بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. استیون هاوکینگ
  6. /
  7. اپیزود ۱۰
  8. /
  9. متن

زندگینامه استیون هاوکینگ - بخش ۲

  • ۳ بهمن ۱۴۰۰
  • ۱:۳۳:۲۰
  • ۳۶ دقیقه مطالعه

تابستون ۱۹۸۵، استیون با منشی و پرستارش رفته بود ژنو تا روی یه پروژه تحقیقاتی کار کنه و جین و بچه‌ها هم از اون طرف رفته بودن مسافرت. اما مسافرت جین و بچه‌ها هنوز تموم نشده بود که یه شب یه حس بدی به دل جین افتاد. سریع رفت یه تلفن عمومی پیدا کرد تا یه زنگ بزنه ژنو و یه حالی از استیون بپرسه.

ظاهرا حس ششمش بهش دروغ نمی‌گفت. منشی استیون تلفن رو برداشت و با یه لحن آشفته گفت:

«خانم هر طور می‌تونید خیلی سریع خودتون رو برسونید ژنو. استیون سینه‌پهلو کرده و توی بیمارستان بستریه.»


آغاز زندگی مشترک در کمبریج

استیون و جین بعد از ازدواج چند ماهی خونه‌ی درست و حسابی نداشتن؛ آخه خونه‌ای که خریده بودن هنوز آماده نشده بود. هردوتاشون هم درگیر درسشون بودن، پس مجبور شدن تا آماده شدن خونه، یه مدت رو تقریبا جدا زندگی کنن؛ جین تو لندن و استیون هم تو کمبریج. استیون هر طور بود خودش از خودش مراقبت می‌کرد.

خونه‌ای که خریده بودن یه خونه‌ی کوچیک و قشنگ نزدیک یه کلیسا توی کمبریج بود: کمبریج، Little St Mary's Lane، پلاک ۶. یه خونه‌ی دو طبقه‌ی کوچیک که درش رو که باز می‌کردی یک فضای سرسبز روبه‌روت بود؛ پر از درختای پرپشت و بوته‌های بنفش. تو بهار درخت‌ها پر از شکوفه بودن و حتی جلوی پات کلی از گلبرگ‌های سفید شکوفه‌ها ریخته بود. چند سال بعد وقتی بچه‌دار شده بودن، بچه‌ها می‌رفتن توی این باغ بازی می‌کردن و همیشه صدای بازی‌شون می‌اومد. تابستونا جین پنجره رو باز می‌کرد تا صدای بچه‌ها رو بشنوه. حالا لوکیشنش رو می‌ذارم تو شونوت، برید تو گوگل ببینید که چقدر فضای جلوی پنجره‌شون باصفا بوده.

یه اخلاقی که استیون داشت این بود که خیلی در مورد مشکلاتش با جین حرف نمی‌زد. همین هم باعث شده بود جین سردرگم بشه که باید دقیقا چه رفتاری بکنه؛ نمی‌دونست چطور باید کمکش کنه یا اصلا کِی نیاز به کمک داره.

بذارید یه نمونه‌ش رو براتون بگم: یه شب با دوستاش دور هم نشسته بودن توی حیاط و داشتن حرف می‌زدن که یهو حال استیون بد شد. یه جوری شد انگار تنگی نفس گرفته. جین جا خورده بود؛ نمی‌دونست چی شده و اصلا باید چیکار کنه. همین‌طوری با ترس و هاج‌و‌واج داشت استیون رو نگاه می‌کرد که استیون بهش اشاره کرد: «بزن به پشتم! بزن به پشتم!» جین پرید پشت استیون، زد به پشتش و مشکل برطرف شد. یعنی جین در این حد هم از مشکلای جسمی استیون آگاه نبود. از اون شب جین یه جورایی تازه فهمید این بیماری شوخی نیست، و می‌دونست هم که تازه این اول راهه.

مبارزه با بیماری و تولد رابرت

خونه‌شون تقریبا نزدیک دانشگاه کمبریج و اون جایی بود که استیون تحقیقاتش رو انجام می‌داد. با وجود این‌که استیون از همون اول توی ریاضی مهارت خوبی داشت و حتی دوست داشت توی دانشگاه هم ریاضی بخونه، ولی خودش همیشه حس می‌کرد توی ریاضی ضعف داره. همین هم باعث شد تصمیم بگیره کنار کار روی تز دکتراش، بره توی کالج ریاضی درس بده تا هم مهارتش بهتر بشه و هم یکم پول دربیاره.

بالاخره توی ماه مارس ۱۹۶۶ استیون مدرک دکترای خودش رو از دانشگاه کمبریج گرفت. یک سال بعد هم در ۸ می ۱۹۶۷ اولین بچه‌شون به اسم رابرت به دنیا اومد. یادتونه که توی قسمت قبل گفتم دکترا به استیون گفته بودن فقط دو سال زنده می‌مونه؟ استیون حتی می‌خواست بیخیال درسش بشه چون امیدی نداشت که بتونه دکتری بگیره؛ ولی حالا چهار سال گذشته بود، دکتری‌ش رو گرفته بود، بچه‌دار شده بود و هنوز روی پاهای خودش راه می‌رفت.

به دنیا اومدن رابرت باعث شد استیون روحیه‌ی بیشتری برای زنده موندن بگیره، ولی وضعیت جسمانیش اون‌چنان هم خوب نبود. در واقع مجبور بود با عصا و به کمک دیوار راه بره. حرف زدنش هم بریده‌بریده شده بود.

کم‌کم وضعیت جسمانیش بدتر شد و دیگه عصا کافی نبود؛ باید با چوب زیربغل راه می‌رفت. بعضی موقع‌ها از همون هم نمی‌تونست راحت استفاده کنه. بعد خیلی هم اصرار داشت هیچ‌کس نباید بهش کمک کنه و حتما باید خودش کارهاش رو انجام بده؛ یعنی در واقع هنوز قبول نکرده بود که بیماره. مثلا یهو می‌دیدی داره کلی زور می‌زنه تا تنهایی از پله بره بالا، یا اصرار داشت صبح‌ها حتما خودش لباس‌هاش رو بپوشه و شب‌ها هم بدون کمک کسی دربیاره.

جین می‌گه بیشتر حس می‌کرده داره یکدندگی می‌کنه؛ انگار نمی‌خواست شرایط جدیدش رو قبول کنه. این یکدندگیش فقط سر بیماریش نبود، کلا اخلاقش این‌طوری بود. مثلا روزایی که سرماخورده و بی‌حال بود هم هر طور شده پامی‌شد می‌رفت سر کار. ولی بالاخره مجبور شد که از ویلچر استفاده کنه؛ در واقع راضی نشد، مجبور شد.

دوستاش استیون رو بیشتر به شوخ‌طبعیش می‌شناختن تا وضعیت جسمانیش. غیر از شوخ‌طبعی، در کل آدمی هم بود که یه جورایی بی‌خیال و خیلی راحت بود؛ در مورد خودش، بیماریش و حتی کارش. اما نمی‌شد نسبت به تغییرات بدنش کاملا بی‌خیال باشه. مثلا بیماریش خیلی روی نحوه‌ی گفتارش تاثیر گذاشته بود و همین باعث شد توی کالجی که تدریس می‌کرد به این نتیجه برسن که استیون دیگه نمی‌تونه درس دادن رو اونجا ادامه بده.

در جستجوی «نظریه‌ی همه‌چیز»

توی قسمت قبل گفتیم بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنی استیون این شده بود که این گیتی چطوری به وجود اومده. برای پیدا کردن جواب این سوال قدم توی راهی گذاشت که باعث کشف بزرگی شد.

برای توضیح کشف استیون، اول باید چند تا مفهوم رو بگم. فیزیک مدرن این روزها بیشتر توی دو شاخه‌ی کیهان‌شناسی و ذرات بنیادی فعاله؛ یعنی مطالعه‌ی خیلی‌بزرگ‌ها و مطالعه‌ی خیلی‌کوچیک‌ها. یا می‌شه گفت فیزیک جلوی تلسکوپ و فیزیک زیر میکروسکوپ. دانشمندها برای توصیف پدیده‌های جهان در ابعاد خیلی بزرگ و خیلی ریز، نظریه‌هایی پیدا کرده بودن تا توضیح بدن دنیا چطور کار می‌کنه. اون زمان نظریه‌ی نسبیت عام اینشتین برای توصیف بزرگ‌ها حسابی سر و صدا کرده بود و نظریه‌ی مکانیک کوانتومی هم برای توضیح خیلی‌کوچیک‌ها استفاده می‌شد.

حالا این دو تا شاخه راه خودشون رو رفته بودن و کسی نیومده بود این دوتا رو با هم یکی کنه. استیون به این فکر می‌کرد که مگه جهانِ جلوی تلسکوپ و جهانِ زیر میکروسکوپ یه چیز واحد نیست؟ پس چرا یه نظریه‌ی واحد نباشه که قوانین جفتشون رو توضیح بده؟ به این فکر افتاد که می‌تونه با ترکیب نظریه‌ی نسبیت عام و نظریه‌ی کوانتوم به یه نظریه‌ی واحد برسه.

استیون فکر می‌کرد با رسیدن به این تئوری می‌تونه به جواب سوال اصلیش برسه: «این گیتی از کجا اومده؟» ربطش چی بود؟ استیون می‌گفت اگه بیگ‌بنگ درست باشه، کل گیتی قبلا در حد یه اتم بوده و اون موقع قوانین نظریه‌ی کوانتوم توش صادق بوده؛ حالا همون اتم تبدیل شده به این جهان بزرگ که نسبیت عام توش صادقه، پس قاعدتا کل این جهان باید از یه قانون واحد پیروی کنه. استیون اسم این نظریه‌ی کشف‌نشده رو گذاشت «نظریه‌ی همه‌چیز».

ترکیب نسبیت عام اینشتین و فیزیک کوانتوم باعث شد استیون به یه کشف بزرگ در مورد سیاهچاله‌ها برسه.

سیاهچاله یکی از پیچیده‌ترین و اسرارآمیزترین پدیده‌هاست. خیلی ساده بخوام بگم، به نقطه‌ای از فضا با جاذبه و چگالی خیلی بالا که حتی نور هم نمی‌تونه ازش فرار کنه می‌گن سیاهچاله. این جاذبه این‌قدر قویه که تمام مواد رو توی یه فضای کوچیک فشرده می‌کنه. احتمال وجودش اولین بار توی سال ۱۹۱۶ توسط اینشتین مطرح شد؛ بر اساس نسبیت عام، جرمی که به‌اندازه‌ی کافی فشرده بشه می‌تونه فضا-زمان رو خم کنه و سیاهچاله بسازه. سیاهچاله‌ها معمولا با مرگ ستاره‌های خیلی بزرگ به وجود میان.

یک مقاله‌ی کامل در این مورد توی سایت زومجی دیدم که همه‌چیز رو توضیح داده بود و لینکش رو می‌ذارم توی توضیحات تا اگه دوست داشتید بخونید.

تابش هاوکینگ؛ وقتی سیاهچاله تبخیر می‌شود

یه شب در اوایل سال ۱۹۷۴، وقتی استیون داشت آماده می‌شد بخوابه، شروع کرد به فکر کردن در مورد سیاهچاله‌ها. یه سری محاسبات به ذهنش رسید، ولی به خاطر شرایط جسمیش نمی‌تونست مثل بقیه فیزیکدان‌ها بپره پای میزش و اون‌ها رو بنویسه. پس اون شب بیدار موند و توی ذهنش همه‌ی محاسبه‌ها و تصورات رو انجام داد و به یه کشف مهم رسید: کشفی که به «تابش هاوکینگ» مشهور شد.

تابش هاوکینگ می‌گه سیاهچاله‌ها می‌تونن کوچیک بشن، تا حدی که تبخیر بشن و کاملا از بین برن؛ در حالی که تا اون موقع همه فکر می‌کردن سیاهچاله‌ها همیشگی هستن و هیچ‌وقت از بین نمیرن.

مطرح کردن این کشف به این راحتی‌ها نبود. استیون هم دوست نداشت جایی مطرحش کنه و بقیه مسخره‌ش کنن. پس فوریه‌ی ۱۹۷۴ مقاله‌ش رو با عنوان «انفجار سیاهچاله؟» چاپ کرد؛ اون علامت سوال رو هم گذاشت تا جلوی قضاوت تند بقیه رو بگیره. بعد از چاپ، رفت و مقاله رو ارائه داد. دقیقا همون واکنشی که منتظرش بود اتفاق افتاد. مثلا یکی از استادهای سرشناس دانشگاه لندن بلند شد و گفت: «شرمنده‌ام استیون، ولی این چرند محضه.»

با وجود همه‌ی مخالفت‌ها، یک ماه بعد مقاله‌ی استیون توی مجله‌ی معتبر نیچر (Nature) چاپ شد. حالا دیگه خبر مثل یه بمب ترکید و همه‌ی دانشمندها در موردش صحبت می‌کردن. بعضی‌ها این موضوع رو برجسته‌ترین کشف فیزیک نظری طی سال‌های اخیر می‌دونستن. استیون تاثیر ذرات خیلی ریز رو روی سیاهچاله‌های خیلی بزرگ بررسی کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که ذرات می‌تونن باعث تبخیر سیاهچاله بشن. دو سال بعد، یعنی سال ۱۹۷۶، این نظریه دیگه کاملا تایید شد. در ادامه دوست خوبم حمید در مورد نظریه‌ی تابش هاوکینگ و اهمیت این کشف برامون توضیح می‌ده.

کامپیوتری در مغز و روزهای سخت جین

حالا چرا بقیه نتونسته بودن به همچین کشفی برسن؟ به خاطر شرایط جسمی استیون! چند وقتی بود که علاوه بر پاهاش، قدرت دست‌هاش هم تحلیل رفته بود و کار کردن باهاشون سخت شده بود. همین فرآیند تدریجی باعث شد استیون به شرایط جدید عادت کنه و یه راهی پیدا کنه: استفاده‌ی بیشتر از مغز.

همه‌ی معادلات رو توی ذهنش حل می‌کرد و تمرکزش روی تصویرسازی ذهنی بود. استیون کم‌کم یاد گرفت چطور از تخیلش برای حل مسائل کمک بگیره و این شد برگ برنده‌ش. اون زمان کامپیوترها مثل الان نبودن که بشه راحت مدل‌سازی کرد؛ در واقع استیون توی مغزش یه کامپیوتر فوق‌حرفه‌ای داشت که سریع همه‌چیز رو مدل‌سازی می‌کرد. در حالی که بقیه درگیر کاغذ و خودکار بودن، استیون با شبیه‌سازی ذهنی مسائل رو حل می‌کرد.

از طرف دیگه، این ناتوانی جسمی باعث می‌شد استیون مسئولیت دیگه‌ای توی زندگی نداشته باشه و تمام‌وقت روی کارش تمرکز کنه. وظایف خونه، جمع‌وجور کردن، کارهای اداری و مسائل بچه‌ها همه افتاده بود روی دوش جین؛ از کارهای بانکی گرفته تا بیرون بردن بچه‌ها و حتی یاد دادن کریکت به رابرت و لوسی. فرض کنید می‌خواستن برن یه سفر کاری؛ استیون فقط توی ذهنش روی سخنرانیش کار می‌کرد و جین باید تنهایی همه‌ی کارهای سفر، اقامت و بستن چمدون‌ها رو انجام می‌داد. کسی هم از استیون انتظاری نداشت، چون شرایطش دست خودش نبود.

تا اواخر سال ۱۹۷۰، هاوکینگ‌ها دو تا بچه داشتن: رابرت متولد ۱۹۶۷ و لوسی متولد ۱۹۷۰. نگهداری از استیون رو هم کنار بزرگ کردن دو تا بچه‌ی کوچیک بذارید تا متوجه بشید جین توی چه فشاری بود. تلاش می‌کردن بقیه نفهمن اوضاع چقدر سخته، ولی جین واقعا داشت از پا درمی‌اومد. تازه خودش هم داشت دکترا می‌خوند، ولی اصلا وقت نمی‌کرد به درسش برسه. پول گرفتن پرستار رو هم نداشتن؛ درآمد استیون از چند تا پژوهش، کمی تدریس و جوایز مقالاتش بود که خرج یه خانواده‌ی چهار نفره رو به سختی پوشش می‌داد.

جین از اول می‌دونست شرایط چطوره، ولی توی دهه‌ی هفتاد با پررنگ‌تر شدن نقش زنان در جامعه، حس می‌کرد داره هویتش رو از دست می‌ده؛ انگار تمام زندگیش شده بود استیون. با این حال هر دو می‌دونستن که موفقیت استیون به شدت به فداکاری‌های جین وابسته است.

وقتی بچه‌ها به سن مدرسه رسیدن، مخارج بیشتر شد. پول مدرسه خصوصی نداشتن و دوست هم نداشتن بچه‌ها رو بفرستن مدرسه‌ی کم‌خرج محل. پدر استیون، فرنک، وقتی دید شرایط این‌طوریه، رفت یه خونه‌ی دیگه خرید و داد اجاره تا با پولش هزینه‌ی تحصیل بچه‌ها تامین بشه؛ در این حد تحصیلات براش مهم بود.

یه وقت‌هایی جین واقعا کم می‌آورد، اما اعتقادات مذهبیش نمی‌ذاشت جا بزنه. ایمانی که داشت کمک می‌کرد پای این زندگی بمونه. این در حالی بود که استیون چندان به وجود خدا اعتقاد نداشت؛ البته کاملا هم مطمئن نبود و همیشه این براش سوال بود که آیا واقعا خدا هست یا نه. با این حال مشکلی با مذهبی بودن جین نداشت.

استیون می‌گفت فکر کردن به نحوه‌ی شروع گیتی با بحث وجود یا عدم وجود خدا مرتبطه، اما خودش رو درگیر جنبه‌های دینی نمی‌کرد و روی علم تمرکز داشت. می‌گفت علم و دین تضادی با هم ندارن، و با وجود این‌که اعتقاد چندانی به خدا نداشت، می‌گفت آتئیست یا خداناباور هم نیست. باورش روی قوانین فیزیک بود؛ می‌گفت اگر خدایی هم باشه، اون این قوانین رو آفریده و خودش هم ازشون پیروی می‌کنه.

وداع با صدا و خانه‌ی جدید

بعد از پاها و دست‌ها، نوبت به تحلیل رفتن قدرت تکلم استیون رسید. اوایل دهه‌ی هفتاد می‌شد نسبتا عادی باهاش صحبت کرد، اما اواخر دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد دیگه فقط خانواده و نزدیکانش می‌فهمیدن چی می‌گه. کار به جایی رسید که نیاز به یک «مترجم» داشت؛ یعنی یکی کنارش می‌نشست و حرف‌هاش رو برای دیگران تکرار می‌کرد که معمولا دانشجوهای خودش این کار رو می‌کردن.

توی فیلم‌های به جا مونده از دهه‌ی هشتاد مشخصه که یکی از دانشجوها گوش می‌ده، استیون با سختی کلمات رو میگه و دانشجو حرفش رو بلند تکرار می‌کنه. جالب اینجاست که توی همون وضعیت هم شوخ‌طبعیش رو حفظ کرده بود. فیلم‌هاش رو توی شبکه‌های اجتماعی بایوکست براتون می‌ذاریم.

استیون از این مشکل هم استفاده‌ی مثبت کرد! چون حرف زدن براش سخت بود و مترجم معطل می‌شد، یاد گرفت مختصر و مفید صحبت کنه و ایده‌هاش رو با کمترین کلمات ممکن بگه. حتی توی مقاله‌هاش هم حاشیه‌پردازی رو کم کرد و یک‌راست رفت سراغ لُب مطلب.

از طرفی، زندگی توی خونه‌ی Little St Mary's Lane با اون پله‌ها دیگه غیرممکن شده بود. برای همین، کالجی که توش درس می‌داد کمک کرد و یه خونه‌ی طبقه همکف نزدیک دانشگاه براشون گرفت؛ یه ساختمون آجری قشنگ متعلق به کینگز کالج با فضای سرسبز که طبقه‌ی پایینش استیون اینا بودن و طبقه‌ی بالا چند دانشجو زندگی می‌کردن.

این ساختمون الان دیگه وجود نداره؛ حدود ۱۷–۱۸ سال پیش خرابش کردن و سال ۲۰۰۷ جاش یه خوابگاه سه طبقه ساختن به اسم Stephen Hawking Building که طراحیش شبیه حرف S است. جالب اینه که نماد شروع ساختش رو هم سال ۲۰۰۵ خود استیون با بریدن یه تیکه از چمن‌ها به زمین زد.

هاوکینگ‌ها اواسط دهه‌ی هفتاد رفتن توی این خونه. کم‌کم کارها سخت‌تر شد و جین تصمیم گرفت از یکی از دانشجوهای استیون بخواد بیاد پیششون زندگی کنه تا در ازای جای خواب رایگان و کار علمی کنار استاد، توی کارها هم بهشون کمک کنه. از اینجا به بعد همیشه حداقل یکی از دانشجوها کنار استیون بود.

اقامت طلایی در پاسادینا

بهار ۱۹۷۴ یه دعوت ویژه به دست استیون رسید: موسسه‌ی فناوری کالیفرنیا (کلتک / Caltech) ازش دعوت کرد سال تحصیلی ۱۹۷۴–۱۹۷۵ رو اونجا بگذرونه؛ با یه کرسی مهم تدریس، حقوق عالی، خونه، ماشین و تقبل کامل هزینه‌های درمانی. کلتک همون دانشگاهیه که سال ۱۹۳۱ اینشتین نظریه‌ی نسبیت عامش رو اونجا ارائه داده بود.

آگوست ۱۹۷۴، پنج نفری با یکی از دانشجوها راهی آمریکا شدن. تصور کنید از فضای گرفته و ابری لندن وارد کالیفرنیای پر از آفتاب، نخل و آسمان‌خراش بشید. یه ماشین استیشن نو در اختیارشون گذاشتن و رفتن پاسادینا در ۱۵ کیلومتری لس‌آنجلس (همون شهری که فینال جام جهانی ۹۴ با پنالتی معروف روبرتو باجو توی استادیوم رز بول اون برگزار شد).

خونه‌ای که بهشون داده بودن با نمای روشن، پنجره‌های بزرگ، دید کوهستان و استخر، برای اون‌ها شبیه بهشت بود. جین توی نامه‌ای به مادرش نوشت:

«اینا فکر می‌کنن ما زندگی‌مون شاهانه‌ست؛ نمی‌دونن قبلا تو چه وضعیتی زندگی می‌کردیم!»

اما مهم‌ترین سورپرایز آمریکایی‌ها یه ویلچر برقی مدرن، پرسرعت و راحت بود. ویلچر قبلی استیون دستی و کند بود. علاوه بر این، پیاده‌روهای عریض و رمپ‌های خیابان‌های آمریکا حرکت با ویلچر رو خیلی راحت می‌کرد؛ چیزی که اون زمان توی بریتانیا اصلا وجود نداشت و استیون و جین بعدها کمپین‌های زیادی راه انداختن تا مناسب‌سازی معابر برای معلولان توی بریتانیا جدی گرفته بشه.

شرایط توی کلتک عالی بود؛ مدرسه‌ی خوب برای بچه‌ها، احترام زیاد جامعه‌ی علمی، و فضای اجتماعی بازتر برای جین. اما بعد از یک سال این دوره‌ی طلایی تموم شد و باید برمی‌گشتن. جین به شدت ناراحت بود و استیون هم توی کتابش نوشت:

«در مقایسه با آمریکا که فرهنگ «ما می‌توانیم» به شدت در آن رواج داشت، در انگلیس همه‌چیز محدود و داخل چارچوب بود.»

توی انگلیس حتی درخواستشون به وزارت بهداشت برای گرفتن ویلچر برقی رد شد و مجبور شدن تمام پس‌اندازشون رو بدن تا یکی مثل همون رو بخرن. با این حال این سفر این‌قدر براشون مفید بود که بعد از اون استیون سالی یک ماه رو توی کلتک می‌گذروند.

کرسی لوکاسی و تصمیم بزرگ

دسامبر ۱۹۷۷ جین که برای فرار از فشارهای روحی به کلیسا می‌رفت، با جاناتان هیلز (ارگ‌نواز کلیسا) آشنا شد. جاناتان همسرش رو به خاطر سرطان خون از دست داده بود. آشنایی اون‌ها باعث شد جاناتان کم‌کم پاش به خونه‌ی هاوکینگ‌ها باز بشه و توی کارها کمک کنه؛ هم جین یه هم‌صحبت هم‌عقیده پیدا کرده بود و هم جاناتان از تنهایی درمی‌اومد.

سال ۱۹۷۹ استیون به یکی از معتبرترین جایگاه‌های علمی جهان رسید: کرسی ریاضیات لوکاسی در دانشگاه کمبریج؛ همون جایگاهی که از سال ۱۶۶۴ چهره‌هایی مثل آیزاک نیوتون و پل دیراک توش تدریس کرده بودن. هاوکینگ تا ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹ به مدت سی سال این کرسی رو در اختیار داشت و در ۶۷ سالگی طبق قانون ازش کناره‌گیری کرد.

همون سال ۱۹۷۹ بچه‌ی سومشون، پسری به اسم تیم، به دنیا اومد. با سه تا بچه، هزینه‌های زندگی کمرشکن شده بود و حقوق دانشگاه کفاف نمی‌داد. استیون باید کاری می‌کرد. تنها راهی که از نظر جسمی از پسش برمی‌اومد کتاب نوشتن بود. اما چه کتابی؟ یه کتاب عامه‌پسند درباره‌ی منشا گیتی، آغاز و پایان جهان، به زبان ساده برای مردم عادی. استیون پیش‌نویس کتاب رو حوالی سال ۱۹۸۴ تموم کرد. هدفش دکه‌های کتاب‌فروشی فرودگاه‌ها بود تا مردم کتابش رو بخرن و توی پرواز بخونن. اما درست وسط ادیت نهایی، اتفاقی افتاد که همه‌چیز رو زیر و رو کرد.

بحران در ژنو: دوراهی مرگ و زندگی

تابستون ۱۹۸۵ استیون برای کارهای تحقیقاتی در سرن (CERN) رفته بود ژنو، و جین و بچه‌ها رفته بودن مسافرت آلمان و بلژیک. همون‌جا بود که اون تماس تلفنی اضطراری گرفته شد و منشی خبر داد استیون سینه‌پهلو کرده و توی کماست.

پزشکان به جین گفتن امیدی نیست و پیشنهاد دادن دستگاه‌ها رو قطع کنن، اما جین قبول نکرد و گفت:

«نه، استیون باید زنده بمونه. اون خودش نمی‌خواد توی همچین شرایطی بمیره.»

با آمبولانس هوایی کمبریج استیون رو برگردوندن انگلیس. حمله‌های خفگی دست از سرش برنمی‌داشت و تنها راه زنده موندنش عمل تراکستومی (Tracheostomy) یا نای‌شکافی بود. عارضه‌ی قطعی این عمل این بود که تارهای صوتی از کار می‌افتادن و استیون برای همیشه صداش رو از دست می‌داد.

برای کسی که دست‌هاش کار نمی‌کرد، از دست دادن صدا یعنی قطع کامل ارتباط با جهان. جین در اوج عذاب وجدان و دودلی، تصمیم گرفت عمل انجام بشه تا استیون زنده بمونه.

صدایی نو از دل کامپیوتر

سه ماه بستری تموم شد و استیون به خونه برگشت. ارتباط برقرار کردن غیرممکن شده بود؛ یه تخته حروف می‌گرفتن جلوش و با بالا انداختن ابرو حرف‌ها رو تایید می‌کرد تا کلمه به کلمه ساخته بشه.

تا این‌که یه متخصص کامپیوتر از کالیفرنیا برنامه‌ای به اسم «اکولایزر» (Equalizer) رو که برای مادرزنش نوشته بود آورد. این برنامه کلمات رو روی مانیتور نشون می‌داد و بعد با صدای صوتی می‌خوند. یکی از دانشجوها هم یه ماوس مخصوص تک‌دکمه‌ای درست کرد.

سیستم این‌طوری بود که حدود ۲۵۰۰ کلمه توی حافظه بود؛ صفحه بخش‌بخش هایلایت می‌شد، استیون کلیک می‌کرد، خط‌ها هایلایت می‌شدن، دوباره کلیک می‌کرد و کلمه رو انتخاب می‌کرد. اولین کلمه‌ای که گفت «Hello» بود. کم‌کم تمرین کرد و سرعتش به ۱۰ تا ۱۵ کلمه در دقیقه رسید. چند سال بعد هم با پیشرفت بیماری، سیستمی به اسم «وردپلاس» (Words Plus) با سنسور روی عینک اومد که با تکون دادن ماهیچه‌ی گونه کلمات رو انتخاب می‌کرد.

استیون اوایل از لهجه‌ی آمریکایی این صدا خوشش نمی‌اومد و لهجه‌ی بریتانیایی می‌خواست، اما این‌قدر باهاش کار کرد که بهش عادت کرد و روش موند؛ درست مثل فیلم Her اسپایک جونز. البته استفاده از این دستگاه باعث می‌شد نتونه شوخی‌هاش رو با ریتم تند بگه و اطرافیان قبل از کامل شدن جمله، تهش رو حدس می‌زدن.

اما مشکل این بود که اون زمان لپ‌تاپی در کار نبود و کامپیوتر روی میز ثابت بود. اینجا بود که الین میسن وارد داستان شد. الین یه پرستار با موهای فرفری قرمز بود که جین استخدامش کرد. همسر الین مهندس کامپیوتر بود و اومد یه کامپیوتر قابل‌حمل درست کرد و چسبوند به ویلچر استیون. حالا استیون کامپیوتر و صداش رو همه‌جا با خودش می‌برد. البته جین بعدها بارها خودش رو سرزنش کرد که چرا پای الین رو به زندگیشون باز کرده.

پدیده‌ی «تاریخچه‌ی مختصر زمان»

بهار ۱۹۸۶ استیون دوباره کار روی کتابش رو شروع کرد. مزیت سیستم جدید این بود که دیگه نیازی به مترجم نداشت و خودش حرف‌هاش رو مستقیما تایپ می‌کرد. با کمک یه ویراستار عمومی بارها کتاب رو بازنویسی کرد؛ مفاهیم سخت رو یا ساده می‌کرد یا کلا حذف می‌کرد تا برای عامه قابل فهم باشه.

اول آوریل ۱۹۸۸ کتاب «تاریخچه مختصر زمان: از بیگ‌بنگ تا سیاهچاله‌ها» منتشر شد. کتاب رکوردها رو شکست: ۲۳۵ هفته توی لیست پرفروش‌های تایمز موند و در عرض دو سال بیش از ۸ میلیون نسخه فروخت. تا سال ۲۰۱۳ این رقم از ۱۰ میلیون نسخه به ۴۰ زبان رد شد.

استیون یه شبه تبدیل به یک سوپراستار جهانی شد؛ عکسش روی جلد مجلات رفت و برنامه‌ی Master of the Universe باهاش مصاحبه کرد. اما این شهرت و ثروت نتونست زندگی مشترک رو نجات بده.

جدایی و طوفان در زندگی خانوادگی

پشت صحنه‌ی این زندگی دیگه چیزی از تفاهم باقی نمونده بود. دل هر دو جای دیگه‌ای گیر بود؛ پنج سال بود که الین میسن همه‌جا همراه استیون بود و بینشون علاقه شکل گرفته بود. از اون طرف جین هم بعد از بیست سال رفت‌وآمد با جاناتان هیلز، وارد رابطه‌ی عاطفی شده بود. استیون هم موضوع رو می‌دونست و به جین حق می‌داد، اما تابستون ۱۹۹۰ تحملش تموم شد و اعلام کرد می‌خواد به خاطر الین از جین جدا بشه.

افکار عمومی جا خورد و از استیون انتقاد کردن که چطور همسری رو که ۲۵ سال فداکاری کرده ترک کرده؛ اما تیم، پسر کوچیک استیون، بعدها توی یه مستند گفت با فروش کتاب و ورود پرستاران ۲۴ ساعته، خونه دیگه شبیه بیمارستان شده بود و استیون هم با پرستارها احساس استقلال کرده بود و نیازی به جین نداشت.

سال ۱۹۹۵ طلاق استیون و جین قطعی شد و استیون با الین ازدواج کرد. جین هم با جاناتان ازدواج کرد (البته ارتباط خانواده حفظ شد و حتی در تولد ۶۰ سالگی استیون، جین و جاناتان ساز زدن).

اما ازدواج استیون با الین هم در سال ۲۰۰۶ بعد از ۱۱ سال به طلاق کشید. شایعاتی از بدرفتاری و آزارهای روحی و جسمی الین نسبت به استیون مطرح شد؛ حتی پلیس تحقیقاتی کرد اما استیون هرگز علیه الین شکایت نکرد و منشیش هم شایعات رو رد کرد. با این حال هاوکینگ توی کتابش اعتراف کرده که الین چند بار جونش رو نجات داده بود، از جمله در اصرار برای عمل لارنژکتومی (Laryngectomy). استیون بعد از اون تا آخر عمر به تنهایی و با یه خدمتکار زندگی کرد.


تکنولوژی در خدمت علم

سیستم ارتباطی استیون در طول چهل سال مرتب تغییر کرد. بعد از از کار افتادن دست‌ها، از سال ۲۰۰۸ سنسور فروسرخ روی عینکش نصب شد که با تکون دادن ماهیچه‌ی گونه، ماوس رو متوقف و کلمات رو انتخاب می‌کرد؛ استیون با همین تکون گونه ایمیل می‌زد، وبگردی می‌کرد و تماس تصویری می‌گرفت.

شرکت اینتل (Intel) از سال ۱۹۹۷ همراه هاوکینگ بود و تیمی اختصاصی داشت که هر دو سال سخت‌افزار و نرم‌افزار رو ارتقا می‌دادن. اون‌ها یک سیستم پیش‌بینی هوشمند کلمات بر اساس کتاب‌ها و سخنرانی‌های استیون براش ساختن تا سرعت تایپش بالا بره (چون سال ۲۰۱۱ سرعتش به یک کلمه در دقیقه رسیده بود). اینتل بعدا این نرم‌افزار رو به صورت Open Source منتشر کرد تا بقیه‌ی بیماران هم بتونن رایگان ازش استفاده کنن.

این سیستم یه فایده‌ی بامزه هم برای استیون داشت: موقع غذا خوردن هم می‌تونست حرف بزنه، چون غذا خوردن دیگه مانع صحبت کردنش نمی‌شد!

می‌نویسم پس هستم

استیون حداقل ۱۵ جلد کتاب تالیف کرد؛ از کتاب‌های سنگین تخصصی تا کتاب‌های عامه‌فهم. حتی با همراهی دخترش لوسی، یک مجموعه‌ی داستانی شش‌جلدی به اسم «جورج» بین سال‌های ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۶ نوشت تا فیزیک تئوری رو به نوجوون‌های بالای ۱۰ سال یاد بده.

آخرین کتابش هم «پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های اساسی» بود که به سوالاتی مثل وجود خدا، ابتدای جهان و پیش‌بینی آینده می‌پرداخت.

استیون؛ اینجا، آنجا، همه‌جا

هاوکینگ فراتر از فیزیک زندگی کرد؛ هفت بار به شوروی، شش بار به ژاپن، سه بار به چین و حتی یک بار به ایران سفر کرد. با ملکه الیزابت و روسای جمهور کشورهای مختلف دیدار کرد، به جنوبگان رفت، تجربه‌ی بی‌وزنی توی بالن رو از سر گذروند و برای پرواز فضایی ویرجین ثبت‌نام کرد. در افتتاحیه پارالمپیک ۲۰۱۲ لندن سخنرانی کرد و معتقد بود افراد دارای معلولیت نباید حسرت کارهای نشدنی رو بخورن، بلکه باید روی کارهایی تمرکز کنن که معلولیت مانعشون نیست.

در فرهنگ عامه هم حضور داشت؛ توی سریال‌های Star Trek، Simpsons و در هفت قسمت از The Big Bang Theory نقش خودش رو بازی کرد. دو فیلم سینمایی هم از زندگیش ساخته شد: یکی با بازی بندیکت کامبربچ در سال ۲۰۰۴ و مشهورترش فیلم سال ۲۰۱۳ با بازی ادی ردمین که براش اسکار گرفت و جایزه‌ش رو به هاوکینگ و بیماران ALS تقدیم کرد.


پنجاه سال امید به زندگی

سه‌شنبه، ۱۴ مارس ۲۰۱۸ (۲۳ اسفند ۱۳۹۶)، استیون هاوکینگ در سن ۷۶ سالگی و پس از ۵۰ سال هم‌زیستی با بیماری در آرامش درگذشت. روی سنگ مزارش این جمله نقش بست:

«اینجا آنچه از استیون هاوکینگ که فانی بود، آرمیده است.»

دکترا روزهای اول بیماری بهش گفته بودن دو سال بیشتر زنده نمی‌مونه، اما ۵۰ سال به عشق کشف اسرار کیهان سرپا موند. همون سوال همیشگی بشر که مولانا می‌گه:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می‌روم آخر، ننمایی وطنم؟

داستان این نابغه‌ی تسلیم‌ناپذیر رو با جمله‌ای از خودش تموم می‌کنیم:

«همه‌ی ما مسافر زمان هستیم و در حال سفر به سوی آینده‌ایم. اما بیایید با همکاری یکدیگر آن آینده را طوری بسازیم که آرزوی زندگی در آن را داشته باشیم. شجاع و مصمم باشید، بر مشکلات غلبه کنید؛ این کار شدنی است.»

بخش قبلیزندگینامه - بخش ۱
ادامه‌ی داستاناستیون هاوکینگ
◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

مقاله‌هاتماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر