مقدمه
شخصیت این داستانمون ۲۴ فوریهی ۱۹۵۵، یعنی ۵ اسفند ۱۳۳۳ به دنیا اومده. جالبه! دقیقا میشه روز تولد ۱۷ سالگی فیل نایت، شخصیت اپیزود قبلیمون. دو شخصیتی که دو تا از مشهورترین برندهای جهان رو ساختن؛ اما زندگی استیو خیلی با زندگی فیل فرق داشته.
قبل از این که در مورد خودش براتون بگم، اول باید داستان زندگی دو تا زوج رو براتون تعریف کنم.
دو زوج و یک شرطبندی
پل جابز یه مکانیک، آتشنشان و تعمیرکار بود؛ درشت، با قد بلند و چندتا خالکوبی که اون موقع خیلی عرف نبود. توی جنگ جهانی دوم روی کشتیهای آمریکایی کار میکرد و نیروها رو میبرد ایتالیا. اوایل سال ۱۹۴۶، جنگ تازه تموم شده بود و داشتن برمیگشتن آمریکا. پل تو کشتی با رفیقاش شرط میبنده که: «ببینید! من برگردم آمریکا دو هفتهای ازدواج میکنم!» رفیقاش خیلی جدیش نگرفتن، ولی پل کاملا جدی گفته بود.
کشتیشون توی سانفرانسیسکو پهلو گرفت. فرداش پل و دوستان پاشدن رفتن بیرون و با یه دختری آشنا شدن. دختره داشت با یه گروه دیگه از پسرا حرف میزد و قرار بود با اونا بره بیرون؛ بعد دید پل اینا ماشین دارن و اونا ندارن، اومد پیش ماشیندارها! ۱۰ روز بعد، پل جابز با کلارا هاگوپیان، دختر دو تا مهاجر ارمنی که توی سانفرانسیسکو زندگی میکردن ازدواج کرد و شرطش رو برد! حالا اینها رو داشته باشید تا داستان زوج بعدی رو براتون تعریف کنم.
عبدالفتاح جندلی دانشجوی دکترای علوم سیاسی توی دانشگاه ویسکانسین بود. عبدالفتاح از یه خانوادهی ۱۱ نفرهی سوری میاومد؛ یعنی بچهی نهم خانواده بود. پدرش پالایشگاه داشت و وضع مالیشون خیلی خوب بود. اونجا توی دانشگاه ویسکانسین با جوآن شیبل، یه دختر آلمانیتبار آشنا میشه و با هم دوست میشن. جوآن از یه خانوادهی اصالتا آلمانی بود که یه پدر سرسخت کاتولیک داشت. پدرش با رابطهی دخترش مشکل داشت و میگفت دوست ندارم با پسری باشی که کاتولیک نیست؛ عبدالفتاح هم مسلمون بود.
اما جوآن و عبدالفتاح خیلی با نظر بابائه کاری نداشتن. با هم بودن و رابطهشون هم خیلی جدی بود؛ تا حدی که تابستون ۱۹۵۴ عبدالفتاح جوآن رو برد سوریه و یه مدت توی حمص مهمونشون بود. چند هفتهای اونجا بودن و جوآن از مادر عبدالفتاح یاد گرفت چطوری غذاهای سوری بپزه. اما وقتی برگشتن ویسکانسین یه مشکلی پیش اومد: جوآن باردار شده بود.
حالا چون خانواده و جامعه سنتی بودن، اینا مجبور شدن زود ازدواج کنن. ولی دوباره پدر جوآن جلوش رو گرفت و گفت اگه ازدواج کنی طردت میکنم. به خاطر عقاید خانوادههاشون سقط هم که نمیتونست بکنه. جوآن دید هیچ چارهای نداره؛ باید بچه رو نگه داره تا به دنیا بیاد، بعد حالا یه کاریش بکنه.
بهش گفتن یه دکتری هست توی سانفرانسیسکو که از کسایی که ناخواسته باردار شدن و حالا به هر دلیلی نمیتونن بچهشون رو نگه دارن، حمایت میکنه. بچهشون که به دنیا اومد، میسپره به یه خانوادهی مطمئن. جوآن اوایل سال ۱۹۵۵، یعنی وقتی دیگه نزدیکای به دنیا اومدن بچه بود، پاشد رفت سانفرانسیسکو پیش همین دکتر. قبل از این که بچهشون به دنیا بیاد هم کارای حضانتش رو انجام دادن که سریع بعد از تولد تحویلش بدن به یه خانوادهی دیگه.
شرط فرزندخواندگی و ماجرای قول دانشگاه
برگردیم به زوج اولمون؛ همون زوجی که ۱۰ روزه ازدواج کرده بودن. پل و کلارا اوایل زندگیشون وضع اونچنان مناسبی نداشتن و زندگیشون رو توی مزرعهی پدر و مادر پل شروع کردن. چند سال بعد که تونستن یکم خودشون رو جمع و جور کنن، اول رفتن چند سال توی ایندیانا زندگی کردن و بعد چون کلارا خیلی سانفرانسیسکو رو دوست داشت، سال ۱۹۵۲ برگشتن سانفرانسیسکو.
پل توی کار ماشین بود. از همون اول کارش این بود که ماشین کارکرده میخرید، یکم بهش میرسید و دوباره میفروختش. توی یه شرکتی هم که کارش مربوط به ماشین بود کار میکرد. اما توی زندگیشون یه مشکلی وجود داشت: بچهدار نمیشدن. کلارا مشکل بارداری خارج از رحم داشت و هرچی تلاش کردن نتونستن بچهدار بشن. همین شد که بعد از ۹ سال، اوایل سال ۱۹۵۵ به این فکر افتادن که برن یه بچه رو به سرپرستی بگیرن.
جوآن و عبدالفتاح که اومده بودن سانفرانسیسکو تا بچهشون به دنیا بیاد، خیلی براشون مهم بود که بچهشون توی یه خانوادهی تحصیلکرده بزرگ بشه. اصلا برای اون دکتر و موسسهش شرط گذاشته بودن. دکتر هم رفت با یه خانوادهای هماهنگ کرد که مرد خانواده وکیل بود و کلا تحصیلکرده بودن. اما وقتی بچهی جوآن به دنیا اومد و مشخص شد پسره، اونا گفتن: نه، ما دختر میخواستیم؛ این بچه رو نمیخوایم!
حالا بچه به دنیا اومده بود و جوآن و عبدالفتاح هم که نمیتونستن نگهش دارن. چیکار کنیم چیکار نکنیم؟ بیایم به چند تا زوج پیشنهادش بدیم ببینیم چی میشه! جوآن پرسید: «اگه تحصیلکرده نبودن چی؟» دکتر گفت: «حالا صبر کن ببینیم اصلا کسی پیدا میشه یا مجبور میشی با بچهت برگردی ویسکانسین!» داستان رو دارید؟! از همون اولش داره نشون میده که با بقیه فرق داره.
دکتر وسط پیشنهاد دادنش زنگ میزنه به پل و کلارا. میگه یه پسربچه هست، تازه به دنیا اومده و شرایطش فوریه؛ اگه اوکی هستید همین الان کاراش رو بکنم! اتفاقا اینا هم دختر میخواستن، ولی وقتی میبینن شرایط اینطوریه قبول میکنن. دکتر وقتی اوکی رو از اینا میگیره، پامیشه میره پیش جوآن و میگه یه زوج برات پیدا کردم، دارن میان کارا رو انجام بدن. جوآن اولین سوالی که میپرسه اینه: «تحصیلاتشون چیه؟» دکتر میگه: «باز گیر دادیا! حالا بذار بیان ببین میپسندیشون.»
چرا دکتر پیچوند؟ چون پل و کلارا حتی دبیرستانشون رو هم تموم نکرده بودن، چه برسه به تحصیلات دانشگاهی! بالاخره پل و کلارا میان، مادر و بچه رو میبینن و میخوان کارای تحویل گرفتن بچه رو انجام بدن که جوآن میگه: نه، من امضا نمیکنم؛ اینا شرایطشون اونطوری نیست که من دوست داشتم باشه. باهاش صحبت میکنن و میگن ببین، الان هیچکس نیست این بچهت رو به سرپرستی قبول کنه، خودتم که نمیتونی با خودت ببریش، تحویل بده خیال خودت رو راحت کن دیگه.
بچه رو با تردید تحویل پل و کلارا میده، ولی تا چند هفته هنوز اون رضایتنامه رو امضا نمیکنه. آخر پل و کلارا میان میگن الان مشکلت چیه؟ میترسی بچهت نتونه بره دانشگاه؟ میگه آره. میگن خب باشه، ما یه حساب پسانداز براش باز میکنیم و هر ماه پول میریزیم توش؛ به این پول دست نمیزنیم تا وقتی به سن کالج رفتن برسه. اینو براش خرج میکنیم و میفرستیمش به یه دانشگاه خوب. خوبه؟ اینطوری جوآن قبول میکنه و برگهها رو امضا میکنه.
البته یه جورایی تحصیلات بهونه بود. جوآن هنوز امیدوار بود که بتونه بچهش رو خودش بزرگ کنه. پدرش که اجازهی ازدواجش با عبدالفتاح رو نمیداد حالش خوب نبود و دکترا ازش قطع امید کرده بودن. جوآن منتظر بود بابائه بمیره تا بلافاصله بره با عبدالفتاح ازدواج کنه و بعد هم اگه بشه بچهش رو بیاره پیش خودش. اما هرچی این پا و اون پا کرد بابای بیچاره نمرد! دیگه سر این داستان حساب بانکی دید نمیتونه بهونهای بیاره، امضا رو زد و برگشت ویسکانسین.
شاید یه ماه نشد که باباش مرد. جوآن هم درسته که پسرش رو از دست داده بود ولی تصمیمش جدی بود؛ ۴ ماه بعد با عبدالفتاح ازدواج کردن و یه سال بعد هم صاحب یه دختر شدن، دختری که اسمش رو گذاشتن منا.
اما فعلا جوآن، عبدالفتاح و دخترشون منا رو رها کنیم، بعدا برمیگردیم بهشون. بریم سراغ شخصیت اصلیمون: پل و کلارا اسم پسرشون رو میذارن استیو؛ که میشه استیو پل جابز.
رهاشده، برگزیده و خاص
وقتی استیو دو سالش شد، پل و کلارا تصمیم گرفتن یه بچهی دیگه هم به فرزندخوندگی بگیرن؛ یه دختر به اسم پتی (Patty). اونها از همون اول خیلی روراست و راحت در مورد مسئلهی فرزندخوندگی با استیو صحبت میکردن. یعنی استیو میدونست که اینا پدر و مادر اصلیش نیستن، حتی اینو برای بقیه هم تعریف میکرد. براش یه چیز عادی و مشخص بود. همیشه حتی تو سن کالج هم که بود این کار رو میکرد؛ بهش حس استقلال میداد.
یه روز وقتی ششهفت سالش بود، داشت توی چمنهای جلوی خونهشون با دوستاش بازی میکرد. خونههای آمریکایی دیدید که چطوریه، جلوشون یه فضای سبزی داره. بچهها وسط بازی با هم صحبت میکردن و از خانوادههاشون میگفتن. استیو هم داشت براشون تعریف میکرد که آره، اینا پدر و مادر واقعی من نیستن و از این حرفها. یهو دختربچهی همسایهشون برگشت بهش گفت: «یعنی مامان و بابای واقعیت تو رو نمیخواستن؟»
استیو یه لحظه جا خورد. رفت تو فکر. اشک توی چشمهاش جمع شد. بازی رو ول کرد و برگشت خونه. رفت تو و به پدر و مادرش گفت که آره قضیه اینه و حتما من نخواستنی بودم که اینطوری شده. ولی پدر و مادرش یه حرف جالب بهش زدن؛ گفتن: «نه! اتفاقا ما مخصوصا تو رو انتخاب کردیم. تو خیلی هم خاص هستی.» اینو خیلی جدی و صریح بهش گفتن.
یه چیزی که استیو همیشه حس میکرد این بود که پدر و مادرش باهاش روراست بودن و واقعیت رو بهش میگفتن؛ فیلم بازی نمیکردن جلوش که بعدا بخوان توی بزرگسالی بهش بگن. اینطوری بود که استیو همیشه با سه تا برچسب بزرگ شد: رهاشده، برگزیده و خاص. وقتی بزرگ هم شد همیشه میگفت پدر و مادر واقعی من پل و کلارا هستن، نه پدر و مادر بیولوژیکیم؛ اعتقاد داشت صرف به دنیا آوردن، اونها رو تبدیل به پدر و مادرش نمیکنه.
گاراژ مانتینویو و ظهور سیلیکونولی
پنج سالش بود که محل کار پل عوض شد و منتقلش کردن به پالو آلتو توی ایالت کالیفرنیا. اما پل چون نمیتونست از پس هزینههای زندگی توی پالو آلتو بربیاد، رفت توی مانتین ویو (Mountain View) که محلهی ارزونتری بود خونه گرفت. لوکیشنش توی توضیحات هست.
گاراژ این خونه تبدیل شد به کارگاه پل برای ماشینبازیهاش. ماشینهای کارکرده رو میخرید، یکم بهشون میرسید و میفروختشون. مثلا ماشین میخرید ۵۰ دلار، چند هفته بعد میفروخت ۲۵۰ دلار. دقیقا میدونست کدوم قطعه چقدر میارزه. استیو هم اینو خوب از باباش یاد گرفته بود. مثلا میرفت توی یه مغازه، میدونست فلان جنس چند میارزه و نمیذاشت گرونتر بهش بفروشن؛ اینقدر چونه میزد تا قیمت بشه همونی که میخواد. بعضی موقعها حتی از خود فروشنده هم بیشتر میدونست که فلان جنس چه قیمتیه و برای چه کاریه.
غیر از تعمیر ماشینهای دست دوم، کلا کارهای فنی و تعمیرات توی این گاراژ انجام میشد. پل که سرگرم کار کردن میشد، استیو هم کنارش مینشست و نگاه میکرد. احتمالا مثل هر پسربچهی دیگهای توی این موقعیت، انواع و اقسام سوالها رو از باباش میپرسید؛ یه آچار برمیداشت میپرسید: این چیه؟ بابا اون چیه؟ این چرا اینطوریه؟ میتونم این پیچگوشتی رو بردارم اون پیچه رو ببندم؟ از این چیزها. شاید یکم رو مخ باشه این حرف زدنای بچه، ولی پل این فضا رو دوست داشت. وقتی میدید اینقدر کنجکاوه، بیشتر درگیر کارش میکرد. دو سه تا چیزمیز میداد بهش و میگفت بشین اینا رو وصل کن به هم یه چیزی درست کن. استیو که یکم بزرگتر شد، پل میز کار توی گاراژ رو نشونش داد و گفت: «استیو، از این به بعد این میز کار توئه.»
پل چون دوست داشت مشکلات خونه رو خودش برطرف کنه و چیزهایی که برای خونه نیاز هست رو خودش بسازه، سعی میکرد این مسئله رو به استیو هم منتقل کنه. پس کارهاش رو تنها انجام نمیداد. یه آچاری، چکشی، پیچگوشتیای چیزی میداد به استیو تا یه بخشی از کار رو اون انجام بده. یا مثلا استیو میاومد میگفت فلان قفسه خراب شده، یه چکش میداد بهش میگفت برو خودت درستش کن. برای پل خیلی مهم بود که کار رو درست انجام بده؛ فقط ظاهر قضیه رو درست نمیکرد، وقتی داشت یه چیزی رو میساخت حتی جاهایی که دیده نمیشد رو هم تمیز درست میکرد.
اما پل میگه هرچقدر میخواستم مکانیکی یادش بدم، میدیدم خیلی علاقهای نشون نمیده. از این که دستش کثیف بشه یا بخواد کار سنگین بکنه خوشش نمیاومد؛ ولی عاشق کارهای الکترونیکی بود! البته الکترونیک ماشین دیگه، چون اینا کلا بیشتر با ماشین سر و کار داشتن. بحث دههی پنجاهه و هنوز بورد و این چیزها خیلی نبود، ولی قشنگ مشخص بود که استیو بیشتر دوست داشت کارهای برقی ماشین رو یاد بگیره. باباش هم بلد بود مدارها چطوری کار میکنن و به استیو هم یاد داده بود.
توی پالو آلتو، یعنی همونجایی که اینا زندگی میکردن، داشت شرکتهای مختلف الکترونیکی به وجود میاومد؛ یکی از اولینهاش شرکت HP بود. استیو از جلوی شرکت HP رد میشد و میدید اووو، اینا ۱۰ هزار تا نیرو دارن! خیلی براش شگفتانگیز بود. ناسا تجهیزاتش رو آورده بود توی اون منطقه، اینتل هم اونجا راه افتاد؛ اونجا داشت میشد قطب صنعت الکترونیک. یعنی منطقهای که بابای استیو به خاطر شرایط مالی بد مجبور شده بود توش خونه بگیره، حالا داشت اینقدر مهم میشد.
