بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. استیو جابز
  6. /
  7. اپیزود ۱۴
  8. /
  9. متن

زندگینامه استیو جابز - بخش ۳

  • ۳۰ خرداد ۱۴۰۱
  • ۱:۲۴:۲۶
  • ۵۸ دقیقه مطالعه

مقدمه

گفتیم هیئت مدیره و در رأس اون مدیرعامل اپل، برای این‌که از بحران بیان بیرون، اختیارات استیو جابز رو کم کردن و یه جورایی اون رو از شرکتی که خودش تأسیس کرده بود، بیرون انداختن. حالا ما فعلاً خیلی کاری به این نداریم که تو دوری استیو به اپل چی گذشت؛ الان می‌خوایم از این صحبت کنیم که به خود استیو چی گذشت تو دوری از اپل!

چیزی که پذیرشش برای استیو خیلی سخت بود، این بود که اپل الان در اختیار مدیرعاملیه که خودش انتخاب کرده؛ کسی که اصلاً نمی‌خواست بیاد، داشت ناز می‌کرد، استیو رفت اصرار کرد و باهاش صحبت کرد تا آوردش: یعنی جان اسکالی (John Sculley).

استیو اعتقاد داشت هیئت مدیره نباید این‌مدلی بین اون و اسکالی یکی رو انتخاب می‌کرد، بلکه باید جدا جدا در مورد سرنوشت‌شون تصمیم می‌گرفتن. ولی به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود. استیو باید یه استراحت می‌کرد تا ذهنش باز بشه و بعد فکر کنه می‌خواد چیکار کنه. پس تصمیم گرفت برای این‌که حال‌وهواش عوض بشه، بره اروپا یه چرخی بزنه. رفت پاریس، بعد رفت ایتالیا و بعد هم رفت مسکو.

تسویه‌حساب با اپل و تولد نکست

از سفر که برگشت، وقت ایده‌پردازی‌های جدید بود. دنبال یه خلاء می‌گشت تا بتونه با یه نوآوری اون رو پر کنه. پولش رو هم که داشت؛ فقط باید ایده مشخص می‌شد.

یکی از چیزهایی که یکی دو سالی بود نظرش رو جلب کرده بود، این بود که محقق‌های دانشگاهی یه سیستم مناسب و قوی برای تحقیق‌هاشون ندارن. برای این کار یه کامپیوتر شخصی با قدرت زیاد لازم بود. استیو قبلاً با چندتاشون صحبت کرده بود و حتی توی اپل هم یه پروژه‌ی جدید برای همچین هدفی تعریف کرده بود به اسم «بیگ‌مک» (Big Mac). اما وقتی از اپل اومد بیرون، اپلی‌ها اون پروژه رو کنسل کردن.

حالا توی آگوست ۱۹۸۵، وقتی استیو از سفر اروپاش برگشت، یه روز داشت با یکی از متخصص‌های زیست‌شیمی دانشگاه استنفورد حرف می‌زد. بهش گفت: «چرا فرآیندهاتون رو روی کامپیوتر شبیه‌سازی نمی‌کنید؟» طرف گفت: «چون کامپیوترهایی که بتونن این کار رو بکنن یا اصلاً وجود ندارن یا اگر هم هستن خیلی گرونن.» این رو که گفت، استیو یاد فکراش در مورد پروژه‌ی بیگ‌مک افتاد. انگار یه جرقه‌ای توی ذهنش خورد. با خودش گفت این همون خلاءای هست که دنبالش بودم: یه کامپیوتر قوی با قیمت مناسب برای کارهای دانشگاهی. این‌طوری شد که رفت سراغ جمع کردن تیم برای پروژه‌ی جدیدش.

هم‌زمان توی همین چند ماهی که استیو از اپل اومده بود بیرون و بیکار بود، چندتا از مهندس‌های اپل باهاش تماس می‌گرفتن که: «آقا بیا یه کار جدید راه بنداز، ما هم می‌آییم. اینجا خیلی وضعیت خوبی نداره و راحت نیستیم تو اپل.» حالا که وقت جمع کردن تیم بود، استیو رفت سراغ همین کارمندهای ناراضی اپل و بهشون پیشنهاد داد بیان توی پروژه‌ی جدیدش کار کنن.

اما نمی‌شد که همین‌طوری این‌ها رو برداره بیاره توی شرکت خودش؛ از نظر قانونی داستان می‌شد. باهاشون صحبت کرد و قرار شد این‌ها استعفا بدن، هم‌زمان هم استیو بره هیئت مدیره‌ی اپل رو راضی کنه. چون استیو هنوز اسماً رئیس هیئت مدیره‌ی اپل بود، هرچند بعد از اون داستان‌هایی که پیش اومد دیگه توی جلسه‌ها شرکت نکرده بود.

زنگ زد به جان اسکالی، همون مدیرعامل وقت اپل، و گفت می‌خواد آخر جلسه‌ی بعدی یه صحبتی با اعضا بکنه؛ ولی نگفت موضوع صحبتش چیه. اسکالی یکم ترسید و فکر کرد استیو می‌خواد به خاطر اتفاق‌هایی که افتاده دوباره داستان درست کنه. ولی استیو رئیس هیئت مدیره بود و به هر حال حق داشت بیاد حرفش رو بزنه. اسکالی گفت: «اوکی، مشکلی نداره. من هماهنگ می‌کنم تو بیا صحبت کن.»

جلسه برگزار شد و آخر جلسه استیو پاشد تا صحبتش رو انجام بده. از این گفت که قصد داره از هیئت مدیره‌ی اپل کناره‌گیری کنه و یه کار مستقل رو شروع کنه، چون الان ۳۰ سالشه و حس می‌کنه باید به زندگی خودش برسه. بعد هدفش رو توضیح داد: تأسیس یه شرکت جدید برای ساخت کامپیوترهای قوی و خوش‌قیمت برای بازار تحصیلات عالی.

اعضای هیئت مدیره جا خوردن؛ چون این می‌تونست با اهداف اپل تداخل داشته باشه و بازارشون رو خراب کنه. استیو دید قیافه‌های این‌ها برگشت، سریع اضافه کرد: «نگران نباشید، رقیب اپل نمی‌شه. فقط برای شروع کار چندتا از مهندس‌های معمولی شرکت و نه ارشدهاش رو می‌خوام جذب کنم. کسایی رو می‌برم که خودشون از شرایط راضی نیستن و می‌خوان استعفا بدن.» آخر حرف‌هاش هم گفت: «امیدوارم یه روزی اپل مایل بشه حق امتیاز پخش محصول جدیدم رو بخره یا این‌که برعکس، امتیاز استفاده از سیستم‌عامل مکینتاش رو بهمون بده.»

این حرف‌ها رو که زد، هیئت مدیره یکم از اون حالت گاردی که گرفته بودن پایین اومدن و گفتن: «باشه، لیست کسایی که می‌خوای رو بده، بررسی می‌کنیم بهت خبر می‌دیم.» استیو هم اسم ۵ نفری که مدنظرش بود رو توی یه نامه‌ی رسمی نوشت و داد به اسکالی.

اسکالی یه نگاه به لیست کرد و گفت: «استیو تو گفتی مهندس‌های معمولی، ولی اینا اصلاً مهندس‌های معمولی نیستنا! ارشدها رو برداشتی.» استیو جواب داد: «به هر حال فرقی نمی‌کنه، اینا خودشون هم می‌خواستن استعفا بدن.» اعتقادش این بود که این‌ها شاید به لحاظ سطح دانش چندتا مهندس معمولی نباشن، ولی نه اعضای تیم اسکالی بودن و نه مثلاً مدیر بخشی از شرکت.

اسکالی و بقیه اعتقاد داشتن استیو اول رفته با این‌ها صحبت کرده که استعفا بدن، بعد اومده موضوع رو توی جلسه‌ی هیئت مدیره مطرح کرده. می‌گفتن این‌ها به هر حال اطلاعات پروژه‌های شرکت رو دارن. حس می‌کردن استیو فریب‌شون داده و الکی گفته مهندس‌های معمولی رو می‌بره. به هر حال برداشت‌شون یه جورایی خیانت بود؛ به خاطر همین تصمیم گرفتن موضوع رو علنی کنن.

چند روز بعد توی روزنامه‌ها یه بیانیه از طرف اپل چاپ شد:

«استیو جابز در جهت مخالفت با ادعایش مبنی بر عدم جذب کارمندان کلیدی اپل، برای تأسیس شرکت عمل کرده و ما در حال ارزیابی اقدام مقتضی هستیم.»

بیانیه رو کی نوشته بود؟ مایک مارک‌کولا (Mike Markkula)، همون سرمایه‌گذار اولی که سه‌تایی با استیو وازنیاک (Steve Wozniak) اپل رو تأسیس کرده بودن. استیو لیست رو تحویل داده بود و منتظر بود خبر بدن و داشت واسه خودش کارهای دیگه‌ش رو می‌کرد. بیانیه‌ی اپل رو که خوند، قشنگ جا خورد.

تصمیم گرفت جواب این حرکت رو بده. می‌خواست یه مصاحبه‌ی تصویری بکنه و حسابی از خجالت‌شون دربیاد، ولی باهاش صحبت کردن و منصرفش کردن. بالاخره یه استعفانامه‌ی رسمی نوشت، تحویل مارک‌کولا داد و اومد بیرون.

اما اپلی‌ها بی‌خیال قضیه نشدن و به اتهام «نقض شرایط امانت‌داری» از استیو جابز شکایت کردن. می‌گفتن خود استیو و کارمندهایی که با خودش برده، یه سری اسرار از محصول‌های آینده‌ی اپل می‌دونن و می‌خوان همون‌ها رو توی شرکت جدیدشون اجرا کنن. این در حالی بود که اون اول، هیئت مدیره دوست نداشت استیو کامل از اپل بره بیرون و می‌خواستن حداقل توی هیئت مدیره بمونه؛ حتی پیشنهاد داده بودن بیان ۱۰٪ از سهام شرکت جدیدش رو بخرن تا استیو همچنان اونجا بمونه، ولی استیو قبول نکرده بود و ترجیح می‌داد مستقل باشه. اما این داستان کارمندها باعث شد شاخ‌به‌شاخ بشن و کلاً بازی عوض بشه.

کلی داستان و جار و جنجال داشتن، ولی بالاخره یه سال بعد توی سال ۱۹۸۶ با هم توافق کردن و اپل از شکایت خودش کوتاه اومد. استیو قول داد کامپیوتر جدیدش رو برای استفاده‌ی خونگی توسعه نده و سیستم‌عاملش هم موازی با سیستم‌عامل اپل کار نکنه تا تعارض خاصی با هم نداشته باشن.

استیو اون موقع ۱۱٪ از سهام اپل رو در اختیار داشت که ارزشش می‌شد حدود ۱۰۰ میلیون دلار. این اتفاق‌ها که افتاد، تصمیم گرفت همه رو بفروشه. ۶.۵ میلیون سهم رو توی مدت ۵ ماه گذاشت برای فروش و فقط یه تک‌سهم نگه داشت، صرفاً برای این‌که اجازه داشته باشه توی جلسه‌های سالانه‌ی سهام‌دارهای اپل حضور پیدا کنه.

هویت صد هزار دلاری و وسواس مکعب

حالا با بیرون اومدن قطعی و کامل از اپل، وقت شروع شرکت جدید بود. استیو اسم شرکت جدیدش رو گذاشت NeXT Computers. اینجا این فرصت رو داشت که بدون مزاحمت کسی خودش هر کاری می‌خواد بکنه. حالا وقت اجرای اون کمال‌گرایی مورد علاقه‌ش بود.

قبلاً گیر سرمایه بود و این نیاز به سرمایه باعث می‌شد مجبور باشه افراد دیگه‌ای رو هم بیاره توی تیم مدیریت، که در نتیجه تصمیمات اون‌ها هم اهمیت پیدا می‌کرد. ولی حالا سرمایه رو خودش داشت و هیچ‌کس دیگه‌ای هم نبود که بخواد نظر بده؛ پس می‌خواست واقعاً بهترین کامپیوتر به معنی واقعی کلمه رو بسازه.

در مورد کمال‌گرایی استیو که زیاد گفتیم، ولی یه خصوصیت دیگه‌ای هم که داشت این بود که وقتی یه ایده‌ی خاص به ذهنش می‌رسید، دیگه باید حتماً اجراش می‌کرد. یکی از چیزهایی که استیو روش کلید کرد، این بود که می‌خواست کل هویت بصری نکست مکعب باشه؛ همه‌چیزش. دلیلش چی بود؟ چون مکعب ساده و کامل بود.

اولین چیز هم لوگوی شرکت بود. رفت دنبال یکی از خفن‌ترین طراح‌های گرافیکی که می‌شناخت تا بده براش لوگو طراحی کنه: پاول رند (Paul Rand)، یه طراح گرافیک ۷۱ ساله‌ی کارکشته. بعضی از معروف‌ترین لوگوهای اون زمان رو همین آقای رند طراحی کرده بود: IBM، UPS، ABC، وستینگ‌هاوس و برندهایی مثل این‌ها.

استیو رفت باهاش صحبت کرد که بیا لوگوی نکست رو هم طراحی کن. رند گفت چون تحت قرارداد با IBM هست، نمی‌تونه با یه شرکت کامپیوتری دیگه همکاری کنه. ولی استیو این حرف‌ها حالیش نبود! بلافاصله تلفن رو برداشت زنگ زد IBM تا با مدیرعامل‌شون صحبت کنه و ازش اجازه بگیره. گفتن مدیرعامل نیست و رفته خارج از شهر. گفت خب به هر حال یه جانشین داره، وصل کنید به همون. وصل کردن به نایب‌رئیس شرکت.

استیو بهش گفت: «ببین داستان این‌طوریه، این کارمندتون رند رو ۲ روز به ما قرض بدین، می‌خواد برامون لوگو طراحی کنه.» طرف گفت: «نه، نمی‌شه که، درست نیست همچین کاری. با شرکت همکار نباید کار کنه.» استیو گفت: «یعنی چی نمی‌شه؟! مگه می‌خواد چیکار کنه؟! یه لوگوئه دیگه، کار دیگه‌ای نداریم باهاش.» نایب‌رئیس گفت: «حالا بذار فکرام رو بکنم، خبر می‌دم.» استیو هم گفت باشه، دوباره زنگ می‌زنم.

چند ساعت بعد دوباره زنگ زد که: «فکراتو کردی؟!» طرف گفت: «چه خبرته؟! بابا بذار ۲ روز بگذره! فکر کنم، مشورت کنیم، خبر می‌دم بهت.» استیو گفت: «یعنی چی ۲ روز بگذره، عجله دارم بابا! انگار چه تصمیمی می‌خوای بگیری!» طرف ۲ روز پیچوند، ولی آخر دید نه، استیو جابز رو نمی‌شه پیچوند؛ بالاخره اوکی رو داد.

پاول رند رفت پالو آلتو پیش استیو و چند ساعت با هم پیاده‌روی کردن و استیو ایده‌هاش رو برای رند گفت. رند هم تصمیم گرفت یه لوگویی درست کنه که اون هم حس مکعب بده. استیو گفت: «خب باشه، پس چندتا طرح بزن بیار در موردشون صحبت می‌کنیم.»

رند گفت:

«نخیر، اشتباه نکن! من سیستم کارم این‌طوری نیست که چندتا طرح بزنم، بعد بیای از هزار جاش ایراد بگیری و بشینیم روش فکر کنیم و بگی اینش رو عوض کن و اونش رو فلان کن. یه طرح می‌زنم تحویل می‌دم و شما هم پول من رو می‌دی. خوشت اومد استفاده می‌کنی، خوشت نیومد می‌ندازیش دور می‌ری دنبال یه طراح دیگه!»

استاد سن‌شون بالا بود و کلاً حوصله‌ی بحث با این جوون‌ها رو نداشت! یعنی شما فکر کن طرف با استیو جابز این‌طوری صحبت کرده! استیو هم دید این همه به نایب‌رئیس IBM رو انداخته و این رو از اون سر مملکت کشونده پالو آلتو، حالا بگه نه نمی‌خوام؟! گفت: «باشه، حالا چقدر می‌شه این یه لوگویی که می‌خوای طراحی کنی؟» گفت: «۱۰۰ هزار تا.» استیو گفت: «چی؟ ۱۰۰ هزار؟ به ریال یا به تومن؟! ۱۰۰ هزار دلار، چه خبره؟!» اون زمان تقریباً می‌شد پول یه خونه. رند هم گفت: «آره دیگه، قیمت همینه. می‌خوای انجام بدم یا نه؟!» استیو گفت: «باشه، مشکلی نیست، انجام بده.»

دو هفته بعد رند برگشت پالو آلتو. یه دفترچه باهاش بود که کل فرآیند طراحی لوگو رو توش آورده بود. دفترچه رو داد به استیو. لوگویی که طراحی کرده بود یه مکعب بود که حروف نکست هر کدوم با یه رنگ متفاوت توش نوشته شده بود. حالا همه منتظر بودن استیو نظر بده: شاهکار یا آشغال؟ استیو ۱۰۰ هزار دلار برای همین دفترچه پول داده بود؛ البته خوشش هم اومد. فقط یه ایراد کوچیک گرفت و گفت: «پاول، این رنگ زرد e نمی‌شه یکم روشن‌تر بشه؟» رند یه نگاه بهش کرد، مشتش رو کوبید روی میز و گفت: «قرارمون رو یادت رفت؟! ۵۰ ساله دارم تو این حوزه کار می‌کنم، خودم می‌دونم چی بهتره. همینه، هیچ تغییری توش نمی‌دیم!» استیو هم دیگه هیچی نگفت!

پاول رند فقط یه لوگو نکشیده بود، یه هویت بصری برای نکست طراحی کرده بود. حتی نوشتار اسم شرکت عوض شده بود: NeXT به این صورت دراومد که از ۴ تا حرف، ۳ تاش بزرگ نوشته شده بود و حرف e کوچیک بود. این یه هویت ۱۰۰ هزار دلاری بود برای شروع یه دوره‌ی تازه؛ شروع یه سری دغدغه‌ی جدید، فارغ از سردردی به اسم اپل که هر روز توش دعوا و بحث و جدل بود.

وسواس در سخت‌افزار و کارخانه‌ی رؤیایی

حالا باید اون مسأله‌ی مکعب توی محصول اصلی نکست هم اجرا می‌شد. استیو یه طراح آلمانی رو که قبلاً برای اپل طراحی می‌کرد هر طور شده آورد توی نکست. ازش خواست یه کیس مکعب برای کامپیوتر نکست طراحی کنه. اعتقاد داشت مکعب باید طوری باشه که همه‌ی ابعادش دقیقاً یکسان باشه؛ اضلاع کاملاً ۹۰ درجه. می‌خواست طراحیش خاص باشه و جلب توجه کنه.

با این طراحی، بوردها هم باید از اول طراحی می‌شدن و همه‌چیز باید عوض می‌شد. استیو واقعاً می‌خواست کامپیوتر رو از نو بسازه. این ایده‌ی مکعب قشنگ همه‌چیز رو توی دردسر انداخته بود. اصلاً تولید خود کیس داستان داشت؛ جعبه‌ی کیس رو نمی‌شد دقیقاً با زاویه‌ی ۹۰ درجه تولید کرد، چون از قالب درنمی‌اومد. باید یه قالب خاص براش می‌ساختن. ۶۵۰ هزار دلار هزینه کردن تا قالب‌های خاصی بسازن که بتونن دیواره‌های کیس رو جدا از هم تولید کنن.

سر تولید این قالب هم کلی مکافات داشتن. کوچک‌ترین خطی روی بدنه به وجود می‌اومد، استیو پا می‌شد می‌رفت شیکاگو پیش قالب‌ساز و می‌گفت کل قالب رو از اول بسازه. مجبورشون کرد یه دستگاه پرداخت‌کاری بخرن تا قالب‌شون کاملاً صیقلی و صاف باشه و هیچ خطی روی محصول نندازه. جنس بدنه‌ی کیس رو هم از آلیاژ منیزیم با رنگ مشکی مات انتخاب کرده بود؛ جنسی که موقع تولید خیلی راحت روش لکه می‌افتاد.

کاملاً قابل حدسه که این وسواس افراطی برای بهترین بودن، داخل کامپیوتر هم پابرجا بود. اول از همه گفت می‌خوام پردازنده‌مون اختصاصی باشه و باید پردازنده‌ی خودمون رو بسازیم. یه سری شروط هم گذاشت که پردازنده باید فلان باشه و بهمان باشه. بعد مدام این خواسته‌هاش رو عوض می‌کرد و کار مهندس‌ها رو سخت‌تر می‌کرد. خلاصه چند ماه وقت مهندس‌ها رو گرفت، آخر دید واقعاً نشدنیه و بی‌خیال شد؛ قرار شد از همون پردازنده‌های توی بازار استفاده کنن.

یا مثلاً به مهندس‌هاش گیر می‌داد پیچ‌ومهره‌هایی که داخل سیستم و توی کیس به کار می‌ره، باید همرنگ بدنه‌ی بیرونی باشه! که اگه یه وقتی یکی بازش کرد تعمیرش کنه، داخلش رو که می‌بینه مثلاً برگ‌هاش بریزه! می‌گفت ترجیح می‌دم وقتی طرف بازش می‌کنه، از دیدن همچین محصولی کیف کنه. حالا انگار چند نفر قرار بود این کیس رو باز کنن و تعمیرش کنن؛ اصلاً احتمالش خیلی کم بود، ولی استیو جابز بود دیگه، به این چیزها هم گیر می‌داد. اصرار عجیبی هم داشت که اولین کامپیوتر توی ۱۸ ماه اول ساخته بشه، یعنی تا اواسط ۱۹۸۶. مهندس‌های شرکت می‌گفتن اصلاً امکان نداره و حداقل ۳ سال طول می‌کشه، ولی استیو می‌گفت نه، ۳ سال زیاده و باید زودتر انجامش بدید.

این کمال‌گرایی فقط توی طراحی محصول نبود؛ توی طراحی داخلی شرکت و کارخونه هم تزریق شده بود. وضعیت کارخونه واقعاً عجیب بود. خط تولید باید به یه مدل خاصی می‌بود. استیو اصرار داشت کارخونه تمام‌اتوماتیک باشه، دستگاه‌ها توی یه خط مونتاژ ۵۰ متری چیده بشن تا وقتی از توی راهروی کارخونه نگاه‌شون می‌کنی قشنگ‌تر به نظر بیان؛ صفحه‌مدارها از یه طرف وارد بشن و ۲۰ دقیقه بعد از اون طرف بیان بیرون، بدون دخالت هیچ انسانی. صندلی‌ها از چرم اعلا بودن و ۲۰ هزار دلار براشون خرج کرده بود. رنگ دیوارها رو چند بار عوض کردن تا بشه دقیقاً همونی که استیو می‌خواد. یعنی کمال‌گرایی در حد فوق‌افراطی! درست برعکس داستان جف بزوس توی آمازون که یه در چوبی برداشت، چهار تا پایه بهش وصل کرد و باهاش میز ساخت تا کار رو شروع کنه.

فرهنگ سازمانی‌ای که استیو توی نکست درست کرده بود هم با اپل فرق می‌کرد. انگار توی ۳۱–۳۲ سالگی تجربه‌ی بیشتری برای اداره‌ی یه شرکت و تیم‌ها به دست آورده بود. سعی کرد شرایط رفاهی بهتری برای کارکنانش در نظر بگیره تا تمام تمرکز کارمندها بره روی تولید محصول بهتر. حتی بهشون نمی‌گفت کارمند؛ به جای استخدام «کارمند»، از افراد دعوت می‌کرد که عضوی از جامعه یا «کامیونیتی» نکست بشن.

حقوق‌هاشون هم مدل خاصی داشت: اگه کسی تا سال ۱۹۸۶ عضو کامیونیتی نکست می‌شد، حقوق سالانه‌ش ۷۵ هزار دلار بود؛ اگر بعد از اون زمان عضو می‌شد، سالی ۵۰ هزار دلار می‌گرفت. نکته‌ی جالبش این بود که اعضای نکست حقوق یک ماه بعدشون رو پیش‌پیش می‌گرفتن! همچین چیزی توی اون زمان ایده‌ی خیلی جدیدی بود و تقریباً هیچ شرکتی این کار رو نمی‌کرد. یه سری مزایای دیگه هم داشتن؛ مثلاً برای زوج‌ها بیمه‌ی خدمات درمانی می‌دادن، اون هم هر زوجی، نه فقط زوج‌های ازدواج‌کرده و رسمی. هر کسی پارتنر داشت، حتی اگه پارتنرش هم‌جنس بود، باز هم به عنوان یه زوج در نظر می‌گرفتن‌شون و به هر دو بیمه می‌دادن. خلاصه این‌که استیو فهمیده بود نگهداری درست از منابع انسانی چقدر مهمه و روی خروجی کار تأثیر می‌ذاره.

نجات با دلارهای راس پروت

مسأله این بود که با وجود این شرایط، خرج و مخارج توی شرکت فوق‌العاده بالا بود؛ چون می‌خواست همه‌چیز در بهترین حالت ممکن باشه. سرمایه‌گذار شرکت هم فقط خودش بود و منابع مالیش که بی‌نهایت نبود. ولی کلی ریخت‌وپاش داشتن.

بیل گیتس (Bill Gates)، مدیر اون زمان مایکروسافت، تعریف می‌کنه و می‌گه:

«رفته بودم نکست، یه آب‌هویج بهم دادن که احتمالاً گرون‌ترین آب‌هویجی بود که تو عمرم خوردم؛ بعد از اون هم دیگه همچین چیزی نخوردم.»

بیل گیتس از اول خانواده‌ی ثروتمندی داشت و خودش هم اون موقع وضعش عالی بود؛ یعنی وقتی همچین آدمی این حرف رو می‌زنه عمق ماجرا مشخصه. گیتس می‌گه این ریخت‌وپاشی که استیو توی نکست راه انداخته بود رو توی هیچ شرکت تکنولوژی یا غیرتکنولوژی دیگه‌ای ندیده بود. استیو مهمون‌ها رو دعوت می‌کرد، نیم ساعت می‌نشوندشون تا سیستم‌ها رو ببینن و پذیرایی خفنی ازشون می‌کرد تا برای سرمایه‌گذاری و همکاری نرم بشن؛ یعنی این ظاهر خفن روشون تأثیر بذاره و فکر کنن الان قراره چه اتفاق شگرفی توی این شرکت بیفته.

طبیعتاً با این وضعیت، کم‌کم سرمایه‌ی استیو رو به اتمام رفت. ۷ میلیون دلار خرج کرده بود و هنوز هیچ محصولی آماده نشده بود. افتاد دنبال سرمایه‌گذار. اما شرکتی که فقط ظاهر داره و هنوز هیچ محصولی ارائه نداده، مشخصه که سرمایه‌گذار درست‌وحسابی براش پیدا نمی‌شه. به چند جای مختلف سپرد تا شاید بتونه چند درصد از سهام شرکت رو به یه نفر یا یه VC واگذار کنه و پولی بگیره.

مدتی دنبال سرمایه بود که در کمال ناباوری یه روز یکی باهاش تماس گرفت و گفت: «هر موقع به سرمایه احتیاج داشتی رو من حساب کن.» طرف کی بود؟ یه نفر به اسم راس پروت (Ross Perot). آقای پروت چند سال قبل یه شرکت الکترونیکی تأسیس کرده بود و بعداً ۲.۴ میلیارد دلار فروخته بودش به جنرال موتورز. حسابی پول دستش بود، ولی یه حسرت بزرگ داشت: سال ۱۹۷۹ با بیل گیتس صحبت کرده بود، اما با این‌که پولش رو داشت حاضر نشده بود روی مایکروسافت سرمایه‌گذاری کنه و حالا ارزش مایکروسافت شده بود ۱ میلیارد دلار.

پروت فکر می‌کرد با سرمایه‌گذاری روی نکست می‌تونه اشتباه قبلیش رو جبران کنه. داشت یه برنامه‌ی تلویزیونی می‌دید که توش در مورد درخواست سرمایه‌گذاری جابز صحبت شد؛ تصمیم گرفت این دفعه فرصت رو از دست نده. بلافاصله گوشی رو برداشت و زنگ زد به استیو. پروت ۱۶٪ سهام نکست رو به قیمت ۲۰ میلیون دلار خرید. راس پروت یه مشوق کامل برای استیو و نکست شد و حضورش هم از نظر مالی و هم از نظر روحی کمک بزرگی بهشون کرد.

نکست‌استپ و کشمکش با بیل گیتس

اما قبل‌تر اشاره کردم که بیل گیتس پاشده بود رفته بود دفتر نکست. داستان این بود که برای این کامپیوتر جدید باید یه سیستم‌عامل نو هم طراحی می‌شد؛ چون مکینتاش مال اپل بود و نمی‌شد ازش استفاده کرد، ویندوز هم خیلی تازه بود و اصلاً قصد نداشتن روی کامپیوترشون از ویندوز استفاده کنن. پس افتادن دنبال ساخت یه سیستم‌عامل جدید.

اسم سیستم‌عامل رو گذاشتن NeXTSTEP؛ به معنی «قدم بعدی». استیو و رفقا توی این سیستم‌عامل هم نوآوری‌های زیادی پیاده کردن. مثلاً قابلیت Drag & Drop رو خیلی روان روش اجرا کردن؛ قبلاً هم همچین چیزی بود، ولی توی نکست‌استپ وقتی پنجره‌ای رو می‌کشیدی حس کاملاً متفاوتی داشت. یکی از دلایلش رفرش‌ریت خوب مانیتورشون بود. اولین مرورگر وب و اولین اپ استور هم روی همین نکست‌استپ ابداع شد.

یه کار مهم دیگه‌شون این بود که ابزارهایی طراحی کردن که توسعه‌ی نرم‌افزار رو خیلی راحت‌تر می‌کرد. نکست‌استپ احتمالاً اولین سیستم‌عاملی بود که کتاب‌های دیجیتالی روش پیدا می‌شد. استیو و همکارش پاشدن رفتن آکسفورد و با ۲ هزار دلار امتیاز استفاده‌ی انحصاری از آثار شکسپیر و لغت‌نامه‌ی آکسفورد رو خریدن؛ این‌طوری بود که انگار اولین کتاب‌های الکترونیک جهان متولد شدن.

اما این سیستم‌عامل نیاز به نرم‌افزارهایی داشت تا بشه باهاش کار کرد. اینجا بود که استیو دوباره رفت سراغ بیل گیتس. اون موقع کار اصلی مایکروسافت نوشتن برنامه برای سیستم‌عامل‌های مختلف بود. ویندوز رو عرضه کرده بودن، ولی هنوز خیلی مونده بود تا ویندوز بشه مهم‌ترین محصول‌شون؛ کار اصلی‌شون تولید نرم‌افزارهای جانبی بود و اتفاقاً یه سری از نرم‌افزارهای اختصاصی مکینتاش رو هم تیم گیتس نوشته بودن.

استیو با کلی ذوق و شوق رفت پیش گیتس و گفت: «بیل، یادته با هم مک رو راه انداختیم و برای جفت‌مون چقدر خوب شد؟ حالا بیا برای نکست هم همین کار رو بکنیم، کلی به نفعته.»

اما گیتس اون موقع خیلی درگیر ویندوز شده بود و داشت بسیار بزرگ‌تر از قبل فکر می‌کرد. با خودش می‌گفت باز این استیو می‌خواد یه سیستم‌عامل جدید بسازه و می‌گه براش نرم‌افزار اختصاصی بنویسید؛ چه کاریه اصلاً؟! چه اشکالی داره نرم‌افزاری بنویسیم که همه جا اجرا بشه و همه بتونن ازش استفاده کنن؟ نمی‌خواست وقت و سرمایه بذاره برای کامپیوتری که از آینده‌ش مطمئن نبود. اصلاً خیلی هم با نکست و سیستم‌عاملش حال نکرده بود و حس می‌کرد چیز خاصی نداره؛ در حالی که در مورد مکینتاش نظرش کاملاً فرق می‌کرد.

گیتس برگشت به استیو گفت: «ببین، اولاً شرایط الان ما با زمان مکینتاش خیلی فرق می‌کنه. بعدشم، مگه سیستم تو اصلاً فروش داره؟! برو اگه مشتری داشتی حالا در موردش صحبت می‌کنیم.» استیو عصبانی شد و گفت: «چی می‌گی؟! این کامپیوتر برای نسل آینده‌ست، آینده رو می‌سازه!» گیتس هم گفت: «بی‌خیال بابا، نظر من فرق می‌کنه.» خلاصه به توافق نرسیدن و رابطه‌شون یکم شکرآب شد.

وقتی بیل گیتس این‌طوری برخورد کرد، استیو تصمیم گرفت بره با بقیه وارد معامله بشه تا بهش نشون بده برای سیستم‌عاملش مشتری زیاده. اولین انتخابش کجا بود؟ باور نمی‌کنید اگه بگم IBM! همون Big Blue؛ همونی که استیو چند دقیقه از سخنرانی معرفی مکینتاش رو اختصاص داده بود به تخریبش، از انحصارش در بازار گفته بود و به «برادر بزرگ» رمان ۱۹۸۴ جرج اورول تشبیهش کرده بود. ولی پای کار و بیزینس که وسط باشه، این چیزها فقط یه بازیه.

استیو دوباره سعی کرد از روابطش استفاده کنه؛ مثل اون دفعه که زنگ زد به IBM و طراح گرافیک‌شون رو آورد، این بار هم قصد کرد با مدیر IBM حرف بزنه. رفت دفترشون و صحبت کرد تا بیان نکست‌استپ رو به جای ویندوز استفاده کنن! ببینید، سر این‌که روی گیتس رو کم کنه، حتی حاضر بود سیستم‌عاملش رو از انحصار دربیاره و بده به IBM. خبر این ماجرا بین شرکت‌ها پیچید و مجموعه‌های دیگه‌ای مثل دل (Dell) هم اومدن تا از نکست لایسنس بگیرن. اما این معامله‌ها به نتیجه نرسید؛ هم به خاطر اخلاق خاص استیو که معامله باهاش رو سخت می‌کرد، و هم این‌که گیتس بیکار نمی‌نشست تا جابز هر کاری دلش می‌خواد بکنه.

رونمایی باشکوه از کامپیوتر دهه‌ی نود

بالاخره اکتبر ۱۹۸۸ قرار شد مراسم معرفی کامپیوتر نکست برگزار بشه. استیو حسابی سنگ تموم گذاشت. خودش لیست مهمون‌ها، جایگاه‌هاشون، چیزهایی که باید بخورن و محتوایی که قراره پخش بشه رو چک می‌کرد؛ دقیقاً مثل مراسم مکینتاش. کلی هم خرج روی دست شرکت گذاشت؛ مثلاً ۶۰ هزار دلار داده بود به یه شرکت تا بیان پروژکتورها رو راه بندازن. طراحی کیس این کامپیوتر هم که یه مکعب مشکی خاص و خفن بود. استیو می‌خواست موقع رونمایی همه‌جا مشکی باشه؛ روی همه‌چیز پارچه‌ی مشکی کشیده بودن و فقط یه گلدون پر از گل یه گوشه خودنمایی می‌کرد.

مراسم شروع شد. استیو اول یه تاریخچه از کامپیوتر گفت و مدام تأکید می‌کرد کاری که ما داریم می‌کنیم قراره کامپیوترهای دهه‌ی ۹۰ رو نشون بده. سال ۸۸ بود و استیو هی از «کامپیوترهای دهه‌ی ۹۰» حرف می‌زد. بعد یه ویدیو از دفتر و کارخونه‌ی نکست پخش شد؛ طراحی داخلی‌شون فوق‌العاده چشم‌نواز بود. کارخونه رو نشون می‌داد که همه‌چیز بدون دخالت انسان پیش می‌ره. تصور کنید ۳۴ سال پیش دیدن همچین چیزی چقدر هیجان‌انگیز بوده!

بعد مشخصات دستگاه رو معرفی کرد و مثل همیشه با بزرگ‌نمایی تماشاگرها رو به وجد آورد. از معماری سخت‌افزاری گفت و رسید به ابزارهای توسعه‌ی نرم‌افزار روی نکست‌استپ؛ تأکیدش این بود که این ابزارها بهترین کمک برای برنامه‌نویس‌هایی هستن که می‌خوان نرم‌افزارهای دهه‌ی ۹۰ رو بنویسن.

بعد از صحبت درباره‌ی ظاهر دستگاه، طبق عادت همیشگیش رفت اون‌طرف سالن و پارچه‌ی مشکی رو از روی کامپیوتر کشید. چندتا کلیپ پخش کرد تا قدرت دستگاه رو توی پردازش‌های پیچیده و سخنرانی‌ها نشون بده؛ چون هدف دستگاه محیط‌های دانشگاهی بود. با دستور صوتی ایمیل فرستاد، صداش رو ضبط کرد و بعد برگ برنده‌ش رو رو کرد: کتابخونه‌ی دیجیتال.

لغت‌نامه رو باز کرد و یه کلمه رو سرچ کرد: «دمدمی» (Moody). حالا چرا دمدمی؟ می‌خواست با شوخی با خودش تماشاگرها رو به وجد بیاره. گفت: «یکی از خصوصیاتی که همیشه به من نسبت می‌دن اینه که دمدمی هستم!» همه خندیدن. بعد معنی‌های کلمه و متضادهاش رو آورد و از یه کتاب دیگه جمله‌ای خوند. سالن منفجر شد از تشویق. واقعاً پدیده‌ی نویی بود؛ سرچ کردن کل یه کتاب توی کامپیوتر و پیدا کردن کلمات توی چند ثانیه!

چقدر امکاناتی که الان داریم برای ۳۰–۳۵ سال پیش عجیب بوده. البته من توی اون دوران نبودم، ولی این تکنولوژی‌ها ۱۰–۱۵ سال دیرتر به ایران رسید و ما هم که اون موقع به دنیا اومدیم این فضا یادمونه.

وقتی حسابی هوش از سر مخاطب پروند، لحظات آخر نوبت اعلام قیمت شد. استراتژی همیشگیش بود؛ الان هم توی اپل همینه که اول با بزرگ‌نمایی مجذوبت می‌کنن و بعد قیمت رو می‌گن. قیمتش خیلی بالا بود: ۶۵۰۰ دلار!

این بار به وضوح صدای تشویق‌ها خوابید. مشاورهاش می‌گفتن این سیستم رو باید ۲ تا ۳ هزار دلار بفروشه. تازه این تموم ماجرا نبود؛ برای پرینتر و لوازم جانبی باید ۲ هزار دلار دیگه هم پیاده می‌شدی! درباره‌ی زمان عرضه هم مبهم حرف زد و گفت قطعاً زودتر از اوایل ۱۹۸۹ عرضه نمی‌شه، یعنی در واقع باید تا نیمه‌ی دوم ۱۹۸۹ منتظر بمونید.

اما استیو مطمئن‌تر از این حرف‌ها بود که با کم شدن تشویق‌ها جا بزنه. بعد از مراسم یه خبرنگار ازش پرسید چرا این‌قدر دیر محصول رو عرضه می‌کنید؟ استیو خیلی خونسرد جواب داد: «دیر نیست، این دستگاه ۵ سال جلوتر از زمان خودشه!»

نجات در سرزمین کارتون‌ها: تولد پیکسار

چند دقیقه نکست رو بذاریم کنار؛ چون استیو بعد از خروج از اپل فقط نکست رو راه ننداخت. اون یه شرکت دیگه رو هم شروع کرد که برعکس نکست همه‌مون باهاش خاطره داریم: پیکسار.

برای داستان پیکسار باید بریم عقب‌تر. تا قبل از سال ۱۹۷۷ که جورج لوکاس (George Lucas) اولین فیلم جنگ ستارگان (Star Wars) رو بسازه، هالیوود اصلاً به جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری و نقشی که کامپیوتر می‌تونه در فیلم‌سازی داشته باشه توجهی نداشت. اما لوکاس با کامپیوتر صحنه‌های فوق‌العاده‌ای خلق کرد. موفقیت فیلم باعث شد لوکاس یه بخش جدا برای کار با کامپیوتر توی استودیوش تأسیس کنه.

یه نفر رو استخدام کرد و گذاشتش مسئول اون بخش؛ اون شخص هم توجهش جلب شد به این‌که علاوه بر جلوه‌های ویژه، می‌شه با کامپیوتر انیمیشن هم ساخت. چند نفر متخصص رو استخدام کردن و کل تمرکز بخش کامپیوتر استودیوی لوکاس‌فیلم شد ساخت سخت‌افزار و نرم‌افزار برای صنعت سینما و انیمیشن.

چند سال گذشت، لوکاس دو قسمت بعدی جنگ ستارگان رو هم ساخت و سه‌گانه‌ش تموم شد. رسیدیم به سال ۱۹۸۳ (حدود سال ۱۳۶۲ خودمون). لوکاس درگیر طلاق از همسر اولش شد و به بحران مالی خورد؛ مجبور شد بخش‌هایی از استودیو رو بفروشه. یکی از اون‌ها همین بخش جلوه‌های ویژه و انیمیشن بود که اسمش رو گذاشته بودن «پیکسار» (Pixar)؛ ترکیبی از کلمه‌ی اسپانیایی Pixer به معنای «تصویرسازی» و کلمه‌ی Radar برای دادن حس تکنولوژی و کامپیوتر.

دنبال خریدار می‌گشتن، ولی کسی پیدا نمی‌شد. اِد کَتمول (Ed Catmull)، همون مسئول پیکسار، دید بخش داره منحل می‌شه، تصمیم گرفت با همکارش یه سرمایه‌گذار پیدا کنه تا خودشون هم پولی بذارن و بخرنش. خبر رسید به استیو؛ سال ۱۹۸۵ بود و استیو هنوز توی اپل بود. همون روزهای دعوا با اسکالی. استیو رفت پیکسار رو دید و به ذهنش رسید اپل این بخش رو بخره. رفت به اسکالی پیشنهاد داد، ولی اسکالی قبول نکرد؛ چون داشت مقدمات اخراج استیو رو می‌چید و نمی‌خواست پروژه‌ی جدیدی با نظر اون شروع کنه.

استیو دید اپل راضی نمی‌شه، تصمیم گرفت خودش دست‌به‌کار بشه. حسابی تحت تأثیر کار پیکسار قرار گرفته بود؛ چون ترکیب هنر و کامپیوتر بود، همون دو چیزی که عاشقش بود. در ژانویه‌ی ۱۹۸۶، استیو جابز با پرداخت ۵ میلیون دلار، ۷۰٪ از سهام پیکسار رو از لوکاس‌فیلم خرید و بقیه‌ی سهام هم به کتمول و کارمندهای اونجا رسید.

پیکسار اون موقع چی کار می‌کرد؟ اونا یه کامپیوتر مخصوص جلوه‌های ویژه و انیمیشن ساخته بودن به اسم «Pixar Image Computer» به قیمت نجومی ۱۲۵ هزار دلار. نرم‌افزارهای تخصصی هم براش نوشته بودن و گاهی برای تست انیمیشن کوتاه می‌ساختن؛ مثل انیمیشن «ماجراهای آندره و والی بی» که قبل از ورود استیو ساخته بودن.

استیو که اومد، هم‌زمان با استارت کار روی کامپیوتر نکست بود. فکر می‌کرد با قدرت این سیستم، استودیوها و کاربرهای خونگی میان می‌خرنش و کلی کار می‌شه باهاش کرد. اما محاسباتش کاملاً غلط از آب دراومد. کامپیوتر رو هیشکی نمی‌خرید! استودیوهای انیمیشن‌سازی مثل دیزنی اصلاً روی خوش به کامپیوتر نشون نمی‌دادن؛ هنرمندها فکر می‌کردن کامپیوتر قراره جای اون‌ها رو بگیره و مقاومت می‌کردن. پیکسار مجبور شد کامپیوترش رو برای کارهای تصویربرداری پزشکی، هواشناسی و زمین‌شناسی بازاریابی کنه. نرم‌افزارهاشون هم نتونست تو بازار دووم بیاره، چون ادوبی بازار رو قبضه کرده بود. حتی یه کامپیوتر ارزون‌تر هم دادن، باز هم نگرفت.

اوضاع استیو حسابی وخیم شده بود؛ داشت دوتا کمپانی رو مدیریت می‌کرد که هیچ‌کدوم درآمد نداشتن و فقط پول می‌بلعیدن: نکست و پیکسار. کار به جایی رسید که استیو گفت اگه می‌دونستم این‌قدر خرج داره اصلاً سمت پیکسار نمی‌رفتم! اما در نهایت، خود استیو پیکسار رو نجات داد.

از چراغ مطالعه تا اسکار و انقلاب «داستان اسباب‌بازی»

اولین تصمیم بزرگ این بود: تولید سخت‌افزار و نرم‌افزار تعطیل؛ تمام تمرکز بره روی ساخت انیمیشن. هم‌زمان یه اتفاق کلیدی دیگه افتاد: یکی از انیماتورهای دیزنی به اسم جان لَستِر (John Lasseter) که ایده‌های نویی داشت، با رؤسای دیزنی به مشکل خورد و اخراج شد. استیو و کتمول دیدن این پسر عجب قصه‌نویس بااستعدادیـه، سریع آوردنش پیکسار و گفتن بیا انیمیشن‌هات رو اینجا بساز.

برای معرفی نرم‌افزار و سخت‌افزار شرکت توی یه کنفرانس، کتمول به لستر پیشنهاد داد یه انیمیشن کوتاه بسازه. لستر هم داستان یه چراغ مطالعه رو ساخت؛ همون چراغ مطالعه‌ی معروفی که الان توی لوگوی اول فیلم‌های پیکسار بالا و پایین می‌پره: «لوکسو جونیور» (Luxo Jr.).

استقبال از لوکسو عالی بود. لستر ایده‌ی یه انیمیشن کوتاه دیگه رو مطرح کرد: داستان اسباب‌بازی‌هایی که از صاحب‌شون می‌ترسن و می‌رن زیر مبل قایم می‌شن، اما وقتی بچه‌ زمین می‌خوره و گریه می‌کنه میان بیرون تا خوشحالش کنن. استیو عاشق ایده شد. اسم انیمیشن شد «تین توی» (Tin Toy) که سال ۱۹۸۸ ساخته شد و اسکار بهترین انیمیشن کوتاه رو برد!

همون موقع مدیریت دیزنی عوض شده بود؛ متوجه شدن چه استعدادی رو از دست دادن و رفتن با لستر مذاکره کنن تا برش گردونن. ولی لستر قبول نکرد و گفت جام توی پیکسار خوبه. استیو فهمید دیزنی به انیمیشن کامپیوتری علاقه‌مند شده؛ پاشد رفت باهاشون صحبت کرد و گفت: «بیاید قرارداد ببندیم؛ ما براتون ۳ تا انیمیشن بلند می‌سازیم.» دیزنی قبول کرد؛ چون بدون ریسک می‌تونستن این بازار جدید رو بسنجن. این همکاری رفت تا برسه به ساخت «داستان اسباب‌بازی» (Toy Story).

سر ساخت Toy Story کشمکش زیادی پیش اومد، ولی مهم‌ترین هنر استیو تثبیت نام برند پیکسار بود. فیلم که اکران شد، همه‌ی رسانه‌ها موفقیت رو به نام دیزنی می‌نوشتن و حرفی از پیکسار نبود. استیو به سیم آخر زد و همه‌جا مصاحبه کرد: «تا الان فقط دیزنی انیمیشن می‌ساخت، حالا پیکسار دومین استودیوی انیمیشن‌سازیه و دیزنی فقط توزیع‌کننده‌ی فیلم ماست!»

برای این‌که رسماً مستقل بشن، پول لازم داشتن. استیو تصمیم گرفت سهام پیکسار رو توی بورس عرضه کنه. پیشنهاد مشاورها قیمت ۱۴ دلار برای هر سهم بود، اما استیو قمار بزرگی کرد و گفت کف قیمت باید ۲۲ دلار باشه. این حرف رو زمانی زد که فیلم هنوز اکران نشده بود! تاریخ عرضه‌ی سهام رو هم دقیقاً انداخت هم‌زمان با اکران فیلم. یه ریسک مطلق: اگه فیلم شکست می‌خورد، سهام نابود می‌شد؛ اگه می‌گرفت، همه‌چیز منفجر می‌شد.

و فیلم ترکوند! Toy Story فقط توی افتتاحیه‌ی اول هفته ۳۰ میلیون دلار فروخت، کل فروشش به ۳۶۵ میلیون دلار رسید و شد سومین فیلم پرفروش سال ۱۹۹۵. ارزش سهام پیکسار توی همون روز اول تا ۳۹ دلار بالا رفت! جابز که تا چند ماه قبل دنبال ۵۰ میلیون دلار سرمایه بود، توی یک روز ۱.۲ میلیارد دلار ارزش مالی به دست آورد؛ یعنی ۵ برابر پولی که سال ۱۹۸۰ از عرضه‌ی سهام اپل گیرش اومده بود!

حالا پیکسار دیگه محتاج پول دیزنی نبود. استیو رفت دفتر دیزنی و گفت: «شرایط عوض شده! نصف هزینه‌ی تولید فیلم‌های بعدی با ما، لوگوی پیکسار اول فیلم‌ها میاد و نصف سود گیشه هم مال ماست.» دیزنی مقاومت کرد، ولی استیو گفت: «ما سه تا فیلم قرارداد داریم، یکیش ساخته شده، دوتای دیگه رو می‌سازیم و بعد استودیوی مستقل خودمون رو راه می‌اندازیم.» دیزنی دید رقیب گردن‌کلفتی براش درست می‌شه، پس کوتاه اومد. اول ۱۹۹۷ یه قرارداد برای ۵ فیلم ظرف ۱۰ سال امضا شد با شرط درج لوگوی پیکسار در ابتدای همه‌ی انیمیشن‌ها. استیو حالا دوتا غول ساخته بود: اپل و پیکسار.

شکست نکست و درس سخت استیو

اما دقت کردید اسم نکست توی دستاوردهای بزرگ جابز نبود؟ وقتی کامپیوتر نکست سال ۱۹۸۸ معرفی شد، موج اولیه‌ی هیجان باعث مقداری فروش شد، ولی خیلی زود فروش افت کرد؛ عین بلایی که سر مکینتاش اومد.

کنفرانس‌های استیو انتظارات رو بیش از حد بالا می‌برد، اما سیستم نمی‌تونست نیاز واقعی بازار رو تأمین کنه. کارخونه با ظرفیت تولید ماهی ۱۰ هزار دستگاه آماده بود، ولی فروشش فقط ماهی ۴ هزار تا بود؛ یه شکست مطلق. اون کارخونه‌ی رویایی داشت برای هیچی کار می‌کرد.

مشکل نکست چی بود؟ اکوسیستم بسته و بیش‌ازحد اختصاصی. سیستم‌عامل فقط مال خودش، نرم‌افزار فقط مال خودش، قیمت هم نجومی. مردم چطور با یه تکنولوژی ناآشنا این‌قدر گرون ارتباط برقرار می‌کردن؟ شرکت‌های دیگه هم رغبتی به همکاری نشون نمی‌دادن.

استیو برای بقا دوتا تصمیم دردناک گرفت: اول، فروش لایسنس سیستم‌عامل نکست‌استپ به بقیه؛ و دوم، فروش همون کارخونه‌ای که ذره‌ذره‌ش با وسواس ساخته شده بود! نکست سخت‌افزار رو تعطیل کرد و صرفاً شد یه شرکت نرم‌افزاری. می‌تونید حدس بزنید این اتفاق چقدر برای غرور استیو سنگین بود.

اما این شکست یه درس بزرگ بهش داد: فروش رفتن، مهم‌تر از صرفاً «بهترین» بودنه. یه محصول شاهکار لزوماً پرفروش نمی‌شه. تنها نقطه‌ی روشن زندگی استیو توی اون دوران، موفقیت انفجاری پیکسار بود و از کامپیوتر کاملاً دلسرد شده بود. براش غیرقابل هضم بود که چرا مایکروسافت با محصولاتی ساده و کم‌نوآوری مثل Windows 3 بازار رو قبضه کرده، در حالی که شاهکارهای اون توی انبارها خاک می‌خوردن.

سقوط اپل در غیاب بنیان‌گذار

هم‌زمان با روزهای تلخ نکست، توی اپل هم اوضاع فاجعه‌بار بود. مدیریت اسکالی نتونسته بود شرکت رو بالا بکشه. استیو اعتقاد داشت اسکالی نوآوری رو فدای سود کوتاه‌مدت کرده؛ و وقتی نوآوری نکنی، بازار رو می‌بازی. دقیقاً اتفاقی که افتاد: مایکروسافت ویندوز ۳ رو داد که هرچند کپی مکینتاش بود ولی درست کار می‌کرد، و بعد با ویندوز ۹۵ تیر خلاص رو به اپل زد. سهم بازار مکینتاش تقریباً محو شد. جابز هم حرص می‌خورد که چرا مایکروسافت دزدی کرده، و هم می‌گفت این وضعیت بد حق اپله. اپلی‌ها حتی کیبورد مکینتاش رو دستکاری کرده بودن و کلیدهای جهت‌نما (Arrow keys) رو بهش اضافه کرده بودن؛ کلیدهایی که استیو عمداً حذف کرده بود تا ملت مجبور بشن از ماوس استفاده کنن!

اسکالی سال ۱۹۹۳ اخراج شد. مدیرعامل بعدی، مایکل اسپیندلر (Michael Spindler)، تلاش کرد اپل رو بفروشه اما کسی حاضر نبود بخرتش! سهم بازار اپل به زیر ۴٪ سقوط کرده بود. اسپیندلر سال ۱۹۹۶ اخراج شد و جایش رو داد به گیل آملیو (Gil Amelio). سهام اپل که سال ۱۹۹۱ حدود ۷۰ دلار بود، به ۱۴ دلار رسید و شرکت ۱ میلیارد دلار ضرر داد؛ اون هم توی اوج رشد شرکت‌های کامپیوتری در جهان.

آملیو برای نجات اپل دید سیستم‌عامل پروژه‌ی جدیدشون به اسم کپلند (Copland) سال‌ها کار داره و داره پول‌ها رو می‌سوزونه. پروژه‌ رو کنسل کرد و تصمیم گرفت یه سیستم‌عامل آماده از بیرون بخره. رفت سراغ چند تا شرکت از جمله مایکروسافت. نکست توی ته لیستش بود؛ چون قبلاً با استیو جلسه داشت و کلاً با اخلاقش حال نمی‌کرد. اما سیستم‌های دیگه مالی نبودن و آملیو ناچار شد به نکست چراغ سبز نشون بده. مذاکرات مقدماتی انجام شد و نوبت رسید به این‌که خود جابز بیاد وسط.

دوئل در هتل گاردن کرت: بازگشت به خانه‌ی قدیمی

دوم دسامبر ۱۹۹۶، استیو بعد از ۱۱ سال تبعید دوباره پا گذاشت به مقر اپل. هرچی در چنته داشت رو کرد: رفت پای وایت‌برد، نمودار کشید، آینده‌ی کامپیوتر رو پیش‌بینی کرد و گفت نکست همون قدم بعدی بشریته! بعد حرفی زد که تا حالا نزده بود: «من با هر مدلی موافقم؛ چه لایسنس نرم‌افزارمون رو بخرید، چه اصلاً کل شرکت نکست رو یکجا مال خودتون بکنید!» استیو دلش پر می‌کشید برای اپل و این معامله بلیت برگشتش بود. نقشه‌ش این بود که از طریق فروش نکست به اپل، دوباره وارد هیئت مدیره بشه و در نهایت صندلی مدیرعاملی رو پس بگیره.

اپل بین دو گزینه موند: نکستِ جابز و سیستم‌عامل شرکت «بی» (Be) متعلق به ژان‌لوئی گسه (Jean-Louis Gassée)؛ همون مدیری که چند سال پیش کودتای جابز علیه اسکالی رو لو داده بود و بعداً خودش از اپل رفته بود و شرکت زده بود.

۱۰ دسامبر ۱۹۹۶ (۲۰ آذر ۱۳۷۵) روز سرنوشت بود. ۸ نفر از مدیران اپل در هتل گاردن کرت (Garden Court) پالو آلتو نشسته بودن تا ارائه‌ی نهایی دو رقیب رو ببینن. اول جابز رفت: نشان داد که نکست‌استپ چطور بدون نقص مالتی‌تسک انجام میده، مولتی‌مدیا رو پردازش می‌کنه و چطور به اینترنت وصل می‌شه. جوری پرزنت کرد که دهان مدیران اپل باز موند. استیو بعد از ارائه‌ش حتی نایستاد تا کار گسه رو ببینه؛ با همکارش رفت توی خیابون قدم بزنه. بعد گسه اومد؛ اما اون‌قدر به برد خودش مغرور بود که اصلاً ارائه‌ای آماده نکرده بود و گفت: «شما که همه‌چیز رو می‌دونید، سؤالی دارید بپرسید!»

وقتی استیو برگشت، خبر پیروزی رو بهش دادن. آملیو دید جابز بخشی از هویت و دی‌ان‌ای اپله، کلی نیروی نخبه توی نکست داره و سیستم‌عاملش هم واقعاً قوی‌تره. سر قیمت چانه زدن: استیو گفت ۵۰۰ میلیون دلار، آملیو گفت ۴۰۰ میلیون دلار نقد به‌اضافه‌ی مقداری سهام. استیو برای این‌که معامله به هم نخوره فوراً قبول کرد. آملیو گفت: «باید بیای توی شرکت و برای ما کار کنی.» استیو گفت: «سرم توی پیکسار شلوغه، ولی من رو بذار توی هیئت مدیره.» آملیو رد کرد و گفت اعضای هیئت مدیره رضایت نمی‌دن. در نهایت استیو گفت: «پس فعلاً من رو به عنوان مشاور پاره‌وقت رئیس در نظر بگیر تا ببینیم چی پیش میاد.»

۲۰ دسامبر ۱۹۹۶ (۳۰ آذر ۱۳۷۵) خبر رسمی اعلام شد: اپل نکست را خرید. همه زمزمه می‌کردن که استیو اومده تا قدرت رو پس بگیره، ولی استیو تکذیب می‌کرد: «من توی پیکسار گرفتارم و فقط قراره ایده‌هام رو با اپل به اشتراک بذارم.» فردای اون روز رفت پیکسار و به کارمندهاش اطمینان داد که اونجا رو ول نمی‌کنه. اما همه می‌دونستن بازگشت گرگ به گله چه معنایی داره.

سقوط آملیو و به قدرت رسیدن دوباره‌ی استیو جابز

جابز استراتژی آشناش رو تکرار کرد: در ظاهر با آملیو خوب بود و براش هندوانه زیر بغل می‌گذاشت، اما در باطن نیروهای وفادار نکست رو آورد توی پست‌های کلیدی اپل و جاپای خودش رو محکم کرد. از اون طرف گیل آملیو با اشتباهات مکررش تیشه به ریشه‌ی خودش می‌زد.

اوج فاجعه، کنفرانس Macworld سال ۱۹۹۵ بود که آملیو می‌خواست از استیو به عنوان سلاح مخفی رونمایی کنه. اما وقتی جابز اومد، سالن جوری تشویق کرد که آملیو عملاً محو شد. بعد از استیو، آملیو اومد سخنرانی کنه؛ سخنرانی طولانی، کسل‌کننده و در حد مدیران خسته‌ی دولتی که همه تو سالن خمیازه می‌کشیدن! آخرش هم یه گاف وحشتناک داد: محمد علی کلی (Muhammad Ali Clay) بوکسور افسانه‌ای رو که به پارکینسون مبتلا بود آورده بودن تا از سایت مبارزه با پارکینسون رونمایی کنن؛ آملیو سایت رو معرفی کرد و اصلاً نگفت محمد علی چرا اونجاست و حتی نذاشت دو کلمه صحبت کنه! افتضاح به تمام معنا.

در پشت پرده، دوستان استیو مثل لَری الیسون (Larry Ellison)، هم‌بنیان‌گذار و مدیرعامل اوراکل، حسابی براش لابی می‌کردن و علیه آملیو تبلیغ راه انداخته بودن. الیسون قبلاً حتی پیشنهاد داده بود اپل رو با پول خودش بخره و جابز رو بذاره مدیرعامل، ولی استیو گفته بود: «نه، من دوست دارم خودشون بیان دنبالم.» آملیو که بوی خطر رو حس کرده بود، چند بار از جابز پرسید: «این رفیقات چی می‌گن؟ تو داری خط می‌دی؟» استیو هم می‌گفت: «به من چه ربطی داره؟! اونا نظر خودشون رو میدن، من توی پیکسار راحتم.»

وضعیت سهام روزبه‌روز بدتر شد تا این‌که هیئت مدیره به بن‌بست رسید. مدیر مالی اپل رسماً به اعضای هیئت اعلام کرد: «اگه با آملیو ادامه بدیم احتمال موفقیت‌مون ۱۰ درصده؛ اگه بریم دنبال گزینه‌ی سوم احتمال نجات ۴۰ درصده؛ اما اگه استیو جابز رو بیاریم، شانس نجات اپل ۶۰ درصد خواهد بود.»

هیئت مدیره آملیو رو کنار گذاشت و زنگ زد به استیو: «برگرد!» استیو شروع کرد به ناز کردن: «نه، من توی پیکسار اوضاعم خوبه و سرم شلوغه.» استیو دوست داشت برگرده، ولی اولاً نمی‌خواست نشون بده مشتاقه، ثانیاً پیکسار براش آینده‌دارتر از اپلِ ورشکسته به نظر می‌رسید. در نهایت گفت: «باشه، فقط به صورت موقت می‌آم تا یه مدیرعامل دائمی پیدا کنید.»

این‌طوری بود که استیو جابز به عنوان «مدیرعامل موقت» به خانه‌ای که خودش ساخته بود برگشت؛ اومد و با ورودش تمام معادلات دنیای فناوری رو به هم ریخت. استیو اپلِ در حال فروپاشی رو تبدیل به باارزش‌ترین و معتبرترین برند جهان کرد؛ انقلاب موسیقی و انقلاب موبایل رو رقم زد...

اما این‌که این معجزه چطور اتفاق افتاد، داستان اپیزود بعدی ماست.

بخش قبلیزندگینامه - بخش ۲بخش بعدیزندگینامه - بخش ۴
ادامه‌ی داستاناستیو جابز
◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

مقاله‌هاتماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر