اوایل دههی ۴۰ میلادی، کمتر از یک ماه از اعلام جنگ نازیها و متحدین علیه ایالات متحده گذشته بود که شخصیت داستان ما متولد شد. یه هفته از شروع سال ۱۹۴۲ گذشته بود و لندن صحنهی بمباران نازیها بود. ایزابل مجبور شد برای اینکه خیالش از سالم به دنیا اومدن پسرش راحت باشه، بره یه مدت توی یکی از شهرهای دانشگاهی اطراف لندن زندگی کنه.
در واقع آلمان و انگلیس توافق کرده بودن که شهرهای دانشگاهی همدیگه رو بمباران نکنن. ایزابل و همسرش فرنک، دو تا انتخاب داشتن: کمبریج و آکسفورد؛ که آکسفورد رو انتخاب کردن. حالا چرا آکسفورد؟ بهخاطر اینکه فرنک و ایزابل هردو فارغالتحصیل آکسفورد بودن. فرنک علوم پزشکی خونده بود و ایزابل فلسفه، اقتصاد و سیاست. یعنی تجربهی زندگی تو شهر آکسفورد رو داشتن، پس رفتن اونجا.
داستان آشنا شدن فرنک و ایزابل هم جالبه. فرنک از سال ۱۹۳۷ بعد از تموم شدن تحصیلاتش، برای تحقیق دربارهی داروهای بیماریهای گرمسیری رفته بود شرق آفریقا، که جنگ شروع شد. فرنک هم هرطور شده خودش رو رسوند بریتانیا تا توی جنگ به کشورش خدمت کنه. ولی دیدن تحصیلات پزشکی داره، فرستادنش تو یه مؤسسهی پزشکی کار تحقیقاتی کنه.
از اون طرف ایزابل متولد اسکاتلند بود. پدرش پزشک بود، ولی خانوادهشون خیلی پرجمعیت بود و ۱۳ تا بچه بودن. بهخاطر همین شرایط مالی اونچنان مناسبی نداشتن، ولی هرطور شده تونستن ایزابل رو بفرستن آکسفورد. بعد از دانشگاه، ایزابل اول رفت و یه مدت بازرس ادارهی مالیات شده بود. ولی بعد خیلی حس خوبی از این کار نداشت و رفت توی یه شرکت تحقیقات پزشکی منشی شد. کدوم شرکت؟ دقیقا همون شرکتی که فرنک توش کار میکرد.
فرنک و ایزابل که ۱۰ سال اختلاف سنی داشتن، اونجا با هم آشنا شدن و تازه جنگ شروع شده بود که ازدواج کردن. یعنی شما ببین اگر جنگ نمیشد اینا اصلا سر راه هم قرار نمیگرفتن! جنگ یک فاجعهی تمامعیاره، ولی بعضی موقعها همین جنگ، اتفاقایی رو سر راه زندگی ما میذاره که باور کردنش سخته. همونطور که توی اپیزود ۷ گفتم، جنگ جهانی دوم، مرلین مونرو، یه دختر کارگر ساده تو یه کارخونه رو تبدیل به یکی از مشهورترین بازیگرهای تاریخ سینما کرد و حالا هم میبینیم که پدر و مادر یکی از بزرگترین دانشمندای معاصر رو سر راه هم قرار میده! زندگی واقعا چیز عجیبیه. قطعا ما هم از این داستانها داریم؛ اتفاقایی که جنگ باعثش شده.
تولد در میانهی بمباران
برگردیم به ژانویهی ۱۹۴۲ که میشه دی ماه ۱۳۲۰؛ یعنی کمتر از ۴ ماه بعد از تبعید رضاشاه و به سلطنت رسیدن محمدرضاشاه توی ایران. فرنک و ایزابل با یه مبلغ کم، یه خونهی نسبتا کوچیک با طراحی ویکتوریایی توی محلهی هایگیت تو شمال لندن خریده بودن.
توی بحبوحهی جنگ پیشبینی میشد که قراره لندن با خاک یکسان بشه. پس همه داشتن خونههاشون رو زیر قیمت میفروختن و از لندن میرفتن. فرنک و ایزابل هم از این فرصت استفاده کردن و این خونه رو با یه قیمت مناسب خریدن. خونهشون نزدیک گورستان هایگیت بود؛ جایی که افراد مشهوری مثل کارل مارکس اونجا دفن هستن.
ولی همونطور که گفتم لندن هر شب بمباران میشد و ایزابل تصمیم گرفت فعلا بره آکسفورد تا بچهش به دنیا بیاد. اول چند روز تو یه هتلی موند، اما کارکنان هتل نگرانش بودن و بالاخره مجبورش کردن بره تو بیمارستان بمونه. البته هنوز حالش خوب بود و میتونست بره بیرون قدم بزنه. یه روز رفته بود بیرون راه میرفت که رسید به یه کتابفروشی. معلوم نشد چی شد؛ انگار یکی هولش داد تو! همینطوری اتفاقی رفت تو یه کتابفروشی و یه اطلس نجوم خرید. انگار این انتخاب پسر توی شکمش بود تا انتخاب خودش!
بالاخره پنجشنبه ۸ ژانویه ۱۹۴۲، یعنی ۱۸ دی ۱۳۲۰، اولین بچهی فرنک و ایزابل هاوکینگ به دنیا اومد: استیون. نکتهی جالب اینکه استیون دقیقا توی سیصدمین سالگرد مرگ گالیله به دنیا اومد. این رو میگم چون خود استیون خیلی اصرار داشت همه بدونن!
چند روز بعد و بلافاصله بعد از تولد استیون، ایزابل برگشت لندن. گفتم خونهشون توی هایگیت بود. راستش خیلی گشتم تا بتونم لوکیشن خونهشون رو پیدا کنم ولی تلاشهام موفقیتآمیز نبود! خوشحال میشم اگر اون اطراف زندگی میکنید برام یه پرسوجو کنید. استیون توی کتابش یه عکس از این خونه رو گذاشته، ولی کلا اگه تو گوگل دنبال خونهی زمان کودکیش بگردید، خونهی بعدیشون رو براتون مییاره که خب نسبتا مشهوره.
فرنک و ایزابل بعد از استیون صاحب ۲ تا بچهی دیگه هم شدن که هر دوتا دختر بودن: مری، که یک سال و نیم از استیون کوچیکتر بود، و فیلیپا، که تو ۴ سالگی استیون به دنیا اومد. البته اونها چند سال بعد تو سال ۱۹۵۵ یه پسر به اسم ادوارد رو هم به فرزندخوندگی گرفتن.
دورترین خاطرهای که استیون توی کتابش تعریف میکنه از زمانیه که توی یه مهدکودک وایستاده بوده، گریه میکرده و سالن رو گذاشته بوده رو سرش! دور تا دورش کلی بچه بوده که داشتن با اسباببازیهای باحال دورشون بازی میکردن. استیون میگه دوست داشتم برم بینشون بازی کنم، ولی چون هنوز ۲ سال و نیمم بود و این اولین باری بود که منو بین کلی آدم که نمیشناسم تنها گذاشته بودن، ترسیده بودم و داشتم گریه میکردم. میگه احتمالا پدر و مادرش از رفتاری که اون نشون داده تعجب کردن، چون بچهی اولشون بوده و طبق چیزایی که توی کتابها خونده بودن، انتظار داشتن بچه تا ۲ سالگی برای گرفتن ارتباط با بقیه آماده شده باشه. به هر حال فرنک و ایزابل، استیون رو برداشتن بردن خونه و تا ۱ سال و نیم بعد دیگه به هیچ مهدکودکی نبردنش.
یه خاطرهی دیگه که استیون از دوران کودکیش یادش مییاد اینه که نزدیک خونهشون یه گودال بزرگ بوده که با دوستاش میرفتن توی اون گودال بازی میکردن. حالا این گودال از کجا اومده بود؟ زمان جنگ یه روز که فرنک خونه تنها بود و ایزابل و بچهها بیرون از خونه بودن، یه راکت V2 آلمانی نزدیک خونهی هاوکینگها فرود اومد. به فرنک آسیبی نرسید، ولی این گودال رو درست کرد که تا سالها اونجا مونده بود.
اسم مدرسهای که استیون رفت «Byron House School» بود. مدرسهی بایرن هاوس بین افراد تحصیلکردهی اون زمان خیلی محبوب بود و یه جورایی همهی اونها بچههاشون رو میفرستادن اونجا. البته استیون از این مدرسه راضی نبود و میگفت شیوهی آموزش خوندنشون مشکل داشته، چون تا ۸ سالگی هنوز بلد نبوده بخونه!
خانهی بزرگ سنت آلبنز
سال ۱۹۵۰، دقیقا تو همون ۸ سالگی استیون بود که پدرش تو شغلش ارتقا پیدا کرد و محل کارش رفت سمت میل هیل تو شمال لندن. این طولانی بودن مسیر محل کار بهونهای شد که هاوکینگها با وجود اینکه هنوز شرایط مالی خرید یه خونهی خوب رو نداشتن، مجبور بشن خونهی هایگیت رو بفروشن و برن تو یکی از شهرهای کوچیک شمال لندن: شهر سنت آلبنز (St Albans).
خونهای که هاوکینگها رفتن بهکلی با خونهی لندنشون متفاوت بود. از یه خونهی کوچیک وسط لندن شلوغ، رفتن تو یه خونهی بزرگ تو یه شهر آروم و خلوت و البته سرسبز؛ تیپیکال خونهی مورد علاقهی من! یه خونهی ویکتوریایی، ساخت ۱۸۸۸، با نمای آجری قرمز، پنجرههای سفید و یه حیاط بزرگ که دورش پر از درخته. دم در ورودی خونه از همه باشکوهتره: یه سازهی چوبی سفیدرنگ که سقف شیشهای داره و یه در بزرگ که با شیشههای رنگی تزئین شده. این خونه الان بازسازی شده و توی سال ۲۰۱۹ به قیمت ۲.۵۵ میلیون پوند گذاشته شده بود برای فروش.
خونهی واقعا بزرگیه. با کلی اتاق برای یه خانوادهی پرجمعیت که کلی خدمتکار هم داشته باشن! تو بخش خدمتکارها، یه تابلو رو دیوار بود که روش کلی زنگ بود و از توی اتاقهای طبقهی بالا میتونستن این زنگها رو به صدا دربیارن. اگه سریال «Downton Abbey» رو دیده باشین، متوجه منظور من میشید.
اتاقی که استیون انتخاب کرد یه اتاق L شکل بود که قابلیت خوبی برای استیون ۸ ساله داشت. اون میتونست بدون اینکه از در اصلی رد بشه بره تو حیاط. حالا چطوری؟ از پنجرهی اتاق میرفت بیرون، میرفت رو سقف گاراژ دوچرخهها و بعد میپرید پایین تو حیاط! کلا استیون با این مدل حرکات جاهای عجیبی توی خونه کشف کرده بود.
سبک زندگی به لهجهی هاوکینگی
حالا شما فکر کنید یه خانواده تو اون زمان که پدر و مادر فارغالتحصیل آکسفوردن، چه انتظاری از بچههای این خانواده میره! کلی کتاب تو خونهشون بود و خیلی هم اهل موسیقی بودن. صدای ریشارد واگنر و اپراهاش همیشه تو خونه در حال پخش بود. ریشارد واگنر یه آهنگساز و رهبر موسیقی مشهور آلمانیه.
اینقدر اهل کتاب بودن که همیشه کتاب دستشون بود و در حال خوندن بودن. شما فکر کن سر میز غذا، غذا رو گذاشتن وسط، دوستان سرشون تو کتابه! مدل حرف زدنشون هم خاص بود؛ اصلا بین دوستای استیون به «لهجه هاوکینگی» مشهور شده بود. تند حرف میزدن! خود بچهها این مدل حرف زدن رو اختراع کرده بودن؛ اینقدر تند که بعضی موقعها زبونشون گیر میکرد!
برای فرنک و ایزابل «آموزش» مسالهی خیلی مهمی بود و بهخاطر همین تلاش میکردن خیلی از مسائلی که از نظرشون بیرون از خونه به بچهها یاد نمیدن رو خودشون یاد بدن. مثلا فرنک بعضی موقعها با بچهها درمورد نقشهکشی و نجوم حرف میزد. بزرگتر که شدن برمیداشت میبردشون آزمایشگاهی که توش کار میکرد. استیون که عاشق اینطور فضاها بود؛ وسایل مختلف رو وارسی میکرد، تو میکروسکوپها رو نگاه میکرد و از این کارها.
ایزابل هم بعضی روزها دست بچهها رو میگرفت میبرد موزه تو کنزینگتون جنوبی لندن. اونجا یه موزهی بزرگ هست به اسم «موزه ویکتوریا و آلبرت» که ۳ تا بخش داره: موزهی علوم، موزهی تاریخ طبیعی و سالن زیبای رویال آلبرت هال. ایزابل به استیون و مری چون حدودا ۱۰-۱۲ سالشون بود حق انتخاب میداد که هرجایی که دوست دارن برن ببینن، ولی فیلیپا رو چون هنوز کوچیک بود با خودش میبرد. مری موزهی تاریخ طبیعی رو انتخاب میکرد، ولی انتخاب استیون موزهی علوم بود. لینک سایت این موزهها رو میذارم تو شونوت؛ اگر به موزهگردی علاقه دارید حتما برید ببینید.
پدر استیون یه تاکسی مشکی قدیمی خریده بود و اون شده بود ماشینشون. اون زمان هم دقیقا بعد از تموم شدن جنگ، فقط خانوادههایی که دستشون به دهنشون میرسید میتونستن ماشین بخرن. اصلا ماشین خیلی نبود. بهخاطر همین و البته بهخاطر مدل عجیب ماشینشون دیگه همه تو شهر میشناختنشون! فرنک پشت ماشینش رو برای بازی بچههاش تغییر داده بود. تعطیلات مینشستن توی همین ماشین و ۲-۳ ساعت بعد تو ازمینگتن میلز تو ساحل کانال مانش کمپ میکردن.
فرنک چون توی یه خانوادهی نسبتا فقیر بزرگ شده بود، در کل خیلی اهل صرفهجویی بود. البته اون زمان چون تازه جنگ تموم شده بود اونقدر دست خانوادهها باز نبود، ولی فرنک که وضعیت خوبی داشت هم مثل بقیه یا حتی کمتر از اونها خرج میکرد! از اول که اومده بودن تو این خونهی قدیمیه، بعضی جاهاش نیاز به تعمیر داشت ولی همونطوری مونده بود و بهش دست نزده بودن، بهجز یکی دو تا جا که خود فرنک تعمیرشون کرده بود. حرف هم گوش نمیکرد که یه دستی به سر و روی خونه بکشه. زمستونها هوا سرد میشد، سیستم گرمایش خونه هم خراب بود؛ فرنک نه کسی رو میآورد تعمیرش کنه، نه خودش میرفت درستش کنه. میگفت: «خب اگه سردتونه چند تا لباس بپوشید!» خودش هم چند تا لباس رو هم رو هم میپوشید. البته معمولا تو اون فصلها خونه نبود و میرفت سمت آفریقا برای کارهای پژوهشی.
همین وضعیت خونه باعث شده بود استیون بشینه با خودش فکر کنه و خونهی رویاهای خودش رو تصور کنه. اینقدر بهش فکر کرده بود که دیگه کامل خونه رو حفظ بود، انگار که واقعا وجود داره. ایزابل میگه استیون خیلی رویاپرداز، عاشق موسیقی، علاقهمند به بازی تو تئاتر و یکمی هم تنبل بود. اما از همون اول هر چیزی رو میخواست یاد بگیره، خودش میرفت در موردش میخوند و حسابی هم تحقیق میکرد و خوب یاد میگرفت.
مدرسهی سنت آلبنز و لقب اینشتین
خانواده پاشدن از لندن اومدن سنت آلبنز. همین باعث شد مدرسهی استیون عوض بشه، اما موضوع به همینجا ختم نشد؛ چون تا چند سال بعد توی دوران دبستان چند بار مدرسهی استیون به دلایل مختلف عوض شد. حتی یه دورهی چند ماهه هم خانواده رفته بودن اسپانیا و برای بچهها معلم خصوصی گرفته بودن.
تو مدرسه آدم منظمی بود و به کار بقیه هم نظم میداد. ریزهمیزه بود ولی تا حدی دستوری صحبت میکرد و جایگاه خودش رو بالاتر از همکلاسیهاش قرار میداد. نه که خشک باشه ها؛ اتفاقا خیلی هم شوخطبع بود. اونایی که جثهی بزرگتری ازش داشتن بعضی موقعها دستش میانداختن، ولی اون خیلی به این چیزا توجه نمیکرد. البته این به این معنی نیست که همیشه ساکت مینشست بزنن تو سرش؛ به موقعش گلاویز هم میشد باهاشون! اون روحیه Self-Study بودنش هم باعث شده بود یا یه چیزی رو عالی یاد بگیره، یا تصمیم بگیره کلا دنبال یادگیریش نره.
آخرین مدرسهای که استیون به عنوان دبستان رفت، مدرسهی خصوصی «سنت آلبنز» بود. اوایل اونجا خیلی تو درسهاش موفق نبود. اما معلمهاش حس میکردن انگار این تمام توان این بچه نیست و باهوشتر از اینی هست که نشون میده. دوستهاش هم «اینشتین» صداش میزدن. کمکم رتبهش بهتر شد، اما برای استیون رتبه خیلی مهم نبود. اون روزها استیون به فکر دانشمند شدن افتاده بود. سوالایی در مورد ریشهی مسائل و اینکه فلان چیز چطوری کار میکنه میپرسید. اعتقاد داشت توی علم میشه از «حقیقت» سر درآورد؛ بقیهی درسها اصلا چه اهمیتی داره؟! رتبه چه اهمیتی داره؟!
دبستان تموم شد و وقت رفتن به دبیرستان بود. فرنک دوست داشت استیون بره تو مدرسهی وستمینستر درس بخونه. مدرسهی شبانهروزی وستمینستر یکی از بهترین مدرسههای لندنه و بیشتر از ۴ قرن قدمت داره و افراد بزرگی هم توش تحصیل کردن. فرنک اعتقاد داشت تحصیل خودش تو یه مدرسهی متوسط باعث شده از همسنهاش عقب بمونه و نباید بذاره برای پسرش هم این اتفاق بیفته.
وستمینستر یه مدرسهی خصوصی بود و باید هزینهی تحصیل استیون توی اون مدرسه تامین میشد. ولی فرنک که این پول رو نداشت! چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ دیدن این مدرسه یه بورس تحصیلی هم داره که برای به دست آوردنش باید تو آزمونش شرکت کنی. تنها راهی که فرنک به آرزوش برسه و بتونه پسرش رو بفرسته وستمینستر، قبول شدن استیون تو آزمون بورس تحصیلی بود. همهی کارها رو کردن و همه چیز آماده بود تا استیون بره توی آزمون شرکت کنه. با شناختی هم که از استیون داشتن، پیشبینی میشد بتونه از این آزمون سربلند بیرون بیاد.
اما روز آزمون، استیون تب کرده بود، چه تبی! نتونست بره سر جلسه. فرنک هم که پول نداشت شهریهی وستمینستر رو بده؛ پس هیچی دیگه، وستمینستر کنسل شد! استیون مجبور شد تو همون مدرسهی سنت آلبنز که دبستانش رو خونده بود ادامه بده.
چه بسا این موندنش توی سنت آلبنز به نفعش هم شد! تو پرانتز بگم که خود من خیلیها رو دیدم که توی یه مدرسهی نسبتا ضعیفتر تحصیل کردن و رتبهی خوبشون بهشون روحیهی تلاش بیشتر داده. ولی اگر همون آدم توی یه مدرسهی بهاصطلاح برتر میبود، شاید رتبهش میاومد پایین و اصلا مسیر زندگیش عوض میشد.
حلقهی دوستان و تولد کامپیوتر لوک
استیون تو سنت آلبنز یه اکیپ دوستی داشت که یه جورایی دور هم بزرگ شدن. با هم فاز دانشمندی برمیداشتن و چیزای عجیبوغریب میساختن. مثلا یه بوردگیم اختراع کرده بودن که جزئیات و پیچیدگیهای خاص خودش رو داشت و بردنش نیاز به بحثهای مختلف و تمرکز بالا داشت. عاشق ساخت اینجور جهانهای خیالی بود. عادت داشت چیزایی که دستش میرسید رو باز کنه و تیکهپاره کنه تا ببینه چطوری کار میکنن. البته همیشه سر اینکه چطوری دوباره این قطعات رو سر هم کنه به مشکل میخورد و مجبور میشد از پدرش کمک بگیره. در کل تو مسائل تئوری خیلی بهتر از مسائل عملی بود.
پدر یکی از دوستاش کارگاه داشت. استیون و دوستش با هم میرفتن اونجا برای خودشون یه سری مدل قایق و هواپیما و اینجور چیزها درست میکردن. خودش میگه این وضعیتِ ساختن چیزهایی که بتونه کنترلشون کنه تا زمان دکتری خوندنش برقرار بوده؛ البته اون موقع دیگه رفته سمت اینکه در مورد کیهان پژوهش کنه، چون اعتقاد داشت: «اگه بفهمیم هستی چطوری کار میکنه، میتونیم خودمون کنترلش رو دستمون بگیریم.»
با این رفیقهاش مینشستن بحث میکردن، اونم بحثهای پیچیده. تو کتابش نوشته در مورد مدلهای کنترلی، اعتقادات، فراروانشناسی و فیزیک صحبت میکردن؛ ۴ تا نوجوون ۱۴-۱۵ ساله! یکی از بحثهای جذابشون «منشأ هستی» بود؛ در این مورد که جهان از کجا به وجود اومده و آیا خدا وجود داره یا نه؟ یا اینکه آیا برای به وجود اومدن و برقرار موندن جهان نیاز به وجود خدا هست یا نه؟ مثلا یه مدت درگیر حس ششم یا به معنی علمیش «ادراک فراحسی» شده بودن. مینشستن یه تاس رو میگرفتن دستشون و حدس میزدن اگه بندازن چه عددی مییاد.
در کل این دوره، زمان اکتشافات استیون بود. روحیهی Self-Study هم باعث میشد خودش بره دنبال مسائل و کلی تحقیق کنه. یه بار وسط همین تحقیقها، یه چیزی فهمید که برای خودش یه کشف عجیب و جذاب بود: فهمید جهان یا در واقع به معنای عظیمترش «هستی» در حال گسترشه. قشنگ جا خورد! خودش گفته:
«مطمئن بودم یه جای کار میلنگه! این نباید درست باشه. طبیعیتره که هستی ایستا باشه و تغییر نکنه. همیشه همینطوری باشه. ولی خب اگه تغییر کنه و گسترش پیدا کنه یعنی در طول زمان هر لحظه داره عوض میشه. یعنی اگر به بزرگ شدن ادامه بده، آخرش چی میشه؟!»
این مساله حسابی ذهنش رو درگیر کرد.
برگردیم به اکیپ استیون و رفقا. اواخر دههی ۵۰ میلادی، یعنی حدود سالهای ۱۹۵۷-۵۸ (سالهای ۳۶-۳۷ خودمون)، وسط کارهای عجیبوغریبی که میکردن، یه کار خیلی خاص انجام دادن که تو مدرسه همه تعجب کردن: یه کامپیوتر اختراع کردن! اسمش رو هم گذاشته بودن «لوک»؛ خلاصهی «Logical Uniselector Computing Engine»، یعنی «موتور محاسبهی منطقی تکگزینشگر». واقعا همه مونده بودن که چند تا بچهی ۱۵-۱۶ ساله چطوری همچین کاری کردن؟!
حالا این «لوک» چیکار میکرد؟ محاسبههای ریاضی خیلی ساده رو انجام میداد. چطوری درستش کرده بودن؟ با یه سری لوازم اسقاطی! از یه جا یه ساعت کهنهی خراب برداشته بودن، از مرکز تلفن نزدیک خونهشون یه سری قطعههای کهنه گرفته بودن، یه سری سیم و خرتوپرت هم از اینور و اونور پیدا کرده بودن و با اینا یه کامپیوتر ساخته بودن. حیف که الان دیگه خبری از لوک نیست؛ چون مسئول بخش کامپیوتر مدرسهی سنت آلبنز که عوض شد، میخواست اونجا رو خونهتکونی کنه، برداشت همهی قطعاتش رو انداخت دور! شایدم حتی خیلی سر درنمیآورد اینا چی هست اصلا.
دوراهی ریاضی و ورود به آکسفورد
دبیرستان که تموم شد، نوبت رسید به انتخاب رشتهی دانشگاهی. فرنک اصرار داشت که استیون مثل خودش بره و پزشکی بخونه، ولی استیون اهل پزشکی نبود. در کل با زیستشناسی میونهی خوبی نداشت. همون آرزوی دانشمند شدن باعث میشد استیون دنبال درسی باشه که توش بتونه بیشتر کشف کنه و بره ته و توی یه مساله رو دربیاره. حس میکرد زیستشناسها صرفا چیزهایی که میبینن رو توصیف میکنن و دنبال ریشهی داستان نمیرن. البته قطعا الان زیستشناسی فرق کرده و مطمئنم همون موقع هم زیستشناسها دنبال ریشهی خیلی چیزها میرفتن، ولی شناخت استیون در همین حد بود.
از چند سال قبل یکی از معلمهاش به اسم آقای تاتا الهامبخشش شده بود که به سمت ریاضی کشیده بشه. بهخاطر همین به این فکر افتاده بود که توی دانشگاه ریاضی بخونه. حالا هی فرنک اصرار میکرد: «بچه، پزشکی بیشتر آینده داره! وضع منو نگاه کن!» ولی استیون زیر بار نمیرفت. فرنک قاطی کرده بود که: «باباجان من! تو بری مثلا دکترای ریاضی بگیری، آخرش معلم میشی دیگه!» حالا نه اینکه من بگم معلم بودن بده ها، فرنک میگفت معلمی خوب نیست!
فرنک دوست داشت استیون بره تو آکسفورد توی «University College» یا «Univ» تحصیل کنه؛ همون جایی که خودش هم درس خونده بود (تیپیکال پدر و مادر ایرانی!). دانشگاه آکسفورد ۳۹ تا کالج مختلف داره که هرکدومشون جدا اداره میشن. این University College که به صورت مختصر بهش میگن The Univ، یکی از کالجهای قدیمی آکسفورده که سال ۱۲۴۹ میلادی، یعنی حدود ۸۰۰ سال پیش تاسیس شده و رشتههای مختلفی مثل علوم پایه، حقوق، پزشکی، ادبیات انگلیسی، تاریخ و فلسفه توش ارائه میشه.
اما مشکل چی بود؟ اینکه Univ اصلا رشتهی ریاضی نداشت! پس قاعدتا اگه استیون میخواست ریاضی بخونه، Univ کنسل بود. ولی پدرش اصرار داشت که هرطور شده این بار باید اتفاقی که صلاح میدونه انجام بشه؛ چون سر دبیرستان نتونسته بود استیون رو بفرسته مدرسهی وستمینستر. وقتی دید استیون راضی نمیشه واسه پزشکی زیست بخونه، تصمیم گرفت راضیش کنه فیزیک یا شیمی بخونه.
استیون تو دوران مدرسه خیلی فیزیک رو دوست نداشت؛ حس میکرد خیلی ساده و بدیهیه و جای کشف کردن نداره. ولی شیمی رو دوست داشت چون چیزهای غیرقابلانتظاری توش بود، مثل انفجار. اما واقعیتش اینه که بالاتر از ریاضی و فیزیک و شیمی، بیشتر از همه عاشق نجوم بود. هیچ چیز اندازهی نجوم علاقهش رو جلب نمیکرد. نجوم کمک میکرد جواب سوالاتش رو بگیره: بفهمه ما چرا و از کجا اومدیم و بتونه عمق جهان رو درک کنه. ولی تو Univ درسی نبود که شباهتی به نجوم داشته باشه. بالاخره راضی شد فیزیک بخونه؛ به ذهنش رسید میتونه بره آکسفورد و کنار خوندن فیزیک، ریاضیش رو هم ادامه بده.
سال آخر دبیرستان استیون بود و پدرش باید برای انجام یه پروژهی پژوهشی یک سال میرفت هند. این سفر برای درس استیون خوب نبود؛ پس استیون رو گذاشتن خونهی خانوادهی دوستش سایمن و خودشون ۵ نفری رفتن هند: فرنک و ایزابل و سه تا بچهی دیگه.
ماه مارس ۱۹۵۹ قرار بود امتحان ورودی Univ برگزار بشه، اما استیون بیشتر درگیر لوک بود تا درس خوندن! دوباره همون داستان قبلی تکرار شد: باید تو آزمون قبول میشد تا بتونه بورس تحصیلی بگیره. این بار توی امتحان کتبی قبول شد و نوبت رسید به مصاحبهی شفاهی و آزمون عملی. آزمون رو داد و بعدش توی حیاط وایستاده بودن که چند تا از مسئولای دانشگاه اومدن با بعضی از دانشآموزها صحبت کردن. استیون دید کسی نیومد سراغش، پیش خودش فکر کرد رد شده و خیلی ناامید برگشت خونه. ولی چند روز بعد یه تلگراف از طرف آکسفورد اومد که استیون قبول شده. استیون صاحب بورسیهی تحصیلی برای رشتهی «علوم طبیعی با تاکید بر فیزیک» توی Univ شد.
دوران آکسفورد: هوش سرشار و سکانداری
اکتبر ۱۹۵۹، استیون توی ۱۷ سالگی وارد آکسفورد شد؛ خیلی زودتر از بقیه و به وضوح از بقیهی دانشجوها کوچیکتر بود، چون هم یه سال زودتر اومده بود و هم بقیه اول رفته بودن سربازی و بعد اومده بودن دانشگاه. رشتهش شد «علوم طبیعی با تاکید بر فیزیک»؛ یعنی یه جورایی به هدفش رسید و یه چیز ریاضیفیزیکطوری پیدا کرد!
اما قشنگ درس رو رها کرده بود و فقط لذت میبرد. اصلا حس نمیکرد لازمه تلاش زیادی به خرج بده. درس نمیخوند اصلا! همین کار هم یه جورایی به نفعش شد؛ چون نه بهش فشار میاومد و نه حس عقب موندن داشت. گیرایی و هوشش خیلی بیشتر از بقیه بود و راحت از پس مسائل برمیاومد. خودش گفته: «اصلا لازم نبود همیشه سر کلاس حاضر باشی و سرت تو درس باشه، فقط کافی بود چند تا معادله رو بلد باشی.» البته «Gray Man» بودن (یا به اصطلاح ما «خرخون» بودن) هم جزوی از دایرهی واژگان محصلای آکسفورد بود و استیون نمیخواست اون رو اینطوری صدا کنن.
استیون توی کتابش میگه رشتهی فیزیک طوری بوده که میشده خیلی ساده و بدون تلاش خاصی توش موفق شد. اون یه آزمون ورودی داد و بعدش تو سه سالی که تو آکسفورد بود، فقط آخر ترم میرفت امتحانش رو میداد و قبول میشد. حتی یه بار نشسته حساب کرده که توی اون ۳ سال چقدر درس خونده؛ رسیده به عدد ۱۰۰۰ ساعت، یعنی میانگین روزی ۱ ساعت! درسته که استیون میگه همه همینطور بودن، ولی روایتهای دیگهای هم وجود داره. همدورهایهاش میگن هوش استیون خیلی بالاتر بود و نیازی نداشت زیاد درس بخونه.
یکی از همکلاسیهاش خاطرهی جالبی تعریف میکنه. میگه یه مسئلهای بهمون داده بودن که ۱۳ تا سوال توش داشت. استاد گفته بود تا جلسهی بعدی هر چند تا که میتونید حل کنید. همکلاسیها در طول هفته یکی یا نهایتا دو تا رو حل کرده بودن. استیون کلا زده بود تو فاز بیخیالی و نرفته بود پای مسائل. صبح روز تحویل، استیون پاشد یادش اومد که ای وای، تمرینها مونده! قبل از اون کلاس، ۳ تا کلاس دیگه داشتن. تصمیم گرفت اون ۳ تا کلاس رو نره و بشینه پای حل مسئلهها.
وقتی نوبت به کلاس اصلی رسید، دوستهاش اومدن پرسیدن: «استیون چیکار کردی مسالهها رو؟» استیون گفت: «وای واقعا وقت کم داشتم، فقط رسیدم ۱۰ تاشو حل کنم!» قیافهی همکلاسیهاش دیدنی بود: فقط تونستی ۱۰ تاش رو حل کنی؟! اینا دیگه روشون نشد بگن خودشون چند تا حل کردن! همکلاسیش میگه انگار استیون از یه سیارهی دیگه اومده بود. استادهاش هم همین حس رو داشتن و میگفتن این اصلا نیازی به تمرین نداره و فیزیک دورهی لیسانس براش کمه.
همزمان با استیون، پسری به اسم «گوردون بری» هم وارد Univ شده بود و همدرس استیون شد. کلا ۴ نفر بودن که دو به دو تقسیم شده بودن و استیون و گوردون همیشه با هم بودن. وسطهای سال دوم، رفتن عضو باشگاه قایقرانی کالج شدن. معمولا افرادی که عضو این باشگاه میشدن عضلانی و قویهیکل بودن، چون پارو زدن کار هر کسی نبود. ولی استیون و گوردون دو تا پسر لاغر و استخونی بودن.
اما مسئولای باشگاه دنبال همینها بودن! برای چی؟ برای رشتهی روئینگ؛ قایقهای بلندی که مثلا ۸ یا ۱۰ نفر به پشت میشینن پارو میزنن و یه نفر هم ته قایق میشینه، داد میزنه و فرمون میده. اون کسی که اون عقب میشینه لازم نیست درشتهیکل باشه، اتفاقا هرچی سبکتر باشه بهتره چون وزن قایق کمتر میشه؛ فقط کافیه صدای بلند و رسا داشته باشه. همیشه توی پست «سکاندار» کمبود داشتن. این دو تا که رفتن، سریع قبولشون کردن.
حالا دیگه بهجای درس خوندن، فعالیت اصلی استیون شده بود قایقرانی و سکانداری. تقریبا همهی روزها و توی هر آبوهوایی تمرین داشتن؛ آفتابی، بارونی و برفی فرقی نمیکرد. مسابقات و مهمونیهای رسمی باشگاه هم به راه بود.
تا ۳ سال وضعیت به همین شکل بود، تا اینکه امتحانات آخر سال سوم رسید. حالا باید تکلیف ادامهی تحصیل روشن میشد. استیون فیزیک نظری رو دوست داشت و برای ادامهی تحصیل باید از بین دو تا گرایش انتخاب میکرد: کیهانشناسی (مطالعهی خیلی بزرگها) یا ذرات بنیادی (مطالعهی خیلی کوچیکها). انتخاب استیون کیهانشناسی بود؛ چون بالاخره میتونست بره دنبال سوال اصلی خودش: «هستی از کجا اومده؟» ضمن اینکه اون موقع برای ذرات بنیادی نظریهی مهمی وجود نداشت، ولی برای کیهانشناسی نظریهی نسبیت عام اینشتین مطرح بود.
استیون دوست داشت دکتری رو تو کمبریج بخونه، اما شرطش این بود که تو آکسفورد شاگرد اول بشه. استیون هم که اونقدر درس نخونده بود! از شدت استرس شب خوابش نمیبرد و سر جلسهی امتحان هم استرس داشت. همین باعث شد امتحان رو خیلی خوب نده. وقتی نتایج اومد، رتبهی استیون با یکی دیگه از دانشجوها مشترک شد: اول و دوم مشترک. برای تعیین تکلیف، یه مصاحبهی شفاهی گذاشتن. اونجا از استیون در مورد برنامهی آیندهش پرسیدن، جواب داد:
«اگر اول بشم میرم کمبریج و اگر دوم بشم تو آکسفورد میمونم؛ پس انتظار دارم رتبهی اول رو بهم بدین.»
رتبهی اول رو بهش دادن و رفت کمبریج.
سفر به ایران و زلزلهی بوئینزهرا
تابستون سال ۱۹۶۲، قبل از ورود به کمبریج، استیون با یکی از رفیقهاش که فارسی بلد بود اومدن سمت ایران برای گردش. کالجشون به دانشجوها کمکهزینهی سفر میداد و استیون هم ایران رو انتخاب کرد.
توی کتابش تعریف میکنه که با قطار اومدن. اول رسیدن استانبول و بعد قطار رفت سمت ارزروم (Erzurum) توی شرق ترکیه. ادامهی مسیر قطار به سمت شوروی بود، ولی چون نمیخواستن برن شوروی، از قطار پیاده شدن و سوار یه اتوبوس پر از مرغ و گوسفند شدن و اومدن تبریز! بعد هم رفتن تهران، اصفهان، شیراز، تخت جمشید و مشهد.
اما تو راه برگشت اتفاق عجیبی میافته. استیون توی تهران یه کارتپستال برای خانوادهش میفرسته و راه میافته به سمت تبریز که برگرده استانبول. ولی تا ۱۰ روز بعد خبری ازش نمیشه و خانواده نگران میشن.
روز ۱۰ شهریور ۱۳۴۱، ساعت ۵ دقیقه به ۱۱ شب، استیون اینا توی اتوبوس در حال حرکت بودن که یهو اتوبوس تکونهای شدیدی میخوره؛ تا حدی که استیون محکم پرت میشه میخوره به صندلی جلویی و قفسهی سینهش ضرب میبینه. همین باعث میشه وقتی میرسن تبریز، مجبور بشه یه هفته ده روزی استراحت کنه تا حالش جا بیاد.
دقیقا توی همون لحظه، زلزلهی معروف ۷.۱ ریشتری بوئینزهرا اتفاق افتاده بود؛ زلزلهای که بیشتر از ۱۲ هزار نفر رو کشت و خرابیهای زیادی به جا گذاشت. اتوبوس استیون نزدیک کانون زلزله بود، ولی اونا فکر کرده بودن این تکونها بهخاطر دستاندازها و وضعیت خراب جادههای اون زمان ایرانه! دوست فارسیبلدش هم توی تهران ازش جدا شده بود و هیچکدوم فارسی بلد نبودن که بفهمن چی شده. تازه وقتی میرسن استانبول متوجه میشن اون تکونها بهخاطر زلزله بوده.
کامران وفا، فیزیکدان برجستهی ایرانی و استاد دانشگاه هاروارد که سالها با استیون ارتباط داشته، تعریف کرده که استیون این خاطرهی سفر به ایران رو براش تعریف کرده بود. با وجود همهی این خاطرات، تقریبا تو کل این سفر استیون حال و روز خوشی نداشت. همه فکر میکردن بهخاطر واکسن آبلهایه که قبل از مسافرت زده، اما داستان چیز دیگهای بود: این آخرین سفر استیون با بدن سالمش بود.
علائم مبهم و سقوط روی یخ
پاییز سال ۱۹۶۲، استیون وارد کالج ترینیتی هال دانشگاه کمبریج شد. همون اول استاد راهنمایی که میخواست ظرفیتش پر شده بود و یه استاد دیگه بهش دادن. البته فرق خاصی نمیکرد، چون هردو استاد راهنمای کمبریج به نظریهی «حالت پایا» معتقد بودن، در حالی که استیون به نظریهی «بیگبنگ» گرایش داشت. اون موقع بزرگترین سوال دانشمندان این بود که: «آیا هستی آغازی داشته یا نه؟ و آیندهی هستی به کجا میره؟» اختلاف شدیدی بود که نظریهی بیگبنگ درسته یا حالت پایا.
اما همزمان، ذهن استیون درگیر بدن خودش شد. احساس میکرد دستوپاچلفتی شده و الکی میافته زمین. قبلا توی آکسفورد هم یه بار از روی پلهها افتاده بود و دوستاش نگران ضربهی مغزی شده بودن. اون موقع رفت دکتر، ولی دکتر جدیش نگرفت؛ دید جوونه، گفت: «چیزی نیست بابا، مصرف الکلت رو کمتر کن درست میشی!»
ولی حالا توی کمبریج اوضاع داشت بدتر میشد. بعضی روزها سر بستن بند کفشش به مشکل میخورد یا موقع حرف زدن زبونش درست نمیچرخید و بریدهبریده حرف میزد. تعطیلات کریسمس که رفت سنت آلبنز پیش خانوادهش، رفتن روی دریاچهی یخزده اسکیتبازی کنن. وسط بازی یهو استیون خورد زمین و دیگه نتونست بلند بشه.
فرنک و ایزابل از اول متوجه تغییراتش شده بودن. ایزابل استیون رو برد پیش دکتر خانوادگی و اون هم ارجاع داد به متخصص. استیون به جای برگشتن به کمبریج برای ترم جدید، افتاد دنبال دکتر و آزمایش. حتی دو هفته توی یه بیمارستان تو لندن بستری شد.
اول شک کردن که شاید اماس (MS) داره. کلی آزمایش روش انجام دادن: از ماهیچهی بازوش نمونه برداشتن، الکترود وصل کردن، مایعی به ستون فقراتش تزریق کردن و با اشعهی ایکس بررسیش کردن. نتیجه نشون داد اماس نیست. دکترها هم دقیقا نمیدونستن چیه؛ فقط گفتن یه بیماری نادره، برگرد کمبریج درست رو بخون! استیون حس کرد این یعنی بیماری لاعلاجه. بهش گفتن: «فعلا این ۴ تا ویتامین رو بخور و برو به کارت ادامه بده تا از پا بیفتی!»
شوک بزرگ: بیماری ALS
زمستون ۱۹۶۳ نتیجهی نهایی مشخص شد: بیماری ALS (یا بیماری نورون حرکتی). یه بیماری نادر و پیشرونده روی دستگاه عصبی مرکزی که هنوزم درمانی براش وجود نداره. معمولا با ضعف ماهیچهها شروع میشه، بعد بلع و تنفس سخت میشه و در نهایت کل بدن فلج میشه. طبق آمار جهانی از هر ۱۰۰ هزار نفر ۲ نفر مبتلا میشن و مبتلایان معمولا ۲ تا ۵ سال بیشتر زنده نمیمونن.
این خبر شوک وحشتناکی بود. به استیون گفتن بدنش قراره از کار بیفته، اما یه سری بخشها سالم میموندن: ماهیچههای غیرارادی قلب، سیستم گوارش و دفع، اندامهای جنسی و البته مغز! یعنی قلبش کار میکرد، میتونست ازدواج کنه، بچهدار بشه و به تحقیقاتش ادامه بده. بیمار دردی هم حس نمیکنه، ولی بار روانیش وحشتناکه.
استیون ۲۱ ساله با خودش میگفت: «آخه چرا؟! چرا وقتی اینقدر انگیزه برای کشف دنیا دارم باید اینطوری بشم؟ چرا باید گوشهنشین بشم؟»
اینکه نمیدونست سرعت رشد بیماری چقدره و چقدر وقت داره، هدفگذاری رو براش ناممکن کرده بود. غمگین شده بود و مینشست ریشارد واگنر گوش میداد. شایعه شده بود که به الکل پناه برده، ولی خودش تکذیب کرد و گفت اینها اغراق مجلههاست. خواب میدید قراره اعدام بشه و تو خواب فکر میکرد اگه بخشیده بشه چه کارهای بزرگی میتونه انجام بده.
توی همون دوران بستری در بیمارستان، روی تخت کناریش پسری بود که سرطان خون داشت و حالش خیلی بد بود. دیدن اون صحنه تکونش داد و فهمید شرایط بدتر از اون هم وجود داره. استیون حداقل درد نمیکشید و مغزش کار میکرد. حس کرد حالا که زندهست باید ارزش زنده بودنش رو بدونه.
دکترها گفته بودن نهایتا ۲ تا ۳ سال زنده میمونه. استیون با خودش میگفت خوندن دکترای ۴-۵ ساله چه فایدهای داره وقتی قراره وسطش بمیرم؟ با این حال، ۲ سال گذشت و استیون هنوز زنده بود و حتی با عصا راه میرفت! دید پیشبینی دکترها درست درنیومده، پس تصمیم گرفت به زندگی برگرده و تمرکزش رو بذاره روی همون چیزی که دوست داره.
ورود جین و دیت پرماجرا در سینما
اول ژانویهی ۱۹۶۳، توی مهمونی سال نو در سنت آلبنز، استیون با دختری به اسم جین وایلد (Jane Wilde) آشنا شد. جین تازه دبیرستان رو تموم کرده بود و قرار بود پاییز بره کالج توی لندن. قبلا به واسطهی دوست مشترکشون همدیگه رو دیده بودن. اون شب جین لباس سبز تیره پوشیده بود و استیون با کت مخمل مشکی و پاپیون قرمز اومده بود. جین بعدها نوشت اون شب خیلی متوجه نشدم استیون چی میگه، ولی از ظرافت و شوخطبعیش خوشم اومد. یک هفته بعد، استیون جین رو به تولد ۲۱ سالگیش دعوت کرد.
توی مهمونی تولد اوضاع بدن استیون خوب نبود و موقع ریختن نوشیدنی دستش میلرزید. جین بعدا از دوستاش شنید که استیون بیماری سختی داره و شاید فقط یکی دو سال زنده بمونه. اما چند روز بعد توی ایستگاه قطار سنت آلبنز استیون رو دید که حالش خیلی بهتر بود. همصحبت شدن و استیون پیشنهاد داد آخر هفته برن سینما.
فوریهی ۱۹۶۳ اولین دیت رسمی رو رفتن: شام و بعد سینمای اولد ویک (The Old Vic) در واترلوی لندن. موقع برگشت پول نقد استیون تموم شد. از جین خواست کرایهی اتوبوس رو بده، ولی جین دید کیف پولش نیست! سریع از اتوبوس پیاده شدن و دویدن سمت سینما. درها بسته بود، با التماس از دربان اجازه گرفتن و رفتن توی سالن تاریک. کورمالکورمال از روی استیج رفتن لای صندلیها و با دست کشیدن روی زمین، بالاخره کیف رو زیر صندلی پیدا کردن! این اتفاق ساده حسابی به هم نزدیکشون کرد.
قرار بعدی افتاد به ژوئن ۱۹۶۳ برای جشن «مِی بال» (May Ball) در کمبریج. استیون خیلی لاغرتر شده بود. قرار بعدیشون نوامبر همون سال وسط روزهای ترور جان اف کندی بود؛ استیون اومده بود لندن دندونپزشکی و با جین رفتن تئاتر، ولی وسط خیابون استیون سکندری خورد و افتاد و جین زیر بغلش رو گرفت تا بلند شه.
کمکم رابطه جدی شد. استیون به هر بهونهای میاومد لندن و جین آخر هفتهها میرفت کمبریج. جین به رابطهی درازمدت فکر میکرد، ولی استیون که از سرنوشتش مطمئن نبود گارد داشت و نمیخواست وابستگی عمیق ایجاد بشه و از صحبت دربارهی بیماریش طفره میرفت.
یه اختلاف مهم دیگه هم داشتن: جین عمیقا مذهبی بود و به خدا باور داشت و میگفت بالاخره همه چیز درست میشه، در حالی که استیون خداناباور بود. البته مشکلی با اعتقادات جین نداشت و به ایمان اون تکیه میکرد، ولی خودش باورش عوض نشد.
تابستون ۱۹۶۴ جین رفت اسپانیا و وقتی برگشت، استیون به خاطر پیشرفت بیماری دوباره به شدت افسرده شده بود. خواهر استیون اون رو برد اروپاگردی (آلمان، پراگ و سالزبورگ). توی همین سفر استیون یه کارتپستال از سالزبورگ برای جین فرستاد که جین توی ونیز تحویل گرفت و فهمید استیون هم به یادشه.
خواستگاری زیر باران کمبریج
اکتبر ۱۹۶۴، عصر یه روز بارونی توی کمبریج، استیون یهو زانو زد و از جین خواستگاری کرد. جین هدف زندگیش رو در مراقبت از استیون پیدا کرده بود و بلافاصله گفت بله. استیون هم بعدها گفت:
«همه چیز برام تغییر کرد. این اتفاق یه دلیلی برای زندگی بهم داد. بدون جین ارادهای برای ادامهی زندگی نداشتم.»
پدرها شرط گذاشتن: پدر جین گفت اول باید درس جین تموم بشه. پدر استیون، فرنک، چون پزشک بود و از پیشرفت بیماری خبر داشت، گفت هرچه زودتر ازدواج کنید و بچهدار بشید چون معلوم نیست استیون چقدر زنده بمونه! کالج جین هم قانون منع ازدواج دانشجوهای لیسانس رو بهخاطر شرایط خاص استیون نادیده گرفت. جین در مورد این تصمیم گفته بود اون روزها همه نگران جنگ هستهای بین آمریکا و شوروی بودن، پس اینکه استیون چند سال زنده میمونه تفاوت چندانی با سرنوشت احتمالی بقیهی ما نداشت.
با این امید جدید، بیماری رفت توی اولویتهای بعدی ذهن استیون. خوشحال بود که بیماری با ماهیچهها کار داره اما کاری به مغزش نداره؛ پس با تمام قوا نشست پای تز دکتری.
دغدغهی اصلیش همون سوال قدیمی بود: «هستی از کجا اومده و آغاز گیتی چیه؟» نظریهی نسبیت عام اینشتین و نظریهی انبساط جهان محور کارش بود؛ اینکه جهان از یک نقطه شروع شده، بیگبنگ رخ داده و فضا و زمان در حال گسترش هستن. استیون میخواست این فرضیه رو از نظر ریاضی اثبات کنه.
جمعه ۱۴ جولای ۱۹۶۵ (۲۳ تیر ۱۳۴۴)، استیون هاوکینگ و جین وایلد در یک مراسم مدنی ازدواج کردن و فردای اون روز هم مراسم مذهبی توی کلیسای کالج ترینیتی هال برگزار شد.
استیون جان تازهای گرفته بود و حالا همسر، امید و انگیزهی کافی داشت تا برگرده سراغ بزرگترین پرسش بشر: اینکه هستی چطور به وجود اومده؟