استیو هم میدید که اونجا کمکم داره اینجوری شکل میگیره و هنوز اولاشه، دوست داشت جزئی از تاریخ اون منطقه باشه. خودش رو توی اونا میدید. چیزهای الکتریکی که دو تا چیز رو وصل میکنن به هم و یه چیز جدید درست میکنن براش هیجانانگیز بود. احتمالا میدونید که اون منطقه کمکم تبدیل شد به همین سیلیکونولی معروف. در مورد سیلیکونولی خیلی میشه صحبت کرد؛ شاید در آینده توی سایت یا شبکههای اجتماعیمون، اینستا، تلگرام و یوتیوب در موردش صحبت کنیم.
میکروفون بدون آمپلیفایر
بعضی موقعها یه اتفاق خیلی ساده باعث تاثیر خیلی بزرگی توی زندگی یه نفر میشه و مسیر زندگیش رو تغییر میده. برای استیو هم دقیقا همین شد.
استیو مثل هر بچهی دیگهای همیشه فکر میکرد باباش خیلی آدم باهوشیه و همه چیز رو میدونه. یه روز یکی از همسایههاشون به استیو گفت من یه میکروفون دارم، میآی بریم تستش کنیم؟ استیو پاشد رفت و یکم شروع کردن به کار کردن که یهو متوجه یه چیز عجیبی شد: میکروفونه آمپلیفایر نداشت! باباش بهش گفته بود که هر میکروفونی باید یه آمپلیفایر داشته باشه. استیو هی نگاه کرد، دنبال آمپلیفایر گشت دید نیست! از رفیقش پرسید: «این آمپلیفایرش کو؟» گفت: «چی؟ آمپلیفایر چیه؟ همینه دیگه!»
استیو که برگشت خونه، به باباش گفت: «بابا، دوستم یه میکروفون داره آمپلیفایر نداره! مگه شما نگفتی اصلا میکروفون بدون آمپلیفایر نمیشه و نداریم؟!» باباش گفت: «همین الانم میگم! اصلا امکان نداره؛ میکروفون باید آمپلیفایر داشته باشه!» استیو گفت: «من همین چند دقیقه پیش یه میکروفون بدون آمپلیفایر دیدم. اشتباه میکنی!» بابائه گفت: «نه، امکان نداره!» استیو گفت: «خب پاشو بریم خودت ببین.»
از بچه اصرار و از بابا انکار؛ بالاخره پل قبول کرد پاشه بره میکروفون رو ببینه. رفتن خونهی همسایهشون، میکروفون رو راه انداختن و پل دید عه! واقعا نداره! هیچی نگفت، همینطوری فقط رفت تو فکر. بعد گفت: «خب باشه، اوکی» و رفت!
همین اتفاق ساده یهو یه تاثیر خیلی بزرگ روی استیو گذاشت. حس کرد که بله، شاید چیزهایی باشه که حتی باباش هم نمیدونه؛ پس من میتونم اون چیزها رو کشف کنم. یه وظیفهای روی دوشش حس کرد؛ حس کرد حالا باید یه کارایی بکنه که حتی باباش اینا هم فکرش رو نمیکردن. از اینجا به بعد بود که به قول خودش اون سفر شگفتانگیزش شروع شد؛ سفری برای کشف کردن چیزهای مختلف.
شیطنتهای مدرسه و رشوه برای ریاضی
استیو رو فرستادن مدرسهی ابتدایی مونتا لوما (Monta Loma) که چند تا خیابون اونورتر از خونهشون بود. البته قبل از این که به سن مدرسه برسه، مادرش بهش خوندن و نوشتن یاد داده بود. این جلوتر بودن از بقیه توی مدرسه به استیو حس خاص بودن میداد، ولی از اون طرف هم باعث میشد سر کلاسها حوصلهش سر بره. تقریبا هرچیزی میگفتن استیو از قبل میدونست و به خاطر همین کلاس و مدرسه براش جذابیت خاصی نداشت.
علاوه بر همهی اینها، کلا با این که تحت کنترل باشه مشکل داشت؛ از همه نظر. حتی نمیخواست اینطوری کنترلش کنن که مثلا بگن فلان مسئله فقط با این راهحل، حل میشه. کلا این مدل سیستم آموزشی رو قبول نداشت؛ این که یه سری فرمول و راهحل و جواب هست که اگه اونا رو بدونی نمرهت خوب میشه و در غیر این صورت به مشکل میخوری. میگفت چرا کشف توش نیست؟ خلاقیت نیست؟ چرا هرکسی نمیتونه از روش دلخواه خودش دنبال جواب بگرده؟
کلا درس نمیخوند. سر کلاسها معلمها رو اذیت میکرد و بقیهی وقتها هم حواسش پرت بود و داشت برای خودش توی دفترش طراحی میکرد. یه دوستی پیدا کرده بود و با اون دوستش انواع و اقسام شیطنتها رو توی مدرسه میکردن. یه بار یه اعلامیه زدن به تابلوی اعلانات مدرسه به این مضمون:
«با توجه به تصمیم جدید مدیریت و علاقهی ایشان به حیوانات خانگی، از فردا همهی دانشآموزان عزیز میتوانند با حیوان خانگی خود سر کلاس حاضر شوند.»
فرداش مدرسه پر شده بود از سگ و گربه و کل مدرسه رو ریخته بودن به هم! یا مثلا زیر صندلی معلم کلاس سومشون ترقه گذاشتن؛ معلمه اومد بشینه، طوری صدا داد که بیچاره قالب تهی کرد! بالاخره مدرسه مجبور شد چند بار برای تنبیه چند روز بفرستتش خونه. اما واکنش پدر استیو جالب بود؛ به مسئولهای مدرسه گفت: «مشکل از استیو نیست. شما وظیفهتونه که بتونید اون رو به درس و مدرسه علاقهمند نگه دارید.»
برای کلاس چهارم، مدرسه استیو و دوستش رو انداخت توی دو تا کلاس متفاوت تا بلکه یکم کمتر شیطنت کنن. معلم کلاس چهارم استیو حس کرد این بچه یه استعداد خاصی داره، ولی اونطوری که باید از استعدادش استفاده نمیشه و درست تمرینهاش رو انجام نمیدهه. برداشت یه سری تمرین ریاضی داد بهش و گفت: «برو اینا رو دو هفتهای حل کن برام بیار.»
استیو اینطوری بود که: خب که چی؟ نمیخوام حل کنم! به دردم نمیخوره که، سودش برام چیه اصلا؟ معلمه هم برای این که استیو رو جذب کنه یه ۵ دلاری از جیبش درآورد و گفت: «ببین، اگه حل کنی اینو میدم بهت.» گفت: «جدی؟» گفت: «آره، تازه کجاشو دیدی؟! اینم هست.» بعد یه آبنباتچوبی بزرگ درآورد بهش نشون داد.
استیو هم پاشد رفت خونه و توی دو روز، یعنی خیلی زودتر از زمان تحویلش، مسئلهها رو حل کرد و آورد تحویل داد. معلمه دید این روش داره جواب میده؛ همینطوری رفت جلو و هی بهش جایزه میداد تا تمرینهاش رو حل کنه. همین هم باعث شد انگیزه و علاقهی استیو به درس بیشتر بشه. حالا درس خوندن براش هدف داشت: درآوردن پول. استیو همیشه به نقش این معلمش توی زندگیش اشاره کرده.
این انگیزهی بیشتر باعث شد استیو زیر و رو بشه. وقتی آخر سال ازش امتحان گرفتن، نمرهش عالی شد؛ در حد دانشآموزهای کلاس دهم اطلاعات داشت. دیدن اطلاعاتش خیلی بالاتر از سطح کلاسه و بهش پیشنهاد دادن چند تا پایه رو جهشی بخونه تا بتونه سر کلاسی بشینه که براش جذابیت بیشتری داشته باشه. اینطوری شد که استیو کلاس پنجم رو جهشی خوند و سال بعد رفت سر کلاس ششم نشست.
مدرسهی کریتندن و کوچ اجباری
برای رفتن به کلاس ششم باید مدرسهش رو عوض میکرد؛ پس رفت چند تا خیابون اونطرفتر و توی مدرسهی کریتندن میدل (Crittenden Middle) ثبتنام کرد. جو راهنمایی کریتندن با مدرسهی ابتداییش خیلی فرق میکرد، چون اصلا محلهش فرق داشت؛ کریتندن توی یه محلهی پر از جرم و جنایت بود.
از طرفی استیو از محیطی که حس میکرد از بقیه بزرگتره و بیشتر میفهمه، وارد مدرسهای شده بود که سنش از همه کمتر بود. همین هم فشار زیادی روش میآورد. رفت به پدر و مادرش گفت: «من نمیخوام برم این مدرسه، مدرسهمو عوض کنید.» بعد که دید پدر و مادرش مرددن و مِنومِن میکنن، گفت: «اگه قرار باشه بازم برم اینجا، دیگه نمیرم مدرسه!»
اونا هم بچهشون رو میشناختن که مرغش یه پا داره. یادشون هم نرفته بود چه قولی به مادر اصلی استیو داده بودن؛ باید هرطور میشد این بچه از نظر تحصیلی اوکی باشه. هرطور بود بالاخره پولهاشون رو جمع کردن و یه خونهی دیگه توی یه محله یکم اونطرفتر خریدن؛ خونهای که یکی از معروفترین خونههای کل اون منطقه هست. آدرس و لوکیشنش توی توضیحات هست. دوباره پل بساطش رو برد توی گاراژ خونهی جدید؛ استیو هم که مثل همیشه دنبالش بود. پل ماشین تعمیر میکرد و استیو هم پشت همون میزش کارهای الکترونیکی انجام میداد.
با این کارهای الکترونیکیش چیزهای جالبی هم درست میکرد. مثلا یه بار اومد توی کل خونه بلندگو و میکروفون نصب کرد؛ بعد توی کمد اتاقش یه واحد کنترل درست کرده بود که میتونست صدای بقیهی جاهای خونه رو بشنوه، حتی اتاق خواب پدر و مادرش رو! یه شب وقتی هدفونش رو گذاشته بود و داشت صدای اتاق خواب اونا رو میشنید، پدرش فهمید و مچش رو گرفت و بهش گفت بساطش رو جمع کنه.
باشگاه جویندگان HP و تماس با بیل هیولت
کلا استیو توی فضایی بزرگ شد که پر از مهندسهای شرکتهای الکترونیکی، بهخصوص HP بود؛ همین هم باعث شده بود بیشتر تحت تاثیر قرار بگیره. با یکی از این مهندسها که همسایهشون بود خیلی دوست شده بود. میرفت توی گاراژش مینشست و به کارهایی که اون انجام میداد نگاه میکرد. طرف هم یه سری قطعههای الکترونیکی بهش میداد و اینم میبرد خونه و باهاشون بازی میکرد.
یه بار یه کیت قابل مونتاژ بهش داد که میشد باهاش رادیو درست کرد. از این کیتها یادمه ما هم وقتی بچه بودیم زیاد بود. الان نرفتم دنبالش ببینم و اسمشون هم یادم نیست، ولی تلویزیون خیلی تبلیغ میکرد و منم چندتاش رو داشتم. البته زمان استیو خیلی قبلتر از ما بوده و اون موقع این کیتها نیاز به لحیمکاری داشته؛ برای ما خیلی سادهتر بود و راحت به هم وصل میشد. این کیتی که استیو گرفته بود یه دفترچهی راهنما داشت که توضیح میداد چطوری میتونی چیزهای مختلف بسازی. استیو اینا رو میدید و حس «بلد بودن» میگرفت؛ حس میکرد میتونه همهی این چیزایی که توی دفترچه هست رو بسازه. اول پدرش با دادن آچار و چکش این حس رو براش به وجود آورده بود، حالا هم این کیتهای الکترونیکی.
همسایهشون یه کار دیگه هم کرد که خیلی براش باارزش بود: بردش توی «باشگاه جویندگان HP». اونجا یه سری دانشآموز سهشنبهشبها جمع میشدن توی کافهتریای شرکت و هر دفعه یکی از مهندسهای HP میاومد در مورد پروژههایی که روشون کار میکردن توضیح میداد. جمع و بحث، خوراک استیو بود؛ عشق میکرد میرفت اونجا.
یکی از این شبها با یکی از مهندسهای HP صحبت کرد و برای خودش یه بازدید از آزمایشگاه شرکت جور کرد. چقدر هم این بازدید براش خوب بود. توی آزمایشگاه HP چیزی رو دید که فکرش رو برای همیشه درگیر کرد: یه دستگاه عجیب و غریب روی میز بود؛ یه کامپیوتر رومیزی!
شرکت HP سال ۱۹۶۸ کامپیوترهایی عرضه کرده بود با مدل HP 9100A. این کامپیوترها یه ماشینحساب تقریبا پیشرفته بودن؛ در واقع جزو اولین کامپیوترهای رومیزی تولیدشده به حساب میاومدن ولی HP اسمش رو گذاشته بود ماشینحساب و بهش نمیگفتن کامپیوتر رومیزی. چون از نظر بیل هیولت (Bill Hewlett)، یکی از موسسهای HP، اگه بهش میگفتن کامپیوتر مشتریها سختتر میخریدنش و حس میکردن خیلی پیچیدهست. من رفتم یکی دو تا ویدیو از این دستگاه دیدم و باید بگم برای اون زمان، یعنی ۵۴ سال پیش، خیلی چیز جالبیه. یه دستگاه نسبتا بزرگ و سنگین ۲۰ کیلویی که کارهای زیادی انجام میده؛ مثلا میتونید محاسباتتون رو روی یه سری کارت مغناطیسی ذخیره کنید و حتی با دستگاهی که بهش وصل میشه اونها رو پرینت بگیرید. بگذریم؛ استیوِ ۱۳ ساله این دستگاه رو دید و قشنگ تحت تاثیر قرار گرفت. همش توی فکرش بود و آیندهی جهان رو توی این دستگاه میدید.
توی اون باشگاه جویندگان HP، هرکدوم از دانشآموزها دنبال این بود که یه چیزی درست کنه؛ انتخاب استیو فرکانسشمار بود. یه تحقیقی میکنه و میبینه قطعاتش رو فقط همین شرکت HP درست میکنه. حالا فکر میکنه این قطعهها رو از کجا بیاره؟ بخواد بخره که باید کلی پول بده، از همکارهای شرکت هم که نمیتونه بگیره چون اجازه ندارن بهش بدن. پس میگرده دنبال شمارهی خونهی هیولت، مدیرعامل HP!
زنگ میزنه به خونهش و اتفاقا خود بیل هیولت گوشی رو برمیداره. استیو براش توضیح میده که میخواد چیکار بکنه. هیولت خیلی از این جسارت استیو خوشش میآد؛ اول هر قطعهای لازم داره بهش میده، بعدش هم یه شغل پارهوقت توی شرکت بهش میده، توی بخش ساخت فرکانسشمار.
استیو رفت توی خط تولید و یه سری پیچ و مهره میبست. برای پسری که از بچگی توی گاراژ خونهشون پیچ و مهره میبست و وقتی از جلوی HP رد میشد به این فکر میکرد که اون تو چه خبره، واقعا چی از این بهتر؟! حالا داشت پیچ و مهره میبست، ولی نه توی گاراژ برای تعمیر وسایل دستدوم؛ توی همون شرکت HP وسط ۱۰ هزار تا کارمند و کارگر، اون هم برای قطعههای نویی که قرار بود مردم و مهندسها ازش استفاده کنن.
ورود استیو وازنیاک؛ شیطنتهای بمبی
توی دوران دبیرستان، استیو از طریق یکی از دوستهاش با شخصی به اسم استیو وازنیاک آشنا شد. هم بهش میگن وزنیاک، هم وازنیاک؛ خودشون میگن وازنیاک، پس ما هم میگیم وازنیاک، یا خلاصهش: «واز».
واز هم آدم مهمی توی زندگی استیوه، پس بذارید یکم در موردش براتون بگم. واز ۵ سال از جابز بزرگتر بود. الگوی واز هم مثل استیو پدرش بود، البته پدر واز مهندس بود، در حالی که گفتیم پدر جابز دبیرستانش رو هم تموم نکرده بود. وقتی واز سنش خیلی کم بود، یه بار باباش بردش محل کارش؛ جایی که پر از قطعات الکترونیکی بود و واز محو اونا شده بود. از همونجا علاقه به قطعات و عملکردشون در واز به وجود اومد و کلی سوال از پدرش میپرسید. حتی یه بار پدرش طرز کار مقاومت الکتریکی رو براش در حد اتمها خیلی عمیق توضیح داد.
اینطوری شد که دوران دبیرستان واز به جای بیرون رفتن با رفیقهاش، به کار کردن با قطعههای الکترونیکی گذشت. آدم منزوی و کمرویی بود و سرش توی مدارهای الکترونیکی بود. کلاس هشتم که بود یه ماشینحساب خفن ساخت که تونست باهاش توی یه مسابقاتی جایزه ببره. یا مثلا توی کلاس دوازدهم یه مترونوم ساخت. مترونوم دستگاهیه که نوازندهها و آهنگسازها ازش زیاد استفاده میکنن؛ توی فواصل زمانی ثابت تیکتیک میکنه و کمک میکنه نوازنده ضربهاش رو هماهنگ بنوازه.
واز شیطنتش گل کرده بود! حس کرد صدای این مترونوم مثل صدای بمبه. برداشت گذاشتش توی یکی از کمدهای مدرسه و طوری تنظیمش کرد که وقتی در کمد رو باز میکنی ریتم تیکتیکش تندتر بشه؛ بعد رفت سر کلاس. توی مدرسه دیدن از بخش کمدها صدای تیکتیک میآد. مشکوک شدن، گشتن و بالاخره پیدا کردن که از کدوم کمده. به هر ضرب و زوری بود در رو باز کردن و صدای تیکتیک شروع کرد به تند شدن!
مدیر بیچاره وحشت کرده بود! برای این که مدرسه آسیب نبینه، دستگاه رو چسبوند به سینهش و با یه حال ناجوری سریع دوید وسط زمین ورزشی مدرسه که: «آی برید کنار، الان میترکه، الان میترکه!» یعنی قشنگ جونش رو گذاشته بود کف دستش! بعد با یه حالت استرس و ترسی که نکنه اشتباه کنه، مثل اینایی که میرن وسط میدان مین تا مین خنثی کنن، سیمهای مترونوم رو قطع کرد.
زنگ زدن به پلیس. پلیس اومد و از بلندگو اعلام کردن: استیو وازنیاک خیلی سریع بیا دفتر مدیریت! واز فکر کرد دوباره برندهی جایزه شده. پاشد رفت دفتر، در رو که باز کرد دید پلیس اونجاست و مدیر و چند تا از کارکنها عصبانی وایستادن دارن چپچپ نگاهش میکنن. مدیر شروع کرد داد و بیداد که این چه وضعیتیه، کل مدرسه رو گذاشتی سر کار و همه ترسیدیم. واز گفت: «چی شده آقا؟ تقصیر من چیه؟» بعد مدیر عملیات نجات مدرسه رو تعریف کرد. واز داشت پاره میشد از خنده! لبهاش رو به هم فشار داد و جلوی دهنش رو گرفت که نفهمن داره میخنده، ولی دیگه نتونست و زد زیر خنده. براشون تعریف کرد که بابا این یه مترونومه و برای فلان کار استفاده میشه؛ دیدم جالبه، فقط از روی کنجکاوی گذاشتمش اونجا! نتیجهش این شد که آقای «کنجکاو» رو تحویل پلیس دادن تا شب بره توی بازداشتگاه نوجوونها آب خنک بخوره! ولی کلا عاشق اینجور حرکتها بود: بازی با برقهای ضعیف و اذیت کردن بقیه.
همون سال یه کار پارهوقت پیدا کرد و تونست با کامپیوتر کار کنه؛ چیزی که همیشه دوست داشت. یه زبان برنامهنویسی هم یاد گرفت و در مورد سختافزار زیاد میخوند. برای خودش یه چالش درست کرده بود که بیاد یه سیستم رو با متریال و تراشههای کمتر سر هم کنه، طوری که کاراییش مثل بورد اصلی باشه. البته اینا رو کاغذ بود، ولی براش چالش جالبی به حساب میاومد.
پیوند دو استیو و پروژهی جعبهی آبی
بعد از دبیرستان و توی دوران دانشجویی هم واز به این چالش ادامه داد. توی گاراژ خونهی یکی از دوستهاش به اسم بیل، تراشهها رو سر هم میکرد تا یه کامپیوتر بسازه. این بیل همون دوستیه که باعث آشنایی استیو جابز و استیو وازنیاک شد. در واقع بیل هم با واز و هم با جابز کنجکاویهای الکترونیکی میکرد.
یه روز استیو جابز با دوچرخه اومد پیش بیل تا برن یه سری آزمایش انجام بدن. این دو تا داشتن توی محل راه میرفتن و دیدن واز اونطرف خیابون داره ماشینشون رو میشوره. بیل با خودش فکر کرد این استیو اهل الکترونیکه، اون یکی استیو هم اهل الکترونیکه، جفتشون هم توی مدرسه شوخیهای خرکی میکنن؛ پس میتونن دوستهای خوبی بشن. معرفیشون کرد به هم. بیل اصلا فکرش رو هم نمیکرد که این معرفی منجر به یه اتفاق بزرگ بشه؛ اتفاقی که بدون اغراق دنیای همهمون رو برای همیشه تغییر داد.
همون روز، دو تا استیو تا چند ساعت جلوی خونهی بیل نشستن و با هم صحبت کردن؛ از پروژههاشون گفتن و البته از شوخیهای خرکیشون توی مدرسه. اون موقع وازنیاک داشت یه رادیو درست میکرد و جابز هم درگیر ساخت فرکانسشمارش بود. حس کردن کلی علایق مشترک دارن. استیو (از این به بعد به جابز میگیم استیو و به وازنیاک میگیم واز) حس کرد این اولین کسیه که بیشتر از خودش در مورد قطعات الکترونیکی میدونه. واز هم میگه حس کردم این اولین کسیه که وقتی براش این چیزها رو توضیح میدم متوجه میشه چی دارم میگم. البته استیو میگه واز ۵ سال ازم بزرگتر بود، ولی من از همسنهام یکم بالغتر بودم و واز از همسنهاش یکم نابالغتر؛ پس با هم توی یه سطح بودیم. علاقهی مشترک دیگهشون هم موسیقی بود. هیچی دیگه، اینا افتادن به هم و حالا با هم شوخی طراحی میکردن و بقیه رو اذیت میکردن.
بعدا این شوخیهاشون جدیتر هم شد. واز توی یه مجله مقالهای خوند دربارهی دستگاهی به اسم «بلوباکس» (Blue Box) یا جعبهی آبی؛ دستگاهی که میشد وصلش کرد به تلفن و باهاش مجانی زنگ زد اینور و اونور. رفتن وسایلش رو جور کردن و اینقدر بالا و پایین کردن تا بالاخره یکی ساختن. میبردنش توی دکههای تلفن عمومی و مزاحم این و اون میشدن.
یه بار یه فکر عجیب به سر واز زد: با همین بلوباکس زنگ زد واتیکان! صداش رو عوض کرد و گفت: «من هنری کیسینجرم. ما الان توی مسکو وسط اجلاس سران هستیم و باید با جناب پاپ صحبت کنم.» هنری کیسینجر هم که احتمالا میشناسید؛ اون موقع سال ۱۹۷۱ توی دولت ریچارد نیکسون مشاور امنیت ملی آمریکا بود و بعدش هم وزیر امور خارجه شد (همین الان هم با ۹۸ سال سن زندهست. کتاب چین توی اپیزود ۵۹ بیپلاس نوشتهی ایشونه).
خلاصه واز زنگ زد واتیکان و گفت من کیسینجرم و باید با پاپ صحبت کنم! واتیکانیها گفتن: الان ساعت ۵:۳۰ صبحه و پاپ خوابن. واز گفت نه، من عجله دارم و چند ساعت دیگه دوباره زنگ میزنم. چند ساعت بعد زنگ زدن؛ این دفعه یه کشیش باهاشون صحبت کرد و پیچوندشون، چون از تلفن عمومی زنگ زده بودن و فهمیده بودن طرف مزاحمه. ولی به هر حال کلی خندیدن. این رو گفتم که بدونید این دو تا چه اعجوبههایی بودن!
اما جابز و واز یه فرقی با هم داشتن: واز این کارها رو برای تفریح و خنده انجام میداد، اما فکر استیو جاهای دیگه هم میرفت. وسط این زنگ زدنها یهو فکری به سرش زد و گفت: «بیا از اینا تولید کنیم بفروشیم! چیز خیلی خوبیه و راحت میشه به بقیه فروختش.» حساب کردن دیدن هرکدوم براشون ۴۰ دلار تموم میشه. استیو روشون ۱۵۰ دلار قیمت گذاشت. شروع کردن به ساختن و میبردن اینور و اونور میفروختن؛ مثلا میرفتن خوابگاه دانشجوها، چون میدونستن اونا بیشتر به خارج زنگ میزنن. وصلش میکردن به تلفن و بلندگو و تماس میگرفتن جاهای مختلف، از استرالیا تا انگلیس! همینطوری کلی مشتری پیدا کردن و حدود ۱۰۰ تایی ساختن و فروختن.
تا این که یه بار چند تا خلافکار جعبه رو دیدن و روشون تفنگ کشیدن! جعبه رو گرفتن و گفتن میریم تست میکنیم اگه کار کرد پولش رو میدیم؛ که نه دیگه از اونا خبری شد و نه اینا جرات کردن برن سراغشون. همین باعث شد کلا بیخیال ماجرا بشن. ولی تهش استیو میگه اگه این نبود، من و واز نمیفهمیدیم که میتونیم با هم کار کنیم؛ شاید اصلا اپلی هم به وجود نمیاومد. چون دیدن با سن کمشون تونستن با یه صفحهمدار کوچیک، دستگاهی بسازن که زیرساخت چند میلیارد دلاری مخابرات آمریکا رو دور میزنه. این ماجرا اعتمادبهنفس خیلی زیادی بهشون داد و شروع راهی بود که یه شراکت بزرگ و مشهور رو شکل داد: استیو وازنیاک، نابغهی خلاق ساخت دستگاههای الکترونیکی، و استیو جابز، نابغهی فروش. مثل فیل نایت و بیل باورمن که یکی فنی بود و اون یکی توی فروش تخصص داشت.
دنیای هیپیها، کالج رید و گیاهخواری
برگردیم به زندگی خصوصی استیو. سال ۱۹۷۲ وقتی ۱۷ سالش بود و آخرای سال دوازدهمش بود، با دختری آشنا شد به اسم کریسان برنان (Chrisann Brennan). کریسان همسن استیو بود ولی کلاس یازدهم درس میخوند، چون استیو یه سال جهشی خونده بود. کریسان دختری چشمسبز با موهای قهوهای روشن بود که جذابیت ظاهریش توجه استیو رو جلب کرده بود. از اون طرف کریسان تحت تاثیر رفتارهای عجیب و غریب و دیوانهوار استیو قرار گرفته بود.
رفتارهای عجیب یعنی چی؟ داریم دربارهی اوایل دههی ۷۰ حرف میزنیم؛ وقتی خلاف جریان جامعه شنا کردن مد شده بود، همون فرهنگ هیپیها در مقابل کسایی که کت و شلوار میپوشیدن و موهاشون رو روغن میزدن. یه ضدفرهنگ که اهل راکاندرول، مواد مخدر، صلح جهانی و اعتقاد به روابط باز بودن. نمادشون هم فولکس قورباغهای بود که باهاش میزدن به جاده و همیشه یه گیتار همراهشون بود. کانال یوتیوب بیپلاس یه ویدیو داره که فضای اون زمان رو توضیح داده؛ لینکش رو میذارم توی توضیحات برید ببینید.
نقطهی شروع این فرهنگ هم سانفرانسیسکو بود که نزدیک پالو آلتو قرار داشت. استیو هم کمکم به این سمت گرایش پیدا کرد: به خودش نمیرسید، موهاش ژولیده بود، ریشهای نامرتب داشت و حمام هم خیلی نمیرفت! اعتقاد داشت گیاهخواری بوی بد بدن رو از بین میبره، پس نه نیازی به حمام هست و نه عطر زدن! خیلی هم افتاده بود روی دور LSD زدن و کریسان رو هم درگیر کرده بود. میرفتن بیرون شهر توی مزرعهی گندم و غرق میشدن توی حس و حال خودشون.
دبیرستانش که تموم شد، با کریسان رفتن یه کلبه بالای تپه گرفتن. بعد استیو اومد خونه و به پدر و مادرش گفت ما داریم میریم توی یه کلبه زندگی کنیم. باباش عصبانی شد که: «بیخود کردی! باید بری دانشگاه.» قول داده بودن خب، نمیشد که! ولی استیو کسی نبود که توجه کنه؛ گفت: «جملهم خبری بود، نیومدم اجازه بگیرم! خداحافظ شما!» و رفت. کریسان نقاشی میکشید و استیو گیتار میزد. رفتارش هم با کریسان اونچنان خوب نبود، ولی در کل خوش میگذشت.
اما خوشگذرونی بدون پول نمیشه. با وازنیاک رفتن دنبال کار و آگهی دیدن که یه مرکز خرید چند تا دانشجوی کالج میخواد تا بیان لباس بپوشن و برای بچهها نمایش اجرا کنن، ساعتی ۳ دلار! نمایشش چی بود؟ آلیس در سرزمین عجایب. یعنی فکر کنید، کریسان و استیو و واز لباس عروسکی پوشیده بودن واسه بچهها ادا درمیآوردن! این کار به شدت رو مخ استیو بود؛ گرمش میشد، کلافه میشد و میگفت دوست دارم بزنم زیر گوش چند تا از این بچهها! استیو هیچوقت آدم صبوری نبود، برعکس واز که همیشه صبور و شوخ و شنگ بود.
پل به خاطر قولی که داده بود بیخیال دانشگاه نشد و دوباره تاکید کرد باید بری دانشگاه. استیو میگفت: «من نمیخوام برم دانشگاه. اونهایی که میرن از الان میدونن میخوان چیکاره بشن، من دنبال یه چیز جذابترم.» هی پل گفت و استیو انکار کرد؛ تا این که یه روز اومد گفت: «اگه میگی باید برم دانشگاه، انتخابم فقط یه جاست: کالج رید (Reed College) توی پورتلند.»
پل موند چی بگه. از یه طرف باید هرطور شده بچهش رو میفرستاد دانشگاه، از یه طرف کالج رید یکی از گرونترین کالجهای کل کشور بود. پل ۱۷ سال پول جمع کرده بود تا به قولش عمل کنه، ولی پولش کفاف شهریهی اونجا رو نمیداد. کلی التماس کردن، ولی این بچه قبول نکرد که نکرد. پل دید قول داده و نمیتونه بزنه زیرش؛ هرطور بود با قرض پول رو جور کرد. با کلارا استیو رو بردن پورتلند و رسوندنش دم دانشگاه. استیو هم نه تشکری، نه خداحافظیای، پیاده شد و رفت! البته بعدا پشیمون شد و گفت: «منی که نه از خونشون بودم نه از گوشتشون، اینطوری بهم رسیدن و بزرگم کردن، اما نفهم بودم و به احساساتشون توجه نکردم.»
توی دانشگاه هم سرش به کارهای خودش بود و کلاسهای پیشنیاز و اجباری رو نمیرفت. عوضش مطالعهی آزاد زیادی داشت. با یه رفیقی کتابهای خودشناسی و تغییر سبک زندگی میخوندن. کتابهایی در مورد دین بودایی، فرهنگ شرقی و گیاهخواری خوند و تصمیم گرفت دیگه گوشت نخوره. رژیمهای سخت غذایی، روزه گرفتن و خوردن بیش از حد هویج، آبهویج و سالاد هویج. رژیمهاش بدون غلات، نان، حبوبات و شیر بود.
رفیقش یه مزرعهی سیب ۲۲۰ هکتاری نزدیک پورتلند داشت که برای داییش بود ولی دست رفیق استیو میچرخید. اونجا شده بود پاتوق استیو و دوستاش؛ میرفتن هم به باغ میرسیدن و هم برنامه داشتن. رژیمهای غذایی خاص میگرفتن؛ مثلا یهو تصمیم میگرفتن روزهی سیب بگیرن و یک هفتهی کامل جز سیب هیچچیز دیگهای نمیخوردن! کل زندگی استیو توی پورتلند شده بود آیین بودایی، گیاهخواری (بهخصوص سیب)، مراقبه، LSD و موسیقی راک؛ تیپیکال جوون دههی ۷۰ آمریکا.
یکی دیگه از کارهای عجیبش این بود که همیشه پابرهنه بود! فقط وقتی برف میاومد یه صندل ساده میپوشید. آپارتمانش وسایل گرمایشی نداشت و کلا اعتقاد عجیبی به سادهزیستی داشت. وقتی هم پوللازم میشد، برای آزمایشگاه گروه روانشناسی وسایل الکترونیکی مربوط به تستهای رفتاری روی حیوونها میساخت و یه پول مختصری میگرفت.
مسئولان دانشگاه هی میاومدن سراغش که آقا، حداقل دو تا کلاس شرکت کن! کلافه شد و رفت پیش واز و گفت: «اینا چرا همش میگن چرا سر کلاسها نمیای؟» واز گفت: «داداش، دانشگاهه دیگه! انتظار داشتی چطوری باشه؟» گفت: «من نمیخوام این کلاسها رو برم، میخوام برم کلاس رقص!» انتخاب کلاس رقص هم دلیل داشت: هم تحرکی به خودش بده و هم کلی دختر اونجا بود که فرصت خوشگذرونی رو مهیا میکرد.
استیو دید داره الکی شهریه میده و عذاب وجدان گرفت که پدر و مادرش ۱۷ سال پول جمع کردن و اون داره حیف و میل میکنه. پس پرداخت شهریه رو قطع کرد! حالا با خیال راحت میتونست به عنوان مستمع آزاد بره سر هر کلاسی که دلش میخواد بشینه. مثلا یه پوستر دید که با خط قشنگ تبلیغ کلاس خوشنویسی کرده بود؛ رفت ثبتنام کرد و قشنگ تحت تاثیر هنر خوشنویسی قرار گرفت که بعدا تاثیرش رو میبینیم. به همین سادگی استیو از دانشگاه انصراف داد.
کار در آتاری و سفر به هند
بعد از یک سال و نیم توی پورتلند، فوریهی ۱۹۷۴ استیو برگشت لوسآلتوس پیش پدر و مادرش تا بره دنبال کار. خیلی زود توی روزنامه آگهی شرکت آتاری (سازندهی ویدیوگیم) رو دید که نوشته بود: «لذت ببر، پول در بیاور».
پاشد با همون قیافهی عجیب و غریب رفت اونجا: موهای بلند، حمامنرفته، لباسهای نامرتب و صندل به پا! وارد شرکت شد و به مدیر کارگزینی گفت: «اومدم دنبال کار و تا بهم کار ندید نمیرم بیرون!» مدیر کارگزینی مونده بود چیکار کنه؛ رفت به مدیر مهندسها گفت: «یه بچه هیپی اومده میگه باید استخدامم کنید! زنگ بزنم پلیس ببرتش؟» مدیره گفت: «نه، قبولش کنید!»
به همین راحتی استیو شد یکی از ۵۰ کارمند اول آتاری؛ یه تکنیسین با حقوق ساعتی ۵ دلار. بعدا که از مدیر پرسیدن چرا استخدامش کردی، گفت: «دیدم یه پسر هیپی با اون شکل و قیافه و بدون مدرک دانشگاهی اینقدر پیگیر، باهوش، پرهیجان و مشتاق کارهای فنیه، پس قبولش کردم.»
اما بوی بد بدن و ظاهر استیو باعث شکایت کارمندها شد و درخواست اخراجش رو دادن. ولی مدیر مجموعه پشت استیو درآمد و پیشنهاد داد شیفت شب کار کنه؛ یعنی وقتی بیاد که کسی اونجا نباشه. از اون به بعد استیو و مدیر آتاری شبها مینشستن و بحثهای فلسفی میکردن.
پرفروشترین بازی آتاری در اون زمان بازی «پُنگ» (Pong) بود؛ همون بازی دو تا خط و یه توپ وسط. استیو تغییراتی توی بازیها میداد که سرگرمکنندهتر بشن. چیزی که خیلی استیو رو تحت تاثیر قرار داد، سادگی بازیهای آتاری بود؛ بدون هیچ راهنمایی میتونستی بدی دست هرکسی تا بشینه بازی کنه. این سادگی محصول خیلی روی ذهن استیو موندگار شد.
اما کارش توی آتاری زیاد طول نکشید، چون پول که دستش اومد تصمیم گرفت بره هند تا به شناخت خودش برسه. در کمال تعجب مدیر آتاری، استعفا داد و راهی هند شد. شهرهای مختلف رو گشت، رفت قاطی پیروان آیینهای مختلف، پیش مرشدها درس گرفت و به سادهزیستی و مراقبه پرداخت. ۷ ماهی توی هند بود و برگشت، ولی ورود دوباره به آمریکا براش شوک بزرگی بود؛ چون فرهنگ غربی بعد از اون تجربیات اصلا براش قابل تحمل نبود. پس دوباره رفت توی تنهایی و مراقبه.
اوایل سال ۱۹۷۵ حس کرد وقتشه برگرده سر کار. یه راست با همون تیپ رفت آتاری؛ مدیرا ذوقزده شدن و دوباره استخدامش کردن و باز هم به خاطر مسائل قبلی فرستادنش شیفت شب. اتفاقا واز هم همون نزدیکی آپارتمان گرفته بود و کارمند HP شده بود. تقریبا هر شب واز میاومد پیش استیو و با نسخهی شخصیسازیشدهای که واز برای تلویزیون ساخته بود، پنگ بازی میکردن.
پروژهی بریکاوت و چالش چهار روزه
نولان بوشنل (Nolan Bushnell)، بنیانگذار آتاری، ایدهی نسخهی جدید و یکنفرهای از بازی پنگ به ذهنش رسید؛ بازی «بریکاوت» (Breakout) که به جای دو تا راکت، یه راکت پایین باشه و بالای صفحه دیواری از آجر که با برخورد توپ حذف بشن. لینک این بازی و پنگ توی توضیحات هست.
بوشنل استیو رو صدا کرد و روی تختهسیاه طرحش رو کشید. گفت: «من حساب کردم ساخت این ۵۰ تا تراشه میخواد، اما اگه با تراشهی کمتر بسازیش به ازای هر تراشه که کم کنی بهت پاداش میدم.» استیو دانش فنی این کار رو نداشت و بوشنل هم اینو میدونست، ولی حدس میزد استیو میره سراغ دوستش واز.
همین هم شد. استیو رفت پیش واز و گفت: «توی شرکت همچین چیزی از من خواستن، میآی با هم انجامش بدیم؟» واز به وجد اومد که میتونه برای مردم بازی بسازه. اما استیو گفت: «فقط باید چهار روزه تحویل بدیما! کمترین تراشه رو هم مصرف کنیم.» واز گفت: «چهار روزه نمیشه که!» استیو گفت: «خیلی چونه زدم، قبول نکردن. تهش همین چهاردوزه؛ سودش هم نصفنصف.»
نکته اینجا بود که استیو قضیهی چهار روز رو از خودش درآورده بود! هیچ محدودیت زمانی نداشتن، ولی چون میخواست چهار روز دیگه با رفقاش بره مزرعه میخواست کار زود تموم بشه! در مورد پاداش کاهش تراشهها هم هیچی به واز نگفت.
واز چهار شب بیدار موند؛ روزها توی شرکت روی کاغذ طرح میکشید و شبها میرفت پیش استیو توی آتاری. واز عیبها رو برطرف میکرد و استیو قطعات رو روی بورد پیاده میکرد. بالاخره تعداد تراشهها رو به ۴۵ تا رسوندن و کار رو تحویل دادن؛ کاری که برای خیلی از مهندسا چند ماه طول میکشید.
استیو بابت اون ۵ تراشه حدود ۵ هزار دلار پاداش گرفت، ولی صداش رو درنیاورد! فقط همون ۷۰۰ دلار دستمزد پایه رو مطرح کرد و ۳۵۰ دلارش رو داد به واز. واز حدود ۱۰ سال بعد ماجرای پاداش رو فهمید و با این که ناراحت شد، گذاشتش به حساب اخلاقهای خاص استیو.
کار توی آتاری و ارتباط با بوشنل نگاه استیو به تجارت، طراحی کاربرمحور و سادگی محصول رو شکل داد. بوشنل یه درس بزرگ هم به استیو یاد داده بود:
«اگه طوری رفتار کنی که انگار میتونی کاری رو انجام بدی، مسائل خوب پیش میره و بقیه هم باورت میکنن.»
جرقهی کامپیوتر شخصی و مانیتور تاریخی
ژانویهی ۱۹۷۵ مجلهی Popular Electronics تیتری زد که آیندهی صنعت رو تکون داد: «پیشرفت بزرگ! اولین کیت میکروکامپیوتر جهان... آلتیر ۸۸۰۰، بیشتر از ۱۰۰۰ دلار صرفهجویی کنید!»
آلتیر ۸۸۰۰ (Altair 8800) یه کیس بود با چند تا کلید و LED که باید با کد باینری (صفر و یک) بهش ورودی میدادی و با صفر و یک هم جواب میگرفتی؛ بدون مانیتور و کیبورد. شرکت MITS کیت سرهمنشدهش رو میداد ۴۹۵ دلار و سرهمشدهش ۶۲۱ دلار بود که نسبت به کامپیوترهای چند هزار دلاری اون زمان عالی بود، ولی کار باهاش مهارت بالایی میخواست.
دیدن این دستگاه ایدهای رو توی ذهن واز فعال کرد: ساخت کامپیوتر شخصی با کیبورد و مانیتور متصل! ایدهای که اون زمان برای خیلیا مسخره و فضایی به نظر میرسید. واز با پردازندهی موتورولا ۶۸۰۰ که از دوستش توی HP گرفته بود مخفیانه شروع به کار کرد. شبها بعد از کار توی دفتر HP مینشست کف زمین و قطعات رو سر هم میکرد.
یکشنبه ۲۹ ژوئن ۱۹۷۵، واز دستگاه دستسازش رو روشن کرد، دستش رو برد روی کیبورد و چند تا حرف تایپ کرد... بعد از چند لحظه سکوت، حروف روی مانیتور ظاهر شدن! این یه لحظهی تاریخی بود؛ اولین باری توی تاریخ که یه نفر با تایپ روی صفحه کلید، نتیجه رو مستقیم روی مانیتور دید.
استیو جابز اولین نفری بود که باخبر شد. با هیجان پرسید: «میشه اینا رو به هم وصل کرد و اطلاعات رد و بدل کرد؟ میشه دیسک بهش وصل کرد؟» واز میگفت همین الانم خفنترینه، ولی جابز امکانات بیشتر میخواست. واز گفت قطعات بهتر پول میخواد؛ جابز هم رفت با نمایندهی فروش اینتل طوری صحبت کرد که چند تا رم مجانی ازشون گرفت! واز دهنش باز مونده بود که چطوری استیو تونسته رم مجانی بگیره.
واز دستگاه رو برد توی کلوب معروف «هومبرو» (The Homebrew Computer Club) به بقیه نشون داد و همه دورش جمع شدن. استیو بهش گفت: «داری اینو مجانی به همه نشون میدی؟! میتونیم اینو بسازیم و بفروشیم!» واز گفت قطعاتش رو چطور جور کنیم؟ جابز گفت اونش با من. استیو رفت با دوستش در آتاری صحبت کرد تا ۵۰ تا بورد از روش بزنن.
واز نگران هزینهها بود ولی جابز گفت: «شاید سود زیادی نداشته باشه، ولی مزیت بزرگش اینه که شرکت خودمون رو خواهیم داشت.» برای جور کردن سرمایه، واز ماشینحساب پیشرفتهی HP-65 خودش رو ۲۵۰ دلار فروخت و استیو هم فولکس قورباغهای خودش رو ۱۵۰۰ دلار فروخت که البته خریدار گفت موتورش خرابه و استیو نصف خرج تعمیر رو داد. در نهایت ۱۳۰۰ دلار سرمایهی اولیه جمع شد.
انتخاب نام اپل و شراکت سهنفره
نوبت به انتخاب اسم رسید. توی مسیر برگشت از فرودگاه، بعد از این که استیو از مزرعهی سیب برگشته بود، طوفان فکری راه انداختن: ماتریکس؟ نه. اگزکیوتک؟ تلفظش سخته. شرکت کامپیوترهای شخصی؟ خیلی دمدستی و سادهست.
یهو استیو گفت: «بذاریم اپل (Apple)!» واز گفت: «داری شوخی میکنی؟! مگه کمپوتسازی میخوایم بزنیم؟! چرا گلابی (Pear) نه؟!» استیو گفت: «سادهست، توی ذهن میمونه و توی دفترچهی تلفن هم بالاتر از آتاری میایم!» اسم «اپل کامپیوتر» موندگار شد؛ اسمی متفاوت و یادآور سادگی و طبیعت.
برای رسمی کردن کار، استیو سراغ ران وین (Ron Wayne) رفت؛ رفیقش توی آتاری که قبلا توی ساخت دستگاههای قمار شکست خورده بود ولی فن بیان و اسناد رسمی بلد بود. ران اومد تا میانجی و عضو سوم باشه؛ سهمها شد: ۴۵ درصد جابز، ۴۵ درصد وازنیاک و ۱۰ درصد ران وین.
۱ آوریل ۱۹۷۶ (۱۲ فروردین ۱۳۵۵) این قرارداد تاریخی امضا شد (نسخهی اصلی این سند سال ۲۰۱۱ به مبلغ ۱.۶ میلیون دلار حراج شد). اما ۱۱ روز بعد، ران وین به خاطر ترس از بدهی و تکرار شکست گذشته و حتی توهمات مربوط به جنگ اتمی، ترسید و سهامش رو در ازای ۸۰۰ دلار (و بعدا ۱۵۰۰ دلار قسطی) واگذار کرد و رفت! سهامی که اگه نگهش میداشت، الان صدها میلیون دلار ارزش داشت.
اولین لوگوی شرکت رو هم ران وین کشید: تصویر آیزاک نیوتن زیر درخت سیب به سبک داستانهای مصور ویکتوریایی، همراه با این جمله از ویلیام وردزورث: «ذهن آدمی تا ابد و به تنهایی مسافر دریاهای شگفتآور اندیشه است.»
فروشگاه پل ترل و سفارش اول
جابز و واز دستگاه رو بردن کلوب هومبرو، اما حضار خیلی استقبال نکردن، چون پردازندهش اینتل ۸۰۸۰ نبود. ولی یه نفر به اسم پل ترل (Paul Terrell)، صاحب فروشگاههای زنجیرهای کامپیوتر، جذب دستگاه شد و کارت ویزیتش رو به جابز داد.
فرداش استیو پابرهنه رفت مغازهش و گفت: «من میتونم یکماهه ۵۰ تا از این بهت تحویل بدم.» ترل گفت کامل میخوام، نه قطعات باز که مشتری مجبور به لحیمکاری باشه؛ هر دستگاه ۵۰۰ دلار.
استیو سراسیمه زنگ زد به واز توی شرکت HP: — «نشستی؟» — «نه! دویدم پای تلفن، بگو چی شده؟» — «۵۰ تا اپل فروختم!» این یکی از بهترین لحظات زندگی واز بود.
برای خرید قطعات ۱۵ هزار دلار نیاز داشتن. استیو ۵ هزار تا از دوستش و ۵ هزار تا از پدرش قرض کرد؛ برای بقیهش هم به هر دری زد تا بالاخره یکی از فروشندهها با تماس گرفتن با ترل و اطمینان از سفارش، نسیهی ۳۰ روزه به استیو داد.
خط تولید در گاراژ و فروش طوفانی
خونهی جابز تبدیل به خط تولید شد! آشپزخونه، اتاق خواب استیو، و محور اصلی کار: گاراژ پل جابز. پدرش تعمیر ماشین رو کنار گذاشت، میز و قفسه چید و حتی جعبهی حرارتی با لامپ برای تست بوردها در دمای بالا درست کرد. خواهر باردار استیو و دوستاشون هم کمک میکردن.
یک نفر لحیم میکرد، استیو نظارت داشت و واز توی گاراژ با تلویزیونی که از پدر جابز قرض گرفته بودن بوردها رو تست میکرد. هر وقت وسط کار پدرش فوتبال داشت، تلویزیون رو پس میدادن تا مسابقهش رو ببینه!
وقتی سری اول بوردها آماده شد، استیو برد پیش پل ترل. ترل با تعجب گفت: «کیسش کو؟ پاور، مانیتور، کیبورد؟ این که فقط یه بورده!» استیو گفت: «فکر کردی کامپیوتر کامل رو ۵۰۰ دلار میدیم؟! چند هفتهست کل خانوادهم دارن کار میکنن!» ترل کوتاه اومد و گفت: «باشه، یه کاریش میکنم.»
۳۰ روز بعد، ۵۰ تا دستگاه تحویل شد و ۲۵ هزار دلار پول نقد گرفتن. شرکت نوپای اپل تنها در عرض یک ماه به سوددهی رسید. بلافاصله ۱۵۰ بورد دیگه سفارش دادن. برای فروش تکی، جابز قیمت رو گذاشت ۶۶۶ دلار و ۶۶ سنت (با احتساب یکسوم سود بیشتر از قیمت عمدهی ترل). نشریات ازشون نوشتند و نام اپل سر زبونها افتاد.
نمایشگاه آتلانتیکسیتی و چشمانداز Apple II
آخر هفتهی روز کارگر سال ۱۹۷۶، اولین نمایشگاه کامپیوترهای شخصی در آتلانتیکسیتی برگزار شد. جابز و واز با دو نمونه رفتن اونجا: یکی کامپیوتر قبلی (Apple 1) و دیگری طرح اولیهی نسل بعد یعنی Apple II.
توی نمایشگاه دیدن شرکتهای رقیب کامپیوترهایی با کیس و مانیتور و کیبورد آماده آوردن که استفادهش برای مردم عادی راحته، در حالی که Apple 1 فقط به درد خورههای الکترونیک میخورد.
اونجا بود که فهمیدن کامپیوتر شخصی واقعی باید آمادهی استفاده برای مردم عادی باشه. واز توی اتاق هتل مینشست و روی مدارها کار میکرد و استیو توی نمایشگاه قدم میزد، ایرادهای بقیهی دستگاهها رو پیدا میکرد و مطمئن بود که واز میتونه چیزی فراتر از همهی اونا خلق کنه.
استیو جابز و استیو وازنیاک اینطوری خودشون رو آمادهی عرضهی Apple II کردن؛ اونها وارد راهی شدن که فراتر از یک انقلاب ساده بود، در واقع اونها داشتن یه صنعت کاملا جدید رو پایهگذاری میکردن.