مادری که تسلیم نشد
جکلین گیس (Jackie Gise) دختر ۱۶ سالهی دبیرستانی ساکن شهر البوکرکی ایالت نیومکزیکوی آمریکا بود. اون با یکی از هممدرسهایهاش که ۲ سال ازش بزرگتر بود به نام «تد جورکنسن» دوست شده بود و یک سال بعد ازش باردار شد. جکلین و تد با پول مختصری که از والدینشون گرفتن، رفتن مکزیک و با هم ازدواج کردن.
شهر البوکرکی تقریبا شهر سنتیای بود و دید مردم و جامعه نسبت به یه دختر دبیرستانی باردار اصلا خوب نبود؛ همین هم اوضاع رو برای جکلین سخت میکرد. از طرف مدیریت مدرسه به جکلین گفته شد که باید از اون مدرسه بره بیرون. در واقع قصد داشتن طبق قوانین مدرسه جکلین رو اخراج کنن، اما جکلین اهمیتی به این مساله نمیداد و بازم به مدرسه میرفت.
اون رو تحت فشار گذاشتن و از پدرش خواستن که به مدرسه بیاد. اگه یادتون باشه تو قسمت قبل گفتم وقتی مادر مایکل جردن حامله شد، پدر و مادرش اونو طرد کردن و گفتن از خونه برو بیرون؛ اما اینجا داستان یه ذره فرق داره. پدر جکلین جلوی مدیرای مدرسه وایستاد و اینقدر باهاشون صحبت کرد تا کوتاه اومدن و جکلین به مدرسه برگشت.
البته اونها چندتا شرط سخت و عجیب براش گذاشتن:
- شرط اول اینکه باید ۵ دقیقه قبل از شروع کلاسها به مدرسه بیاد و کمتر از ۵ دقیقه بعد از تموم شدن اون هم مدرسه رو ترک کنه.
- شرط دوم اینکه حق نداره با بچههای دیگه صحبت کنه.
- سوم اینکه نمیتونست توی کافه مدرسه ناهار بخوره.
- و در نهایت گفتن نمیتونه موقع فارغالتحصیلی و برای دریافت دیپلمش بره بالای سن.
با همهی این شرایط سختی که گذاشتن، جکلین تحصیلش رو توی اون دبیرستان ادامه داد و بالاخره فارغالتحصیل شد.
اما قبل از فارغالتحصیلی، روز ۱۲ ژانویه ۱۹۶۴ و فقط ۲ هفته بعد از تولد ۱۷ سالگیش، بچهش به دنیا اومد؛ یه پسر که اسمش رو «جفری» گذاشتن.
جکلین خیلی زود با تد که اونم مثل خودش ۱۶-۱۷ سالش بود ازدواج کرده بود، اما با وجودی که حالا بچه هم داشتن، تد ظاهرا اصلا مساله رو جدی نگرفته بود و دنبال عشق و حال خودش بود. به هیچکدومشون توجه خاصی نمیکرد و شبها مست میومد خونه. تد توی یه فروشگاه کار میکرد و فقط ساعتی ۱.۲۵ دلار درمیآورد. از همون اول هم خیلی اهل نوشیدن بود، ولی خب شاید جکلین انتظار داشت بعد از جدیتر شدن رابطه یکم به راه راست هدایت بشه؛ ولی اینطور نشد.
جکلین که اوضاع رو برای پسرش خطرناک میدید، هنوز جفری ۲ ساله نشده بود که درخواست طلاق داد. تد هم که زن و بچه رو مانع عشق و حال خودش میدید خیلی راحت موافقت کرد. حالا جکلین موند و پسر ۱۷ ماههش.
ورود مایک و نام خانوادگی بزوس
حالا باید هر طور شده خرج پسرش رو درمیآورد. پس رفت کلاس حسابداری ثبت نام کرد و همزمان به عنوان حسابدار توی یکی از شعبات بانک نیومکزیکو مشغول به کار شد. صبحها پسرش رو بغل میکرد و میرفت بانک و با حقوق ماهی ۱۹۰ دلار کار میکرد، بعد از ظهرها هم میرفت کلاس. توانایی تایپش فاجعه بود و دستخط خیلی بدی داشت، ولی به هر حال یه کاری داشت تا بتونه یه آپارتمان اجاره کنه و با پسرش زندگی کنه.
اما پولش به خرید تلفن نرسید. مادر و پدرش نگران خودش و پسرش بودن و میخواستن هر شب باهاشون صحبت کنن. پدرش یه واکیتاکی براش خرید و بهش گفت هر روز ساعت ۷ صبح چکش کن. میگه ما اونطوری تونستیم توی اون آپارتمان بمونیم، چون دیگه نیازی به پرداخت پول برای تلفن نداشتم.
جکلین قصد داشت درسش رو هم ادامه بده. توی یه مدرسهی شبانهروزی ثبت نام کرد و چک میکرد با چه استادی کلاس برداره تا بتونه بچهش رو سر کلاس ببره. همیشه با بچه و دو تا ساک وارد کلاس میشد؛ یه ساک برای کتابهاش و یه ساک هم برای پوشکها و وسایل بازی پسرش.
توی همین کلاسها با یه پسر ۲۰-۲۱ سالهی کوبایی آشنا شد به نام «مایک». مایک ۴-۵ سال پیش، وقتی ۱۶ سالش بود، تنهایی از کوبا به آمریکا مهاجرت کرده بود. داستان مایک هم خیلی جالبه و توی قسمت بعد جزئیاتش رو براتون میگم؛ فعلا بریم سراغ شخصیت اصلی داستانمون.
جکلین خیلی اصرار داشت که پسرش رو از پدر الکلیش دور نگه داره. پس وقتی رابطهش با مایک جدیتر شد و باهاش ازدواج کرد، هر طور شده رضایت همسر قبلیش رو گرفت تا همسر جدیدش بتونه پسر ۴ سالهش رو به فرزندخوندگی قبول کنه. نام خانوادگی مایک «بزوس» بود.
از همون زمان بود که «جفری پرستون جورکنسن» به «جفری بزوس» یا اونطوری که تو خونه صداش میکردن و همه میشناسنش، «جف بزوس» تغییر نام میده. پس از این به بعد من هم اون رو «جف» صدا میکنم.
تابستانهای مزرعه و درس بزرگ پدربزرگ
جکلین و مایک بعد از ازدواج رفتن توی شهر هیوستون ایالت تگزاس و توی مرکز این شهر توی محلهی «ریور اوکز» ساکن شدن. چون سنشون کم بود، تابستونها جف رو میفرستادن پیش پدربزرگ و مادربزرگش تا هم خودشون یکم استراحت کنن، هم جف اونجا تجربههای بیشتری کسب کنه.
پدربزرگ مادری جف که اسمش لارنس پرستون گیس (Lawrence Preston Gise) بود، یکی از مدیرای منطقهای AEC یا همون کمیسیون انرژی اتمی ایالات متحده بود و ۲۶ هزار تا کارمند زیر دستش کار میکردن. لارنس وقتی جوون بود توی شهر البوکرکی کار میکرد؛ همون جایی که جف به دنیا اومد. البوکرکی بزرگترین شهر ایالت نیومکزیکو توی جنوب غربی آمریکاست.
نمیدونم شما هم اینطوری هستید یا نه، ولی من وقتی یه کتاب تاریخی یا زندگینامه میخونم، مستندی میبینم یا پادکستی میشنوم، معمولا میرم توی گوگل در موردش جستجو میکنم تا چیزایی که از زبون یکی دیگه شنیدم رو با چشمای خودم ببینم. موقع تحقیق در مورد شخصیتهای بایوکست اصلا نمیتونم نرم و فضای اون شهر رو نبینم! اگه میتونستم، باور کنید میرفتم توی همین البوکرکی یه روز تو شهر میگشتم ببینم چه خبره. حالا که نمیتونم، دست شرکت گوگل درد نکنه که گوگل مپس رو در اختیار ما قرار داده و استریت ویوش هم دیگه واقعا حجت رو تموم کرده!
رفتم قشنگ چند دقیقه توی فضای شهری البوکرکی گشت زدم؛ یه شهر نسبتا بزرگ وسط دو تا کوه و کنار یه رودخونهی آروم، با خونههای تقریبا بزرگ و ویلایی و حیاطهای وسیع. برام جالب بود که روی سقف بعضی از خونهها پنلهای خورشیدی هم میدیدم که احتمال میدم برای شرکت سولارسیتی ایلان ماسک باشه (داستان زندگی عجیب و غریب ایلان ماسک رو هم که توی اولین قسمت بایوکست بهش پرداختم).
به هر حال، لارنس زودتر از معمول خودش رو بازنشست کرده بود و رفته بود توی مزرعهی خانوادگیشون نزدیک شهر کوچیک کاتولا توی جنوب ایالت تگزاس مشغول شده بود. کاتولا رو هم اتفاقا رفتم دیدم؛ تقریبا جزو جنوبیترین مناطق آمریکاست، نزدیک مرز مکزیک. یه شهر کوچیک سرسبز که فضاش با البوکرکی خیلی متفاوت بود. دور تا دور شهر پر از مزرعههای سبز که مشخصا یکیش برای لارنس اینا بوده.
همونطور که گفتم، جف از ۴ تا ۱۶ سالگی تابستونها میرفت پیش پدربزرگ و مادربزرگش تا هم پدر و مادرش یکم استراحت کنن و هم خودش توی مزرعه پختهتر بشه. خونهی خودشون توی هیوستون بود. تابستون که میشد راه میافتادن و ۵ ساعت تا کاتولا رانندگی میکردن، جف رو میذاشتن و خودشون یکی دو روز میموندن و تنهایی برمیگشتن. سال ۱۹۷۰ وقتی جف ۶ سالش بود، خواهر ناتنیش کریستینا به دنیا میاد و یک سال بعدش هم برادرش مارک. جایی نشنیدم که برادر و خواهر جف رو هم میذاشتن توی مزرعه یا نه، ولی فکر میکنم این کار رو میکردن.
توی مزرعهی پدربزرگ جف کلی گاو و گوسفند بود و جف هم میرفت و به پدربزرگش کمک میکرد. البته به قول خودش وقتی ۴ سالش بود کار خاصی نمیتونست بکنه، ولی با رفتاری که پدربزرگش میکرد این بچه حس میکرد داره کمک خیلی بزرگی میکنه و حس خیلی خوبی از اون روزها میگرفت. اونجا کارهایی مثل آسیاب کردن آرد، رسیدگی به دامها و اینجور کارها رو انجام میدادن. حتی جف تعریف میکنه که آسیاب تعمیر میکرده و به گاوها واکسن میزده. در واقع پدربزرگش آدم خیلی خودساختهای بود و به جف هم یاد داد به خودش متکی باشه و کارهاش رو خودش انجام بده.
وقتی به سن نوجوونی رسید، از نظر پدربزرگش دیگه باید یک سری از حرفهها رو یاد میگرفت؛ از جمله جوشکاری، آبیاری، ساختن انبار غله، لولهکشی، غذا دادن و دوشیدن شیر گاو و گوسالهها، واکسینه کردن اونها و کلا سر و سامان دادن به مزرعه. یه بار هم بولدوزر کاترپیلار مدل D-6 بابابزرگش خراب شد؛ با کمک همدیگه کلا موتورش رو آوردن پایین و دوتایی درستش کردن. صبحها به مزرعهداری میگذشت و عصرها هم همگی با هم مینشستن سریالهای تلویزیونی مثل Days of Our Lives («روزهای زندگی ما») رو میدیدن.
جف میگه: «پدربزرگم باهوشترین مردی بوده که تا الان دیدم. اون حتی سوزنهایی که لازم داشته رو خودش میساخته و با همون سوزنها زخمهای گاوها رو بخیه میزده. پدربزرگم از پایهترین پدربزرگها بود و همیشه مشوق و پشتیبان من بود.»
مهربان بودن یا باهوش بودن؟
پدربزرگ و مادربزرگ جف عضو باشگاه سفری کاروان بودن که کل آمریکا و کانادا رو میگشتن. بعضی تابستونها جف تنهایی و گاهی هم با پدر و مادرش با اونا به این سفرها میرفت؛ کانکس رو به ماشین پدربزرگ میبستن و به قول خود جف به سفرهای هیجانانگیز میرفتن. جف عاشق این سفرها بود.
تعریف میکنه توی یکی از این سفرها، وقتی ۱۰ سالش بود، خودش روی صندلی عقب دراز کشیده بود و پدربزرگ و مادربزرگش جلو نشسته بودن. مادربزرگش کل سفر رو نشسته بود و سیگار میکشید و جف از این بو متنفر بود. اون زمان توی اواسط دههی ۷۰ میلادی، کمپینهای زیادی برای مبارزه با مصرف دخانیات شکل گرفته بود و توی رسانهها از ضررهای سیگار کشیدن خیلی صحبت میشد. جف هم خیلی تحت تاثیر این هشدارها قرار گرفته بود؛ مثلا شنیده بود که «با هر پک زدن به سیگار، دقایقی از عمرتون رو کم میکنید.»
خودش میگه اون زمان خیلی اهل حساب و کتاب بودم. مثلا توی راههای طولانی برای اینکه حوصلهش سر نره حساب میکرده به ازای هر مایلی که میرن چقدر بنزین مصرف میکنن. اینجا هم شروع میکنه به حساب کردن که ببینه مادربزرگش چند دقیقه سیگار میکشه. تعریف میکنه:
وقتی به یه عدد قابل قبولی رسیدم و راضی شدم، سرم رو بردم جلو، زدم به شونهی مادربزرگم و با افتخار بهش گفتم: اگه هر پک دو دقیقه از عمر آدم کم کنه، با حسابی که من کردم امروز تا اینجا ۹ سال از عمرتون کم کردید!
اما نتیجه اون چیزی که فکر میکرد نبود. فکر میکرد به خاطر تیزهوشی و مهارتهای ریاضیش مورد تشویق قرار بگیره و پدربزرگش بگه آفرین جف تو چقدر باهوشی، تونستی با چند تا ضرب و تقسیم تعداد دقایق رو به سال محاسبه کنی! اما به جاش، مادربزرگش شروع به گریه کردن کرد و سکوت سنگینی توی ماشین حکمفرما شد.
چند دقیقه بعد، پدربزرگ ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد و پیاده شد. در سمت جف رو باز کرد و منتظر موند که جف هم پیاده بشه. جف پیش خودش فکر کرد حسابی توی دردسر افتاده. میگه پدربزرگم مرد باهوش و آرومی بود و تا حالا بالاتر از گل به من نگفته بود، ولی فکر کردم شاید این بار برخورد جدی بکنه یا ازم بخواد برگردم توی ماشین و از مادربزرگم عذرخواهی کنم؛ واقعا نمیدونستم چه بلایی قراره سرم بیاد.
کنار ماشین ایستاده بودن و «پاپ» به جف ۱۰ ساله نگاه میکرد. بعد از کمی سکوت گفت:
«جف، یه روزی میفهمی که مهربون بودن خیلی سختتر از باهوش بودنه.»
اون روز جف متوجه شد که بین موهبت و انتخاب تفاوت هست. هوش یک موهبته، اما مهربونی یک انتخابه. همیشه میتونی موهبت و استعدادها رو داشته باشی، اما انتخابها میتونن سخت و دشوار باشن. اگه مراقب نباشی، ممکنه خودت رو با استعدادهایی که داری فریب بدی و به انتخابهای خودت ضربه بزنی.
از آزمایشگاه گاراژ تا کشف کامپیوتر
از همون بچگی جف از مکانیک و اختراع خیلی خوشش میاومد. به ادیسون علاقه داشت و همش دنبال این بود که چیزمیز اختراع کنه. اینی که میگم واسه سنین ۷ یا ۱۰ سالگیش نیستها؛ از همون ۲-۳ سالگی اینطوری بود!
مادرش تعریف میکنه وقتی جف حدودا دو سال و نیمش بود، رفته بودن شهربازی یا زمین بازی بچهها. یکی از وسایل بازیش حالتی شبیه چند تا قایق روی آب داشت که با کابل به مرکز وصل بود و میچرخید؛ شبیه همین تابهای زنجیری چرخندهی شهربازیها. مادرش میگه میخواستم از اونجا برم، ولی دیدم جف خیره شده به این کابلها و بعد به قایقهای توی آب نگاه میکنه تا بفهمه این وسیله چطوری کار میکنه؛ همون موقع فهمیدم این بچه عجیبیه.
توی همون سن و سال، تختش از این تختهای دیوارهدار بچهها بود. یه بار مادرش میبینه با پیچگوشتی افتاده به جون تخت تا بازش کنه و تبدیلش کنه به یه تخت معمولی! آخه دوست نداشت توی تخت بچه بخوابه و مادرش هم اجازه نمیداد بیاد بیرون، اونم تصمیم گرفته بود خودش تخت رو باز کنه.
معلم مهدکودکش به مامانش گفته بود تا حالا بچهای به این باهوشی ندیده بودم؛ وقتی کاری رو شروع میکرد، اونقدر غرقش میشد که خیلی سخت بود حواسش رو به موضوع دیگهای جلب کنن. جف از اون شخصیتهایی بود که وقتی کاری رو شروع میکرد، تا تهش نمیرفت و تمومش نمیکرد خیالش راحت نمیشد.
یکم که بزرگتر شد براش اسباببازیهایی خریدن که کیت و باتری و لامپ و خازن داشت. جف هم حسابی با اینها کیف میکرد. اوایلش فقط از روی نقشهها چیزهایی میساخت، ولی کمکم متوجه شد لازم نیست حتما عین همونها رو بسازه و میتونه چیزهای متفاوتی درست کنه. دم در اتاقش یه زنگ کار گذاشته بود تا هر موقع خواهر و برادر کوچیکش خواستن بیان توی اتاق بهش هشدار بده!
دوران نوجوونی جف مصادف بود با اوج سریال تلویزیونی Star Trek («پیشتازان فضا»). جف شیفتهی این سریال بود و دوست داشت در آینده فضانورد یا فیزیکدان بشه. کتاب مورد علاقهش هم کتاب مشهور و ستایششدهی «غریبهای در سرزمین غربت» نوشتهی رابرت آنسون هاینلاین بود؛ داستانی دربارهی انسانی که توی مریخ متولد شده، مریخیها بزرگش کردن و حالا به زمین میاد (این کتاب سال ۱۹۶۱ میلادی یعنی ۱۳۴۰ شمسی چاپ شده بود).
جف گاراژ خونهشون رو تبدیل کرده بود به یه آزمایشگاه با تم فضایی و اونجا دست به اختراع میزد. مثلا رباتهای دستساز میساخت، یا با جاروبرقی خونهشون یه هاورکرفت ساخته بود! یه بار هم یه مکعب بینهایت توی اسباببازیفروشی میبینه و به مادرش میگه برام بخر. مادرش قیمت میکنه و میبینه ۲۰ دلاره؛ میگه ۲۰ دلار برای این اسباببازی زیاده و خلاصه میپیچونتش! جف هم میره توی آزمایشگاهش و با خرت و پرتهایی که جمع کرده بود، همون مکعب بینهایت رو میسازه و به مادرش نشون میده. میگه توی این راه همه تشویقم میکردن، مخصوصا پدربزرگم و خواهرم.
حالا تصور کنید بچهای با چنین علاقهای، یهو با بزرگترین اختراع اون دوران—یا شاید تا همین امروز—روبرو بشه: کامپیوتر!
سال ۱۹۷۴ (۱۳۵۳ شمسی)، وقتی حدودا ۱۰ سالش بود و کلاس چهارم درس میخوند، یه شرکت دولتی به مدرسهشون یه کامپیوتر اهدا کرد. دبستان جف اینا اسمش River Oaks بود که سال ۱۹۲۹ تقریبا توی مرکز شهر هیوستون تاسیس شده بود و هنوز هم هست؛ از مدرسههای نامی ایالت که برنامهی ویژهای برای شاگردهای ممتاز داشت و جف هم به همین دلیل اونجا درس میخوند.
اون زمان کمتر کسی توی خونهش کامپیوتر داشت و این دستگاه برای جف فوقالعاده شگفتانگیز بود. البته فقط وقتهای خاصی به بچهها اجازه میدادن باهاش کار کنن، ولی جف توی همون زمان کوتاه تمام تلاشش رو میکرد تا سر در بیاره چطور کار میکنه.
همراه با اون کامپیوتر، یه دستگاه تلهتایپ هم به مدرسه داده بودن که به کامپیوتر وصل میشد؛ چیزی شبیه ماشین تحریر یا پرینتر که توی اون سالها فقط بعضی ادارهها و مدارس داشتنش. هیچکدوم از معلمها هم سر از کار این کامپیوتر و تلهتایپ درنمیآوردن و حوصلهی سر و کله زدن باهاش رو نداشتن. همراه دستگاه یه دفترچهی راهنما بود. جف و دو تا از دوستاش مسئولان مدرسه رو راضی کردن تا بهشون اجازه بدن برن سر و ته کار این دستگاه رو دربیارن.
بعد از تموم شدن ساعت کلاسها، این سه تا بچه میموندن و با کامپیوتر ور میرفتن. خیلی زود کار باهاش رو یاد گرفتن و حتی کشف کردن که سازندههای کامپیوتر، بازی Star Trek رو به صورت پیشفرض روش نصب کرده بودن! شروع کردن به بازی کردن، اما وقتشون فقط به بازیگوشی نمیگذشت؛ چند تا کتاب دیگه هم گیر آوردن و به همدیگه برنامهنویسی یاد میدادن. از همونجا بود که جف عشق عجیبی به کامپیوتر پیدا کرد.
دبیرستان، برگر زدن در مکدونالدز و رویای مهاجرت به فضا
وقتی رفت کلاس یازدهم، خانوادهش براش اولین کامپیوتر شخصیش یعنی Apple II رو خریدن؛ یکی از اولین نمونههای موفق و پرفروش کامپیوترهای خانگی که تابستون ۱۹۷۷ توسط استیو جابز معرفی شده بود. با Apple II جف شروع کرد به کشف و یادگیری بیشتر و به واسطهی تجربهی قبلیش، خیلی بیشتر از اطرافیان و همسنوسالهاش از این دستگاه سر در میآورد و حس میکرد پتانسیلهای بیشماری توی این فناوری نهفتهست.
به سن دبیرستان که رسید، خانوادهش مجبور شدن اسبابکشی کنن و از هیوستون برن به میامی. پدر جف توی شرکت بزرگ نفت و گاز Exxon (اکسان) کار میکرد و شرکت او رو به ایالت فلوریدا منتقل کرده بود. جف توی دبیرستان پالمتو (Palmetto) ثبت نام کرد. این مدرسه مثل دبستانش جزو مدارس فوقالعاده عالی نبود، ولی مدرسهی خوبی بود با ساختمون بزرگ و زمین چمن وسیعی که بیشتر از دو تا زمین فوتبال توش جا میشد.
اونجا جف پتانسیلهای واقعیش رو نشون داد؛ سه سال پشت سر هم جایزهی بهترین دانشآموز درس ریاضی رو برد و جایزهی «شوالیه نقرهای» رو بین تمام دانشآموزهای منطقهی فلوریدای جنوبی گرفت. روزنامهی Miami Herald حتی یه ستون کامل رو به معرفی این دانشآموز استثنایی اختصاص داد.
در کنار اینها، توی «برنامه تمرین علمی دانشآموزان» توی دانشگاه فلوریدا شرکت کرد و تحقیقی با عنوان «تاثیر گرانش زمین روی روند بالا رفتن سن» انجام داد که برنده شد؛ جایزهش رو هم از ناسا گرفت! بردنش شهر هانتسویل ایالت آلاباما و اونجا یه پرواز فضایی شبیهسازیشده رو تجربه کرد. بعد از این تجربهی هیجانانگیز بود که تصمیم گرفت در آینده رویای کودکیش رو عملی کنه و به فضا بره؛ هرچند بعد از کمی تحقیق متوجه شد برای فضانورد یا فیزیکدان شدن باید چند سالی صبر کنه.
تابستون سال ۱۹۸۱ (۱۳۶۰ شمسی) اولین تابستونی بود که بعد از ۱۲ سال دیگه قرار نبود بره مزرعهی پدربزرگش، پس باید میرفت دنبال کار. رفت تا توی یکی از شعبات مکدونالدز توی میامی کار کنه؛ یه نوجوون ۱۷ سالهی عینکی با صورتی پر از کک و مک و موهای لخت نسبتا بلند. اول میخواست صندوقدار یا سالنکار بشه، اما با اون سن کم و جوشهای صورتش اجازه ندادن جلوی چشم مشتریها باشه و بهش گفتن: «چرا نمیری اون پشت کار کنی؟»
منظور از اون پشت، آشپزخونه بود. رفت توی آشپزخونه و مشغول برگر زدن شد؛ به قول خودش Grill Man بود. البته یه جای دیگه خوندم آشپز شیفت صبحانه بوده، ولی عنوان گریلمن رو از زبون خودش شنیدم.
جدای از اینکه کار سادهای بود، جف اونجا به اهمیت جایگاه مشتری توی کسب و کار پی برد و فهمید خدمات خوب به مشتری چقدر حیاتیه. خودش به شوخی میگه بهترین و مهمترین مهارتی که اون تابستون توی مکدونالدز یاد گرفت، این بود که بتونه با یه دست تخممرغ بشکنه!
شیفت مورد علاقهش صبحهای شنبه بود، چون باید ۳۰۰ تا تخممرغ رو توی یه کاسهی بزرگ میشکست و حسابی از این کار لذت میبرد. اونجا باید سرعت عمل بالایی میداشتن، به همین خاطر برای خودش چالش درست کرده بود که توی یه زمان مشخص چند تا تخممرغ رو میتونه بدون ریختن پوست بشکنه. کار توی مکدونالدز سخت بود، اما به جای اینکه از حجم کار کلافه بشه، اون رو به چالش تبدیل میکرد تا براش جذاب بشه.
پایان دوران دبیرستان با یه اتفاق ویژه همراه بود؛ جف بین ۶۸۰ دانشآموز شاگرد اول شد و برای سخنرانی فارغالتحصیلی انتخاب شد. بخشی از سخنرانی جالبش توی همون روزنامهی Miami Herald چاپ شد. اون توی اون سخنرانی از مهاجرت دستهجمعی انسانها به فضا صحبت کرد و گفت:
ما نباید خودمون رو به زندگی روی زمین محدود کنیم؛ باید با فرستادن انسانها و احداث هتلها، پارکها، کشتیهای تفریحی و خونههایی برای ۲ تا ۳ میلیون نفر، فضا رو برای زندگی بشر آماده کنیم تا در نهایت زمین به یک پارک ملی گسترده فقط برای تفریح تبدیل بشه، نه سکونت، تا از نابودی نجات پیدا کنه.
این صحبتها سال ۱۹۸۲ مطرح شد؛ زمانی که ایلان ماسک فقط ۱۱ سالش بود و جف ۱۸ ساله!
توی دوران دبیرستان بود که جف با اولین پارتنرش، اورسلا ورنر (Ursula Werner) آشنا شد که یک سال از خودش بزرگتر بود. اورسلا تعریف میکنه که جف همیشه میخواست پول زیادی دربیاره و حتی برای اون پول برنامهریزی دقیقی هم داشت.
تابستون بعد از دبیرستان، جف اصلا دوست نداشت دوباره برگرده مکدونالدز. پس با اورسلا تصمیم گرفتن یه کمپ تحصیلی تابستونی برای بچههای ۱۰ تا ۱۲ ساله راه بندازن و اسمش رو گذاشتن DREAM Institute (موسسهی رویا). DREAM در واقع مخفف Directed Reasoning Methods به معنای «روشهای استدلال مستقیم» بود.
ایدهی جف توی این موسسه این بود:
«ما اینجا به کسی چیزی آموزش نمیدیم؛ ما یاد میدیم که ایدهها رو فقط گوشهی ذهنمون نذاریم، بلکه اونها رو عملی کنیم.»
شهریهی دوره ۱۵۰ دلار بود و ۶ نفر ثبتنام کردن که دو نفرشون خواهر و برادر خود جف بودن! کلاسها ۲ هفته طول کشید؛ صبحها به مدت ۳ ساعت دربارهی علم و ادبیات صحبت میکردن، کتابهایی مثل «ارباب حلقهها»، «سفرهای گالیور» و «جزیرهی گنج» رو میخوندن و توی بخش علمی هم از سوختهای فسیلی تا کلنیهای فضایی و سفرهای بینستارهای رو بررسی میکردن. جف معرفینامهی این دوره رو با کامپیوتر Apple II نوشته بود و با پرینتر سوزنی پرینت گرفته بود تا به والدین بچهها بده.
دانشگاه پرینستون و عبور از فیزیک نظری
جف همیشه شیفتهی جدیدترین فناوریها بود. اون به انیشتین علاقه داشت و عاشق نظریههای استیون هاوکینگ بود؛ به همین دلیل تصمیم گرفت توی دانشگاه فیزیک نظری بخونه. دانشگاهی که انتخاب کرد پرینستون بود؛ همون دانشگاهی که انیشتین توش فعالیت میکرد.
پرینستون یکی از معتبرترین دانشگاههای تحقیقاتی جهانه که سال ۱۷۴۶ توی نیوجرسی تاسیس شده و ۱۷ نفر از فارغالتحصیلان رشتهی فیزیکش برندهی جایزهی نوبل شدن (و در کل ۴۰ نوبلیست از این دانشگاه فارغالتحصیل شدن). گرفتن پذیرش از پرینستون فوقالعاده سخته، اما جف به خاطر نمرات درخشان دبیرستانش پذیرفته شد.
از طرف دیگه، اورسلا هم تونست بورسیهی فوقالعاده معتبر «رودز» (Rhodes) رو بگیره و برای تحصیل به دانشگاه دوک توی کارولینای شمالی بره. رابطهی اونها راه دور (Long Distance) شد و کمکم به پایان رسید، ولی تجربهی کارآفرینی مشترکشون توی DREAM Institute برای جف موندگار شد.
جف اوایل توی فیزیک نظری خوب پیش میرفت و بیشتر نمراتش A مثبت بود. ورودی اون سال ۱۰۰ نفر بودن، اما توی سال سوم و درس فیزیک کوانتوم، تعداد دانشجوها به حدود ۳۰ نفر کاهش پیدا کرد. جف کمکم متوجه شد شاید این رشته براش مناسب نباشه؛ حل کردن بعضی از مسائل براش ۱۲ ساعت زمان میبرد، در حالی که دانشجوهایی بودن که توی کسری از ثانیه جواب رو پیدا میکردن! جف حس میکرد اون افراد هوش ماورایی دارن و خودش هرگز به اون سطح نمیرسه.
تعریف میکنه یه بار با هماتاقیش «جو» سه ساعت روی یک معادلهی دیفرانسیل پیچیده کار کردن و نتونستن حلش کنن. در نهایت رفتن پیش دوست سریلانکاییشون به نام یاسانتا راجاکارنانایک (Yasantha Rajakarunanayake) که به گفتهی جف باهوشترین دانشجوی پرینستون بود. یاسانتا در عرض چند لحظه مسئلهای رو که نیاز به سه صفحه محاسبات جبری داشت حل کرد! همونجا بود که جف متوجه شد هرگز نمیتونه یک فیزیکدان نظری عالی بشه (یاسانتا الان سرپرست ارشد شعبهی سانفرانسیسکوی شرکت مدیاتکه).
جف تصمیم گرفت رشتهش رو عوض کنه و رفت سراغ رشتهای که هم بهش علاقه داشت و هم استعداد: مهندسی برق و علوم کامپیوتر. اون زمان یعنی اواسط دههی ۸۰، کامپیوتر رشتهی خیلی تازهای بود و کمتر از یک دهه از تاسیس مایکروسافت و اپل میگذشت. اینترنت هم تازه متولد شده بود.
سال ۱۹۸۶ جف به عنوان دانشجوی ممتاز با معدل ۴.۲۳ (معادل A مثبت) توی رشتهی مهندسی برق و علوم کامپیوتر فارغالتحصیل شد.
از والاستریت تا وسوسهی اینترنت
سال آخر دانشگاه شرکتهای بزرگی مثل اینتل و بل لبز (Bell Labs) بهش پیشنهاد کار دادن، اما جف نمیخواست به شرکتهای بزرگ و جاافتاده بره؛ اون میخواست توی یه استارتاپ نوپا کار کنه تا یاد بگیره شرکتها چطور تاسیس میشن و به سودآوری میرسن.
توی روزنامهی دانشجویی پرینستون آگهی یک استارتاپ فینتک به اسم فیتل (Fitel) رو دید که به دنبال بهترین فارغالتحصیلان علوم کامپیوتر بود. فیتل توسط دو استاد اقتصاد دانشگاه کلمبیا توی نیویورک تاسیس شده بود و روی فناوری تبادل الکترونیکی دادهها و شبکهی بینالمللی امور مالی کار میکرد؛ چیزی که کاملا از زمان خودش جلوتر بود.
جف به عنوان یازدهمین کارمند استخدام شد و به نیویورک نقل مکان کرد. به خاطر تواناییش توی خطایابی کدهای پیچیده، خیلی سریع به مدیر توسعهی محصول و خدمات مشتری تبدیل شد. اما از اونجا که شرکت کوچیک بود، کارهای زیادی رو دوشش بود و مجبور بود مدام بین نیویورک و لندن سفر کنه؛ موضوعی که واقعا کلافهش کرده بود. بعد از حدود دو سال فهمید این شرکت آیندهای نداره و ازش بیرون اومد (فیتل هم در نهایت شکست خورد و اثری ازش نموند).
مقصد بعدی جف موسسهی مالی معتبر Bankers Trust بود. جف به عنوان مدیر محصول اونجا مشغول به کار شد و نرمافزارهایی رو به صندوقهای بازنشستگی میفروخت. اون میدونست که جایگاه نهاییش والاستریت نیست، اما میخواست تجربهی مالی کافی کسب کنه تا بتونه اون رو با فناوری تلفیق کنه. سال ۱۹۹۰، در حالی که فقط ۲۶ سالش بود، به نایبرئیس این موسسه تبدیل شد.
در همین دوران با یک هجفاند (صندوق پوشش ریسک) تازه تاسیس به اسم D. E. Shaw آشنا شد که توسط یک دانشمند کامپیوتر به نام دیوید شاو اداره میشد. دیوید شاو از الگوریتمهای پیشرفتهی کامپیوتری برای معاملات بورس استفاده میکرد و در استخدام افراد باهوش بسیار سختگیر بود. جف و دیوید خیلی زود با هم جور شدن. حدود ۴ سال بعد، جف در ۳۰ سالگی نایبرئیس D. E. Shaw شد.
توی همین شرکت بود که دیوید شاو وظیفهی بررسی یک فناوری نوظهور رو به جف سپرد: اینترنت.
بین سالهای ۱۹۹۳ و ۱۹۹۴ اینترنت کمکم داشت از محیطهای دانشگاهی وارد فضای عمومی و کسبوکارها میشد. اگر دوست دارید در مورد تاریخچهی اینترنت بدونید، پیشنهاد میکنم ویدیوی «تاریخچه وب به مناسبت سیسالگیش» رو توی کانال یوتیوب «بینوشا» (توی پلیلیست «گیکی تاک») ببینید.
بهار سال ۱۹۹۴ جف در طبقهی چهلم برجی در مرکز نیویورک نشسته بود و داشت روی وب تحقیق میکرد که به یک آمار شگفتانگیز برخورد: وب داشت با سرعت سالانهی ۲۳۰۰ درصد رشد میکرد! یعنی تعداد کاربران طی یک سال ۲۳ برابر شده بود. جرقهای توی ذهن جف زده شد؛ در چنین بستر پرشتابی چه کسبوکاری میشه راه انداخت؟
ملاکهای عجیب برای ازدواج و آشنایی با مکنزی
قبل از اینکه تصمیم بزرگ جف رو بررسی کنیم، باید دو سال برگردیم به عقب؛ یعنی سال ۱۹۹۲.
جف ۲۸ سالش شده بود و همهی وقتش صرف کار میشد، اما از زندگی شخصیش راضی نبود و احساس تنهایی میکرد. نگران بود که در آینده به یک آدم ثروتمند اما تنها تبدیل بشه. اون برای پیدا کردن همسر معیارهای عجیبی داشت! از دوستاش میخواست براش قرار ناشناس (Blind Date) بذارن. حالا سر قرار چیکار میکرد؟ کارنامهها و مدارک تحصیلیش رو میبرد سر میز به طرف نشون میداد!
جف دنبال فردی میگشت که مثل خودش سختکوش، باهوش و خلاق باشه. خودش میگفت:
«من زنی میخوام که اگه یه وقت توی یه کشور جهان سوم افتادم زندان، اینقدر توانایی داشته باشه که بتونه منو آزاد کنه!»
کارهای کلیشهای رمانتیک مثل قدم زدن زیر بارون براش خستهکننده بود و کمکم داشت نگران میشد که تا آخر عمر مجرد بمونه.
اما سرنوشت توی همون شرکت D. E. Shaw براش رقم خورد. جف با مکنزی تاتل (MacKenzie Tuttle) آشنا شد. مکنزی هم فارغالتحصیل پرینستون، خلاق، باهوش و اهل رماننویسی بود و جف خودش باهاش برای استخدام مصاحبه کرده بود. یک سال بعد مکنزی پیشقدم شد و جف رو به ناهار دعوت کرد. سه ماه بعد نامزد شدن و ۶ ماه بعد، سال ۱۹۹۳، ازدواج کردن.
توی روز عروسیشون یه عالمه بادکنک پر از آب گذاشته بودن تا با مهمونها آببازی کنن و حسابی خوش گذروندن. حالا جف همسری همراه داشت که میتونست با خیال راحت رویاهاش رو باهاش دنبال کنه.
انتخاب کتاب و چارچوب به حداقل رساندن پشیمانی
بعد از خوندن اون مقالهی رشد ۲۳۰۰ درصدی وب، جف شروع کرد به فکر کردن دربارهی اینکه چه محصولی رو میشه از طریق اینترنت به صورت پستی فروخت؛ چیزی که مردم بدون نیاز به لمس کردن یا دیدن حضوری بخرنش.
لیستی از ۲۰ محصول مختلف تهیه کرد و اونها رو بر اساس معیارهایی مثل وسعت بازار، قیمت پایین، هزینهی ارسال کم و تنوع بالا سنجید. در نهایت به ۵ محصول رسید: ۱. سیدی موسیقی ۲. سختافزار کامپیوتر ۳. نرمافزار کامپیوتر ۴. فیلم و ویدیو ۵. کتاب
در نهایت کتاب رو انتخاب کرد. بازار کتاب در اون زمان ۸۲ میلیارد دلار ارزش داشت و بیش از ۳ میلیون عنوان کتاب مختلف در جهان وجود داشت؛ هیچ کتابفروشی فیزیکیای نمیتونست چنین تنوعی رو زیر یک سقف جا بده. کتاب کالایی استاندارد بود و خریدار میدونست چی تحویل میگیره.
دو تا فروشگاه اینترنتی کتاب یعنی CLBooks.com و Books.com در اون زمان فعال بودن، اما جف مصمم بود کار خودش رو راه بندازه. رفت لسآنجلس و در همایش اتحادیهی کتابفروشان آمریکا شرکت کرد و متوجه شد ناشران لیست موجودی کتابهاشون رو به صورت دیجیتال دارن.
جف تصمیمش رو با مکنزی در میون گذاشت و گفت: «میخوام استعفا بدم. میدونم ایدهی ریسکیایه و ممکنه اصلا نگیره، ولی میخوام تلاشم رو بکنم.» مکنزی هم کاملا ازش حمایت کرد.
بعد رفت سراغ رئیسش دیوید شاو. رفتن سنترال پارک نیویورک و قدم زدن. شاو بهش گفت: «این ایدهی خیلی خوبیه، اما برای کسی که شغل و درآمد عالی الان تو رو نداره!» بهش دو روز فرصت داد تا فکر کنه.
جف برای این تصمیم از یک مدل فکری استفاده کرد که خودش اسمش رو گذاشته «چارچوب به حداقل رساندن پشیمانی» (Regret Minimization Framework):
خودتون رو توی ۸۰ سالگی تصور کنید و به گذشته نگاه کنید؛ هدف اینه که کمترین پشیمونی رو داشته باشید. میدونستم وقتی ۸۰ ساله بشم، هرگز پشیمون نمیشم که چرا تلاشم رو توی پدیدهی نوظهوری مثل اینترنت امتحان کردم. حتی اگه شکست میخوردم پشیمون نمیشدم؛ چیزی که قطعا مایهی پشیمونیم میشد این بود که اصلا هیچ تلاشی نکرده باشم.
با این نگاه، تصمیمگیری براش ساده شد و در تابستان ۱۹۹۴ از شغل پردرآمدش استعفا داد.
کوچ به سیاتل و تولد آمازون در گاراژ
تابستون سال ۱۹۹۴ در حالی که نگاهها به جام جهانی فوتبال توی آمریکا بود، جف و مکنزی وسایلشون رو جمع کردن. نیویورک برای کار اونها مناسب نبود، چون مالیات بالایی داشت. جف چهار شهر رو در نظر داشت: پورتلند، لیکتاهو، بولدر و سیاتل. در نهایت سیاتل رو انتخاب کردن؛ چون مایکروسافت اونجا بود و نیروی فنی زیادی داشت، ایالت واشینگتن مالیات بر درآمد نداشت و به شرکت «اینگرام» (Ingram)—بزرگترین توزیعکنندهی کتاب آمریکا—نزدیک بود.
وسایل رو پشت وانت فرستادن و خودشون با ماشینی که پدر جف داده بود راهی غرب شدن. تمام مسیر نیویورک تا سیاتل (حدود ۴۶۰۰ کیلومتر) رو در حالی که مکنزی رانندگی میکرد، جف روی صندلی کنار نشسته بود و با لپتاپ بیزینسپلن ۳۰ صفحهای خودش رو مینوشت!
توی شهر بلویو (Bellevue) چسبیده به سیاتل، در آدرس خیابان ۲۸ شمال شرقی پلاک ۱۰۷۰۴ (10704 NE 28th St) خونهای اجاره کردن.
اول اسم شرکت رو گذاشت Cadabra (برگرفته از ورد جادویی Abracadabra یا همون «اجی مجی لاترجی» خودمون؛ همون وردی که جی. کی. رولینگ هم ازش «آواداکداورا» رو توی هری پاتر ساخت). ۵ جولای ۱۹۹۴ شرکت کادابرا ثبت شد. اما چند ماه بعد وقتی وکیلش پشت تلفن اسم شرکت رو اشتباهی شنید «کدور» (Cadaver به معنی جسد!)، جف تصمیم گرفت اسم رو عوض کنه.
اسم بعدی که انتخاب کرد Relentless (به معنی بیامان و بیرحم) بود و حتی دامنهی relentless.com رو هم خرید، ولی دوستانش گفتن این اسم زیادی خشنه. در نهایت دنبال کلمهای گشت که با حرف A شروع بشه تا در اول فهرستهای الفبایی بیاد. دیکشنری رو باز کرد و به کلمهی Amazon رسید؛ پرآبترین رودخانهی جهان، متناسب با بزرگترین کتابفروشی زمین!
اول نوامبر ۱۹۹۴ دامنهی amazon.com ثبت شد و در فوریهی ۱۹۹۵ شرکت رسما به این نام تغییر کرد.
جف برای شروع نیاز به سرمایه داشت. پدر و مادرش با پسانداز ۳۰۰ هزار دلاریشون روی کارش ریسک کردن. برای جمعآوری یک میلیون دلار با ۶۰ سرمایهگذار جلسه گذاشت که اکثرشون میپرسیدن: «اینترنت اصلا چی هست؟!» در نهایت ۲۲ نفر متقاعد شدن و سرمایه جور شد.
جف آگهی استخدامی توی Usenet برای جذب برنامهنویس C/C++ منتشر کرد:
یک استارتاپ با سرمایهی خوب در جستجوی توسعهدهندگان نرمافزار C و یا C++ است که با سیستم عامل Unix هم آشنایی داشته باشد تا به تجارتی پیشگام در اینترنت کمک کند. باید در طراحی و ساخت سیستمهای بزرگ و پیچیده تجربه داشته باشید و بتوانید کارها را در یکسوم زمانی که افراد توانمند مناسب میدانند انجام دهید... «ساختن آینده از پیشبینی کردن آن آسانتر است.»
اولین کسی که استخدام شد «شل کافان» (Shel Kaphan) بود که زیرساخت فنی سایت رو پیاده کرد.
دفتر کارشون گاراژ خونه بود؛ یه فضای سرد و عایقبندینشده با کلی سیمکشی نامرتب. جف رفت فروشگاه هومدیپو (Home Depot) تا میز بخره، اما دید میزها گرونه و درهای چوبی ارزونتره؛ چند تا در خرید، بهشون پایه بست و اولین میزهای کارمندان آمازون ساخته شد!
اولین سفارش، زنگ معروف و تحول در نقد کتاب
سایت روز ۱۶ جولای ۱۹۹۵ (۲۵ تیر ۱۳۷۴) رسما به صورت عمومی رونمایی شد؛ یه صفحهی بسیار سادهی طوسیرنگ با لوگوی حرف A که از وسطش رودخونه رد میشد و شعار: «یک میلیون عنوان، همواره قیمت پایین.»
البته اولین کتاب روز ۳ آوریل ۱۹۹۵ و در دوران آزمایش خصوصی فروخته شد. شل کافان برای همکار سابقش، دانشمند کامپیوتر استرالیایی به نام «جان وینرایت»، ایمیل زد و اون هم کتاب «طرحهای سیال و قیاسهای خلاقانه» نوشتهی داگلاس هافستاتر رو به قیمت ۲۷.۹۵ دلار خرید.
اوایل کار توی اون فضای ۴۰ متری، کارتنها رو روی زمین سیمانی و روی دست و زانو بستهبندی میکردن. جف میگه زانوهام درد گرفته بود و به همکارم گفتم باید بریم زانوبند بخریم؛ همکارم نگاهم کرد و گفت: «جف، ما به میز بستهبندی احتیاج داریم!» جف میگه این یکی از درخشانترین ایدههایی بود که شنیده بودم و خریدن میز کارایی ما رو چند برابر کرد!
اوایل هر وقت سفارشی ثبت میشد، یه زنگ توی گاراژ صدا میداد و همه خوشحال میشدن، اما طولی نکشید که تعداد سفارشها اینقدر زیاد شد که مجبور شدن زنگ رو قطع کنن! ظرف دو ماه، فروش آمازون به هفتهای ۲۰ هزار دلار رسید و سفارشهایی از تمام ۵۰ ایالت آمریکا و ۴۵ کشور جهان ثبت شد.
یکی از نوآوریهای مهم جف، اضافه کردن بخش امتیازدهی ستارهای و ثبت دیدگاه (Review) برای خریداران بود. ناشران اون زمان به شدت اعتراض کردن و یکی از اونها به جف نامه نوشت: «چرا اجازه میدی نظرات منفی منتشر بشه؟ شما باید فقط نظرات مثبت رو بذارید تا فروشتون بیشتر بشه!»
پاسخ جف تاریخی بود:
«ما از فروش کالا پول درنمیآوریم؛ ما زمانی پول درمیآوریم که به مشتری در تصمیمگیری برای خرید کمک میکنیم. بنابراین به نظرات منفی هم نیاز داریم.»
درآمد شرکت در سال ۱۹۹۶ به ۱۵.۷ میلیون دلار رسید. سال ۱۹۹۷ آمازون وارد بورس شد و سرمایهش به ۵۴ میلیون دلار رسید. جف برای گسترش کارش به ۱۰۰۰ مشتری ایمیل زد و پرسید دوست دارن چه چیز دیگهای بخرن؟ پاسخها شگفتانگیز بود؛ از وسایل الکترونیک گرفته تا تیغهی برفپاککن ماشین! از ژوئن ۱۹۹۸ بخش موسیقی و سپس فیلم، اسباببازی و لوازم الکترونیکی اضافه شد تا آمازون تبدیل بشه به «فروشگاه همهچیز» (The Everything Store). سال ۱۹۹۹ مجلهی تایم جف بزوس رو به عنوان «شخص سال» انتخاب کرد.
بحران حباب داتکام
سال ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ بحران حباب داتکام (Dot-com Bubble) از راه رسید. ارزش سهام آمازون از ۱۰۷ دلار به حدود ۷ دلار سقوط کرد و جف مجبور شد ۱۳۰۰ نفر از نیروهاش رو تعدیل کنه.
اما آمازون نجات پیدا کرد، به چند دلیل مهم:
- مدل مالی نقدینگی مستقیم از مشتری و تسویهی مدتدار با تامینکننده.
- اضافه کردن فروشندگان متفرقه به عنوان مارکتپلیس (Marketplace) در سال ۲۰۰۰.
- سرسختی جف در اصلاح ساختار هزینهها و تمرکز بیوقفه بر رضایت مشتری.
این بحران در نهایت باعث شد پایههای تجاری آمازون برای دهههای بعد مستحکمتر بشه.
فراتر از خردهفروشی: پرایم، الکسا و غول ابری AWS
امروز آمازون بسیار فراتر از یک فروشگاه آنلاینه:
- آمازون پرایم ویدیو (Amazon Prime Video): سرویس استریم ویدیو که اواسط دسامبر ۲۰۱۶ جهانی شد (البته به جز ایران، چین، سوریه، کوبا و کرهی شمالی!). برنامههایی مثل «گرند تور» و حق پخش زندهی مسابقات لیگ برتر انگلیس و امتیاز ساخت سریال «ارباب حلقهها» از اقدامات این بخش بوده است.
- دستیار صوتی الکسا و بلندگوی اکو (Amazon Echo): سال ۲۰۱۴ معرفی شد و با اسپیکرهای هوشمند اکو به خانهها راه پیدا کرد.
- سرویسهای ابری آمازون (AWS): این بخش که از سال ۲۰۰۶ راه افتاد، زیرساخت ابری بیش از ۸۰ درصد از ۵۰۰ شرکت بزرگ آمریکا رو تامین میکنه. سرویسهای محوری اون شامل سرورهای مجازی EC2 و سیستم ذخیرهسازی مقیاسپذیر S3 هستند. AWS در سال ۲۰۱۹ به تنهایی ۳۵ میلیارد دلار درآمدزایی داشت.
در کنار اینها، محصولاتی مثل تبلت کتابخوان کیندل (Kindle)، اشتراک پرایم، استودیوهای بازیسازی و فیلمسازی، خدمات درمانی و نشر کتاب، امپراتوری آمازون رو تشکیل میدن.
وسواس روی مشتری، نه رقبا
سال ۱۹۹۷ شرکت بزرگ بارنز اند نوبل (Barnes & Noble) که غول کتابفروشی فیزیکی آمریکا با ۳۰ هزار کارمند و درآمد سالانهی ۳ میلیارد دلار بود، اعلام کرد میخواد فروشگاه آنلاین راه بندازه تا آمازون رو له کنه. آمازون اون زمان فقط ۱۲۵ کارمند و ۶۰ میلیون دلار درآمد داشت. رسانهها تیتر میزدن که آمازون نابود میشه و حتی والدین کارمندان نگران فرزندانشون شده بودن.
جف همه رو دور خودش جمع کرد و گفت:
«اینکه بترسید هیچ اشکالی نداره، اما از رقیب نترسید؛ چون اونا به ما پول نمیدن، مشتریها به ما پول میدن! پس از مشتریها بترسید. اگه به جای استرس گرفتن از رقیب روی مشتری تمرکز کنید، هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
در قسمت بعد خواهید شنید
داستان ما با جف بزوس به همینجا ختم نمیشه. مسائل حاشیهای زیادی پیرامون جف وجود داره؛ از ماجراجوییهای فضایی و شرکت بلو اوریجین گرفته تا ماجرای جدایی پر سر و صداش از مکنزی، داستان هک شدن تلفن همراهش و ثروت افسانهایش. همهی این ماجراها رو در قسمت بعدی بایوکست تعریف خواهم کرد.