بعد از جلسه، تو ساعت ۹ صبح به دستور استالین نهاد فرماندهی عالی روسیه تشکیل شد تا فرمان‌های جنگ از طریق این نهاد به جبهه‌ها برسه.

اما بعد از جلسه استالین یه کار عجیب کرد! حالش به شدت بد شده بود و واقعاً خودش رو باخته بود. پاشد رفت توی یکی از ویلاهایی که داشت موند و کلاً همه چیز رو ول کرد. ترسیده بود. مملکت رو از دست رفته می‌دید. دلیلش هم این بود که همین یه سال پیش ارتش هیتلر تونسته بود فقط تو ۶ هفته فرانسه رو فتح کنه. فرانسه اون موقع اگه نگیم بهترین، ولی یکی از بهترین ارتش‌های اروپا رو داشت. استالین می‌گفت وقتی اینا تونستن این‌قدر سریع فرانسه رو بگیرن، ما که ارتشمون خیلی ضعیف‌تر از فرانسوی‌هاس.

جالبه که هیتلر هم دقیقاً همین فکر رو می‌کرد. اصلاً این آلمانی‌ها عملیات بارباروسا رو با هدف اینکه این‌جا هم می‌رن ۶ هفته‌ای مسکو رو می‌گیرن شروع کرده بودن. به هیچ عنوان نمی‌خواستن خیلی طول بکشه که به زمستون بخورن.

استالین رفته بود توی ویلاش و نشسته بود، با هیچ‌کس هم حرف نمی‌زد. یکی دو روز گذشت و می‌گن مقام‌های شوروی اصلاً داشتن به این فکر می‌کردن که کلاً طرف رو دور بزنن بذارنش کنار. نمی‌شه که؛ باید یه کاری کرد. گفتن پاشیم اول بریم یه صحبتی باهاش بکنیم، اگه اوضاع درست نشد یه فکر اساسی بکنیم، مثلاً دنبال جانشینی چیزی باشیم.

مولوتوف که اون موقع معاون استالین توی دولت بود پاشد رفت باهاش صحبت کرد که توی دولت یه پیشنهادی هست که لازمه کابینه‌ی جنگی تشکیل بدیم. استالین پرسید: «خب اوکی، ولی رئیس این کابینه کی باشه؟» مولوتوف هم جواب داد: «خودتون باشید رفیق استالین.» همین صحبت باعث شد استالین دوباره روحیه بگیره و برگرده سر کار.

جدیا! یعنی شما ببینید به همین مسخرگی. طرف میلیون‌ها نفر رو کشته، کل شوروی از سایه‌ش هم می‌ترسن، بعد پاشده رفته تو ویلاش زانوی غم بغل گرفته که همه چیز داره از دست می‌ره. یه لحظه مولوتوف برگشت بهش گفت بیا کابینه تشکیل بدیم رئیسش هم خودت باشی، پاشد برگشت سر کار!

فراخوان برای جنگ بزرگ میهنی

وقتی برگشت اولین کاری که کرد این بود که سریع دستور داد جنازه‌ی لنین رو بردارن از میدون سرخ ببرن سیبری محفوظ نگهش دارن. بعد هم وظیفه داشت خبر شروع شدن جنگ رو به مردم اعلام کنه.

۳ جولای، یعنی ۱۱ روز بعد از شروع تجاوز هیتلر به خاک شوروی، استالین طی یه نطق تاریخی تمام برادران و خواهران رو به «جنگ بزرگ میهنی» دعوت کرد. خلاصه‌ی حرف‌هاش این طوری بود:

«ارتش آلمان هیتلری به شوروی حمله کرده و با وجود مقاومت قهرمانانه‌ی ارتش سرخ، تونسته خیلی خوب هم پیش بره. کلی از شهرها و استان‌هامون رو هم گرفته. اما آیا فکر می‌کنید که ارتش هیتلر شکست‌ناپذیره؟ هیچ ارتشی شکست‌ناپذیر نیست، همون‌طور که ارتش ناپلئون و قیصر آلمان شکست‌ناپذیر نبود. حالا مردم باید مدل دیگه‌ای زندگی کنن، چون آلمان اومده تا ملیت ما و محصولات زراعت ما رو از ما بگیره. اون‌ها می‌خوان حکومتی مثل حکومت تزارها رو به ما تحمیل کنن.

حالا مساله‌ی مرگ و زندگیه. یا باید متحد بشیم یا به بردگی کشیده بشیم. باید ترس رو کنار بذاریم و جنگ بزرگ میهنی رو شروع کنیم. لنین همیشه می‌گفت که بزرگترین خصوصیت مردم ما باید شجاعت در مبارزه با دشمن باشه. حالا باید خودمون رو در برابر ارتش دشمن سازماندهی کنیم و تا آخرین قطره‌ی خون بجنگیم. صنایع باید بیشتر کار کنن تا جبهه‌ها رو بیشتر و بهتر تامین کنن. این یک جنگ بین کل مردم شوروی و ارتش فاشیست آلمانه. حالا کمیته‌ی دفاع دولتی ایجاد شده و از همه‌ی مردم می‌خواد که کنار این کمیته باشن تا به پیروزی برسیم. همه نیروهای مردمی برای نابودی دشمن! پیش به سوی پیروزی!»

اتفاق مهمی که بعد از این حمله افتاد این بود که باعث شد شوروی وارد یه اتحاد با انگلیس بشه. یادتونه گفتم وقتی آلمان به لهستان حمله کرد، انگلیس و فرانسه بلافاصله یه جبهه تشکیل دادن و به آلمان اعلام جنگ کردن. حالا لهستان و فرانسه که شکست خورده بود، اما انگلیس همچنان با آلمان تو جنگ بود و وقتی آلمان به شوروی حمله کرد، شوروی هم رفت کنار انگلیس. چند ماه بعد وقتی پای آمریکا هم به جنگ باز شد اون‌ها هم اومدن توی همین جبهه و این‌طوری یه جبهه‌ای توی جنگ جهانی دوم شکل گرفت به اسم «متفقین».

البته این رو توضیح بدم که ما این‌جا نمی‌خوایم خیلی در مورد داستان‌های جنگ جهانی دوم صحبت کنیم، بیشتر در مورد مسائلی صحبت می‌کنیم که مربوط به شخص استالینه. البته شاید یه سری داستان‌های کوتاه جزئی‌تر رو توی یوتوبمون بهشون بپردازیم. فعالیت کانال یوتوبمون هم تا قبل از نوروز ۱۴۰۳ شروع می‌شه. اگه دوست دارید می‌تونید زودتر از همه ما رو سابسکرایب کنید. اگه می‌خواید در مورد داستان‌های جنگ جهانی دوم دقیق‌تر بدونید، پیشنهاد می‌کنم پادکست پرچم سفید از احسان طریقت رو بشنوید. اولین پرونده‌ی پرچم سفید در مورد جنگ جهانی دومه که توی حدود ۳۰ قسمت مفصل تمام اتفاق‌های جنگ رو تعریف کرده. لینکش رو می‌ذاریم توی توضیحات اپیزود.

یاکوف: بهایی که یک پدر نپرداخت

یکی از اتفاق‌های قابل توجهی که وسط جنگ افتاد اسیر شدن پسر بزرگ استالین بود. یاکوف، پسر بزرگ استالین از همسر اولش کاتو (Kato Svanidze) بود که تو اپیزود اول در موردش صحبت کردیم. آلمانی‌ها اینو اسیرش کردن و به محضی که فهمیدن پسر استالینه، به این فکر افتادن که سعی کنن باهاش روس‌ها رو بیارن پای میز مذاکره. پیغام فرستادن که ایشون دست ماست، چندتا از ژنرال‌هامون رو آزاد کنید تا تحویلش بدیم.

خبر که رسید به استالین، اون رگ میهن‌پرستیش زد بالا و منافع شخصی رو کاملاً نادیده گرفت. یه جمله‌ی معروف گفت:

«من چندتا ژنرال رو با یه سرباز عوض نمی‌کنم.»

آلمانی‌ها از این جواب استالین خیلی جا خوردن. بلافاصله یاکوف رو فرستادن اردوگاه اسرا تا بعداً یه بلایی سرش بیارن.

اما استالین و یاکوف واقعاً داستان داشتن با هم. یاکوف ۸ ماهش بود که مادرش رو از دست داد. دقیقاً بعد از مرگ مادر یاکوف، استالین بچه رو تحویل خانواده‌ی زنش داد و خودش برگشت تفلیس تا به وظایف انقلابیش برسه. یاکوف ۱۴ ساله بود که تقریباً می‌شه گفت برای اولین بار پدرش رو دید. دوست داشت مهندس بشه که استالین بهش اجازه نداد، چون دوست داشت پسرهاش فقط ارتشی بشن. بالاخره هم یاکوف مجبور شد بره درس نظامی بخونه و وارد ارتش بشه.

وقتی هم این خبر اومد که یاکوف دست آلمانی‌هاس، اولین واکنش استالین این بود که «ببین پسره‌ی احمق چقدر ضعیفه که حتی نتونسته به خودش شلیک کنه و اسیر شده.» اصلاً از همون روزهای اول جنگ یه فرمان صادر کرده بود که هر نیروی نظامی‌ای که تحت هر شرایطی در برابر دشمن تسلیم بشه یه خیانتکاره و محاکمه می‌شه.

اما عاقبت یاکوف واقعاً تلخه. چند وقت بعد وقتی می‌خواست از اردوگاه آلمانی‌ها فرار کنه، کشته شد. در مورد کشته شدنش ۲ تا روایت هست: هم می‌گن خودش رو پرت کرده سمت سیم‌خاردارهای الکتریکی اطراف اردوگاه و خودکشی کرده؛ هم می‌گن می‌خواسته فرار کنه و نگهبان‌ها کشتنش. استالین تا حدود ۲ سال بعد از این کار پسرش خبر نداشت، ولی از وقتی فهمید همش با غرور و افتخار ازش یاد می‌کرد. می‌گفت خیلی کار قهرمانانه‌ای کرده و این داستان‌ها.

نبرد در دروازه‌های مسکو و ژنرال زمستان

آلمانی‌ها اون موقع تو ۳ جبهه علیه شوروی در حال جنگ بودن: از شمال توی لنینگراد، مرکز به سمت مسکو و جنوب به سمت استالینگراد. اما اصلی‌ترین هدف آلمان برای حمله به شوروی گرفتن پایتخت یعنی مسکو بود.

ماه‌ها گذشته بود و ارتش هیتلر هنوز نتونسته بود مسکو رو فتح کنه. البته خیلی خوب پیش اومده بودن‌ها؛ فاصله‌شون تا مسکو خیلی کم بود. می‌گن ارتش آلمان تو ۱۵ مایلی یا ۲۴ کیلومتری مسکو بود و ارتشی‌ها می‌تونستن گنبدهای کلیسای جامع سن باسیل (St. Basil's Cathedral) رو ببینن. این وضعیت حتی روس‌ها رو هم ترسونده بود؛ حس می‌کردن دیگه همه چیز تموم شده.

برداشتن از ترس اینکه آلمان وارد مسکو نشه، مترو و ورزشگاه فوتبال و همه‌ی ساختمون‌های اصلی مسکو رو دینامیت گذاشتن، که مثلاً اگه اتفاقی افتاد ساختمون‌ها خودشون تخریب بشن و چیزی دست آلمانی‌ها نیفته. می‌خواستن استالین رو هم بردارن ببرن بیرون از مسکو که جاش امن باشه، ولی استالین راضی نمی‌شد. اما هر طور شده راضیش کردن و برداشتن بردنش تو مترو. این نشون می‌داد که اینا اصلاً هیچ پناهگاهی نساخته بودن و انگار اصلاً برای حمله‌های هوایی آلمان آماده نبودن.

خیلی تلاش کردن استالین رو راضی کنن تا بره بیرون از مسکو و حتی قصد داشتن پایتخت رو عوض کنن و ببرن شهر کویبیشف (Kuybyshev). اونجا یه پناهگاه هم درست کرده بودن؛ تو همین شهر کویبیشف که الان بهش می‌گن سامارا. ولی استالین هیچ‌وقت راضی نشد از مسکو بیرون بره.

اما چیزی که آلمانی‌ها ازش می‌ترسیدن فرا رسید. زمستون شد و دمای هوا حتی به ۳۰- درجه هم رسیده بود. همین هم کار اون‌ها رو برای موندن سخت می‌کرد. برف و سرمای بسیار شدید و البته بارون‌هایی که گل و لای خیلی زیادی درست می‌کرد، عملاً عملکرد لشکرهای آلمانی رو مختل کرده بود و اینا در واقع به گل نشسته بودن. آلمانی‌ها از همون اول هم می‌دونستن که باید طوری پیش برن که به زمستون‌های سرد روسیه نخورن. پیش‌بینی‌شون هم این بود که به پاییز نرسیده کار تمومه، ولی حالا اکتبر اومده بود و مسکو هنوز فتح نشده بود.

اینجا بود که استالین برگ برنده‌ش رو رو کرد. از مدت‌ها پیش وقتی که شوروی با ژاپن تو جنگ بود، کلی از نیروهای شوروی تو مرز ژاپن آماده‌باش بودن. ولی همین موقع‌ها از طرف یکی از بهترین جاسوس‌هاشون خبر رسید که ژاپن قصدی برای حمله به شوروی نداره. بلافاصله استالین دستور داد نیروهای جبهه‌ی شرقی بیان سمت غرب تا جلوی ارتش آلمان وایستن؛ یه ارتش که متشکل از ۷۰۰ هزار سرباز بود. این نیروهایی که اومدن بیشتر اهل سیبری بودن و همین باعث می‌شد هوای ۳۰- درجه براشون یه چیز کاملاً عادی باشه.

رژه‌ی تاریخی ۷ نوامبر

برگ برنده‌های استالین فقط به این ختم نشد. ۷ نوامبر روز انقلاب اکتبر بود. دلیل تفاوت این دو تا تاریخ رو هم تو اپیزود قبلی گفتم دیگه؛ مربوط هست به دو تا تقویم میلادی متفاوت. تو این تاریخ ۷ نوامبر هر سال، نیروهای مسلح شوروی تو میدون سرخ رژه می‌رفتن و استالین از رژه‌شون سان می‌دید. حالا یک هفته مونده بود به این تاریخ و در حالی که ارتش آلمان اصطلاحاً تو یک‌قدمی مسکو بود، استالین دستور داد مراسم روز انقلاب باید برگزار بشه.

هرچی بقیه گفتن آقا نمی‌شه، آلمانی‌ها همین بغلن، اوضاع خطرناکه، استالین زیر بار نرفت. گفت نخیر، میان رژه می‌رن، خودمم مثل همیشه هستم، سان هم می‌بینم، سخنرانی هم می‌کنم. استالین اینجا هم یه ابتکاری به خرج داد: زمان دقیق حضورش توی مراسم رو به هیچ‌کس نگفت. یعنی اصلاً نمی‌دونستن کِی قراره مراسم رو شروع کنن؛ فقط خود استالین ازش خبر داشت. ارتشی‌ها و اون‌هایی که می‌خواستن رژه برن تا ساعت ۲–۳ نصف شب حتی نمی‌دونستن که برنامه دقیقاً چیه.

همه ساعت‌ها آماده‌باش بودن تا آقای استالین هر موقع دلشون خواست تشریف بیارن توی جایگاه و مراسم رو شروع کنن. بالاخره ساعت ۸ صبح ۷ نوامبر ۱۹۴۱ یه مراسم باشکوه و تاریخی تو میدون سرخ مسکو برگزار شد و برای تمام شهروندهای شوروی پخشش کردن. این مراسم تبدیل شد به یکی از اصلی‌ترین نقطه‌عطف‌های جنگ جهانی دوم. از این روز به بعد اصلاً ورق برگشت.

استالین تو این مراسم اول از همه ۲۴مین سالگرد پیروزی انقلاب ۱۹۱۷ رو تبریک گفت و به این اشاره کرد که ۲۳ سال پیش وقتی اولین سالگرد انقلاب رو جشن می‌گرفتن هم توی یه جنگ تو سطح کشور بودن، ولی با وجود اینکه نه اوضاع خوبی داشتن و نه ارتش مناسب، تونستن پیروز اون جنگ داخلی بشن. بعد گفت الان که ۲۳ سال از اون زمان گذشته، کشور توی وضعیت خیلی بهتری از نظر اقتصادی هست و ارتش سرخ هم قدرت خیلی خوبی داره. ضمن اینکه اون موقع تنها بودیم، ولی الان کشورهای دیگه‌ای رو داریم که دارن کنارمون می‌جنگن، یعنی متفقین. اشاره کرد که هیتلر فکر می‌کرده شکست دادن ما خیلی ساده‌س و خیلی زود به زانو درمیایم، ولی الان با قدرت تونستیم مقاومت کنیم و می‌خوایم با الهام گرفتن از قهرمان‌های فقید کشور، ارتش آلمان رو شکست بدیم. سخنرانی این‌طوری تموم شد:

«پس برای نابودی کامل مهاجمان آلمانی! مرگ بر مهاجمان آلمانی! زنده باد میهن باشکوه ما، برای آزادی و استقلالش! زیر پرچم لنین، پیش به سوی پیروزی!»

این سخنرانی تاثیرگذار باعث شد روح تازه‌ای به ارتش شوروی دمیده بشه. از اون طرف هم کلی نیروی تازه‌نفس از شرق رسید که تقویت نیروی انسانی رو هم داشتن و این شد برگ برنده‌ی استالین در برابر هیتلر و ارتشش.

ارتش آلمان در هم کوبیده شد. آلمانی‌ها نه تنها از مسکو دور شدن، که حتی وقتی هیتلر و رفقا تصمیم گرفتن مسیر رو عوض کنن و برن سمت استالینگراد، ارتش شوروی تو استالینگراد هم تونست اون‌ها رو شکست بده. البته بازم می‌گم من دارم خیلی ساده‌سازی می‌کنم داستان جنگ رو. همین نبرد استالینگراد، پرتلفات‌ترین و سنگین‌ترین نبرد تاریخ جهانه. خود شوروی یه چیزی حدود نیم میلیون نفر رو تو این نبرد از دست داد.

کنفرانس تهران: بازی بزرگان در کاخ مرمر

حالا که به نظر می‌رسید اوضاع جنگ برای متفقین داره خوب پیش می‌ره، یه جا اینا نیاز پیدا کردن که حضوری همدیگه رو ببینن. بالاخره بعد از کش و قوس‌های زیاد و اینجا باشه، اونجا نباشه و استالین می‌گفت من از زمین تکون نمی‌خورم و اصلاً امکان نداره پرواز کنم، بالاخره تهران رو برای این دیدار انتخاب کردن. دلیل اصلیش هم این بود که ایران اون موقع تو اشغال شوروی و انگلیس بود و خیالشون راحت بود که می‌تونن امنیت جلسه رو برقرار کنن.

۲۶ نوامبر ۱۹۴۳، یعنی ۴ آذر ۱۳۲۲، استالین و همراه‌هاش سوار یه قطار به سمت باکو می‌شن تا برن فرودگاه باکو و با هواپیمای SR47 ارتش برن به سمت تهران. استالین تا اون موقع سوار هواپیما نشده بود و از پرواز و هواپیما هم خوشش نمی‌اومد، ولی راهی هم نداشت؛ چون تنها راه رفتن از باکو به تهران همین هواپیما بود. همراه‌های استالین تو این سفر معاون‌هاش مولوتوف و ووروشیلوف (Kliment Voroshilov)، مدیر امور امنیتیش، محافظ شخصیش و پزشک مخصوصش بودن.

بالاخره می‌رسن تهران و می‌رن سفارت شوروی، توی همین جایی که الان سفارت روسیه هست. از اون طرف هم چرچیل توی سفارت انگلیسه که اونم دقیقاً همون بغله. اما روزولت وقتی می‌خواسته بیاد، چون سفارت آمریکا به این دو جا دور بوده و یه جورایی خارج از شهر بوده، استالین بهش پیشنهاد کرده بیاد تو سفارت شوروی بمونه.

اصلی‌ترین صحبت این‌ها تو تهران سر این بوده که استالین تاکید داشته همزمان با حمله‌ی جدیدی که قرار بوده نیروهای شوروی از سمت شرق به آلمانی‌ها بکنن، آمریکا و انگلیس هم از سمت غرب حمله کنن تا این‌طوری آلمان مجبور بشه توی دو تا جبهه بجنگه و این کمک کنه به پیروزی متفقین؛ چیزی که بهش می‌گن عملیات نرماندی (Invasion of Normandy) که بهار ۱۹۴۴ شروع شد.

بعد از اون در مورد مرزهای لهستان بعد از جنگ صحبت کردن که توافق کردن یه بخشی از لهستان اضافه بشه به خاک شوروی و از اون طرف همون‌قدر از خاک آلمان اضافه بشه به خاک لهستان. ولی یه نکته‌ی جالب هست که می‌گن نقشه‌ای که این‌ها برای تعیین مرزهای جدید لهستان ازش استفاده کردن رو از یکی از صفحه‌های روزنامه‌ی تایمز کنده بودن، که این نشون می‌ده این کنفرانس، کنفرانس صمیمی و راحتی بوده.

مساله‌ی مهم بعدی مذاکراتشون هم تشکیل سازمان ملل متحد بود؛ یه سازمانی که همه‌ی کشورها توش باشن و مذاکره کنن تا از اتفاق افتادن همچین جنگ‌های عظیمی جلوگیری بشه. البته بعد از جنگ جهانی اول هم یه همچین سازمانی درست کرده بودن که نتونست درست به نتیجه برسه و اینجا یه جورایی اشکال‌های اون رو برطرف کردن. اون یکی اسمش بود «جامعه‌ی ملل» یا League of Nations.

شمشیر استالینگراد و دیدار با شاه جوان

یه اتفاق دیگه که می‌افته اینه که چرچیل برای گرامیداشت نیم میلیون سرباز اهل شوروی که توی نبرد استالینگراد کشته شدن، یه شمشیر زینتی و جواهرنشان رو به استالین تقدیم می‌کنه. روی تیغه‌ی این شمشیر نوشته بود:

«تقدیم به شهروندان آهنین‌دل استالینگراد. هدیه از جانب پادشاه جرج ششم به نشانه‌ی قدردانی و سپاس مردم بریتانیا.»

یه طرف شمشیر به انگلیسی نوشته بود و یه طرف به روسی. این شمشیر رو طی مراسمی تقدیم کردن به استالین.

البته یه اتفاق جالب هم میفته وسط مراسم. شمشیر تو یه جعبه بود و یه پارچه‌ی مخملی ارغوانی‌رنگ هم پیچیده بودن دورش. چرچیل شمشیر رو درمیاره، می‌ده به استالین و می‌گه: «از طرف اعلی‌حضرت جرج ششم پادشاه بریتانیا فرمان دارم که این شمشیر شرف و افتخار رو به شما تقدیم کنم.» جرج ششم یعنی پدر همون ملکه الیزابت دوم. چرچیل شمشیر رو برمی‌داره، چند قدم می‌ره جلو و می‌دتش به استالین. ویدیوش هست.

استالین هم خیلی خوشحال می‌شه و خرکیف می‌شه، شمشیر رو می‌بوسه و بلافاصله تحویلش می‌ده به معاونش، ووروشیلوف. اما این تیکه‌ش تو اون ویدیو نیست: می‌گن ووروشیلوف یهو تا میاد سریع شمشیر رو بگیره، برعکس می‌گیرتش و شمشیر همون‌جا جلوی چشم چرچیل میفته زمین! البته یه سری هم گفتن افتاده روی انگشت‌های پاش یا وسط راه گرفتنش؛ روایت‌ها متفاوته، ولی خلاصه اینا یه سوتی‌ای می‌دن جلوی چرچیل.

سر همین هم استالین چند ساعت بعد سر ووروشیلوف قاطی کرد که به خاطر این گندی که زدی باید بری از چرچیل عذرخواهی کنی. ووروشیلوف هم هر جور بود، هر فرصتی که پیدا می‌کرد خودش رو به چرچیل و مترجم روسیش می‌رسوند که عذرخواهی کنه. اسم این شمشیره هست «شمشیر استالینگراد». الان می‌تونید برید توی موزه‌ی پانورامای شهر ولگوگراد ببینیدش. ولگوگراد همون استالینگراده که بعد از فروپاشی شوروی اسمش رو تغییر دادن. لوکیشن موزه رو می‌ذاریم توی توضیحات اپیزود.

روز سوم کنفرانس هم تولد ۶۹ سالگی چرچیل بود و چرچیل اینا رو دعوت کرد دو قدم اون‌ورتر، سفارت بریتانیا. ولی نیروهای امنیتی شوروی خیلی مشکوک بودن به قضیه. اول رفتن کلی بررسی کردن که همه چیز امن و امان باشه، بعد اجازه‌ی حضور استالین توی سفارت بریتانیا رو دادن. اونجا چرچیل یه میز بلند چیده بود و یه شام مفصل به اینا داد. بالاخره بعد از ۴ روز، استالین و همراه‌هاش از تهران پرواز کردن سمت باکو تا بعد با قطار برگردن مسکو.

یه مساله‌ی دیگه‌ای که در مورد این کنفرانس هست اینه که اینا بدون اطلاع دادن به دولت ایران پاشدن اومدن اینجا. دولت ایران اصلاً بعد از اینکه اینا رفتن از قضیه باخبر شد. البته شاه خبر داشت چون باهاش دیدار کردن. چرچیل و روزولت رو شاه توی سفارت شوروی دید، ولی استالین پاشد تا کاخ مرمر رفت و اونجا یه دیدار کوتاهی با محمدرضاشاه ۲۴ ساله داشت. می‌گن هدف استالین از این کار این بوده که شاه جوون ایران رو تحت تاثیر قرار بده و بعداً ازش امتیاز بگیره.

تسخیر برلین و سقوط پیشوا

روز ۶ ژوئن ۱۹۴۴، طبق توافقی که تو کنفرانس تهران انجام شد، نیروهای انگلیس و آمریکا از غرب به آلمان حمله کردن و بعدش هم ارتش شوروی پیشرویش رو از شرق ادامه داد. همین‌طور که حدس زده بودن، این تهاجم دوطرفه ارتش آلمان رو با مشکل مواجه کرد و قوای آلمانی یکی‌یکی فروریخت.

نیروهای شوروی موفق شدن پیشروی خودشون رو تا خود برلین پیش ببرن. البته گفتم ما اینجا داریم خیلی ساده‌سازی می‌کنیم دیگه. حالا برای روس‌ها فرصت خوبی بود تا یه انتقام سیر از آلمانی‌ها بگیرن. سربازهای ارتش سرخ تو چند ماه به حدود ۲ میلیون زن آلمانی تجاوز کردن. حتی به خود زن‌های روسی هم که از اردوگاه‌های آلمان آزاد شده بودن رحم نکردن و به اون‌ها هم تجاوز کردن.

توی برلین، روس‌ها خونه‌به‌خونه و خیابون‌به‌خیابون می‌جنگیدن تا به کاخ صدارت عظمای هیتلر تو مرکز برلین برسن. هیتلر که می‌شه گفت شکست رو پذیرفته بود و می‌ترسید بیفته دست ارتش دشمن و به سرنوشت موسولینی (Benito Mussolini) دچار بشه، یعنی اعدامش کنن، تصمیم به خودکشی گرفت.

۲۸ اپریل، هیتلر و معشوقه‌ش، اوا براون (Eva Braun)، تو پناهگاه زیرزمینی و ضد بمب ساختمون صدارت عظما ازدواج کردن. بعد هم نشستن وصیت‌نامه‌شون رو نوشتن. چند ساعت بعد، هیتلر آمپول‌های سیانور رو روی سگ محبوب خودش «بلوندی (Blondi)» امتحان کرد و حدود ساعت ۱۵:۱۵ روز ۳۰ اپریل ۱۹۴۵ با شلیک گلوله به مغز خودش به زندگیش پایان داد. اوا براون هم با سم سیانور خودش رو کشت.

فردا صبحش تو ۱ می، رئیس ستاد کل ارتش آلمان به نیروهای روس اطلاع داد که هیتلر مرده و درخواست آتش‌بس کرد. بلافاصله ژنرال ژوکوف (Georgy Zhukov)، فرمانده‌ی عملیات فتح برلین، با استالین تماس گرفت تا خبر رو بهش بده. استالین تمام این مدت اون‌طرف توی ویلاش منتظر نشسته بود و خبرها رو دنبال می‌کرد. خبر که بهش رسید، اولین چیزی که در جواب به ژوکوف گفت این بود:

«آخر و عاقبت یه حروم‌زاده چیزی جز این نمی‌تونست باشه. ولی بهتر بود زنده دستگیرش می‌کردید. حالا برید دنبال جنازه‌ش.»

ژوکوف جواب داد: «جنازه رو طبق وصیتش سوزوندن قربان.» استالین هم دیگه هیچی نداشت بگه. گفت: «باشه، تبریک می‌گم.» و گوشی رو گذاشت.

این‌طوری بود که بالاخره ساعت ۱۰:۱۵ صبح ۲ ماه می ۱۹۴۵، کمتر از ۳ سال بعد از شروع حمله‌ی آلمان به شوروی تو عملیات بارباروسا و بیشتر از ۵ سال و نیم بعد از حمله‌ی هیتلر به لهستان، برلین کاملاً به زیر سلطه‌ی ژنرال ژوکوف دراومد. نیروهای روس برلین رو تسخیر کردن و پرچم شوروی بر فراز ساختمان رایشس‌تاگ (Reichstag)، یا همون ساختمون پارلمان آلمان، برافراشته شد.

عکسش رو احتمالاً دیدید؛ یکی از مشهورترین عکس‌های جهانه. سرچ کنید «برافراشتن پرچم بر فراز رایشس‌تاگ» میاد. البته در مورد این عکس داستان زیاده؛ اینکه یه عکس ساختگیه و در واکنش به یه عکس دیگه گرفته شده، یا اینکه عکسه دستکاری شده و از این صحبت‌ها، که حالا شاید تو یه فرصت دیگه در موردش صحبت کردیم.

یک هفته بعد از این اتفاق‌ها تو ۹ می، تسلیم آلمان توی مسکو اعلام شد و این روز به عنوان «روز پیروزی» نام‌گذاری شد و هر سال تو همین روز نیروهای مسلح روسیه توی میدون سرخ رژه می‌رن. حتی همین الان هم این اتفاق می‌افته و هر سال ۱۹ اردیبهشت می‌تونید این مراسم رو ببینید.

خلاصه‌ی سخنرانی استالین بعد از این پیروزی بزرگ این بود:

«آلمان شکست خورده و خودش رو تسلیم کرده. پیمان تسلیمش رو هم دیروز توی برلین امضا کردن. البته ما موافقت‌نامه‌های آلمانی‌ها رو کاغذپاره می‌دونیم، ولی وقتی دیدیم که سران ارتش آلمان خودشون رو تسلیم کردن و تفنگ‌ها رو زمین گذاشتن، متوجه شدیم که واقعاً تسلیم شدن. حالا روز تاریخی پیروزی ارتش ما بر ارتش فاشیست آلمان فرارسیده. فداکاری‌ها و رنج‌های مردم ما بی‌ثمر نبوده و حالا ما پیروز شدیم. از این به بعد پرچم آزادی و صلح تو اروپا به اهتزاز درمیاد.

۳ سال پیش هیتلر اعلام کرد که قصدش تیکه‌تیکه کردن اتحاد جماهیر شورویه و قصد داره شوروی رو طوری نابود کنه که دیگه نتونه بلند بشه. اما نه تنها ایده‌های دیوانه‌وار هیتلر محقق نشد، بلکه حالا بالعکس آلمان در حال تسلیم شدن هست. اتحاد جماهیر شوروی داره جشن می‌گیره و البته قصد تجزیه یا نابودی آلمان رو نداره. رفقا، جنگ بزرگ میهنی با پیروزی کامل ما تموم شد. دوره‌ی جنگ تموم شد و دوره‌ی صلح فرارسید. این پیروزی رو به هم‌وطنان عزیزم تبریک می‌گم. درود بر ارتش سرخ قهرمان ما که استقلال میهن ما را پاس داشت و بر دشمن پیروز شد! درود بر مردم بزرگ ما، مردم پیروز! سرافرازی ابدی بر قهرمانانی که در مبارزه با دشمن جان باختند و برای آزادی و سعادت مردم ما جان خود را از دست دادند!»

از یالتا تا پوتسدام: آغاز جنگ سرد

جنگ جهانی دوم هنوز تموم نشده بود. این اتفاق چند ماه بعد افتاد، بعد از حمله‌ی اتمی آمریکا به ژاپن و تسلیم ژاپن. اما حالا که این جنگ تموم شد، یه رقابت جدید برای استالین شروع شده بود که یه جورایی همه چیز از کنفرانس یالتا (Yalta) شروع شد.

توی طول جنگ جهانی دوم ۳ تا کنفرانس خیلی مهم با حضور سران متفقین برگزار شد. کلاً ۳۱ کنفرانس تو سطوح مختلف بین متفقین برگزار شد که تو ۳ تاش سران ۳ کشور اصلی متفقین حضور داشتن؛ به ترتیب کنفرانس تهران، کنفرانس یالتا و کنفرانس پوتسدام (Potsdam).

به ترتیب زمانی، اول یالتا. چند ماه قبل از اینکه روس‌ها بتونن برلین رو تسخیر کنن، چون همه چیز تموم‌شده به نظر می‌رسید، دوباره استالین، چرچیل و روزولت لازم بود همدیگه رو ببینن تا در مورد اتفاق‌های بعد از جنگ تصمیم‌گیری کنن. این دفعه قرار شد ۴ تا ۱۱ فوریه‌ی ۱۹۴۵ تو یالتا، توی شبه‌جزیره‌ی کریمه (Crimea) دیدار کنن؛ یعنی ۱۴ ماه بعد از کنفرانس تهران.

استالین رو با یه تیم بسیار بزرگ امنیتی فرستادن یالتا و کل منطقه‌ی اطراف رو هم پاکسازی کرده بودن. توی جریان کنفرانس حال روزولت اصلاً خوب نبود و کلاً خیلی نتونست حضور موثری داشته باشه. هدف اصلی استالین تو این کنفرانس این بود که اروپای شرقی رو به دست بیاره؛ چیزی که تو کنفرانس تهران خیلی اشاره‌ای بهش نکرد. دلیلش هم این بود که اون موقع خیلی تو موضع قدرت نبود و بیشتر دنبال این بود این دو تا رو راضی کنه جبهه‌ی غربی رو علیه آلمان باز کنن.

اما حالا که جنگ تقریباً داشت تموم می‌شد و نیروهای ژنرال ژوکوف ۶۵ کیلومتر با برلین فاصله داشتن، نقش شوروی تو پیروزی متفقین زیاد بود و دست استالین هم برای بلندپروازی‌هاش باز بود. فرصت هم که مناسب بود، روزولت مریض بود و حالا استالین می‌تونست راحت‌تر مسائل رو پیش ببره. یه جورایی اینجا تو یالتا بود که جنگ سرد شروع شد. استالین اینجا بود که بلوک شرق رو تشکیل داد و اون همه کشور تو اروپای شرقی رو زیر چتر خودش آورد.

اما بعد از اینکه آلمان تسلیم شد و هیتلر هم خودکشی کرد، متفقین دوباره این بار توی پوتسدام آلمان دور هم جمع شدن تا صحبت‌های نهاییشون رو در مورد پایان جنگ بکنن. ۱۷ جولای ۱۹۴۵، یعنی ۵ ماه بعد از کنفرانس یالتا، ۳ رهبر این بار توی شهر پوتسدام همدیگه رو دیدن تا ۶ سال جنگ رو تموم کنن.

رهبرهای غربی امیدوار بودن که این شروع یه دوران صلح پایدار باشه و دیگه هیچ جنگی به وجود نیاد. اما استالین یه جنگ جدید رو شروع کرد. راضی نشد که هیچ‌کدوم از خاک‌هایی رو که ارتشش تو طول جنگ جلو رفته بود تحویل بده. این جنگ طولانی سخت هم تازه تموم شده بود و کسی واقعاً حوصله‌ی بحث و جدل نداشت. می‌دونستن هم که استالین اعصاب نداره و کلاً داستان می‌شه.

ضمن اینکه این کنفرانس یه فرق اساسی با ۲ تا کنفرانس قبلی داشت. اول از همه که دیگه مثل تهران و یالتا خبری از فرانکلین روزولت نبود، چون روزولت مرده بود و معاونش هری ترومن (Harry S. Truman) جانشینش شده بود. از اون طرف هم وسط کنفرانس پوتسدام تو روز نهم، حزب محافظه‌کار بریتانیا توی انتخابات پارلمانی شکست خورد و این به معنی این بود که نخست‌وزیر بریتانیا باید عوض می‌شد. به خاطر همین هم وسط کنفرانس کلمنت اتلی (Clement Attlee)، نخست‌وزیر جدید بریتانیا اومد و جایگزین چرچیل شد.

۴ روز بعد از تموم شدن این کنفرانس، به دستور هری ترومن یه بمب اتم شهر هیروشیمای ژاپن رو با خاک یکسان کرد و کمتر از یک ماه بعدش هم جنگ جهانی دوم رسماً تموم شد. نتیجه‌ی این کنفرانس این شد که استالین موفق شد کمونیسم رو از شرق دور تو ساحل اقیانوس آرام تا این طرف توی آلمان گسترش بده. از اول هم مشخص بود که هدف استالین با متحدهای دیگه‌ش فرق می‌کنه و دنبال اینه قدرت خودش رو بیشتر کنه.

خیلی زود استالین فرمانده‌های معتمد خودش رو به تمام این کشورهایی که تصاحب کرده بود فرستاد: آلمان، فنلاند، مجارستان، لهستان و رومانی. تمام این کشورها حالا فرماندارهای تحت تسلط استالین داشتن. استالین سکان وسیع‌ترین امپراتوری کره‌ی زمین رو به دست گرفته بود. برای ۶ سال همه منتظر بودن تا جنگ تموم بشه و رهایی اتفاق بیفته، اما حالا ده‌ها میلیون نفر رفتن زیر سلطه‌ی یکی از مستبدترین حاکم‌های تاریخ. سایه‌ی «وحشت بزرگ» توی تمام این کشورها دیده می‌شد. استالین به قدرتمندترین فرد جهان تبدیل شده بود و حالا همه چیز باید زیر نظر اون و طبق دستور اون اجرا می‌شد.

استالین کنفرانس‌های یالتا و پوتسدام رو به جای اینکه تبدیل کنه به جایی برای صلح پایدار، تبدیل کرد به مرزبندی دو جناح توی جهان. از همون اول میخش رو محکم کوبید و یه جنگ جدید رو شروع کرد؛ جنگی که به جنگ سرد مشهور شد. یه رقابت بزرگ بین دو ابرقدرت جهان و متحدینشون؛ ۲ تا ایدئولوژی متفاوت و ۲ تا جهان‌بینی متفاوت که دائم در تلاش برای رقابت با هم بودن.

بازگشت به تنظیمات کارخانه: توطئه‌ی پزشک‌ها

بعد از جنگ انگار استالین دوباره برگشت به تنظیمات کارخونه! دوباره همون بدبینی‌ها و توهم توطئه‌ها و همون خفقان سیاسی، منتها این بار تو مقیاس بزرگتر از خاک شوروی. حالا باید بقیه‌ی کشورها هم وارد این بازی می‌شدن.

چون استالین همیشه نیاز به یه دشمن جدید داشت، حالا باید یه توطئه‌ی جدید پیدا می‌کردن. گیر جدید روی یهودی‌ها بود. اینجا اون جاییه که استالین موافق هیتلر می‌شه. کلاً از اول با یهودی‌ها مشکل داشت. تو دوران مبارزه‌ی انقلابی چندتا یهودی سر راهش قرار گرفته بودن که اذیتش کرده بودن، بعدش هم توی دوره‌ی شوروی چند نفر از اطرافیانش یهودی یا یهودی‌زاده بودن که براش داستان درست کرده بودن؛ از جمله مهمترینش همین لئون تروتسکی بود که پدرش یهودی بود و توی اپیزود قبل کامل در موردش صحبت کردیم.

داستان دیگه‌ای هم که پیش اومده بود به وجود اومدن کشور اسرائیل بود. اسرائیل بعد از تشکیل رفت تو جبهه‌ی غرب قرار گرفت و هم‌پیمان آمریکا شد، در حالی که استالین انتظار داشت بیان سمت خودش. تمام این‌ها باعث شده بود استالین با یهودی‌ها حال نکنه و بخواد یه حرکتی علیه‌شون بزنه. اما چطوری این بازی رو شروع کرد؟ با رو کردن توطئه‌ای به اسم «توطئه‌ی پزشک‌ها».

سال ۱۹۵۱ استالین که دیگه ۷۱–۷۲ سالگی رو رد کرده بود، یه سری مشکل جسمی براش به وجود اومده بود. دکتر معتمدش که سال‌ها بود معاینه‌ش می‌کرد، یه بار میاد معاینه‌ش می‌کنه، می‌گه اوضاع خوب نیست. یه اختلال‌هایی توی گردش خونش دیده و به خاطر همین سکته‌های خفیفی رو رد کرده. یه سری کیست‌هایی هم تو بافت مغزش هست. دکتره تو پرونده‌ی استالین می‌نویسه: «نیازمند استراحت کامل و کناره‌گیری از کارهای روزانه.»

همین اشاره‌ی دکتره به یه جورایی بازنشستگی، می‌ره رو مخ استالین. آخه اگه یادتون باشه تو اپیزود قبل گفتیم که دقیقاً همچین چیزی باعث شد لنین کم‌کم از صحنه‌ی سیاسی شوروی کنار بره، بعد خود استالین از این فرصت استفاده کرد و جای‌پای خودش رو محکم کرد. اینجا استالین مشکوک می‌شه که نکنه یه توطئه‌ی مشابهی در شرف وقوعه؟ بلافاصله دستور می‌ده همه‌ی اسناد و مدارک پزشکی و پرونده‌هاش رو نابود کنن و تصمیم می‌گیره از این به بعد اجازه‌ی معاینه به هیچ پزشکی نده.

دکتره رو دستگیر کردن و بعد کار تا جایی پیش رفت که کلی از دکترهایی که توی کرملین بودن رو براشون پرونده‌سازی کردن که این‌ها می‌خوان استالین رو بکشن. بیشتر کسایی هم که دستگیر شدن یهودی بودن. توطئه‌یابی به دکترهای کرملین ختم نشد، افتادن تو جامعه کلی دکتر رو گرفتن و اسمش رو هم که گفتم گذاشته بودن «توطئه‌ی پزشک‌ها». بیشتر هم به یهودی‌ها گیر می‌دادن. همه رو می‌گرفتن می‌بردن زیر شکنجه تا اعتراف کنن.

استالین این‌قدر تو این مساله جدی بود که خودش پامی‌شد می‌رفت KGB (سازمان اطلاعات و امنیت شوروی) که اعتراف‌ها رو بشنوه. شکنجه‌های عجیب و غریبی هم می‌کردن. تو دانشگاه‌ها و نمایش‌ها و کلاً همه جا علیه یهودی‌ها کمپین راه انداخته بودن و هر دقیقه امکان داشت یه یهودی جدید رو با هر اتهامی که دلشون می‌خواد بگیرن. مثلاً یکی از اتهام‌هاشون این بود که می‌گفتن طرف پنی‌سیلین از غرب وارد کرده، یا مثلاً می‌گفتن یه سری جاسوسن که نتیجه‌ی درمان‌های سرطانی که توی شوروی انجام شده رو می‌فرستن غرب. کلاً یه غرب درست کرده بودن، هرچی بود می‌انداختن تقصیر اون.

این آخرین توطئه‌ای بود که استالین به راه انداخت و فضای کشور رو ملتهب کرد. اصلاً می‌گن برنامه‌ی یه «پاکسازی بزرگ» دیگه در راه بوده؛ حتی می‌گن یه سری کمپ هم داشتن برای اینا درست می‌کردن که بفرستنشون اونجاها برای کار اجباری. اما اجل به استالین مهلت نداد این برنامه‌ی جدیدش رو اجرا کنه.

شام آخر در ویلا

آخرهای سال ۱۹۵۲ شرایط جسمی استالین کم‌کم ریخت به هم و بالاخره مجبور شد یکم رعایت کنه. خورد و خوراکش محدود شده بود و فعالیتش هم کم شده بود. بیشتر می‌رفت توی ویلاش و وقتش رو با باغچه و حیوون‌هاش می‌گذروند. منتها بیخیال داستان یهودی‌ها نشده بود و از همون‌جا برنامه‌ها رو پیش می‌برد. قصدشون این بود که از مارس ۱۹۵۳ محاکمه‌ی یهودی‌ها و پزشک‌های توطئه‌گر رو شروع کنن و توی میدون سرخ مسکو اعدامشون کنن؛ اتفاقی که هیچ‌وقت نیفتاد.

۲۷ فوریه‌ی ۱۹۵۳ استالین رفت توی سالن بولشوی (Bolshoi Theatre) تو مسکو تئاتر دریاچه‌ی قو رو دید. بعد هم از اجراکننده‌ها تشکر کرد و برگشت خونه. این آخرین حضور استالین تو انظار عمومی بود. روز بعدش به خاطر درد آرتروزش حموم بخار می‌گیره و روز بعد با ۴ تا همراه برای شام دوباره می‌رن ویلای شخصیش. این، شام آخر استالین بود.

بعد از شام همه‌ی همراه‌ها و مهمون‌ها سوار لیموزین‌هاشون می‌شن و می‌رن سمت خونه‌شون و استالین و محافظ‌هاش می‌مونن تو ویلا. استالین می‌ره تو اتاقش و به محافظ شخصیش می‌گه: «می‌خوام برم بخوابم، تو هم می‌تونی بری بخوابی، صدات نمی‌کنم.» سابقه نداشت استالین همچین چیزی رو به محافظ‌هاش بگه، چون از بس همیشه استرس امنیتش رو داشت اصلاً نمی‌ذاشت تنهاش بذارن.

در رو می‌بنده و می‌ره. فردا صبح از ساعت ۱۰ صبح نگهبان‌ها و محافظ‌ها هی منتظر می‌نشینن تا این بیاد بیرون، اما خبری نمی‌شه. هیچ‌کس هم جرئت نمی‌کرد بدون اجازه بره تو اتاق. چند ساعت گذشت، ظهر شد، عصر شد، واقعاً هیچ خبری نشد. دیگه واقعاً نگران شده بودن.

بالاخره ساعت ۶ عصر چراغ اتاق روشن شد. به نظرشون رسید که احتمالاً تازه بیدار شده. محافظ اصلی سریع آماده می‌شه تا احضار بشه، ولی بازم خبری نشد. باز یه ۳–۴ ساعتی می‌گذره؛ نه استالین از اتاقش میاد بیرون، نه کسی رو خبر می‌کنه. دیگه واقعاً شک می‌کنن که نکنه یه اتفاقی افتاده. هی به همدیگه نگاه می‌کنن که یعنی من نمی‌تونم، تو برو تو اتاق ببین چی شده. ولی باز هم هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد بدون اجازه در اتاق رو باز کنه. شما ببینید استالین چه شخصیتی داشته! حتی مقام‌های دیگه‌ی حکومت هم منتظر بودن برای شام دعوت بشن اونجا، ولی خبری نمی‌شه و اون‌ها هم نگران می‌شن.

سکته‌ی وحشتناک و بن‌بست درمان

ساعت ۱۰ شب، طبق معمول، پیک کمیته‌ی مرکزی می‌رسه تا نامه‌های اون روز رو تحویل استالین بده. رئیس محافظ‌ها هم می‌بینه دیگه نمی‌شه؛ این نامه‌ها محرمانه‌س و باید حتماً تحویل خودش بدن. با یه حالت پر سر و صدا برای اینکه مثلاً استالین غافلگیر نشه، می‌ره تو اتاق.

در رو که باز می‌کنه، با یه صحنه‌ی وحشتناک روبرو می‌شه: استالین با لباس خواب، به یه طرز عجیبی افتاده رو زمین و غرق تو ادرار خودشه. هوشیاره ولی نمی‌تونه تکون بخوره. می‌گن حتی وقتی طرف وارد اتاق شد یه تکون‌های کوچیکی هم خورد. محافظه دوید سمتش گفت: «مشکلی پیش اومده رفیق استالین؟»

بله، ترسناک‌ترین آدم شوروی یا شاید حتی ترسناک‌ترین آدم جهان، برای تقریباً یک روز تنها افتاده بوده روی زمین و هیچ‌کس حتی جرئت نمی‌کرده وارد اتاقش بشه. استالین یه سکته‌ی سنگین کرده بود و اصلاً نمی‌تونست حتی حرف بزنه.

حالا اینا بازم جرئت نمی‌کردن به کسی زنگ بزنن خبر بدن. به هر حال یادشون نرفته بود قبلاً سر دکتر شخصی استالین چه بلایی آورده بودن. بعدش هم کی بخواد بیاد اصلاً معاینه کنه آقا رو؟! چون دکترهای خوب و مورد اعتماد چند وقت بود تو زندان بودن.

یکم جمع و جورش کردن و یه پتویی انداختن دورش و بعد به جای اینکه به دکتر زنگ بزنن، زنگ زدن به وزیر اطلاعات مملکت که خودش رو برسونه ویلا. ساعت ۳ صبح یه هیئتی خودشون رو رسوندن ویلا، ولی اوضاع اون‌چنان فرقی نکرد، چون اون‌ها هم فکر می‌کردن مشکل خاصی نیست. در واقع باز هم هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد حتی فکرش رو بکنه که استالینِ بزرگ حالش این‌قدر بده و داره می‌میره، ضمن اینکه اون موقع بیشتر از ۸ ساعت از سکته‌ی استالین گذشته بود.

اینکه می‌گم باورشون نمی‌شد و قضیه رو جدی نمی‌گرفتن در این حد بود که یکیشون مثلاً می‌خواست بره تو اتاق استالین، کفش‌هاش رو درآورد گرفت زیر بغلش رفت تو؛ چون استالین بدش می‌اومد از اینکه با کفش برن تو اتاقش. رفت تو و استالین رو زیر پتو دید و با ترس و هیجان پرسید: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» اون یکی که اونجا بود گفت: «چه خبرته؟ چرا این‌طوری وحشت‌زده داری نگاه می‌کنی؟ منظورت چیه؟ مگه نمی‌بینی؟ رئیس به آرومی داره می‌خوابه. هیچ اتفاقی هم نیفتاده.»

یکی از محافظ‌ها پرسید: «حالشون بده، لازم نیست بگیم دکتر بیاد؟» جواب دادن: «نه، دکتر لازم نیست؛ همه چیز مرتبه، اصلاً اتفاقی نیفتاده.» بعد هم یکی‌یکی رفتن سوار لیموزین‌هاشون شدن و رفتن. تا فرداش هم هیچ دکتری رو خبر نکردن.

البته همین کارشون یکم قضیه رو مشکوک می‌کنه؛ که نکنه اینا خودشون یه بلایی سر استالین آوردن و بعدش هم نذاشتن دکتری بیاد بالاسرش. کلاً بازار شایعات در مورد این جور مرگ‌ها داغه دیگه؛ مثلاً در مورد مرگ هیتلر هم حرف خیلی زیاده. اما هیچ مدرک قابل اثباتی برای این مساله نبوده و نیست.

لرزیدن دست‌ها بر بالین دیکتاتور

بالاخره بعد از بیشتر از ۱۲ ساعت از سکته‌ای که استالین کرده بود، تصمیم می‌گیرن دکتر بیارن بالاسرش. ولی کدوم دکتر رو بیارن؟ دکترهای خوب همه تو زندان بودن. به وزیر بهداشت می‌گن بره چندتا از این دکترهای توی زندان که یهودی نیستن رو بیاره استالین رو معاینه کنن. بالاخره ساعت ۷ صبح دکترها می‌رسن به ویلای استالین.

حالا این دکترها اومدن، از ترس دارن می‌لرزن. کسی جرئت نمی‌کنه درست معاینه کنه آقا رو. یه دندون‌پزشک اومد دندون‌های خراب و لقش رو کشید، ولی دستش می‌لرزید و وحشت داشت که دندونه از دستش نیفته. لباسش رو درآوردن نبضش رو بگیرن، می‌لرزیدن؛ وحشت داشتن که بدن استالین رو حتی لمس کنن. با این وضعیت اصلاً نمی‌تونستن درست نبضش رو بگیرن. فضای عجیبی بود تو اون اتاق.

بالاخره معاینه‌ها رو کردن، نشوندنش رو کاناپه، ۸ تا زالو گذاشتن زیر گوشش و کمپرس آب سرد هم گذاشتن رو سرش. چندتا دکتر و یه پرستار هم گذاشتن کنارش موند و رفتن که با نگهبان‌ها صحبت کنن. حالا اومدن از نگهبان‌ها می‌پرسن تعریف کنید دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟ هیچ‌کس نمی‌دونه چی بگه! حس می‌کردن هرچی بگن به ضررشون تموم می‌شه. بگن هیچ خبری نبود، ما هم نرفتیم چک کنیم؟ چی بگن واقعاً؟ اصلاً دیروز چیکار می‌تونستن بکنن؟

دکترها هر طور شده یه گزارشی گرفتن و گفتن که امروز لازم نیست غذایی بهش بدن؛ در واقع اصلاً نمی‌تونست چیزی بخوره. فقط یکم سوپ با قاشق چای‌خوری می‌تونستن بهش بدن و فقط باید مراقب می‌بودن که یهو نپره تو گلوش و به سرفه نیفته. اکسیژن هم آورده بودن تو اتاق و بهش رسیدگی می‌کردن.

زنگ زدن بچه‌هاش بیان. دخترش سوتلانا (Svetlana) اومد دید اونجا سر و صدا زیاده، تعجب کرد چون هیچ‌وقت اونجا رو این‌قدر شلوغ و پر سر و صدا ندیده بود. پسر کوچیکش، واسیلی، هم که پاشده بود نقشه‌های کاریش رو زده بود زیر بغلش و با ترس سریع اومده بود اونجا، فکر می‌کرد به خاطر وظایف شغلیش قراره بازخواست بشه.

چندتا دکتر دیگه هم به تیم اضافه شدن، ولی همه می‌دونستن اینا بهترین دکترهای کشور نیستن و اون دکترها تو زندانن. پسرش که حال باباش رو دید، مشروب می‌خورد و داد می‌زد: «شما حروم‌زاده‌ها پدرم رو کشتید!»

واپسین نفس‌ها و آغاز جنگ قدرت

آخرهای شب ۴ مارس وضع جسمی استالین بدتر شد. نفس‌هاش خیلی کوتاه و ضعیف‌تر شده بود. معاون‌های استالین دیدن اوضاع واقعاً خرابه، پاشدن رفتن زندان، این دکترهایی که داشتن شکنجه می‌شدن رو می‌آوردن و ازشون سوال می‌پرسیدن که یه مریضی داریم مثلاً اوضاع جسمیش فلان‌طوره، چیکار کنیم بهتره؟ این دکترها مونده بودن که چه خبره؟ اینا چرا همچین می‌کنن؟ ولی مشورت با دکترهای به قول معروف مغضوب هم فایده‌ای نداشت.

استالین وضعیتش خراب‌تر شد؛ بالا می‌آورد و نبضش خیلی کند شده بود و واقعاً دیگه امیدی بهش نبود. یکی از معاون‌هاش، یعنی آقای لاورنتی بریا (Lavrentiy Beria)، تا دید اوضاع واقعاً خیلی خرابه، سریع پاشد رفت کرملین گاوصندوق خصوصیش رو باز کرد ببینه وصیت‌نامه‌ای چیزی اونجا هست؟ البته می‌گن شاید قصدش این بوده یه بلایی سر وصیت‌نامه‌ی احتمالی بیاره و خودش یه متنی آماده کنه بذاره جاش.

بریا که برگشت ویلا، دکترها دیگه تقریباً قطع امید کرده بودن. به خاطر همین، مقام‌های عالی کشور سریع یه جلسه‌ی رسمی گذاشتن که ۳۰۰ نفر توش حاضر بودن، برای اینکه وضعیت جایگاه‌های قدرت رو تعیین تکلیف کنن. همزمان وضع استالین داشت بدتر می‌شد. اون موقع فقط دخترش پیشش بود که دید چهره‌ی پدرش خیلی بی‌رنگ شده و تقریباً داره می‌میره دیگه.

کم‌کم جلسه‌ی مقام‌ها هم تموم شد و اومدن پیشش. می‌گن استالین تو آخرین لحظه یه لحظه چشم‌هاش رو باز کرد و با همون نگاهی که وحشت به جون همه می‌انداخت نگاهشون کرد و چشم‌هاش رو بست.

تو همین لحظه بلافاصله یه دکتر غول‌پیکر خودش رو انداخت روی جنازه و شروع کرد تنفس مصنوعی دادن، اون هم به صورت خیلی قوی و ورزشکارانه. چندتا از مقام‌ها مثل خروشچف (Nikita Khrushchev) و بریا که همون موقع تو اتاق بودن دلشون سوخت؛ گفتن: «ولش کن، نمی‌بینی مرده؟ چیکار می‌خوای بکنی؟ می‌خوای زنده‌ش کنی؟»

بعد همه‌شون همون‌جا به ستون دو تا صف بستن که یکی‌یکی برن به جنازه ادای احترام کنن. خیلی مهم بود که اول کی بره جلو، که این مهم نصیب همون آقای بریا شد؛ همونی که رفته بود کرملین دنبال وصیت‌نامه. اول از همه بریا رفت جلو و دست جنازه رو که هنوز گرم بود بوسید؛ حرکتی که معادل بود با بیرون کشیدن حلقه‌ی پادشاهی از انگشت پادشاه مرده.

مقام‌های دیگه هم یکی‌یکی به استالین نزدیک شدن و بوسیدنش. همه بودن و داشتن گریه می‌کردن و یه همچین وضعیتی بود. یه عزاداری کوتاه کردن و خیلی زود همه‌شون رفتن که به کارشون برسن. توی ویلا فقط بچه‌هاش، سوتلانا و واسیلی، و خدمتکارها موندن. در واقع بعد از ۲۹ سال، دوباره داشت یه جنگ قدرت تازه شروع می‌شد.

صبح ۶ مارس ۱۹۵۳، یعنی ۱۵ اسفند ۱۳۳۱، دقیقاً ۵ ماه و نیم قبل از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، روزنامه‌ی پراودا، ارگان رسمی حکومت شوروی نوشت:

«رفقا و دوستان عزیز؛ کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی و هیئت رئیسه‌ی شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی، با تاسف عمیق به حزب و همه زحمتکشان اتحاد جماهیر شوروی اعلام می‌کنند که در ساعت ۹:۵۰ بعد از ظهر ۵ مارس، ژوزف ویساریونویچ استالین، رئیس شورای وزیران اتحاد جماهیر شوروی و دبیر کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی، پس از یک دوره بیماری شدید درگذشت. قلب رفیق جنگی لنین و ادامه دهنده‌ی الهام‌بخش آرمان لنین، رهبر خردمند و معلم حزب کمونیست و مردم شوروی، ژوزف ویساریونویچ استالین، از تپش ایستاد.»

البته از ۲ روز قبل، پراودا خبرهایی رو برای مشکل‌های جسمی استالین منتشر کرده بود. این پایان زندگی مردی بود که میلیون‌ها نفر رو به خاطر تفکر خودش به مرگ و بدبختی کشوند.

راز کالبدشکافی و پایان میراث استالین کبیر

دقیقاً ۶۰ سال بعد تو ماه مارس سال ۲۰۱۳، روزنامه‌ی کوریر (Kurier) چاپ برلین برای اولین بار یه گزارشی از کالبدشکافی استالین منتشر کرد. یه مورخ آلمانی تونسته بود به اسناد محرمانه‌ای که تو صندوقچه‌ی آرشیو دولتی تاریخ اجتماعی-سیاسی روسیه بود دست پیدا کنه، که گزارش کالبدشکافی استالین هم جزو این اسناد بود.

بر اساس این گزارش، طبق کالبدشکافی‌ای که فردای مرگ استالین روی جسدش انجام شده، ساعت ۶:۳۰ بعد از ظهر روز ۱ مارس ۱۹۵۳ استالین سکته‌ی مغزی کرده. دلیلش هم این بوده که ظاهراً از جلسه‌ای که شب قبلش داشتن بسیار عصبانی بوده و قبل از خواب کلی شراب قرمز گرجی مورد علاقه‌ش رو خورده و با مستی زیاد خوابیده. تو گزارش کالبدشکافی نوشته که فشار خون شدید، سخت شدن شریان‌های مغز و قلب و البته کبد بسیار چرب باعث این سکته‌ی مغزی شده؛ سکته‌ای که تو سمت چپ مغزش اتفاق افتاده و در کنار خونریزی معده، باعث خفگیش شده.

با این وجود وقتی این خبر اعلام شد، شوروی غرق در ماتم شد. برای خیلی‌ها قابل باور نبود کسی که برای چیزی حدود ۳۰ سال پدر یه ملت بود مرده باشه. پیکرش رو ۳ روز توی مسکو به نمایش گذاشتن. میلیون‌ها نفر برای ادای احترام بهش به مسکو اومدن و یه مراسم باشکوه براش گرفتن. جمعیت این‌قدر زیاد بود که صدها نفر زیر دست و پا کشته شدن.

بدنش رو مومیایی کردن و کنار مقبره‌ی لنین تو میدون سرخ مسکو به نمایش گذاشتن. احساس همه این بود مرد قوی‌ای که کشور رو کنار هم قرار داد و هیتلر رو از کشور رونده رفته.

اما میراث «استالین کبیر» خیلی زود تموم شد؛ خیلی زود، همین چند سال بعد و نه خیلی قبل‌تر از فروپاشی شوروی. سال ۱۹۵۶ نیکیتا خروشچف، رهبر بعدی شوروی، تو یه سخنرانی خیلی مشهور تو جریان برگزاری کنگره‌ی حزب کمونیست شوروی در مورد اقدام‌های منفی استالین و جنایاتش صحبت کرد.

دوران استالین‌زدایی شروع شد و یه مجموعه‌ای از آزادسازی‌ها و اصلاحات توی کشور انجام شد. یه عفو بزرگ زدن و دکترهای زندانی هم اغلب آزاد شدن. سیستم گولاگ‌ها بهبود پیدا کرد و شکنجه هم ممنوع شد. لاورنتی بریا هم نه تنها جانشین استالین نشد، که ۹ ماه بعد از مرگ استالین به اتهام خیانت به کشور و سوءاستفاده از قدرت اعدام شد.

۵ سال بعد از سخنرانی مشهور خروشچف، جنازه‌ی استالین رو از محل نمایشش توی مقبره‌ی لنین برداشتن و بردن یکم اون‌طرف‌تر توی دیوار کرملین دفن کردن. لوکیشن آرامگاهش توی توضیحات اپیزود هست.

بخش قبلیزندگینامه - بخش ۲
ادامه‌ی داستانژوزف استالین◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

تماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر