بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. وودی آلن
  6. /
  7. اپیزود ۱۹
  8. /
  9. متن

زندگینامه وودی آلن - بخش ۱

  • ۲۸ بهمن ۱۴۰۲
  • ۱:۲۱:۲۰
  • ۴۴ دقیقه مطالعه

بریم به نیویورک، توی اوایل دهه‌ی ۳۰ میلادی. مارتین کونیگزبرگ (Martin Konigsberg) یه مرد ریزه‌میزه‌ی حدوداً ۳۰ و خورده‌ای ساله‌ی خوش‌تیپ با موهای روغن‌زده بود که برای پول درآوردن هر کاری می‌کرد. انواع و اقسام کارها؛ از راننده تاکسی بگیر تا خرید و فروش جواهر، قمار و شرط‌بندی روی مسابقات اسب‌دوانی و این جور کارها.

کلاً خیلی آدم مبادی آدابی هم نبود. وسط شرط‌بندی‌هاش تا می‌شد سر بقیه کلاه می‌ذاشت. یه موقع کلی پول داشت و یه موقع یهو گیر دو قرون پول می‌شد. با این وجود اما روزی نبود که بیخیال قمار بشه. یه پولی درمی‌آورد و همون روز هم تا قرون آخرش رو خرج می‌کرد. خرج چی؟ می‌رفت یه سری چیزمیز می‌خرید که بتونه سر شرط‌بندی‌هاش سر دوست‌هاش کلاه بذاره. مارتین البته توی جنگ جهانی اول هم شرکت کرده بود؛ عضو نیروی دریایی بود. تو ۱۶ سالگی درس و مدرسه رو ول کرده بود و رفته بود عضو نیروی دریایی شده بود.

مارتین متأهل بود، ولی خب مشخصاً رو وضعیت مالیش خیلی نمی‌شد حساب کرد. پس مدیریت خرج و مخارج خونه دست همسرش نتی (Nettie) بود. نتی حسابدار یه گل‌فروشی بود و با وضعیت خرج‌های اضافی‌ای که مارتین می‌کرد، در واقع کل خرج خونه رو داشت نتی می‌داد. زن دقیق و جدی‌ای هم بود. با این اوضاع احتمالاً بتونید تصور کنید ترکیب مارتین و نتی توی خونه چه وضعیتی رو به وجود می‌آورده؛ همیشه داشتن دعوا می‌کردن. البته با این وجود حدود ۷۰ سال با هم زندگی کردن و دو تا بچه هم آوردن: یه پسر به اسم اَلِن استوارت (Allan Stewart) یا آلن استوارت، و یه دختر به اسم اِلِن لتی (Ellen Letty). که خب همین‌طور که مشخصه ما با اولی کار داریم؛ یعنی با پسره.

اما قبلش بذارید یه داستان از شروع زندگی مارتین و نتی براتون تعریف کنم. یه روز وقتی این دو تا هنوز با هم نامزد بودن، خانواده‌ی نتی یه مهمونی خانوادگی داشتن. یه نفری توی مهمونی یه انگشتر الماس خیلی خفن داشت و این رو به همه نشون می‌داد؛ همه کرک و پرشون ریخته بود. بعد از اینکه دیگه همه انگشتر رو دیدن، حدود یه ساعت بعد می‌بینن انگشتر نیست! شروع می‌کنن که «هیچ‌کس از اینجا بیرون نمی‌ره تا این انگشتر پیدا بشه» و از این حرف‌ها. می‌گردن و بالاخره مشخص می‌شه انگشتر رو مارتین برداشته بوده! نتی هم حسابی عصبانی می‌شه و قرار عروسی کنسل می‌شه. پدر مارتین پامی‌شه می‌ره صحبت با خانواده‌ی نتی و قول می‌ده که دیگه از این جور اتفاق‌ها نیفته و بالاخره این وصلت پا می‌گیره.


روزهای کودکی در فلت‌بوش

مارتین و نتی توی بروکلین نیویورک زندگی می‌کردن؛ توی محله‌ی فلت‌بوش (Flatbush). یه ساختمون دو طبقه بود که طبقه‌ی اولش رو اجاره کرده بودن و طبقه‌ی همکفش هم صاحب‌خونه‌شون می‌نشست. دقیقش رو بخواید می‌شه بروکلین، خیابون ۱۴ شرقی، نزدیک تقاطع خیابون جی (Avenue J)، پلاک ۹۶۸. همین الان هم ساختمونش هست. الن تا ۹ سالگی تو این خونه زندگی کرد. مثل همیشه لوکیشنش رو گذاشتیم توی توضیحات؛ اگه نیویورک هستید می‌تونید برید از نزدیک ببینیدش. خیابون جی کلاً خیابون تجاری‌ایه؛ پر از مغازه‌های مختلف و رنگارنگه، اسباب‌بازی‌فروشی و اغذیه و آب‌نبات‌فروشی و این جور چیزها.

همین‌طور که گفتم، تو زندگیشون معمولاً دعوا بود، جوری که دیگه برای بچه‌ها عادی شده بود؛ سر هر چیزی. مثلاً مارتین شاکیه که چرا لباسم کثیفه، یا نتی می‌گه تاکسیت رو جلوی در پارک کردی، آبروم رفت جلوی در و همسایه، اگه بفهمن شوهرم راننده تاکسیه چی می‌گن و از این بحث‌ها.

الن استوارت، پسر این زوج، تو نیمه‌شب اول دسامبر ۱۹۳۵ یعنی ۹ آذر ۱۳۱۴ به دنیا اومد. تو ایران چه خبر بود؟ دقیقاً ۳۸ روز بعدش، تو ۱۷ دی ۱۳۱۴ قانون کشف حجاب اجرا شد؛ یعنی رضاشاه با همسرش و دخترهاش توی دانشسرای تربیت معلم بدون حجاب ظاهر شدن. الن تو یه بیمارستانی تو محله‌ی برانکس (Bronx) نیویورک به دنیا اومد. نتی سر به دنیا آوردن الن تا دم مرگ رفت، ولی هر طور شده نجات پیدا کرد. دقیقاً ۸ سال بعد از الن، تو اول دسامبر ۱۹۴۳ خواهر الن یعنی لتی به دنیا اومد.

وقتی که الن هنوز خیلی کوچیک بود و یک سالش نشده بود، نتی مجبور بود بذارتش خونه و خودش بره سر کار. برای این کار هم با یه مؤسسه‌ای هماهنگ کرده بود که هر روز یکی رو می‌فرستادن از بچه نگهداری کنه. اما مسأله این بود که یه نفر ثابت رو نمی‌فرستادن و هر روز یه نفر جدید می‌اومد بچه رو نگه می‌داشت. نتی قبل از اینکه بره سر کار باید به این دختر جوون جدید همه چیز رو توضیح می‌داد و بعد می‌رفت.

اما یه بار یه اتفاق عجیبی افتاد. ظاهراً یکی از این پرستارها که یکم مشکلات روانی هم داشت و قرص آرام‌بخشش رو نخورده بود، یهو می‌ریزه به هم و قصد می‌کنه بچه رو خفه کنه! یه پتو برداشت پیچید دور الن و واقعاً نزدیک بود بچه رو خفه کنه، ولی چند دقیقه بعد به خودش اومد و بیخیال قضیه شد.

موقع مدرسه رفتن که شد، فرستادنش مدرسه‌ی دولتی. تو ۵–۶ سالگی یه تست هوش ازش گرفتن که نمره‌ش خیلی بالا شد. به خاطر همین پیشنهاد کردن ببرنش یه مدرسه‌ی بهتر. یه مدت رفت، ولی چون راهش دور بود دیدن براشون سخته و دوباره برگردوندنش همون مدرسه‌ی دولتی قبلی. این مدرسه اسمش هست «مدرسه‌ی دولتی ۹۹» تو خیابون دهم شرقی بروکلین؛ یعنی چهار تا خیابون اون‌طرف‌تر از خونه‌شون بود. لوکیشن این هم توی توضیحات اپیزود هست.

الن با اینکه باهوش بود، ولی این‌قدر هیچی براش مهم نبود که نه سر کلاس گوش می‌کرد و نه درس می‌خوند. همش درس‌هاش رو می‌افتاد. مادرش هم که حساس بود، مدام بهش می‌گفت: «بچه چرا همچین می‌کنی؟! تو رو باید می‌ذاشتیم مدرسه‌ی تیزهوشان!» ولی این بچه انگار اصلاً براش مهم نبود.


سینما میدوود و جادوی هالیوود

مادر و پدر الن کلاً درکی از هنر نداشتن و هیچ‌وقت اون رو نبردن یه تئاتری جایی. آدم انتظار داره طرف تو یه خانواده‌ی هنری بزرگ شده باشه و خاک صحنه خورده باشه، ولی واقعاً خانواده‌ش اهل این حرف‌ها نبودن؛ نه فقط تئاتر، کلاً هنر. مثلاً نقاشی رو وقتی کشف کرد که یه روز مدرسه رو پیچونده بود و دید بلیت یه موزه‌ای رایگانه، رفت تو و اونجا برای اولین بار نقاشی دید.

قضیه وقتی جالب‌تر می‌شه که بدونید پدر و مادرش اصلاً اهل کتاب هم نبودن. پدرش فقط یه کتاب داشت، اونم «دار و دسته‌ی نیویورکی (Gangs of New York)» بود. احتمالاً فیلمش رو بشناسید که سال ۲۰۰۲ مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) ساخت. الن تو بچگی کلی این کتاب رو ورق زده بود و صفحه‌هاییش رو خونده بود، به خاطر همین هم از خلافکارها خوشش اومده بود.

ولی بیشتر از همه عاشق کمیک بود. کلی کتاب کمیک داشت و همش همون‌ها رو می‌خوند. کتاب‌های کمیک نوشته‌هاش کمتر بود و لازم نبود خیلی بخونه، به خاطر همین دوست داشت؛ ولی کلاً خیلی اهل کتاب نبود و رادیو و فیلم رو ترجیح می‌داد. اما این علاقه به فیلم چطوری به وجود اومد؟

خانواده‌ی مادری الن خیلی شلوغ بودن. الن ۵ تا خاله داشت و خودش هم تنها پسر خانواده‌ی مادری بود، به خاطر همین خیلی عزیزدردونه بود و تحویلش می‌گرفتن. الن اینا با خاله‌ش اینا با هم زندگی می‌کردن و الن یه دخترخاله داشت به اسم ریتا (Rita). همه‌ی علاقه‌ی الن به سینما و دنیای فیلم به خاطر همین ریتا بود.

ریتا ۵ سال از الن بزرگتر و دختر جذابی بود. خیلی اهل گشت‌وگذار بود؛ بیرون که می‌رفت دست الن رو می‌گرفت و با خودش می‌برد: سینما، ساحل، رستوران. تو خونه هم می‌نشستن با هم کلی بازی می‌کردن؛ ورق و مونوپولی و این جور چیزها. ریتا تو اتاقش کلی عکس بازیگرهای هالیوود رو چسبونده بود و الن هر موقع می‌رفت تو اتاق ریتا محو تماشای این بازیگرها می‌شد.

دوران طلایی هالیوود بود و ریتا هر هفته شنبه‌ها می‌رفت سینما. تو محله‌شون ۳ تا سینما بود: ووگ (Vogue Theatre)، اِلم (Elm Theatre) و میدوود (Midwood Theater). ریتا بیشتر می‌رفت میدوود. این سینما میدوود نقش خیلی مهمی تو شکل‌گیری شخصیت الن داشت؛ به قول خودش خونه‌ی دومش بود. یه سالن ۱۹۰۰ نفره با کف قرمز و یراق‌آلات برنجی که دورش هم نورپردازی قرمز کرده بودن. البته این سینما سال ۱۹۸۵ بسته شد و الان همون ساختمون شده کلینیک جراحی چشم. از اون ۳ تا سینما الان فقط یکیش هنوز هست و کار می‌کنه، اونم سینما اِلمه. لوکیشن هر سه تاشون توی توضیحات هست.

ریتا هر هفته با دوست‌هاش سینما میدوود بود، دست پسرخاله‌ی کوچیکش رو هم می‌گرفت با خودش می‌برد. الن این‌طوری تقریباً تمام فیلم‌های روز رو دیده بود: کمدی، کابویی، عاشقانه، دزد دریایی، جنگی، همه رو. حتی فیلم‌های رده‌ی B رو؛ فیلم‌هایی که با هزینه‌ی کمتر ساخته می‌شدن و معروف نبودن. ریتا و رفیق‌هاش معمولاً بلیت‌های دوفیلمه می‌گرفتن که یه فیلم معروف داشت و یه فیلم کمتر شناخته‌شده. الن همه رو می‌دید و تمام بازیگرها رو به چهره می‌شناخت، حتی ناشناخته‌ها و نقش‌های فرعی رو. آهنگ‌های فیلم‌ها رو هم حفظ بود. با ریتا می‌نشستن پای رادیو، آهنگ گوش می‌کردن و با هم می‌خوندن. دیگه هالیوود شده بود تنها فکر و ذکر الن.

الن از مدرسه متنفر بود و هیچ‌وقت بودن توی اون محیط رو دوست نداشت. تنها چیزی که شاید یکم باعث می‌شد مدرسه براش جذاب باشه، هم‌کلاسی‌های دخترش بودن. اصلاً نمی‌رفت تو جمع پسرها؛ بیشتر دوست داشت قاطی دخترها باشه تا از دیدنشون لذت ببره. عاشق تمام جزئیات دخترها بود: حرف زدنشون، خنده‌هاشون و مدل راه رفتنشون. حتی با خودش فکر می‌کرد کاش بتونه یکیشون رو برداره ببره بیرون با هم بگردن. اما خب تصور کنید یه دختر و پسر مثلاً ۶ ساله بخوان با هم برن دیت! برای یکیشون نامه نوشته بود که بیا با هم بریم بیرون کوکتل بخوریم، یا یکیشون رو پشت کمد جالباسی گیر آورده بود و بوسیده بود؛ تو همون سن ۶–۷ سالگی. از همون موقع اهل شیطونی بود و این کارهاش صدای عوامل مدرسه رو درآورده بود و همش زنگ می‌زدن مادرش بیاد مدرسه.

یکم که بزرگتر شد، چون خیلی فیلم دوست داشت، می‌رفت شیشه نوشابه یا بطری‌های بازیافتی رو می‌داد به مغازه و به ازای هر کدوم ۲ سنت می‌گرفت. بعد با پولی که دستش می‌اومد می‌رفت بلیت می‌گرفت و می‌نشست فیلم می‌دید. تمام فیلم‌ها رو دوست داشت، حتی فیلم‌های کم‌فروش و کم‌طرفدار رو. هر طور بود پول جور می‌کرد؛ حتی شده بود از جیب پدربزرگش چند سنت بدزده تا بتونه فردا بره سینما.


کشف منهتن و گریز از مدرسه

هفت سالش که بود، یه روز به قول خودش زندگیش برای همیشه عوض شد. پدرش سمتی توی منهتن کاری داشت و الن رو هم با خودش برد. با مترو رفتن و ایستگاه تایمز اسکوئر پیاده شدن. الن از پله‌های ایستگاه که اومد بالا، انگار وارد یه بهشت شده بود: شلوغ، پر از تابلوهای تبلیغاتی رنگارنگ و نوازنده‌های خیابونی. خیلی با بروکلین فرق می‌کرد.

رفتن توی خیابون برادوی (Broadway) راه رفتن. از کنار سینماها رد می‌شدن و الن محو تابلوهاشون شده بود. رفتن غذا خوردن و پیناکولادا نوشیدن. اون روز خیلی به الن خوش گذشت و عاشق منهتن و سنترال پارک شد؛ تا حدی که وقتی بزرگتر شد، هر موقع می‌تونست می‌رفت اونجا واسه خودش راه می‌رفت و فیلم می‌دید. سال‌ها بعد هم یه پنت‌هاوس رو به سنترال پارک خرید که حالا بهش می‌رسیم.

از ۱۱ سالگی خودش یاد گرفته بود بعضی روزها مدرسه رو بپیچونه، سوار مترو بشه و مستقیم بره تایمز اسکوئر. یه چیزی می‌خرید می‌خورد تا سینما پارامونت (Paramount Theatre) باز بشه، بعد می‌رفت اون تو می‌نشست فیلم می‌دید. بعضی وقت‌ها هم با دوستش اندرو (Andrew) می‌رفتن؛ توی تایمز اسکوئر راه می‌رفتن، خوراکی می‌خوردن و توی سنترال پارک قدم می‌زدن.

یه بار که داشتن دنبال فیلم می‌گشتن، تبلیغ یه برنامه‌ای رو توی محله‌ی خودشون دیدن. در واقع فقط یه فیلم نبود، یه مجموعه نمایش بود از استندآپ کمدی، تقلید، ارکستر، رقص و شعبده‌بازی؛ برنامه‌ای که به وودویل (Vaudeville) معروفه و هر شنبه اونجا برگزار می‌شد. الن این‌قدر از این وودویل خوشش اومد که دیگه هر شنبه اونجا بود، به خصوص بخش کمدی رو خیلی دوست داشت؛ تا حدی که می‌نشست جوک‌هایی که کمدین‌ها می‌گفتن رو برای خودش یادداشت می‌کرد.

غیر از سینما، رادیو هم پای ثابت زندگی الن بود. سینما همیشه در دسترس نبود، ولی رادیو توی خونه بود. البته برای این کار هم باید مدرسه رو می‌پیچوند و خودش رو به مریضی می‌زد. مادرش معمولاً متوجه کلک‌هاش می‌شد و تب‌سنج می‌ذاشت توی دهنش؛ اگه تب نداشت، یکی می‌زد تو سرش و می‌فرستادش مدرسه. مادر می‌نشست کنارش که الن زیرآبی نره، چون اگه غافل می‌شد، الن بلافاصله تب‌سنج رو می‌چسبوند به شوفاژ یا لامپ تا نشون بده تب داره! بعدش دیگه بساط عشق‌وحال به راه بود؛ الن می‌موند تو خونه، کنار رادیو می‌خوابید و پدرش هم براش کمیک می‌خرید که بخونه.

هم‌زمان به مدرسه‌ی عبری هم می‌فرستادنش، چون پدر و مادرش از یهودی‌های معتقد بودن. اما الن اونجا رو هم دوست نداشت. اصلاً علاقه‌ای به مفهوم دین نداشت و با رسم و رسوم یهودی‌ها حال نمی‌کرد. دوست نداشت روزه بگیره، دوست داشت گوشت خوک بخوره، از ریش گذاشتن بدش می‌اومد و رسم‌الخط و زبانشون رو دوست نداشت. از طرفی این مدرسه‌ی اضافی رو مخش بود، چون وقت فیلم دیدن و رادیو گوش دادنش رو کم می‌کرد. مادرش به شدت روی قوانین کوشر (Kosher) تأکید داشت و غذاهایی مثل گوشت خوک و غذاهای دریایی توی خونه ممنوع بود. پدرش هم به ظاهر معتقد بود ولی زیرآبی می‌رفت؛ مثلاً یه بار دور از چشم همسرش، الن هشت‌ساله رو برد رستوران دریایی و کلی غذای دریایی خوردن.

الن تو اون سن دوست داشت دانشمند بشه. حتی براش یه میکروسکوپ خریدن و کلی باهاش کیف کرد، ولی باز سینما براش اولویت داشت؛ چون توی فیلم‌ها می‌تونست دنیایی رو تجربه کنه که توش زندگی نمی‌کرد. توی فیلم‌ها می‌شد به دخترها پیشنهاد داد و باهاشون رفت بیرون، اما الن وقتی توی دبستان به هم‌کلاسی‌هاش پیشنهاد می‌داد، دخترها می‌پیچوندنش. همین چیزها باعث شد کم‌کم بره سمت اینکه خودش دنیای مطلوبش رو خلق کنه؛ دنیایی پر از خونه‌های بزرگ، مهمونی‌های قشنگ و دخترهایی که پیشنهاد آدم رو رد نمی‌کنن.


از کلک‌های ورق تا صحنه‌ی استندآپ

۱۲–۱۳ سالش که بود، براش جشنی شبیه به جشن تکلیف به اسم میتصوا (Bar Mitzvah) گرفتن. الن با این مراسم حال نمی‌کرد، ولی اونجا یه کادوی مهم گرفت: یه کتاب شعبده‌بازی. این کتاب تأثیر عجیبی روش گذاشت و شعبده‌بازی شد فکر و ذکر هر روزش. از این به بعد هر پولی گیر می‌آورد، می‌رفت وسایل عجیب و غریب شعبده‌بازی می‌خرید و تمرین می‌کرد.

کم‌کم این تردستی‌ها کشیده شد سمت تقلب در بازی‌ها؛ ژنی که از پدرش هم به ارث برده بود. انواع ترفندهای بُر زدن، کف رفتن و کلک‌های ورق رو یاد گرفت. تقلب توی پوکر شد کار هر روزش و کلی از این راه پول درآورد.

اما بعد از مدتی به این نتیجه رسید که هنر اصلی خریدن وسایل شعبده‌بازی نیست، چون این وسایل رو همه می‌تونن بخرن؛ هنر اینه که خودت روش‌های جدید ابداع کنی تا تماشاچی رو بیشتر به وجد بیاری. این‌قدر تمرین کرد تا واقعاً حرفه‌ای شد. آرزوش این بود که بره روی صحنه اجرا کنه و این اتفاق برای اولین بار توی ۱۴ سالگی افتاد.

یه شب توی یه کلاب محلی رفت روی استیج و اولین دستمزدش رو گرفت: ۲ دلار. برای الن که همیشه لنگ چند سنت برای سینما بود، ۲ دلار پول خیلی زیادی به حساب می‌اومد. توی این اجرا خواهرش رو برده بود بین تماشاچی‌ها تا نقش همدست رو بازی کنه. الن می‌خواست یه تخم‌مرغ رو غیب کنه؛ ادای این رو درمی‌آورد که گذاشتش زیر بغلش، بعد خواهرش از وسط جمعیت داد می‌زد: «من دیدم گذاشت زیر بغلش!» بعد الن دستش رو می‌آورد بالا و تماشاچی‌ها می‌دیدن تخم‌مرغ اونجا نیست و توی کیسه‌ی دستشه. مردم حسابی تشویقش کردن.

این اجراها ادامه پیدا کرد تا اینکه الن متوجه شد مردم به حرف‌هایی که وسط شعبده‌بازی‌هاش می‌زنه خیلی می‌خندن؛ تیکه‌ها و جوک‌های کوتاهی که کاملاً بداهه می‌گفت. حس کرد تماشاچی این بخش از کار رو بیشتر دوست داره. تصمیم گرفت روی کمدی تمرکز کنه. وقتی اعلام شد قراره مسابقه‌ی استعدادیابی توی مدرسه‌شون برگزار بشه، بلافاصله اسم نوشت و اجرای خیلی خوبی داشت. همون‌جا با یکی از شرکت‌کننده‌ها دوست شد و اون، الن رو به برادر بزرگترش که یه کمدین حرفه‌ای بود معرفی کرد؛ اتفاقی که کمک بزرگی به ادامه‌ی مسیرش کرد.

از اون به بعد هر جایی که به یه نوجوون ۱۳–۱۴ ساله اجازه‌ی اجرا می‌دادن، الن می‌رفت روی صحنه. این شوخی‌ها به سر کلاس‌های دبیرستان هم کشیده شد. یواشکی تیکه‌هایی درباره‌ی معلم‌ها می‌انداخت و کلاس از خنده منفجر می‌شد. گاهی هم گیر می‌افتاد و کار به حضور مادرش در مدرسه می‌کشید. حتی توی تاریکی سینما وسط اوج فیلم تیکه می‌انداخت؛ عده‌ای می‌خندیدن و عده‌ای داد می‌زدن «خفه شو!» الن توی سال سوم دبیرستان دوست داشت هم کمدین بشه، هم شعبده‌باز و هم بازیکن بیسبال، چون بیسبال رو هم خیلی جدی بازی می‌کرد.

توی همین دوران یه علاقه‌ی جدید هم به زندگیش اضافه شد: موسیقی جَز. یه روز یکی از دوست‌هاش یه قطعه‌ی جَز ضبط‌شده از رادیو رو براش پخش کرد و الن شیفته‌ش شد. اون موقع که همه طرفدار موسیقی پاپ بودن، الن رفت سراغ ساکسیفون و کلارینت. می‌نشست توی اتاقش و ساعت‌ها با آهنگ‌های روز هم‌نوازی می‌کرد.

چند سال بعد، وقتی شب‌ها توی یه کلاب استندآپ اجرا می‌کرد، در فواصل بین اجراها می‌رفت اون طرف خیابون و از پشت در به اجرای یه گروه جَز گوش می‌داد. یه شب یکی از نوازنده‌ها متوجه الن شد، دعوتش کرد داخل و وقتی فهمید کلارینت می‌زنه، اصرار کرد به گروه‌شون ملحق بشه. این‌طوری الن به عنوان نوازنده‌ی کلارینت وارد اون گروه شد و بعدها خودش هم یه گروه تشکیل داد.

۱۵ سالش که شد، بالاخره تونست برای اولین بار با یکی از دخترهای محله بره قرار. الن عاشق جزئیات دخترها بود، اما هر بار باهاشون بیرون می‌رفت به در بست می‌خورد؛ چون دخترها اهل کتاب و صحبت‌های روشنفکری بودن، در حالی که ذهن الن جای دیگه‌ای سیر می‌کرد. برای اینکه کم نیاره، خودش رو مجبور کرد به مطالعه. هر چی گیرش می‌اومد می‌خوند، موسیقی‌هایی که دوست نداشت رو گوش می‌داد و موزه می‌رفت. فقط برای اینکه بتونه با دخترها ارتباط برقرار کنه و حرفی برای گفتن داشته باشه.

آخرهای دبیرستان دغدغه‌ی انتخاب شغل شروع شد. کالج رفتن حوصله می‌خواست که الن نداشت، اما مادرش هم ول‌کن ماجرا نبود. از طرفی با شعبده‌بازی و استندآپ که نمی‌شد زندگی چرخوند. مدتی به کارهای مختلف فکر کرد؛ رفت وسایل تشخیص اثر انگشت خرید تا پلیس بشه، به کارآگاه‌های خصوصی زنگ زد تا کارآموز بشه، به کابوی شدن فکر کرد و حتی رفت تاس‌های دستکاری‌شده خرید تا قمارباز حرفه‌ای بشه. هر کاری می‌کرد تا مجبور نباشه کارمند بشه یا درس بخونه.


تولد نام «وودی الن» و ورود به دنیای حرفه‌ای

الن از حدود ۱۰ سالگی سر زنگ‌های انشا طنز می‌نوشت و معلم‌ها و بچه‌ها رو می‌خندوند. اما اواخر دبیرستان، یه روز توی سینما بعد از اینکه تیکه‌ای پروند، بغل‌دستیش بهش گفت: «به نظرم باید جوک‌هات رو بنویسی، خیلی خنده‌دارن.» این حرف الن رو به فکر انداخت. رفت سراغ یه ماشین‌تحریر قدیمی که پدرش به جای بدهی از یه دزد توی بار گرفته بود.

نوشته‌هاش رو به مادرش نشون داد و بر خلاف انتظار، مادر حسابی تشویقش کرد و فرستادش پیش یکی از فامیل‌هاشون که مشاور رسانه‌ای بود. اون بنده خدا هم خوشش اومد و پیشنهاد کرد متن‌هاش رو برای ستون‌نویس‌های روزنامه‌ها پست کنه.

چند روز گذشت و خبری نشد. الن ناامید روی تخت دراز کشیده بود که تلفن زنگ زد. دوستش پشت خط بود: «دیلی میرر (Daily Mirror) رو دیدی؟ اسمت تو ستون نیک کنی اومده!» الن پرید پایین، روزنامه رو خرید و با چشم‌های خودش دید: نوشته بود «الن کونیگسبرگ (Allan Konigsberg) می‌گوید...» و بعد جوک الن چاپ شده بود. حس می‌کرد نوبل ادبیات برده؛ حالا به پدر و مادرش ثابت کرده بود که قرار نیست در آینده زباله‌گرد بشه و لازم هم نیست حتماً دکتر بشه تا آینده‌ش تأمین باشه.

اما دیدن اسمش توی روزنامه یه حس ناخوشایند هم براش داشت. فرداش سر کلاس مدام فکر می‌کرد بقیه دارن بهش نگاه می‌کنن. الن از بچگی از شلوغی و جمع گریزان بود و دوست نداشت با اسم واقعیش شناخته بشه. از طرفی اون دوره تغییر نام برای چهره‌های هنری خیلی مرسوم بود.

فامیلی خودش، کونیگزبرگ، خیلی حس آلمانی می‌داد و دوستش نداشت. پس اسم کوچیکش «الن» رو گذاشت نام خانوادگی. برای اسم کوچیک به «جی. سی.» و «مِل» فکر کرد، ولی نپسندید تا اینکه یهو اسم «وودی» به ذهنش رسید. خودشم نمی‌دونست از کجا اومده، ولی باهاش حال کرد و اسم هنریش شد «وودی الن (Woody Allen)». خیلی‌ها می‌گن وودی رو از روی وودی هرمن (Woody Herman)، نوازنده‌ی کلارینت برداشته، ولی خودش همیشه رد کرده و گفته اصلاً موقع انتخاب اسم به اون فکر نمی‌کرده.

خیلی زود جوک‌های وودی سر از ستون‌های پرخواننده‌تر درآورد؛ به خصوص ستون ارل ویلسون (Earl Wilson) توی روزنامه‌ی «نیویورک پست». یه روز از دفتر ویلسون باهاش تماس گرفتن و به یه دفتر تبلیغاتی وصلش کردن. کار اون دفتر این بود که برای چهره‌های مشهور یا کسانی که می‌خواستن معروف بشن جوک بنویسه تا به اسم اون‌ها توی رسانه‌ها منتشر بشه. اون‌ها وقتی دیدن اسم وودی الن همه جا هست، دعوتش کردن برای مصاحبه و بهش پیشنهاد دادن روزی بعد از مدرسه بیاد اونجا با حقوق هفته‌ای ۴۰ دلار؛ درآمدی که دقیقاً معادل حقوق ثابت مادرش بود.

وودی با کله قبول کرد و کارش شد نوشتن روزی ۵۰ تا جوک؛ ۲۰ تاش رو توی مسیر ۳۵ دقیقه‌ای مدرسه تا دفتر می‌نوشت و بقیش رو توی خود دفتر. توی همین دوران، با الهام از یه کمدین قدیمی، یه عینک قاب‌مشکی خرید و زد به چشمش؛ عینکی که تا امروز روی صورتشه و به امضای چهره‌ش تبدیل شده.

دبیرستان تموم شد و به اصرار مادرش رفت کالج نیویورک و رشته‌ی سینما رو انتخاب کرد. اما پایبند کلاس نبود؛ سوار مترو که می‌شد، توی ایستگاه کالج این‌پا و اون‌پا می‌کرد و تا تصمیم بگیره پیاده بشه، درها بسته می‌شد و سر از تایمز اسکوئر درمی‌آورد. غیبت‌هاش باعث شد همون سال اول اخراجش کنن. اما مهم نبود، چون حالا یه نویسنده‌ی حرفه‌ای بود. برای رادیو می‌نوشت و بیشتر از مجموع درآمد پدر و مادرش پول درمی‌آورد. با درآمدهای جدیدش رفت یه ماشین‌تحریر نو خرید؛ همون ماشین‌تحریری که تا همین امروز هم تمام فیلم‌نامه‌هاش رو باهاش می‌نویسه و حاضر نیست جاش رو به کامپیوتر بده. حتی عوض کردن نوار جوهرش رو هم بلد نیست و همیشه یکی دیگه براش عوض می‌کنه.

موفقیت بعدی وقتی اومد که شبکه‌ی NBC پروژه‌ای برای پرورش نویسنده‌های جوون راه انداخت با حقوق هفته‌ای ۱۷۵ دلار. وودی قبول شد و دستمزدش سه برابر جهش کرد.


ازدواج اول و ورود به تلویزیون

توی همون روزها وودی که توی یه کلاب استندآپ اجرا می‌کرد، تصمیم گرفت در پایان اجراش با ساکسیفون هم بنوازه. بهش گفتن یه دختر دبیرستانی هست به اسم هارلین روزن (Harlene Susan Rosen) که پیانو می‌زنه. رفت دیدش و از همون نگاه اول خوشش اومد. صبح‌ها با هم تمرین موسیقی می‌کردن و شب‌ها می‌رفتن رستوران. وودی یه ماشین پلیموث کرنبوک (Plymouth Cranbrook) روباز مدل ۱۹۵۱ خرید؛ تنها ماشینی که توی عمرش خرید و سوار شد، اونم صرفاً برای اینکه یه فضای دونفره با هارلین داشته باشه، وگرنه اصلاً اعصاب رانندگی و پارک ماشین رو نداشت.

شبکه‌ی NBC نویسنده‌های تازه‌کارش رو فرستاد لس‌آنجلس تا توی هالیوود آموزش ببینن. وودی که فوبیای پرواز داشت، فقط به عشق هالیوود حاضر شد سوار هواپیما بشه. اونجا سرپرست نویسندگان، دنی سایمن (Danny Simon)، متوجه استعداد فوق‌العاده‌ی وودی شد و بهش پیشنهاد شراکت کاری داد؛ همکاری‌ای که درس‌های بزرگی به وودی داد.

وودی روزی از ۹ صبح تا ۶ بعدازظهر پشت ماشین‌تحریر می‌نوشت، ولی تنهایی توی هتل کلافه‌ش کرده بود. به هارلین زنگ زد و پیشنهاد ازدواج داد. وودی ۲۰ سالش بود و هارلین ۱۷ سالش. خانواده‌ها موافقت کردن و پیش یه خاخام عقد کردن.

اما برنامه‌ی NBC در لس‌آنجلس به مشکل خورد و برگشتن نیویورک. اومدن منهتن و در تقاطع خیابان پارک و خیابان ۶۱، یه آپارتمان تک‌خوابه نزدیک سنترال پارک اجاره کردن (احتمالاً پلاک ۱۱۰ خیابون ۶۱ که لوکیشنش توی توضیحات هست). از همون روزهای اول، تنش‌ها شروع شد. هارلین فلسفه می‌خوند و وودی مدام پشت ماشین‌تحریر بود. به قول خود وودی، اخلاق گند خودش باعث این تنش‌ها بود؛ شب‌ها حالش بد بود و با خانواده‌ی همسرش هم نمی‌ساخت.

وسط این اوضاع، برگه‌ی اعزام به خدمت سربازی براش اومد. وودی دست به دامن انواع و اقسام دکترها شد تا معافی بگیره، ولی نشد. آخر سر رفت پیش یه روان‌پزشک. دکتر بهش گفت: «دستت رو بیار جلو ببینم می‌لرزه؟» دست‌ها ثابت موند. دکتر پرسید: «ناخن نمی‌جوی؟» وودی بلافاصله گفت: «چرا، خیلی!» دکتر همون لحظه مهر زد و نوشت: معاف؛ به خاطر جویدن ناخن!


شب انفجار در «بلو انجل» و ورود لوئیس لسر

اکتبر ۱۹۶۰، وودی همراه با مدیر برنامه‌هاش رفته بود نایت‌کلاب معروف «بلو انجل (Blue Angel)» در خیابان ۵۵ نیویورک. یکشنبه‌شب‌ها رسم بود بعد از برنامه‌ی اصلی، چهره‌های تازه‌کار رو معرفی می‌کردن. مدیر برنامه‌ش، علی‌رغم صحنه‌هراسی شدید وودی، هماهنگ کرد و کمدین اصلی برنامه وودی رو روی استیج صدا زد. وودی رفت و استندآپی اجرا کرد که سالن از خنده ترکید.

استقبال طوری بود که از فردا صبح پیشنهادها سرازیر شد، ولی مدیر برنامه‌هاش همه‌ی پیشنهادهای بزرگ رو رد کرد و وودی رو مجبور کرد هر شب توی کلاب‌های کوچیک برای ۱۰ تا ۴۰ نفر اجرا کنه تا پخته بشه و بعد از هر اجرا هم حسابی ازش ایراد می‌گرفت.

در زندگی شخصی، رابطه‌ی وودی و هارلین به بن‌بست رسیده بود. برای عوض شدن هوا رفتن واشینگتن، ولی اونجا هم کار به دعوا کشید. اواخر بهار، هارلین دانشگاه بود و وودی یاد یکی از دوستان مشترکشون افتاد: لوئیس لسر (Louise Lasser)، دختری ۲۰ ساله، زیبا، بلوند و با چشم‌های درشت رنگی که به تازگی از پارتنرش جدا شده بود و خوانندگی می‌کرد.

وودی به بهانه‌ی خرید آلبوم جَز به لوئیس زنگ زد و با هم رفتن سنترال پارک قدم زدن. سه‌شنبه‌ی بعد رفتن مسابقات اسب‌دوانی، شرط‌بندی کردن و بعدش یه شام رمانتیک. همون‌جا لوئیس بحث متأهل بودن وودی رو پیش کشید و وودی اعتراف کرد که در حال جدایی هستن. آخر شب با درشکه دور سنترال پارک چرخیدن و هم رو بوسیدن.

وقتی وودی برگشت خونه، هارلین ساعت‌ها منتظرش مونده بود. تا وودی رو دید پرسید: «دور لبت چرا سیاهه؟» وودی گفت: «شاتوت خوردم!» هارلین گفت: «تو مگه اصلاً میوه می‌خوری؟!» همون‌جا هارلین گفت: «بیا بشین، می‌خوام در مورد جداییمون صحبت کنم.» خیلی زود توافقی جدا شدن.

وودی خونه رو عوض کرد و وارد یه رابطه‌ی بسیار آتشین با لوئیس شد؛ رابطه‌ای که خودش می‌گه تا اون زمان چنان عشقی رو تجربه نکرده بود. اما طولی نکشید که مشکلات روانی لوئیس خودش رو نشون داد. لوئیس مبتلا به روان‌رنجوری یا نوروتیسیزم (Neuroticism) بود؛ وضعیتی که با اضطراب شدید، بدخلقی، بدبینی و واکنش‌های نامتعادل به اتفاقات عادی همراهه. مادر لوئیس هم سابقه‌ی بستری در بیمارستان روانی داشت.

رابطه‌ی اون‌ها ۷–۸ سال پر از جهنم و بهشت بود؛ یه روز عاشقانه، یه روز خیانت، یه روز افسردگی و روز دیگه پر از شور و هیجان جنون‌آمیز. مثلاً یه بار پای تلفن، لوئیس خیلی خونسرد به وودی گفت: «راستی مامانم ۶ روز پیش خودکشی کرد و مرد!» روان‌کاو لوئیس بهش گفت اگر ازدواج کنید تعهدت بیشتر می‌شه، و همین شد که ۲ فوریه ۱۹۶۶ با هم ازدواج کردن، ولی هیچ تغییری در ناپایداری اوضاع ایجاد نشد.


اولین قدم‌ها در سینما و تولد یک کارگردان

توی این سال‌ها شهرت وودی در استندآپ بیشتر شده بود، هرچند اجراهاش سالن‌های کوچیکی داشت. یه شب توی کلاب، همون عکاسی که عکس معروف مرلین مونرو با دامن بادی توی فیلم «خارش هفت‌ساله» رو گرفته بود، اجرای وودی رو دید و از طنزش خوشش اومد. رفت پیش مدیر برنامه‌های وودی و پیشنهاد نوشتن یه فیلم‌نامه با دستمزد ۴۰ هزار دلار داد؛ مشروط به اینکه خود وودی هم توش بازی کنه. این شد اولین قرارداد فیلم‌نامه‌نویسی وودی.

وودی شب‌ها توی کلاب اجرا می‌کرد و روزها با سرعت فیلم‌نامه می‌نوشت. روز ۲۲ نوامبر ۱۹۶۳ وقتی جان اف. کندی در دالاس ترور شد، خدمتکار هتل به وودی خبر داد. وودی دو دقیقه تلویزیون رو روشن کرد، مطمئن شد رئیس‌جمهور کشته شده، تلویزیون رو خاموش کرد و دوباره نشست پشت ماشین‌تحریرش!

فیلم‌نامه آماده شد؛ اسمی که روش گذاشتن «تازه چه خبر پوسی‌کت؟ (What's New Pussycat?)» بود و سال ۱۹۶۵ اکران شد. برای ساخت فیلم رفتن پاریس، اما تهیه‌کننده‌ها این‌قدر متن رو تغییر دادن که خروجی اصلاً به دل وودی ننشست. همون‌جا با خودش عهد بست که دیگه توی هیچ فیلمی کار نکنه مگه اینکه خودش همه‌کاره و کارگردانش باشه.

قدم بعدی در سال ۱۹۶۶ فیلم عجیبی بود به اسم «چه خبر، تایگر لی‌لی؟ (What's Up, Tiger Lily?)». یه فیلم کارآگاهی جدی ژاپنی رو برداشت، روش یه فیلم‌نامه‌ی کمدی بی‌ربط نوشت و با صدای خودش و لوئیس دوبله‌ش کرد.

بعد از موفقیت این کار، یه کمپانی فیلم‌سازی حاضر شد ۱ تا ۱.۵ میلیون دلار روی وودی سرمایه‌گذاری کنه تا اولین فیلم رسمیش رو کارگردانی کنه. وودی همراه با دوست دوران مدرسه‌ش فیلم‌نامه‌ی «پول رو بردار و فرار کن (Take the Money and Run)» رو نوشت. جالب اینجاست که وودی هیچ دانشی از کارگردانی نداشت! پیش خودش می‌گفت: «کاری نداره، می‌رم پشت دوربین می‌گم حرکت، بعد می‌گم کات؛ اگه خوب بود نگه می‌داریم، اگه نه دوباره می‌گیریم.» رفت دو تا کتاب آموزش کارگردانی خوند و فیلم رو ساخت. فیلم سال ۱۹۶۹ اکران شد، هم گیشه رو فتح کرد و هم منتقدها دوستش داشتن.

درست سر همین پروژه، وودی و لوئیس بالاخره تصمیم به طلاق گرفتن؛ کاملاً محترمانه و دوستانه، جوری که مأمور دادگاه باورش نمی‌شد این دو نفر دارن از هم جدا می‌شن. اون‌ها تا سال‌ها بعد دوست موندن.


دایان کیتن، «آنی هال» و بایکوت اسکار

پارتنر بعدی وودی، دایان کیتن (Diane Keaton) بود. آشنایی اون‌ها سر تست بازیگری فیلم «دوباره بنواز، سم (Play It Again, Sam)» اتفاق افتاد. وودی در همون نگاه اول جذب دایان شد و به زودی رابطه‌شون شکل گرفت.

وودی یه پنت‌هاوس رؤیایی در طبقه‌ی بیستم پلاک ۹۳۰ در خیابان پنجم منهتن رو به سنترال پارک خرید (ساختمونی مشهور که صفحه‌ی ویکی‌مدیا داره و لینکش توی توضیحات هست). از پنجره‌ی این خونه کل سنترال پارک، پل جرج واشنگتن و برج‌های دوقلوی تجارت جهانی زیر پاش بود.

رابطه‌ی عاشقانه‌ی اون‌ها حدود یک سال بیشتر طول نکشید. دایان برای بازی در فیلم «پدرخوانده» باید می‌رفت لس‌آنجلس و از فضای نیویورک هم خسته شده بود. جدا شدن، ولی رفاقت عمیقشون تا سال‌ها ادامه پیدا کرد و فیلم‌های بعدی وودی مثل «در خواب فرورفته (Sleeper)» و «عشق و مرگ (Love and Death)» با حضور دایان ساخته شد.

شاهکار بزرگ وودی سال ۱۹۷۶ کلید خورد: فیلم «آنی هال (Annie Hall)» با بازی خودش و دایان کیتن. تا قبل از این، فیلم‌های وودی کمدی‌های موقعیت سطحی بودن، اما سر آنی هال تصمیم گرفت خنداندن رو اولویت دوم بذاره و اولویت اول، قصه‌ی یه رابطه‌ی عاشقانه باشه. فیلم سال ۱۹۷۷ اکران شد و تاریخ سینمای کمدی رو ورق زد؛ کمدی رومانتیکی عمیق که ساختار فیلم‌سازی خود وودی رو هم برای همیشه عوض کرد و سوقش داد به سمت آثار جدی‌تر، مثل فیلم بعدی‌ش یعنی «صحنه‌های داخلی (Interiors)» که یه درام خالص بود.

آنی هال نامزد ۵ جایزه‌ی اسکار شد و ۴ تای اون‌ها از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی رو برد. اما شب مراسم اسکار آپریل ۱۹۷۸، وودی اصلاً به لس‌آنجلس نرفت! اون شب مثل دوشنبه‌شب‌های همیشگی رفت توی یه کلاب جَز کلارینت زد و بعدش رفت خونه خوابید.

فردا صبح تیتر نیویورک تایمز رو دید که نوشته بود آنی هال ۴ جایزه‌ی اسکار برده. تنها واکنشش این بود که «خیلی تأثیرگذار بود» و روزنامه رو گذاشت کنار و رفت سراغ نوشتن متن جدیدش. منطقش این بود: من این فیلم رو دو سال پیش ساختم و الان توی ذهنم ازش عبور کردم؛ گذشته از اون هنر برای رتبه‌بندی و مسابقه نیست. حتی توی پوسترهای فیلم حاضر نشد خبر بردن اسکار رو چاپ کنه تا اینکه با اصرار کمپانی کوتاه اومد. سال ۲۰۱۴ هم که گلدن گلوب جایزه‌ی یک عمر دستاورد هنری رو بهش داد، اصلاً در مراسم حاضر نشد.

شهرت وودی پس از آنی هال و ساخت فیلم تحسین‌شده‌ی «منهتن (Manhattan)» در سال ۱۹۷۹ به اوج رسید. عکسش رفت روی جلد مجله‌ی «تایم» با عنوان کمدین نابغه، و کمپانی‌ها برای هر ایده‌ای که می‌داد سفیدامضا چک می‌کشیدن.

در آستانه‌ی پایان سال ۱۹۷۹ و آغاز دهه‌ی ۸۰ میلادی، زنی وارد زندگی وودی الن شد که مسیر زندگی شخصی، کاری و در نهایت سرنوشت قضایی‌ش رو دگرگون کرد: میا فَرو (Mia Farrow). زنی که ماجراهای طوفانی و اتهامات جنجالیش علیه وودی، داستان اپیزود بعدی بایوکسته.

بخش بعدیزندگینامه - بخش ۲
ادامه‌ی داستانوودی آلن◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

تماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر