گفتیم استیو تونست مدیرهای اپل رو راضی کنه که خرید نکست (NeXT) به نفعشونه و از این طریق دوباره وارد اپل شد. اما نیومد بشه مدیرعامل. گفت من توی پیکسار کار دارم و فقط مشاور مدیرعامل میمونم. ولی به دلایل مختلف از جمله خرابکاریهای گیل آملیو (Gil Amelio)، مدیرعامل اون موقع شرکت، هیئت مدیره کمکم به این نتیجه رسید که استیو گزینهی بهتری برای مدیرعاملی شرکته و استیو رو راضی کردن بیاد این پست رو بگیره. استیو هم اومد و گفت: «پس من موقتی میام تا یکی رو پیدا کنید.» اینطوری استیو شد مدیرعامل موقت اپل.
بازگشت به خانه و یک دلاری که حقوق شد
اولین کاری که استیو کرد یه خونهتکونی اساسی بود. باید خیلی چیزها رو توی اپل عوض میکرد. محصولهایی داشتن که کیفیتشون اونقدر خوب نبود و اونقدر هم مشتری نداشتن. اون سال تقریبا ۱ میلیارد دلار ضرر داده بودن! خیلی اوضاع خراب بود؛ تا حدی که اون سال از مایکل دل (Michael Dell)، صاحب شرکت دل، پرسیدن اگه مدیرعامل اپل بودی چیکار میکردی؟ گفت: «سهم شرکا رو میدادم و درش رو تخته میکردم.» استیو که اینو شنید حسابی رفت رو مخش. عکس مایکل دل رو پرینت گرفته بود، یه ضربدر کشیده بود روش و تو همهی جلسهها میذاشت جلوش تا چشم همه ببینن.
استیو شروع کرد به متوقف کردن یک سری پروژهها که از نظرش لازم نبود. تقریبا ۷۰ درصد محصولات اپل رو بازنشسته کرد و کلی از مهندسها رو تعدیل کرد. یه سری رو هم جابهجا کرد و برد توی بخشهای دیگه. مثلا یکی از این بخشها، بخش تولید پرینتر و کارتریج بود. پرینترهای اپل مخصوص بودن و کارتریجهای خودشون رو داشتن. ولی تو این چند سال hp تونسته بود دستگاههای خوبی تولید کنه و سهم خوبی از بازار بگیره، دستگاههاش هم با همهچی مچ بود. استیو هم گفت: «لازم نیست پرینتر اختصاصی درست کنیم» و این بازار رو سپرد به hp.
در مورد کارمندها هم اول رفت سراغ مدیرهای ارشد شرکت. یکییکی یه کاغذ میداد دستشون و باهاشون خداحافظی میکرد. یکی از افرادی که استیو بالاخره رفت سراغش مایک مارککولا (Mike Markkula) بود؛ همون کسی که اومد اولین سرمایهگذار شرکت شد، با جابز و وازنیاک (Steve Wozniak) شرکت رو رسما شروع کردن و بعد برای شرکت فرهنگ سازمانی تعریف کرد. اما وقتی استیو و جان اسکالی (John Sculley) به مشکل خوردن، مارککولا طرف اسکالی رو گرفت و بعد هم که استیو درخواست کرد چندتا از مهندسهای شرکت رو برای نکست ببره، بیانیهی اعتراضی علیه استیو رو نوشت و تحویل رسانهها داد. استیو همیشه میگفت مارککولا نقش پدر معنوی اون رو داشته، اما یکی از کارهایی که بعد از برگشتن به اپل کرد خداحافظی با مارککولا بود. در کل استیو توی سال اول حدود ۳ هزار نفر رو اخراج کرد و آدمهای دیگهای رو به سبک خودش استخدام کرد.
این روزها استیو فقط به فکر تغییر شرایط اپل بود. هر کاری میکرد تا شرکت تو مسیر رشد باشه. منافع شرکت تو بالاترین اولویت بود و اصلا به منافع خودش فکر نمیکرد؛ در این حد که حقوق خودش رو گذاشته بود سالی ۱ دلار! عنوانش هم که هنوز مدیرعامل موقت بود. هرچی از طرف هیئت مدیره بهش میگفتن این موقت چیه، برشدار دیگه، میگفت نه. دلیلش هم این بود که به آیندهی اپل امیدوار نبود و به خودش هم مطمئن نبود. احتمالا از عملکرد قبلی خودش توی اپل و نکست راضی نبود.
ولی سبک مدیریت جدیدش باعث شد ارزش سهام شرکت از سهمی ۱۴ دلار برسه به سهمی ۱۰۰ دلار. اون دوران تو حباب داتکام ارزش همهی شرکتها اومده بود پایین، ولی ارزش اپل داشت میرفت بالا. هیئت مدیره بهش میگفت: «حداقل بیا یه حقوقی بگیر»، میگفت:
«همون یه ذره که از سهامداری شرکت گیرم میاد کافیه. نیومدم اینجا ثروتمند بشم که. اومدم یه چیز جدید خلق کنم. اومدم بهترین محصولهای دنیا رو تولید کنم.»
این عنوان «موقت» تا سال ۲۰۰۰ روی سمت استیو بود. اون اوایل خودش و هیئت مدیره کلی دنبال یکی گشتن که بیاد مدیرعامل بشه ولی کسی رو پیدا نکردن. در واقع شرایط شرکت طوری بود که کسی نمیاومد مسئولیتش رو بپذیره؛ بنابراین استیو مجبور شد با همین عنوان چند سال ادامه بده. وقتی مطمئن شد مشکلهای شرکت تا حدی برطرف شده و شرکت رو به پیشرفته، بالاخره راضی شد که این «موقت» رو برداره. آخر مراسم MacWorld سال ۲۰۰۰ استیو این خبر رو اعلام کرد؛ چیزی که باعث هیجان و تشویق زیاد توی سالن شد.
صلح تاریخی با رقیب دیرینه
یکی از کسایی که تو موفقیت استیو جابز و اپل خیلی نقش داشت، بیل گیتس (Bill Gates) بود. بیل و استیو کلا همیشه با هم در تماس بودن و رابطهی پر فراز و نشیبی داشتن. ولی توی این سالهایی که استیو توی اپل نبود، رابطهی اپل و مایکروسافت (Microsoft) اصلا خوب نبود؛ چندتا شکایت از سمت اپل و غرامت و دادگاه و کلی داستان بود.
استیو که برگشت اپل، یکی از اولین کارهایی که کرد این بود که زنگ زد به بیل و گفت: «ببین میخوام اوضاع رو درست کنم، نیاز به کمک دارم.» گیتس اینطوری بود که: «چند ساله از ما سر کوچکترین چیزها شکایت کردید، حالا زنگ زدی میگی کمک میخوام؟!» استیو گفت: «اون اوکیه! شکایتمون رو پس میگیریم. راستش الان انرژی ادامه دادن اون رو نداریم. ولی اگه اون رو ادامه بدیم، آخرش یه ۱ میلیارد دلاری جریمهتون میکنن ها! بیا حلش کنیم تموم بشه بره.»
انگار استیو داخل شرکت برای کارمندهای خودش شمشیر رو از رو بسته بود، ولی از اون طرف رفته بود بیرون با بقیه صلح میکرد. استیو به بیل گیتس گفت: «دو تا چیز ازت میخوام؛ یک اینکه تعهد بدین برای مک برنامههای کاربردی بسازید، دو هم اینکه توی اپل سرمایهگذاری کنید.» بیل گیتس هم از دعواهای چندساله خسته شده بود و میخواست تمومش کنه. ضمن اینکه یادش میاومد اون زمانی که هنوز اول کارشون بود، چقدر کار کردن توی اون گروهی که داشتن برای مک برنامه میساختن جذاب و باحال بود.
چند ماه رفتن و اومدن و صحبت کردن، حتی چند بار رفتن خونهی همدیگه و با لباس راحتی روبهروی هم نشستن و مذاکره کردن تا اینکه بالاخره توافق انجام شد. قرار شد مایکروسافت برای مک نرمافزار بسازه و ۱۵۰ میلیون دلار هم روی اپل سرمایهگذاری کنه؛ البته سهامی که بهشون میدادن حق رای نداشت. قرار شد مرورگر پیشفرض مک هم از این به بعد اینترنت اکسپلورر باشه.
توی کنفرانس MacWorld 1997، استیو این خبر رو اعلام کرد و بعدش هم یه ویدیوکال با بیل گیتس داشت. البته کسایی که تو سالن بودن خیلی از این خبر استقبال نکردن و بعضیهاشون هو هم کردن، ولی زمان نشون داد که این تصمیم تو اون مقطع چقدر تصمیم درستی بوده.
جانی آیو و رویای ساختن محصولات عالی
سپتامبر ۱۹۹۷، همون موقعی که استیو به عنوان مدیرعامل موقت اپل انتخاب شد، مدیرهای ارشد شرکت رو جمع کرد تا براشون سخنرانی کنه. توی این سخنرانی هدفهاش برای شرکت رو اعلام کرد. یکی از حرفهایی که زد این بود:
«هدف ما فقط پول درآوردن نیست، هدفمون ساختن محصولات عالیه.»
یکی از مدیرهای ارشد شرکت که توی اون جلسه نشسته بود و به صحبتهای استیو گوش میداد، یه جوون ۳۰ سالهی بریتانیایی خلاق بود به اسم جاناتان آیو (Jonathan Ive) که همه «جانی» صداش میکردن. جانی تو حومهی لندن بزرگ شده بود و توی دانشگاه پلیتکنیک نیوکاسل طراحی صنعتی خونده بود. از بچگی عاشق طراحی کردن بود. فرق اصلیای که جانی با طراحهای دیگه داشت این بود که غیر از ظاهر دستگاه، به طراحی داخلشون هم توجه میکرد؛ یعنی دقیقا همون چیزی که استیو دنبالش بود.
سال ۱۹۸۴ که مکینتاش معرفی شد، جانی ۱۷ سالش بود و توی کالج درس میخوند. طراحی مکینتاش رو که دید، خیلی خوشش اومد و حس کرد این دقیقا همون مدل طراحیای هست که دوست داره دنبال کنه. وقتی فارغالتحصیل شد، تو لندن یه شرکت تاسیس کرد و چند سال بعد، اول یه قرارداد مشاوره با اپل بست و بعد دیگه خودش پاشد اومد توی شرکت. سال ۱۹۹۲ اومد و در سال ۱۹۹۶، یعنی یک سال قبل از اینکه استیو برگرده به اپل، رئیس بخش طراحی شد.
اون روزها جانی چند وقت بود داشت به استعفا فکر میکرد. از وضعیت شرکت خسته شده بود و حس میکرد توجه خاصی به طراحی نمیشه؛ هدف اصلی شرکت درآمدزایی بود و طراحها رو قانع میکردن که با کمترین هزینه یه محصولی بسازن که ظاهرش خوب باشه و خوب بفروشه. یعنی دقیقا خلاف نظر جانی. اصلا طراحی مکینتاش باعث شده بود جانی بیاد اینجا، مکینتاشی که استیو و تیمش روی طراحی جزءبهجزءش کار کرده بودن. اما وضعیت فعلی اصلا اون چیزی نبود که جانی میخواست. برای همین میخواست بره. ولی وقتی استیو برگشت، جانی تصمیم گرفت یه شانس دوباره به شرکت بده و بمونه ببینه قراره سیاست شرکت با اومدن استیو جابز عوض بشه یا نه.
توی اون جلسهی مدیران، وقتی استیو گفت هدفمون ساخت محصولهای عالیه، همین جمله باعث شد جانی مطمئن بشه واقعا داره یه چیزهایی تغییر میکنه. جانی تصمیم گرفت که بمونه و این تصمیم یه جورایی آیندهی اپل و دنیا رو تغییر داد.
همون موقع استیو داشت دنبال چندتا طراح معروف و خفن میگشت و باهاشون صحبت میکرد که بیارتشون تو اپل، ولی نتونست راضیشون کنه. یه روز که رفته بود واحد طراحی شرکت رو ببینه، جانی آیو رو دید و ازش خوشش اومد. نشستن با هم صحبت کردن و دیدن دیدگاهشون چقدر به هم نزدیکه. جانی تازه فهمید برای چی اپل و محصولهاش رو دوست داشت. این دوتا انگار حرف هم رو خوب میخوندن و ارتباطشون خیلی نزدیک شد؛ تا جایی که آیو میرفت خونهی استیو و دوست خانوادگی شده بودن. همیشه میگفتن ما دنبال پول نیستیم، دنبال کیفیتیم.
یه مثال از این ماجرا این بود که دوتایی رفته بودن فرانسه، رفتن تو یه فروشگاه لوازم خانگی. یه چاقویی از دور چشم جانی رو گرفت. رفت برداشت، یه نگاه بهش کرد و بعد با ناامیدی گذاشت سر جاش. استیو که اونور بود رفت پیشش گفت: «عه چی شد؟!» چاقو رو برداشت، یه نگاه کرد و اون هم با همون حالت ناامید گذاشت سر جاش! بین تیغهی چاقو و دستهش یکم چسب زده بود بیرون. مشکلشون این بود که این چاقو با این طراحی خوب، چقدر تولید بیکیفیتی داره. یعنی اینطوری به محصولها دقت میکردن؛ هدفشون این بود محصولی که تولید میکنن تمیز و یکپارچه باشه.
تنها مشکلی که میشه گفت جانی با استیو جابز داشت، این عادت همیشگی استیو بود که هر چیزی رو که میدید خیلی یهویی و با بزرگنمایی در موردش نظر میداد. مثلا یه چیزی که دوست نداشت رو میگفت «افتضاحه، مزخرفه.» از اون طرف اگه از یه چیزی خوشش میاومد، کلی تعریف میکرد، ولی تعریفهاش جوری بود که انگار همهی کارهاش رو خودش انجام داده! انگار ایده و اجرا و همهچیز از خودش بوده؛ در حالی که ایده و طراحیش کار آیو بود، ولی خب همهچیز به اسم استیو تموم میشد.
تولد آیمک؛ نجات اپل با «آبی بوندی»
بعد از اینکه خونهتکونی انجام شد و محصولها و کارمندهای نامناسب متوقف و تعدیل شدن، حالا وقت تولید محصول جدید و اون تحول اصلیای بود که استیو میخواست انجام بده. اولین و مهمترین هدف استیو، برگشتن به مسیری بود که با مکینتاش شروع کرده بود. حدود ۱۴ سال از اون روزها گذشته بود و استیو دوست داشت یه محصول در همون راستا ارائه کنن. تعریفی که داشت این بود: یه دستگاه همهکاره؛ دقیقا مثل مکینتاش، که از جعبه دربیاریش، بزنیش به برق و شروع کنی به کار. قیمتش هم باید حدود ۱۲۰۰ دلار باشه.
جانی آیو و تیمش شروع کردن به کار روی طراحی ظاهر محصول. ۱۰ تا ۲۰ تا طرح درست کردن، ولی استیو همه رو با همون لحن مخصوص خودش رد میکرد. اما جانی آیو بلد بود چطوری توجه استیو رو جلب کنه. یه بار که اومده بودن طرحها رو نشون بدن، اول از طرحهای فرعی شروع کرد. اینها رو نشون میدادن و استیو هی میگفت: «این چه مزخرفیه؟! افتضاحه!» آخرش جانی گفت: «آره درست میگی، حالا نظرت در مورد این یکی چیه؟» اینو گفت و یه ماکت پلاستیکی عجیب رو گذاشت روی میز؛ یه طرح خاص که پشتش یه خمیدگی آبیرنگ داشت و این قسمت خمیده از پلاستیک شفاف ساخته شده بود و میشد قطعات داخلش رو دید. شبیه هیچکدوم از کامپیوترها و مانیتورهایی که تا اون موقع تولید شده بودن نبود. جانی گفت: «استیو اینو ببین، انگار زندهس! انگار همین الان اومده روی میزت، میخواد بپره بره اون طرف!»
استیو عاشق این طرح شد. ماکت رو گرفته بود دستش، توی شرکت اینور و اونور میرفت و نشون بقیه میداد و نظر میپرسید؛ البته نه به همه، به یه سری افراد قابل اعتماد و هیئت مدیره. رنگ آبیای که برای بدنهی این کیس انتخاب کرده بودن «آبی نیلگون ساحلی» بود و براش اسم هم گذاشته بودن: «آبی بوندی». بوندی (Bondi) اسم یه ساحله تو سیدنی استرالیا.
برای اینکه بدنه با بهترین کیفیت ممکن ساخته بشه، جانی آیو با تولیدکنندههای کرهای صحبت کرد و حتی رفت یه کارخونهی پاستیلسازی رو دید تا بتونه رنگهای بهتری برای بدنه انتخاب کنه. قیمت تمومشدهی هر کیس یکم رفت بالا، ولی شده بود دقیقا همون چیزی که استیو میخواست. پشتش هم یه دستگیره گذاشته بودن. با اینکه مطمئن بودن کسی نمیخواد این کامپیوتر رو جابهجا کنه، ولی حس میکردن بودن این دستگیره یه حس دوستانه میده. جانی چند دقیقه با استیو صحبت کرد و خیلی راحت موافقتش رو گرفت تا این دستگیره روی سیستم قرار بگیره. خودش میگه اگه مدیریت قبلی بود عمرا همچین چیزی تولید نمیشد.
همزمان تیم سختافزار هم داشت کارهای خودش رو پیش میبرد. اون زمان اپل یه کامپیوتر میفروخت به اسم Power Macintosh G3. تصمیم گرفتن همین کامپیوتر رو با یکم تغییر برای دستگاه جدید استفاده کنن. داشتن کار میکردن که یه روز استیو وارد بخششون شد، ماکت پلاستیکی نهایی رو گذاشت روی میز و گفت: «کیسش اینه.» رئیس بخش تولید برگشت گفت: «این؟! این آیو هم کارهایی میکنه ها! چیه این آخه؟! جا نمیشه توی این. نمیشه، طرح رو عوض کنید!» استیو گفت: «نمیشه چیه؟! نمیشه نداریم اینجا. طرح همینه و یه ذره هم تغییر نمیکنه. توی این جاش میدی، تازه خیلی هم باید قشنگ و چشمنواز باشه، چون میبینی که طراحیت جلو چشمه!» منظورش همین کیس نیمهشفاف بود. طرف پرسید: «خب نمیشه! چرا اینقدر اصرار داری؟» استیو هم برگشت گفت: «چون مدیرعامل منم، من هم میگم که میشه. وقتی من میگم میشه یعنی میشه!» اونا هم دیدن چارهای نیست، گفتن باشه و انجامش دادن.
تا این موقع این محصول هنوز اسم نداشت و با اسم رمزی کار رو جلو میبردن. استیو از چند نفر از اهالی تبلیغات دعوت کرد بیان محصول رو ببینن و اسم پیشنهاد بدن. بردشون توی بخش محرمانهی شرکت و دستگاه رو که روی میز بود و روش پارچه کشیده بود نشون داد. کلی حرف زد و بعد یهو پارچه رو کشید. اینها تا کیس رو دیدن فکشون افتاد: «این چیه دیگه؟! چقدر باحاله! چقدر عجیبه! مثل موجودهای فضاییه!» قشنگ پرهاشون ریخته بود. رفتن و بعد از چند روز چندتا اسم پیشنهاد دادن که یکیش iMac بود. استیو اولش خوشش نیومد، ولی دید از بقیهی اسمها بهتره و کمکم قبولش کرد.
چند روز مونده به مراسم رونمایی، جمع شدن تا مراسم رو تمرین کنن. استیو شروع کرد به ارائه و وقتی نوبت خود دستگاه رسید، دکمهی زیر نمایشگر رو زد و CD-ROM دستگاه اومد بیرون. استیو یهو عصبانی شد! با صدای بلند به تیم طراحها گفت: «این دیگه چه چرتیه؟!» همه ساکت شدن و هیچکس هیچی نمیگفت؛ چون همه میدونستن قضیه چیه، سینی CD-ROMـه که اومده بیرون تا دیسک رو بذاری روش. ولی استیو از اول با این مدل سینیدار مشکل داشت و مدل مکشی دوست داشت، چون حس میکرد خیلی شیکتره. جلسه رو کنسل کرد و رفت تو فکر؛ حتی تا پای این پیش رفت که همهچیز رو لغو کنه! ولی کلی کار شده بود و تبلیغات رفته بود و نمیشد زد زیرش. باهاش صحبت کردن و قرار شد توی نسخهی بعدی حتما اصلاح بشه.
۶ می ۱۹۹۸ روز برگزاری مراسم بود؛ یعنی تقریبا یک ماه و نیم قبل از بازی تاریخی ایران و آمریکا در جام جهانی ۹۸. سالنی که استیو انتخاب کرد دقیقا همون سالنی بود که سال ۱۹۸۴ مکینتاش رو توش معرفی کرده بود. استیو iMac رو ادامهدهندهی راه مکینتاش و تنها امید اپل برای بازگشت میدونست.
اول اسلایدهایی از تاریخچه و برنامهی آیندهی اپل و بعد کامپیوترهای رقیب در بازار رو نشون داد. بعد یهو پارچه رو از روی iMac کشید. دقیقا مثل مکینتاش، روی صفحهی iMac هم اول نوشت «سلام» و بعد کلمهی «دوباره» زیرش اومد. استیو از فیلمبردار خواست بیاد روی استیج تا جزئیات رو نشون بده و گفت: «حتی پشت این دستگاه از جلوی دستگاههای بقیه قشنگتره!» و گفت انگار از یک سیارهی دیگه اومده.
فروش دستگاه از ۳ ماه بعد شروع شد و توی ۴ ماه بیشتر از ۸۰۰ هزار دستگاه فروخت؛ این سریعترین فروش محصولات اپل تا اون زمان بود. نکتهی مهم این بود که ۳۲ درصد خریدارها اولین بارشون بود که کامپیوتر میخریدن! این نشون میداد جامعه چقدر تشنهی یه محصول خوب بوده.
همچنین iMac شروع راهی شد که اپل محصولاتش رو با پیشوند «i» معرفی کنه. استیو میگفت این i رو از اول کلمهی Internet برداشتیم، چون اون سال اینترنت خیلی پدیدهی جذاب و خفنی بود. این پیشوند موندگار شد و هنوز هم استفاده میشه.
هاب دیجیتال و تولد نرمافزاری به نام آیتونز
تا اواخر سال ۲۰۰۰ اپل با iMac جلو رفت و جای پاش رو محکم کرد؛ اون هم در شرایطی که حباب داتکام ترکیده بود و بازار کامپیوتر وضعیت خرابی داشت. این رکود باعث شده بود خیلیها بگن دوران اوج کامپیوترها تموم شده و اتفاق هیجانانگیزی دیگه نمیافته.
ولی استیو این فضا رو تغییر داد. اون به این ایده رسید که میشه کامپیوتر رو به قطب و هابِ همهچیز تبدیل کرد؛ اینکه کامپیوتر وسط باشه و همهی دستگاههای دیجیتال مثل دوربینهای فیلمبرداری و عکاسی و پخشکنندههای موسیقی بهش وصل بشن و هماهنگ بشن. یعنی ساختن یک اکوسیستم. این ماجرا باعث شد اسم شرکت رو از «Apple Computers» به «Apple» خالی تغییر بدن. برنامهشون این بود که اول بتونن دستگاههای تولیدی بقیه شرکتها رو به مک متصل و شناسایی کنن و بعد اگه همهچیز خوب پیش رفت، خودشون برن سراغ تولید همون دستگاهها.
موسیقی همیشه توی زندگی استیو نقش پررنگی داشت و مدام دنبال راهی بود که شنیدن موسیقی رو راحتتر کنه. اون روزها در سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱، کاستها جمع شده بود و عصر CDها بود. آهنگها رو میریختی روی کامپیوتر و چندتا رو جدا میکردی و اصطلاحا «گلچین» درست میکردی؛ همون گلچین ابی و داریوش و شاد که همهمون داشتیم. اما رایت کردن CD سخت و زمانبر بود و نرمافزارهای موجود فوقالعاده پیچیده بودن. استیو پتانسیل این بازار رو دید و ژانویهی ۲۰۰۱ نرمافزار iTunes رو معرفی کرد؛ یه برنامهی جمعوجور و رایگان که میشد باهاش آهنگها رو مدیریت کرد، پلیلیست ساخت و خیلی ساده CD گلچین رایت کرد.
هزار آهنگ در جیب؛ ماجرای آیپاد
بعد از iTunes، استیو گفت حالا بیایم دستگاهی بسازیم که ملت اصلا نیازی به دیسک و CD نداشته باشن. MP3 Playerهای اون موقع امکانات کمی داشتن، استفاده ازشون سخت بود و نهایتا ۱۰ تا ۲۰ تا آهنگ جا میگرفتن و فرقی با CD نداشتن. استیو معتقد بود این دستگاه باید حافظهی بالایی داشته باشه.
یکی از مهندسهای اپل رفت ژاپن تا با شرکت توشیبا (Toshiba) مذاکره کنه. اونجا ژاپنیها گفتن ما داریم روی یه حافظهی ۵ گیگابایتی به اندازهی یه سکهی ۱ دلاری کار میکنیم. مهندس اپل درجا امتیاز انحصاری استفاده از اون حافظه رو خرید؛ چون دقیقا همون چیزی بود که میخواستن: حافظهای که حدود هزار تا آهنگ توش جا بشه.
اما چالش بعدی کنترل کردن این هزار تا آهنگ بود؛ نمیشد که برای رسیدن به یه آهنگ ۵۰۰ بار دکمهی بعدی (Next) رو زد! همین مشکل باعث یه اختراع خاص شد: یه نوار دایرهای لمسی (اسکرول ویل) که با کشیدن انگشت روی اون، لیست موسیقیها با سرعت بالا جابهجا میشد. ظاهر دستگاه شد یه مستطیل ساده که تو دست جا میشد؛ نیمهی بالایی صفحه نمایش و نیمهی پایینی همون دایرهی لمسی. استیو اعتقاد داشت کاربری دستگاه باید به قدری ساده باشه که هر کسی بتونه باهاش کار کنه. برای همین حتی دکمهی خاموش و روشن هم براش نذاشتن! منطقشون این بود که وقتی از دستگاه استفاده نمیکنی خودش خاموش میشه دیگه، دکمه میخواد چیکار؟!
برای اسمگذاری، یکی پیشنهاد داد اسمش رو بذارن Pod. استیو هم دید iMac و iTunes رو دارن، پس اسمش رو گذاشتن iPod. جانی آیو هم پیشنهاد داد کل بدنه، کابل، شارژر و هدفون دستگاه سفید باشه؛ چیزی که در اون زمان که همهی لوازم الکترونیکی مشکی بودن، فوقالعاده متمایز بود.
۲۳ اکتبر ۲۰۰۱ (۱ آبان ۱۳۸۰)، استیو جابز آیپاد رو معرفی کرد. اما این بار هیچ میز و پارچهای وسط صحنه نبود. استیو بعد از توضیح امکانات گفت: «خیلی اتفاقی همین الان یکی توی جیبم دارم.» و یه دستگاه سفید کوچیک رو از جیبش بیرون کشید:
«این دستگاه کوچکِ فوقالعاده، ۱۰۰۰ آهنگ رو تو خودش جا میده و توی جیب من جا میشه.»
نجات صنعت موسیقی با فروشگاه آیتونز
با گسترش اینترنت و دانلود غیرقانونی، فروش آلبومها و CDهای موسیقی افت کرده بود و صنعت موسیقی به شدت آسیب دیده بود. استیو که خودش عاشق موسیقی بود، میگفت باید به سازندهها احترام گذاشت تا اثر باکیفیت تولید کنن.
استیو دید حالا که مردم iPod دستشونه و با iTunes کار میکنن، میشه iTunes رو تبدیل کرد به یه فروشگاه دیجیتال خرید موسیقی. قبل از اپل، شرکتهایی مثل سونی سرویسهای اشتراکی راه انداخته بودن که تا وقتی پول اشتراک میدادی آهنگ داشتی و بعدش دسترسی قطع میشد. استیو گفت مردم دوست دارن آهنگی که میخرن رو برای همیشه مال خودشون داشته باشن، درست مثل نوار کاست و CD فیزیکی.
اپل رفت با خوانندهها و ناشرها صحبت کرد، حق پخش ۲۰۰ هزار تا آهنگ رو خرید و قیمت هر آهنگ رو ۹۹ سنت تعیین کرد. ۲۸ آوریل ۲۰۰۳ فروشگاه iTunes راه افتاد. پیشبینی تحلیلگران این بود که رسیدن به ۱ میلیون دانلود ۶ ماه طول میکشه، اما این اتفاق فقط ظرف ۶ روز افتاد! تا سال ۲۰۰۷ و قبل از معرفی آیفون، نصف درآمد کل اپل از همین ترکیب iPod و iTunes به دست میاومد. بعدا هم مدلهای دیگهای مثل iPod Shuffle و iPod Touch وارد بازار شدن.
ورود واژهی پادکست به فرهنگ لغات
توی کنفرانس WWDC 2005، استیو یه قابلیت جدید رو برای آیپاد معرفی کرد: «پادکست». کلمهی پادکست ترکیب دو کلمهی iPod و Broadcast بود. این واژه قبلا چند بار استفاده شده بود، ولی با این کنفرانس رسمیت پیدا کرد و وارد دایرهی لغات مردم شد.
اپل از ژوئن ۲۰۰۵ امکان شنیدن پادکست رو به iTunes آورد و در سال ۲۰۱۲ هم اپلیکیشن اختصاصی Apple Podcasts رو معرفی کرد که تبدیل به مرجع اصلی پادکست در جهان شد. سیستم پادکست متکی به RSS Feed است که به اپل معرفی میشه و کاربرها توی اپلیکیشنها پیداش میکنن؛ در مورد ساخت پادکست یه ویدیو دارم که لینکش توی توضیحات هست و اگر سوالی هم داشتید میتونید به تلگرام بایوکست پیام بدید.
پروژه راکر و وسوسهی ورود به بازار موبایل
موفقیت آیپاد باعث شد خیلیها از اپل بخوان محصولات دیگهای هم بسازه. استیو خودش اول در برابر ساخت گوشی مقاومت میکرد، چون حوصلهی سر و کله زدن با اپراتورهای مخابراتی رو نداشت. اما سال ۲۰۰۵ نصف درآمدهای اپل از آیپاد بود و استیو فهمید اگه گوشیسازها قابلیت پخش موسیقی رو به موبایل اضافه کنن، بازار آیپاد نابود میشه. ضمنا حدس میزدن به زودی شرکتی میاد و سیستمعامل موبایل میسازه؛ همون اتفاقی که چند سال بعد با اندروید افتاد.
چون اپل تجربهای در ساخت گوشی نداشت، تصمیم گرفتن با موتورولا همکاری کنن. حاصل این همکاری شد Motorola Rokr E1 در سال ۲۰۰۵؛ گوشیای که میشد ۱۰۰ تا آهنگ روش ریخت و با آیپاد همگام شد. توی معرفی خیلی روش مانور میدادن که موقع زنگ خوردن تلفن آهنگ قطع میشه و بعد تماس ادامه پیدا میکنه! ولی در عمل هیچ استقبالی ازش نشد، چون نه طراحی خاصی داشت و نه چیز جدیدی بود.
اینجا بود که استیو به تیمش گفت بیاید خلاف جهت شنا کنیم و یه گوشی بدون دکمه بسازیم. اون موقع بلکبری با کیبورد فیزیکی پرفروش بود، ولی استیو میگفت با لمسی کردن کیبورد روی صفحه میشه کارهای خیلی بیشتری انجام داد. شرکتهایی مثل نوکیا با قلم کار میکردن، ولی استیو گفت ما نیازی به قلم جداگونه نداریم؛ خودمون به صورت مادرزادی ۱۰ تا قلم همراه داریم که همون انگشتهامونه! برای همین رفتن سراغ تکنولوژی Multi-touch که ساختش ۶ ماه طول کشید.
جانی آیو و تیمش یه ترفند داشتن: طرحها رو تا وقتی به نتیجهی خوب نمیرسید به استیو نشون نمیدادن، چون اگه استیو نمونهی اولیه و ناقص رو میدید ممکن بود عصبانی بشه بگه افتضاحه و کل پروژه رو بخوابونه!
همزمان با اپراتورها سر مسالهی آنتن هم درگیر بودن. اپراتورها در مورد ظاهر آنتن نظر میدادن و استیو هم میگفت به شما ربطی نداره و طراحی محصول دست منه. چالش دیگه طراحی سیستمعامل اختصاصی بود؛ سیستمعاملی که اول اسمش iPhone OS بود و بعد شد iOS. قابلیتهایی مثل Pinch to zoom (همون زوم کردن با دو انگشت که شبیه نیشگون گرفتنه) برای اولین بار اونجا متولد شد.
روزی که تلفن از نو اختراع شد
۹ ژانویه ۲۰۰۷ (۱۹ دی ۱۳۸۵) تاریخیترین کنفرانس رقم خورد؛ روزی که شاید قلهی زندگی حرفهای استیو جابز بود. استیو روی صحنهی مرکز مُسکُنی (Moscone Center) اومد و گفت:
«هر چند وقت یکبار، یک محصول انقلابی میاد که همهچیز رو تغییر میده. سال ۱۹۸۴ ما مکینتاش رو معرفی کردیم که کل صنعت کامپیوتر رو متحول کرد. در ۲۰۰۱ اولین آیپاد رو معرفی کردیم که کل صنعت موسیقی رو تغییر داد. و امروز، ما سه محصول انقلابی در این سطح رو معرفی میکنیم: اولی، یک آیپاد با صفحهی عریض لمسی؛ دومی، یک تلفن همراه انقلابی؛ و سومی، یک دستگاه ارتباط اینترنتی پیشرفته.»
جمعیت شروع کردن به تشویقهای دیوانهوار. استیو دوباره تکرار کرد: «یک آیپاد، یک تلفن همراه و یک دستگاه ارتباط اینترنتی... متوجه میشید؟ اینها سه دستگاه جدا نیستن، یک دستگاهه؛ و ما اسمش رو میذاریم iPhone.» و بعد اون جملهی جاودانه:
«امروز اپل میخواد تلفن رو از نو اختراع کنه.»
استیو آیفون رو از جیبش درآورد و با انگشت صفحهاش رو اسکرول کرد؛ چیزی که باعث تعجب و شگفتی تمام حضار داخل سالن شد.
۷ ماه بعد که آیفون به بازار اومد، صفهای طولانی جلوی فروشگاهها تشکیل شد. هرچند افرادی مثل استیو بالمر مدیرعامل وقت مایکروسافت مسخرهاش کردن و گفتن ۵۰۰ دلار برای گوشی بدون کیبورد محکوم به شکسته، یا مجله فوربز تیتر زد «نوکیا یک میلیارد کاربر دارد؛ آیا کسی میتواند آن را سرنگون کند؟»، اما آیفون در عرض چند سال امپراتوری نوکیا رو به کل محو کرد.
از تبلتی به نام آیپد تا حصار بستهی اپ استور
ایدهی تبلت قبل از آیفون هم مطرح بود، ولی استیو اولویت رو داد به گوشی تا اول چالشها حل بشه و بعد صفحه بزرگتر بشه. ۲۷ ژانویه ۲۰۱۰ استیو روی سن اومد و در حالی که پشت سرش تصویر لپتاپ و گوشی و وسطش یه علامت سوال بود، iPad رو معرفی کرد. اون گفت نتبوکها چیزهای بیکیفیت و ضعیفی هستن و آیپد قراره خلأ بین موبایل و لپتاپ رو پر کنه. با وجود انتقادهای اولیهی رسانهها، آیپد ظرف یک ماه ۱ میلیون و ظرف ۹ ماه ۱۵ میلیون دستگاه فروخت و به موفقترین محصول مصرفی تاریخ تا اون زمان تبدیل شد.
همزمان با فروش بالای آیفون و آیپد، نیاز به اپلیکیشنها به شدت حس میشد. اوایل استیو اجازه نمیداد توسعهدهندهها برای دستگاهها نرمافزار بسازن، چون نگران امنیت و کیفیت بود؛ ولی بالاخره راضی شد App Store رو با نظارت و تایید سختگیرانهی خودشون راه بندازه. مدلی انحصاری که هنوز هم پابرجاست و نصب برنامه خارج از اون بسیار سخت و محدوده.
نبرد پنهان با بیماری
آخرین باری که استیو به عنوان مدیرعامل روی صحنه اومد، ۶ ژوئن ۲۰۱۱ در کنفرانس WWDC برای معرفی سرویس iCloud بود. ولی بیش از اون سرویس، کاهش وزن شدید، ضعف جسمانی و نفسنفس زدن استیو جلب توجه کرد و سهام اپل افت کرد؛ مشخص شد استیو به شدت درگیر سرطان پانکراسه.
این بیماری از سالها قبل شروع شده بود. خود استیو میگفت احتمالا از سال ۱۹۹۷ و دوران پرفشار بازگشت به اپل و پیکسار این سرطان شروع شده بود. در سونوگرافیهای مربوط به سنگ کلیه متوجه تومور شده بودن و بهش گفته بودن شاید چند ماه بیشتر زنده نمونه، ولی اگر جراحی کنه ممکنه خوب بشه. استیو با جراحی مخالف بود و ۹ ماه ماجرا رو عقب انداخت و چسبید به گیاهخواری سخت و طب سنتی. بالاخره در سال ۲۰۰۴ زیر تیغ جراحی رفت، اما تومور به کبد سرایت کرده بود.
در سال ۲۰۰۹ پزشکها گفتن تنها راه زنده موندن پیوند کبده. استیو با وجود ثروت زیادی که داشت نخواست از صف قانونی ایالت کالیفرنیا دور بزنه و حق کسی رو ضایع کنه؛ اما همزمان در ایالت تنسی هم ثبتنام کرد. اول فروردین ۱۳۸۸ (۲۱ مارس) از ممفیس تماس گرفتن که کبد آماده است. استیو با جت شخصی سریع خودش رو به ممفیس رسوند و پیوند انجام شد؛ هرچند متوجه شدن بیماری فراتر از اینها پیش رفته بود.
داستان آشنایی با لورن پاول
استیو سال ۱۹۹۱ با لورن پاول (Laurene Powell) ازدواج کرده بود. ماجرای آشنایی اونها برمیگشت به اکتبر ۱۹۸۹ در مدرسهی کسبوکار دانشگاه استنفورد، جایی که استیو سخنرانی داشت. لورن و دوستش دیر رسیده بودن و مجبور شدن در ردیف اول، یعنی صندلی مهمانهای ویژه بنشینن. استیو که اومد، دقیقا روی صندلی بغل لورن نشست. سر صحبت باز شد و لورن به شوخی گفت: «توی لاتاری برنده شدم و جایزهاش اینه که من رو شام دعوت کنی!»
بعد از جلسه، استیو رفت جلوی ماشین لورن و شمارهاش رو گرفت تا شنبه با هم برن بیرون. اما هنوز به ماشین خودش نرسیده بود که با خودش گفت چرا شنبه؟! ترجیح میدم همین امشب با این دختر برم شام تا برم جلسهی کاری نکست. برگشت و با هم رفتن یه رستوران گیاهی و ۴ ساعت صحبت کردن.
لورن اخلاقهای سخت استیو رو تحمل میکرد. مثلا خونهشون تا ۸ سال هیچ مبلی نداشت، چون استیو از تکتک مبلهای بازار ایرادی در طراحی، رنگ یا جنس پیدا میکرد! زندگی بیتجملاتی داشتن، بدون راننده و بدون خدمتکار. حتی انتخاب اسم پسرشون هفتهها طول کشید و اولش صداش میکردن «پسر بچه»، تا اینکه اسمش رو گذاشتن رید (Reed). بعدها دو دختر به نامهای ارین و ایو هم به دنیا اومدن.
جانشینی تیم کوک و پرواز ابدی
تیم کوک در سال ۱۹۹۷ از شرکت کامپک وارد اپل شده بود و با بازطراحی سیستم زنجیرهی تامین و بستهبندی، خیلی زود دست راست استیو شد. در دورههای درمان استیو، مدیریت شرکت به تیم کوک سپرده میشد.
در اواخر ۲۰۱۰ بیماری به استخوانهای استیو سرایت کرد. جابز فهمید توان ادامهی کار رو نداره. به جلسهی هیئت مدیره رفت و با خوندن استعفانامهاش، تیم کوک رو به عنوان مدیرعامل جدید معرفی کرد. همون روزها نسخهی اولیهی iPhone 4S و دستیار صوتی Siri رو تست کرد و از عملکردش راضی بود.
سرانجام در ۵ اکتبر ۲۰۱۱ (۱۳ مهر ۱۳۹۰)، یک روز بعد از معرفی آیفون 4S، استیو جابز در سن ۵۶ سالگی از دنیا رفت. خواهرش منا تعریف کرد که لحظات آخر به خانواده نگاه کرد و چند بار گفت: «آه... واو!» و چشمانش رو بست. اون روز عکس استیو در صفحهی اول سایت اپل قرار گرفت و فروشگاههای سراسر دنیا پر از تصاویر ادای احترام به او شدن.
ناگفتههایی از زندگی استیو جابز
چند نکتهی مهم خارج از خط اصلی داستان زندگی استیو هست که بررسیشون خالی از لطف نیست:
اپل استور؛ بازتعریف فروشگاههای زنجیرهای
استیو دوست نداشت کامپیوترهای اپل در کنار رقبا در فروشگاههای متفرقه خاک بخورن. اون فروشگاههای اختصاصی اپل رو راه انداخت که فقط یک در ورودی و خروجی مشترک داشتن تا مشتری هنگام ورود، آدمهایی رو ببینه که با دست پر دارن خارج میشن. ایدهی لباس متحدالشکل پرسنل (تیشرتهای آبی با لوگوی اپل) رو هم از بازدید دههی ۸۰ خودش از کارخانهی سونی ژاپن الهام گرفته بود.
ماجرای پیکسار و دیزنی
جابز سالها به سختی همزمان اپل و پیکسار رو اداره میکرد تا اینکه سال ۲۰۰۶ دیزنی با پرداخت ۷.۴ میلیارد دلار پیکسار رو خرید. با این معامله، استیو حدود ۵۰ درصد سهام پیکسار رو تبدیل به سهام دیزنی کرد و شد بزرگترین سهامدار حقیقی والت دیزنی و وارد هیئت مدیرهی اون شد.
راز پدر و مادر بیولوژیکی
استیو سالها مخفیانه دنبال مادر اصلیش میگشت تا اینکه بعد از فوت مادرخواندهاش کلارا در سال ۱۹۸۶، جوآن رو پیدا کرد. اونجا بود که فهمید خواهری تنی به اسم منا سیمپسون داره که بعدها رماننویس شد. منا بعد از جستوجو، پدرشون عبدالفتاح رو در کالیفرنیا پیدا کرد که رستوراندار بود. نکتهی عجیب این بود که عبدالفتاح بدون اینکه بدونه، تعریف کرده بود که استیو جابز چند بار به رستورانش اومده و انعام خوبی هم داده! استیو اون ملاقاتها رو یادش بود، ولی هیچوقت حاضر نشد پدر واقعیاش رو ببینه.
لیسا؛ التیام زخمهای گذشته
رابطهی استیو با دختر اولش لیسا سالها متلاطم و پر از سردی و کمتوجهی بود؛ هرچند دورهای لیسا به خونهی استیو اومد تا با اونها زندگی کنه. در واپسین روزهای زندگی، استیو لیسا رو صدا زد و با چشمانی اشکبار از تمام کمکاریها و بدرفتاریهای گذشتهاش عذرخواهی کرد؛ کلماتی که مثل آبی روی آتش خشم لیسا عمل کرد.
بزرگترین درس استیو از شکست در نکست
یکی از مشهورترین مثالهای تبدیل شکست به پیروزی، زندگی جابزه. خیلیا اخراج اولیهاش از اپل رو مهمترین نقطهی زندگی او میدونن، ولی واقعیت اینه که شکست در شرکت نکست بود که اون رو پخته کرد. استیو در نکست اوج کمالگرایی افراطیاش رو پیاده کرد؛ چون هیچ نظارتی روش نبود، محصولی فوقالعاده گرون با وسواس بینقص ساخت که در بازار شکست سنگینی خورد. اونجا فهمید محصول عالی باید برای کاربر و بازار هم ساخته بشه. وقتی به اپل برگشت، این درس بزرگ باعث شد کمی از اون وسواس محض فاصله بگیره، نیاز جامعه رو بفهمد و موفقترین شرکت جهان رو پایهگذاری کنه.