بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. فیل نایت
  6. /
  7. اپیزود ۱۱
  8. /
  9. متن

زندگینامه فیل نایت

  • ۷ فروردین ۱۴۰۱
  • ۲:۱۲:۰۸
  • ۴۱ دقیقه مطالعه

مقدمه

۲۴ فوریه ۱۹۳۸، یعنی ۵ اسفند ۱۳۱۶، ویلیام و لوتا نایت صاحب یه پسر شدن که اسمش رو گذاشتن فیلیپ. برای این‌که بدونیم داریم از چه زمانی صحبت می‌کنیم، فوریه‌ی ۱۹۳۸ اوایل دورانی بود که هیتلر داشت کنترل هرچه بیشتر آلمان رو به دست می‌گرفت. اگه بخوام یه نشونه‌ی ایرانی هم بهتون بدم، دقیقا ۱۵ روز بعدش بهروز وثوقی به دنیا اومده!

ویلیام، پدر فیلیپ، وکیل بود. تازه چند سال بود مدرک دکتری‌ش رو از دانشگاه اورگن گرفته بود و اون موقع تو ۲۹ سالگی نماینده‌ی شهرستان داگلاس ایالت اورگن توی مجلس نمایندگان آمریکا بود. توی روزنامه‌ی The Register-Guard چاپ ۱۹ فوریه ۱۹۸۱ نوشته از سال ۱۹۳۹ با خانواده رفتن پورتلند و اونجا ویلیام به مقام «مشاور حقوقی انجمن روابط سازمانی اورگن» رسیده. البته من فکر می‌کنم با توجه به این‌که فیلیپ سال ۱۹۳۸ توی پورتلند به دنیا اومده، احتمالا ویلیام و لوتا از همون اول ازدواجشون توی مارس ۱۹۳۷ رفتن و توی پورتلند ساکن شدن.

داستان ازدواج ویلیام و لوتا هم جالبه. یه روز ویلیام داشت توی یکی از خیابون‌های شهر روزبرگ (Roseburg) از کنار یه فروشگاه بزرگ رد می‌شد، چشمش خورد به یه مانکن که لباس شب تنش بود. بی‌توجه از کنارش رد شد، ولی رد که شد یهو حس کرد مانکنه تکون خورد! با خودش گفت «زنده‌س؟!» برگشت دوباره نگاه کرد و فهمید مانکن نبوده؛ توی ویترین مدل زنده گذاشته بودن. به شدت تحت تاثیر اون مدل قرار می‌گیره، می‌ره خونه و به خواهرش التماس می‌کنه: «خواهش می‌کنم پاشو برو این مغازه‌هه آمار این دختره رو برام دربیار!» خواهره پا می‌شه می‌ره اطلاعات دختره رو درمیاره و ۸ ماه بعد، آقای نایت با همون مانکنه ازدواج می‌کنه؛ که می‌شن پدر و مادر شخصیت اصلی‌مون.

ویلیام سال ۱۹۵۳، یعنی وقتی که فیل ۱۵ سالش بود، از سیاست اومد بیرون و مدیر یه روزنامه‌ی نسبتا قدیمی به نام The Oregon Journal شد و ۱۸ سال این روزنامه رو اداره کرد. البته این روزنامه چند سال بعد از بازنشستگیش تعطیل شد. ویلیام و لوتا ۴ سال بعد از فیل، صاحب دو تا دختر دوقلو هم شدن به نام‌های جین و جوآن.

کلا برعکس شخصیت‌های قبلی‌ای که کار کردم، اطلاعات در مورد محل زندگی فیل خیلی کمه. فیل آدم درونگراییه و خیلی کم پیش میاد مصاحبه کنه. از دوران کودکیش هم خیلی صحبت نکرده، ولی صحبت‌های بسیار جذابی در مورد دوران جوونیش داره که بهش می‌رسیم.

کودکی در ایستمورلند و رویای ورزش حرفه‌ای

فیل توی همون شهر پورتلند بزرگ شد، توی محله‌ی ایستمورلند (Eastmoreland). ظاهرش یه پسر خجالتی، ریزه‌میزه و لاغر با موهای روشن و یکم رنگ‌پریده بود. تو تخیلاتش خودش رو نویسنده، روزنامه‌نگار یا یه سیاستمدار بزرگ می‌دید که احتمالا شغل پدرش توی این تخیلات تاثیر داشته. اما این‌ها چیزی نبود که اون رو برای آینده به وجد بیاره.

از بچگی علاقه‌ی خیلی زیادی به ورزش داشت و یکی از اصلی‌ترین رویاهاش این بود که یه ورزشکار حرفه‌ای بزرگ بشه. بازی و رقابت رو دوست داشت. با پدرش پینگ‌پونگ بازی می‌کردن و معمولا بازنده بود و هر دفعه هم از باختنش به شدت ناراحت می‌شد. کلا پذیرش شکست چیزی بود که این بچه درکی ازش نداشت؛ همیشه باید برنده می‌شد!

این‌که دبستانش رو کجا رفت توی هیچ منبعی پیدا نکردم، ولی دبیرستانی که رفت اسمش دبیرستان کلیولند بود. ۱۴ سالش که بود خیلی به بیسبال علاقه پیدا کرد، پس رفت سمت بیسبال و وارد دبیرستان هم که شد همین رشته رو انتخاب کرد. به شدت معتقد بود که در آینده یه ورزشکار حرفه‌ای بیسبال می‌شه و توی لیگ MLB بازی می‌کنه. چند سال توی تیم بیسبال دبیرستان بود. اوایل بازی می‌کرد، ولی کم‌کم کار به جایی رسید که تقریبا همیشه روی نیمکت نشسته بود.

تیر آخر رو هم توی سال آخر دبیرستان خورد؛ توی یارکشی تیم اصلی گذاشتنش کنار. همین باعث شد خیلی ناامید بشه و حس کنه غیرمهم و بی‌مصرفه. ناامید، در حالی که چوب بیسبالش رو روی زمین می‌کشید اومد خونه و همه‌ی وسایلش رو ریخت توی سطل آشغال. به خودش قول داد که دیگه از این لحظه به بعد، ورزش توی زندگی من جایی نداره.

حدود دو هفته مونده بود تو اتاقش، حالش بد بود و با هیچ‌کس حرف نمی‌زد. بالاخره یه روز مادرش اومد توی اتاق و بهش گفت:

«بسه دیگه. حالا بیسبال نشده، دلیل نمی‌شه که دیگه کلا ورزش رو بذاری کنار! کلی ورزش دیگه هست، می‌تونی یکی دیگه رو انتخاب کنی.»

فیل پرسید: «خب مثلا چه ورزشی؟» مادرش گفت: «دو و میدانی چطوره؟ تو می‌تونی خیلی سریع بدوی.»

فیل رفت تو فکر و این‌طوری شد که دو و میدانی رو انتخاب کرد. از انتخابش هم راضی بود، چون به این نتیجه رسید جثه‌ی ریزش برای ورزش‌های تیمی خوب نیست و باعث می‌شه توی تیم به چشم نیاد، پس دویدن انتخاب خیلی بهتریه. اینجا بود که انتخاب این پسر ۱۷ ساله، زندگی خودش و خیلی‌های دیگه رو تغییر داد.

توی همین مدت، فیل دوست داشت تابستون‌ها بره سر کار. از پدرش خواست توی روزنامه‌ش کاری بهش بده، اما پدرش قبول نکرد و گفت: «به من ربطی نداره، خودت باید بری کار پیدا کنی.» فیل هم نه گذاشت و نه برداشت، رفت دقیقا توی روزنامه‌ی رقیب پدرش کار پیدا کرد! اورگن اون موقع کلا دو تا روزنامه داشت: یکی The Oregon Journal که مدیرش پدر فیل بود و یکی هم The Oregonian که حالا فیل رفته بود توش.

کار فیل جدول‌بندی شبانه‌ی نتایج ورزشی بود. غروب‌ها می‌رفت دفتر، نتیجه‌ی مسابقه‌ها رو برمی‌داشت، مرتب می‌کرد و جدول امتیازها رو درمی‌آورد. صبح‌ها هم مسیر ۱۱ کیلومتری تا خونه رو می‌دوید. توی مسابقات دو و میدانی سطح ایالتی هم شرکت می‌کرد؛ توی ۴ تا مسابقه شرکت کرد که تو ۳ تاش مقام آورد و مدال‌هاش رو با روبان آبی به دیوار اتاقش آویزون کرده بود.

سال دوم دبیرستان، کف پاش یه زگیل یا میخچه دراومده بود که خیلی درد می‌کرد. دکتر گفت باید پاش عمل بشه که این یعنی از دست دادن کل فصل مسابقات. اما مادرش نذاشت عمل کنن و گفت با روش سنتی پیش می‌ریم. داروی ضدزگیل گرفت، هر روز روی پاش می‌مالید و هر دو هفته یک بار با تیغ یکم از زگیل رو برمی‌داشت تا بالاخره از بین رفت. همین کار باعث شد فیل بتونه توی مسابقات اون سال شرکت کنه، بهترین رکوردش رو ثبت کنه و مدال بگیره.

دانشگاه اورگن و آشنایی با بیل باورمن

وقت دانشگاه که رسید، رفت دانشگاه اورگن؛ جایی که مسیر زندگیش رو مشخص کرد. فیل لیسانس مدیریت کسب‌وکار گرفت، اما اتفاق مهم‌تر این بود که وارد تیم دو و میدانی دانشگاه شد و با یکی از مربی‌های افسانه‌ای تاریخ دو و میدانی آمریکا آشنا شد: بیل باورمن.

بیل باورمن یه مربی ساده نبود؛ همیشه دنبال نوآوری و بهتر کردن شرایط ورزشکارهاش بود. متولد ۱۹۱۱ و پسر فرماندار اورگن بود، یعنی اون زمان ۴۴ سالش بود. از بچگی رویای دکتر شدن داشت و حتی کلاس‌های زیست‌شناسی و شیمی رو گذرونده بود و در مورد آناتومی بدن مطالعه می‌کرد. اما از ۱۳ سالگی به سمت ورزش کشیده شد و سال ۱۹۳۴ مربیگری رو توی پورتلند شروع کرد؛ یعنی ۴ سال قبل از به دنیا اومدن فیل.

باورمن اعتقاد داشت اگه تجهیزات ورزشی بهتر بشه، خود ورزش هم بهتر می‌شه. مهم‌ترین وسیله‌ی دونده‌ها هم کفشه، پس تمرکزش رو گذاشت روی کفش دو. هر چیزی رو امتحان می‌کرد. رفت با چند تا کفاش صحبت کرد و کار با دستگاه‌ها رو یاد گرفت. یه چرخ خیاطی توی گاراژ خونه‌ش داشت و بعدازظهرها به طراحی و ساخت کتونی می‌گذشت. خواسته‌ی اصلیش دو تا چیز بود: سبک‌تر شدن کفش و اصطکاک بهتر روی زمین.

باورمن کفش‌های ورزشکارهاش رو از کمد برمی‌داشت، باز می‌کرد، تغییر می‌داد و دوباره می‌چسبوند و کفش میخ‌دار درست می‌کرد. برای سبک‌تر شدن کفش از هر ماده‌ای استفاده می‌کرد؛ از پوست حیوون‌ها گرفته مثل کانگورو یا ماهی کاد، تا سبزیجات و مواد معدنی.

آگست ۱۹۵۵، فیل نایت وارد زمین تمرین دانشگاه اورگن (زمین هیوارد) شد و رفت توی تیم دوی نیمه‌استقامت. اولین روز تمرین، دانشجوها توی رختکن نشسته بودن که بیل باورمن با یه کیسه کفش وارد شد. جلوی هر کدوم می‌رسید اسمش رو می‌گفت و یه جفت کفش می‌انداخت جلوش. رسید جلوی فیل، کفش‌ها رو انداخت و گفت: «نایت.» یه جفت کفش سبز با سه نوار زرد معروف آدیداس بود. فیل بعد از تمرین کفش‌ها رو برد توی قفسه‌ی کتابخونه‌ش گذاشت و چراغ مطالعه رو تنظیم کرد روش؛ از نظرش یکی از باشکوه‌ترین چیزهایی بود که تا به حال گرفته بود.

رکوردهای فیل اون‌قدری خوب نبود که جزو نفرات اصلی تیم باشه، اما جزو مهم‌ترین اعضا بود: عضو اصلی تیم موش‌های آزمایشگاهی باورمن! باورمن نمی‌تونست ریسک کنه و کفش‌های دست‌ساز و جدیدش رو اول به بازیکن‌های اصلی بده. اول می‌داد بازیکن‌هایی مثل فیل که عملکرد نسبتا خوبی داشتن اون‌ها رو امتحان کنن. فیل تعریف می‌کنه که بارها پاهاش تاول زد یا خونی شد، ولی به کار باورمن ایمان داشتن؛ چون گاهی واقعا سرعتشون رو خیلی بالاتر می‌برد.

این باور وقتی قوی‌تر شد که اوتیس دیویس (Otis Davis) با کفش‌های دست‌ساز باورمن مدال آورد؛ اول طلای دوی ۲۲۰ یارد و ۴۴۰ یارد کنفرانس ساحل اقیانوس آرام، و بعد توی المپیک ۱۹۶۰ دو تا مدال طلای دوی ۴۰۰ متر و ۴ در ۴۰۰ متر امدادی، اونم در حالی که رقباش آدیداس و پوما می‌پوشیدن. البته اینجا یه اختلاف نظر هست؛ آقای دیویس می‌گه باورمن کفش‌ها رو برای اون ساخته بود، ولی فیل نایت می‌گه اول برای من ساخت و بعد دیویس باهاشون طلای المپیک گرفت. حضور توی اون تیم باعث شد فیل هم ساختار کفش رو بشناسه و هم یاد بگیره چطور تسلیم نشه.

استنفورد و مقاله‌ای که همه‌چیز را تغییر داد

سال ۱۹۵۹، فیل توی ۲۱ سالگی از دانشگاه اورگن فارغ‌التحصیل شد و رفت استنفورد تا MBA بخونه. قبل از استنفورد واقعا نمی‌دونست از زندگی چی می‌خواد، اما این دوره باعث رشدش شد.

مهم‌ترین استادش فرانک شلنبرگر (Frank Shallenberger) استاد درس کارآفرینی بود. ترم زمستون ۱۹۶۲، شلنبرگر سر کلاس در مورد کارآفرینی صحبت کرد و فیل حس کرد استاد داره دقیقا با خود اون حرف می‌زنه. شلنبرگر از دانشجوها خواست مقاله‌ای بنویسن و توش یه کسب‌وکار راه بندازن یا به یه کسب‌وکار کوچیک وصل بشن و بگن چطور موفق می‌شه، تاکید هم کرد درباره‌ی چیزی بنویسن که می‌شناسنش.

اون موقع اوایل مطرح شدن کامپیوترها بود و همه درباره‌ی وسایل الکترونیکی نوشتن، اما ذهن فیل پیش کفش و کارهای باورمن بود. مقاله‌ای نوشت با این عنوان:

«آیا کفش‌های ورزشی ژاپنی می‌توانند کاری که دوربین‌های ژاپنی با دوربین‌های آلمانی کردند را با کفش‌های ورزشی آلمانی بکنند؟»

منظورش این بود که دوربین‌های ژاپنی بازار دوربین‌های آلمانی رو توی آمریکا گرفته بودن، حالا همین اتفاق می‌تونه برای کفش‌ها بیفته. اون زمان بازار آمریکا دست پوما و آدیداس آلمانی بود. کتونی معمولی ۵ دلار بود و کتونی حرفه‌ای آدیداس ۳۰ دلار. از طرفی اقتصاد ژاپن بعد از جنگ داشت رشد می‌کرد، هرچند برندهاشون هنوز فقط توی ژاپن بودن و به صادرات فکر نمی‌کردن.

همکلاسی‌ها با تردید به ارائه‌ی فیل نگاه کردن و توجهی نشون ندادن، اما شلنبرگر ایده رو پسندید و بهش نمره‌ی A داد. این فکر دیگه از ذهن فیل بیرون نرفت: چرا نشه همچین ایده‌ای رو عملی کرد؟

سفر به دور دنیا و توقف در ژاپن

درسش که تموم شد، تصمیم گرفت به یه سفر دور دنیا بره. از تابستون سال قبلش به این موضوع فکر کرده بود تا دنیا، فرهنگ‌ها و جاهای مختلف رو ببینه و به خودش می‌گفت اگه الان نره، شاید تا ۴۰ سال دیگه نتونه. اما حالا یه انگیزه‌ی جدی‌تر هم داشت: می‌خواست توی این سفر بره ژاپن تا ببینه اون ایده‌ی به قول خودش «احمقانه» عملی هست یا نه.

برگشته بود خونه‌ی پدر و مادرش و پولی نداشت. تنها داراییش یه ماشین ام‌جی چری‌بلاک مدل ۱۹۶۰ با لاستیک‌های مسابقه‌ای بود که اگرم می‌فروختش فقط ۱۵۰۰ دلار گیرش می‌اومد. رفت سراغ پدرش تا پول قرض بگیره. اوایل شب نشست روبروی پدرش که داشت تلویزیون می‌دید و گفت:

«پدر، یادته پارسال گفتم می‌خوام برم دنیا رو ببینم؟ فکر کردم توی ژاپن هم یه توقفی داشته باشم... برای همون ایده‌ی احمقانه‌ی کفش‌ها توی مقاله‌ی استنفوردم. می‌دونم شاید نشه، ولی می‌خوام شانسمو امتحان کنم.»

همیشه شنیده بود از هر ۲۷ شرکت، ۲۶ تاش شکست می‌خورن. نگران بود پدرش بگه برو سر کار زندگیت رو شروع کن، اما پدرش گفت همیشه حسرت خورده که چرا تو جوونیش مسافرت نرفته و سفر نقطه‌ی پایان خوبیه برای دوران تحصیل. موافقت پدر رو گرفت.

با یکی از دوستاش به نام گری کارتر (Gary Carter)، همکلاسی دوران استنفوردش که بسکتبالیست اهل مطالعه‌ای بود صحبت کرد و گری هم استقبال کرد. جمعه ۷ سپتامبر ۱۹۶۲ (۱۶ شهریور ۱۳۴۱)، یعنی دقیقا ۶ روز بعد از زلزله‌ی بوئین‌زهرا (روزی که استیون هاوکینگ هم توی ایران بود)، فیل و گری با ماشین قراضه‌ی گری راه افتادن سمت سن‌فرانسیسکو و بعد استنفورد، بلیت تخفیف‌دار ۸۰ دلاری چارتر گرفتن و پرواز کردن سمت هاوایی.

توی ساحل وایکیکی اتاق گرفتن، پریدن تو آب و این‌قدر بهشون خوش گذشت که تصمیم گرفتن همون‌جا بمونن و کار پیدا کنن. اول رفتن برای فروش دایره‌المعارف‌های دمِ درِ خونه‌ها، بعد بهشون گفتن باید کتاب سال ۴۰۰ دلاری بفروشید. صبح‌ها موج‌سواری می‌کردن و عصرها می‌رفتن سر کار. فیل حتی یه دونه کتاب هم نتونست بفروشه و بیخیال شد! بعد رفت توی یه شرکت خدمات سرمایه‌گذاری خارجی و فروشنده‌ی اوراق بهادار شد و اونجا توی یه هفته ۳۰۰ دلار درآورد.

بعد از یک ماه، فیل تصمیم گرفت برن مقصد بعدی، ولی گری به خاطر رابطه‌ش با دختری که اونجا پیدا کرده بود گفت می‌مونه. فیل بعد از کلی فکر تصمیم گرفت سفر رو تنهایی ادامه بده. پنجشنبه ۲۲ نوامبر ۱۹۶۲، فیل سوار هواپیما شد و رفت ژاپن.

برخلاف هشدارهای مادربزرگش درباره‌ی خطرات ژاپنِ بعد از جنگ، مردم خیلی دوستانه بودن و همه‌چیز هم ارزون بود. یه هتل ارزون رزرو کرد و یه هفته توکیو رو گشت و با چند تا آشنای آمریکایی پدرش هم صحبت کرد و درباره‌ی فرهنگ مذاکره‌ی ژاپنی‌ها راهنمایی گرفت. بعد به کارخونه‌ی اونیتسوکا زنگ زد؛ شرکتی توی شهر کوبه که کفش‌های برند تایگر تولید می‌کرد. فیل پشت تلفن گفت من یه تاجر آمریکایی‌ام و می‌خوام پخش‌کننده‌ی کفش‌های شما توی آمریکا باشم! برخلاف تصورش، خیلی مشتاقانه قبول کردن و قرار ملاقات گذاشتن.

بلو ریبون اسپورتس؛ تولد یک شرکت فرضی

روز بعد فیل بهترین لباسش رو پوشید: کت‌وشلوار سبزرنگ Brooks Brothers با پیراهن آکسفورد آبی و کراوات مشکی. آدرس رو اشتباه رفت و نیم ساعت دیر رسید به کارخونه. کِن میازاکی ازش استقبال کرد و خط تولید رو نشونش داد. ژاپنی‌ها به خیال این‌که یه تاجر بزرگ آمریکایی اومده، مدام تعظیم می‌کردن، در حالی که کل دارایی فیل همون لباس تنش بود و یه بلیت ادامه سفر!

وارد اتاق کنفرانس شدن و ۶ نفر دور میز منتظر نشستن تا فیل صحبت کنه. استرس شدیدی گرفته بود. میازاکی جلسه رو با این سوال شروع کرد:

«آقای نایت، شما برای چه شرکتی کار می‌کنید؟ اسم شرکتتون چیه؟»

فیل توی ذهنش موند که چی بگه! شرکتی وجود نداشت. یهو یاد مدال‌های دو و میدانی با روبان آبی اتاقش افتاد و گفت:

«شرکت روبان آبی. Blue Ribbon Sports. من از طرف شرکت ورزشی روبان آبی پورتلند اورگن اینجا هستم.»

ژاپنی‌ها تحت تاثیر قرار گرفتن! فیل شروع کرد خلاصه‌ی مقاله‌ی استنفوردش رو با اعتمادبه‌نفس توضیح دادن: بازار آمریکا بزرگه و دست‌نخورده‌س، اگه تایگر با قیمت پایین‌تر از آدیداس بیاد سود بالایی می‌بره.

ژاپنی‌ها بعد از کمی پچ‌پچ رفتن بیرون و با چند طرح برگشتن. معلوم شد خودشون هم به فکر بازار آمریکا بودن و حتی کفش کشتی توی شمال‌غربی آمریکا می‌فروختن. بعد سه تا نمونه‌ی کفش دو و میدانی نشونش دادن: کفش Limber Up، پرش ارتفاع Spring Up، و پرتاب دیسک Throw Up. فیل خنده‌ش رو کنترل کرد و نظرات تخصصی در مورد ساختار کفش‌ها داد. ژاپنی‌ها پرسیدن آیا روبان آبی حاضر نمایندگی تایگر توی آمریکا رو بپذیره؟ فیل هم سریع قبول کرد، ۱۲ جفت نمونه سفارش داد و قول داد به زودی حواله‌ی ۵۰ دلاری رو براشون بفرسته.

جلسه ۲ ساعت طول کشید. فیل بلافاصله رفت دفتر امریکن‌اکسپرس و به پدرش تلگراف زد:

«پدر عزیزم؛ فوری. لطفا همین حالا ۵۰ دلار به شرکت اونیتساکا در کوبه بفرست.»

فیل به سفر دور دنیاش ادامه داد: هنگ‌کنگ، فیلیپین، بانکوک، ویتنام، کلکته، کاتماندو، بمبئی، قاهره، اورشلیم، استانبول، رم، فلورانس، میلان، ونیز، پاریس، مونیخ، برلین، وین، لندن و یونان. توی یونان و آکروپولیس به معبد آتنا نایکی سر زد و توی میلان به اپرای لا اسکالا رفت.

۲۴ فوریه ۱۹۶۳، درست روز تولد ۲۵ سالگیش برگشت پورتلند. اولین سوالش از پدرش این بود: «کفش‌های من رسید؟» جوابی نبود. ۴ ماه گذشته بود. پیگیری کرد، گفتن چند روز دیگه ارسال می‌شه، ولی ماه‌ها گذشت و خبری نشد.

برای این‌که بیکار نمونه، به توصیه‌ی دوست پدرش رفت سراغ حسابداری تا مدرک CPA بگیره. توی دانشگاه ایالتی پورتلند کلاس رفت و بعد با حقوق ۵۰۰ دلار در ماه توی یه شرکت حسابداری مشغول شد.

بالاخره ژانویه‌ی ۱۹۶۴، یعنی بعد از ۱۴ ماه انتظار، بسته رسید به بندر. ۱۲ جفت کفش کرم‌رنگ با بندهای آبی. فیل دو جفت از کفش‌ها رو برای بیل باورمن فرستاد، چون باورمن همیشه توی رختکن می‌گفت «بیرون که رفتین ببر باشین!»، اسم این کفش‌ها هم تایگر (ببر) بود.

باورمن برای مسابقات اومد پورتلند و توی هتل کازموپولیتن موتور (که الان اسمش Eastlund شده) قرار ناهار گذاشتن. باورمن شیفته‌ی کفش‌ها شد و یه پیشنهاد شوکه‌کننده داد:

«این کفش‌های ژاپنی خیلی خوبن. چطوره که من هم وارد این معامله بشم؟»

شراکت ۵۰-۵۰ شکل گرفت. هر کدوم ۵۰۰ دلار گذاشتن و فیل ۱۰۰۰ دلار هم از پدرش قرض کرد و سفارش ۳۰۰ جفت کفش (هر جفت ۳.۳۳ دلار) رو فرستادن و حق فروش انحصاری غرب آمریکا رو گرفتن.

فروش از صندوق عقب تا استخدام جف جانسون

اپریل ۱۹۶۴ کفش‌ها رسید. فیل قیمت فروش رو ۷ دلار گذاشت. مغازه‌های ورزشی کفش‌ها رو قبول نکردن، پس فیل کفش‌ها رو ریخت توی صندوق عقب ماشین پلیموث ولیانت سبزرنگش و راه افتاد توی پیست‌ها و مسابقات دو و میدانی ساحل شمال‌غربی، کفش‌ها رو به مربی‌ها و دونده‌ها نشون داد و فروخت.

راز فروشش «باور» بود؛ چون واقعا به کیفیت این کفش‌ها ایمان داشت. آگهی چاپ کرد، سفارش پستی راه انداخت و تا ۴ جولای همه‌ی ۳۰۰ جفت فروش رفت و سفارش ۹۰۰ جفت دیگه رو با وام بانکی ثبت کرد. خواهرش جین با حقوق ساعتی ۱.۵ دلار شد اولین کارمند و منشی شرکت.

فیل می‌خواست کار رو به کالیفرنیا گسترش بده. توی مسابقه‌ای توی لس‌آنجلس به جف جانسون، همکلاسی دوران استنفوردش برخورد که فروشنده‌ی کفش آدیداس بود. فیل یه جفت کفش بهش داد و پیشنهاد کار داد. جانسون اول قبول نکرد، ولی بعد از تست کفش‌ها و رضایت دونده‌ها، پیشنهاد کمیسیون ۱.۷۵ دلاری برای کفش معمولی و ۲ دلاری برای میخ‌دار رو پذیرفت و شد اولین فروشنده‌ی جدی روبان آبی.

تابستون ۱۹۶۵ جانسون با حقوق هفته‌ای ۴۰۰ دلار کارمند تمام‌وقت شد. فیل که نگران وام‌ها بود، خودش پاره‌وقت موند و رفت شرکت Price Waterhouse حسابدار شد تا هم پول دربیاره و هم دلایل شکست و موفقیت مالی شرکت‌ها رو یاد بگیره.

جانسون مدام اصرار داشت فروشگاه فیزیکی بزنن. فیل یه شرط به ظاهر غیرممکن براش گذاشت: «اگه تا آخر ژوئن ۱۹۶۶ بتونی ۳۲۵۰ جفت کفش بفروشی، فروشگاه بزن.» جانسون فروخت! اوایل سپتامبر ۱۹۶۶ اولین فروشگاه روبان آبی توی سنتا مونیکای لس‌آنجلس (بلوار پیکو، شماره ۳۱۰۷) راه افتاد؛ با کلی کتاب دو، صندلی راحت و عکس ورزشکارها.

سال ۱۹۶۷ فیل متوجه شد یه نفر توی ساحل شرقی ادعای انحصار فروش تایگر کرده. سریع رفت ژاپن و توی جلسه با بلوف گفت: «ما توی ساحل شرقی هم دفتر داریم!» ژاپنی‌ها هم انحصار کل آمریکا رو بهش دادن و گفتن محموله بعدی رو می‌فرستن همون دفتر شرق!

فیل موند و دفتری که وجود نداشت! سریع به جانسون گفت باید بری شرق دفتر بزنی. جانسون اول قبول نکرد و گفت سرده، ولی با چونه‌زنی و افزایش حقوق راضی شد و سال ۱۹۶۷ دومین فروشگاه توی ولزلی ماساچوست (حومه‌ی بوستون) افتتاح شد.

ورود پنی به زندگی فیل

اواخر ۱۹۶۷ فیل دید کار زیاد توی Price Waterhouse رو مخشه و وقتش برای روبان آبی کمه. دنبال کاری با همون درآمد و وقت آزادتر گشت و استادیار حسابداری دانشگاه ایالتی پورتلند با حقوق ماهی ۷۰۰ دلار شد.

سپتامبر ۱۹۶۷ سر کلاس حسابداری مقدماتی، توجهش به دختری چشم‌آبی با موهای طلایی جلب شد: پنه‌لوپه پارکس. پنی دانشجوی درس‌خوانی بود که نمراتش همیشه A می‌شد. بعد از میان‌ترم، وقتی پنی اومد از فیل درخواست مشاوره‌ی تحصیلی کنه، فیل پیشنهاد کار داد:

«با داشتن یه شغل چطورین؟ من در کنار تدریس یه شرکت کوچیک کفش دارم و احتیاج به کسی داریم توی حسابداری کمکمون کنه.»

پنی با حقوق ساعتی ۲ دلار استخدام شد، اما فراتر از یه حسابدار، آچار فرانسه‌ی شرکت شد و همه‌ی کارها رو با انرژی انجام می‌داد. یه روز فیل دید کشوی میز پنی نیمه‌بازه و تمام چک‌های حقوقش نقدنشده اونجاست! فهمید پنی برای پول کار نمی‌کنه.

بالاخره فیل ازش درخواست کرد با هم برن بیرون. قرار اول رفتن باغ‌وحش و قرار دوم رستوران چینی. رابطه‌شون نزدیک‌تر شد، با خانواده‌ها آشنا شدن و توی سفر به ساکرامنتو فیل مطرح کرد که برای جلوگیری از حواشی توی دانشگاه بهتره ازدواج کنن. یه انگشتر زمرد ۵۰۰ دلاری خریدن و ۱۳ سپتامبر ۱۹۶۸ با ۲۰۰ نفر مهمان توی کلیسای سنت مارک پورتلند ازدواج کردن. حاصل این ازدواج دو پسر به نام‌های متیو (۱۹۶۹) و تراویس (۱۹۷۳) بود.

نوآوری‌های باورمن: از جاگینگ تا زیره وافلی

بیل باورمن بعد از المپیک ۱۹۶۸ مکزیکوسیتی (که تیمش بیشترین مدال رو آورد) تبدیل به اسطوره شد و سرمربی المپیک ۱۹۷۲ مونیخ هم شد. باورمن با نوشتن کتابی درباره‌ی «جاگینگ»، دویدن آهسته رو از یه ورزش خاص تبدیل به یه فرهنگ عمومی کرد که به شدت به نفع فروش روبان آبی تموم شد.

باورمن با ترکیب زیره و لایه‌ی میانی دو مدل از نمونه‌های ژاپنی، کفش جدیدی ابداع کرد به نام کورتز (Cortez) که سال ۱۹۶۷ عرضه شد و فروش فوق‌العاده‌ای کرد و بعدش هم مدل بوستون رو ساخت.

سال ۱۹۷۱ باورمن به فکر افتاد الگوی شیاری پنجاه‌ساله‌ی زیره‌ی کفش‌ها رو عوض کنه تا سبک‌تر و با اصطکاک بهتر بشه. سر صبحانه چشمش به دستگاه وافل‌ساز افتاد. دستگاه رو برد تو گاراژ، پلی‌اورتان ریخت توش که سوخت و خراب شد. یه دستگاه دیگه آورد، با گچ قالب گرفت و برد لاستیک‌سازی، ولی قالب شکست. بالاخره الگو رو روی صفحه‌ی فولاد ضدزنگ پیاده کرد و یه لایه‌ی لاستیکی وافلی ساخت و به کف کفش دوخت. دونده‌ها باهاش عالی دویدن. باورمن با هیجان به فیل زنگ زد تا این کفش تولید بشه، اما دیگه قرار نبود این کفش توسط اونیتسوکا تولید بشه.

اختلاف با ژاپنی‌ها و تولد نایکی

از اواخر دهه‌ی ۶۰ رابطه‌ی روبان آبی و اونیتسوکا شکرآب شده بود. ژاپنی‌ها جنس‌ها رو دیر می‌فرستادن و دور از چشم فیل دنبال پخش‌کننده‌های دیگه توی آمریکا بودن. یه بار نماینده‌ی اونیتسوکا اومد پورتلند؛ وسط جلسه وقتی رفت دستشویی، فیل مدارک توی کیفش رو برداشت و دید دارن دنبال شریک جدید می‌گردن.

نماینده پیشنهاد داد ۵۱ درصد سهام روبان آبی رو بخرن و کنترل شرکت رو بگیرن، وگرنه با دیگران کار می‌کنن. فیل وقت خرید و سریع دنبال راه چاره گشت.

شرکت مدل کارش شبیه استارتاپ‌های امروزی بود؛ تمام درآمدش رو خرج رشد خودش می‌کرد و پس‌اندازی نداشت. بانک‌ها بهش وام نمی‌دادن و VC هم اون موقع نبود. فیل حتی از پدر و مادر یکی از کارمنداش (آقا و خانم وودل) کل پس‌انداز ۸ هزار دلاریشون رو قرض گرفت.

فیل رفت سراغ یه شرکت سرمایه‌گذاری بزرگ ژاپنی و اون‌ها قبول کردن سرمایه‌گذاری کنن و کارخونه‌های جدید معرفی کنن. اما قرارداد با اونیتسوکا اجازه نمی‌داد فیل کفش دو و میدانی از جای دیگه تامین کنه، ولی کفش فوتبال آمریکایی شامل قرارداد نبود! فیل با کارخونه‌ای توی مکزیک قرارداد بست تا براش کفش تولید کنن. کارخونه گفت اسم برند چیه؟ فیل گفت بعدا بهتون می‌گم.

یک هفته وقت داشتن اسم انتخاب کنن. گزینه‌ی خود فیل «بعد ششم» (Dimension Six) بود که هیچ‌کس قبولش نداشت. صبح روز آخر، جف جانسون از بوستون زنگ زد و گفت دیشب خواب دیدم اسم برند باید باشه: «نایکی» (الهه‌ی پیروزی یونان باستان). فیل این اسم رو توی سفر یونان و بازدید از معبد آتنا نایکی شنیده بود. با این‌که زیاد مطمئن نبود، ولی چون کوتاه بود و حرف K داشت، قبول کرد و گفت شاید کم‌کم ازش خوشم اومد.

سووش ۳۵ دلاری

برند جدید لوگو می‌خواست. فیل یاد کارولین دیویدسون افتاد؛ دانشجوی گرافیکی توی دانشگاه پورتلند که قبلا توی راهرو دیده بودش و بهش ساعتی ۲ دلار برای کارهای طراحی بروشور می‌داد.

به کارولین زنگ زدن و گفتن لوگویی می‌خوایم که حس حرکت بده. کارولین طرح‌های مختلفی آورد و بالاخره طرحی شبیه بال یا ردپا انتخاب شد. حساب کردن ۱۷.۵ ساعت کار کرده و دستمزدش شد ۳۵ دلار! کارولین رفت و یکی از مشهورترین لوگوهای تاریخ رو به جا گذاشت.

کفش‌های نایکی توی جعبه‌های نارنجی خاص بسته‌بندی شدن و رفتن نمایشگاه شیکاگو. در کنار کفش‌های تایگر، جعبه‌های نارنجی نایکی رو به شکل هرم چیدن. فروشنده‌ها جذب لوگو شدن و پرسیدن این چیه؟ فیل گفت نایکی. پرسیدن این لوگو چیه؟ فیل بداهه گفت: «سووش!» پرسیدن سووش یعنی چی؟ گفت صدای ویراژ دادن کسی که با سرعت از کنارتون رد می‌شه!

کفش‌ها فروش خوبی کردن، اما نماینده‌ی اونیتسوکا عصبانی اومد شرکت و پرسید این «نی‌کِی» چیه؟! فیل اصلاح کرد: «نایکی؛ محصول جانبیه برای این‌که اگه زیر پامون رو خالی کردید از خودمون دفاع کنیم.»

اونیتسوکا قرارداد رو فسخ و توی ژاپن شکایت کرد، روبان آبی هم توی آمریکا متقابلا شکایت کرد. ۱۴ اپریل ۱۹۷۴ دادگاه آمریکا برگزار شد. نماینده‌ی اونیتسوکا مترجم آورده بود و ادعا می‌کرد انگلیسی بلد نیست، ولی مدام حرف‌های مترجمش رو اصلاح می‌کرد و دستش رو شد! دادگاه به خاطر صداقت روبان آبی به نفع اون‌ها رای داد. ژاپنی‌ها هم با غرامت ۴۰۰ هزار دلاری مصالحه کردن و ماجرا تموم شد.

سال ۱۹۷۶ اسم کل شرکت رسما به نایکی تغییر کرد. لباس و محصولات ورزشی دیگه هم اضافه شد و تمرکز روی کیفیت باعث شد ورزشکارها بهش جذب بشن.

عرضه در بورس و نبرد با اپل

قدم بعدی سهامی عام شدن شرکت بود. نگران بودن کنترل کیفیت از دستشون دربیاد، پس سهام رو دو کلاسه کردن (A و B) تا حق رای دست خودشون بمونه. فیل ۴۶ درصد سهام رو حفظ کرد.

شرکت قیمت‌گذار گفت هر سهم باید ۲۰ دلار باشه، اما فیل فهمید همون هفته شرکت اپل سهامش رو ۲۲ دلار عرضه کرده. پشت تلفن دعوا راه انداخت که: «من کاری ندارم! مگه ما از این شرکته، سیبه چیه، چی کم داریم؟! قیمت ما هم باید ۲۲ دلار باشه!» بالاخره حرفش رو به کرسی نشوند و ۲ دسامبر ۱۹۸۰ نایکی با سهمی ۲۲ دلار وارد بورس شد و تبدیل به غول جهانی شد.


اسپانسر این اپیزود

حالا چون از دویدن به عنوان یه فعالیت روزمره گفتم، دوست دارم پادکست رانیو رو بهتون معرفی کنم. توی این پادکست سهراب و نادا در مورد دویدن و تاثیری که روی آدم می‌ذاره صحبت می‌کنن. اگه به این‌جور مسائل علاقه دارید، پیشنهاد می‌کنم رانیو رو بشنوید. سهراب و نادا غیر از تجربه‌های خودشون از دویدن، با دونده‌های حرفه‌ای یا کسایی که به هر نحوی دویدن توی زندگیشون تاثیر مثبت داشته حرف می‌زنن؛ به خصوص اپیزود ۳۹ که اونجا سهراب در مورد تجربه‌ی استفاده از کفش‌های نایکی صحبت می‌کنه. لینک پادکست رانیو توی توضیحات این اپیزود هست.

همچنین کتاب خاطرات فیل نایت با نام Shoe Dog که توی ایران به اسم «کفش‌باز» ترجمه شده، یکی از کتاب‌های مشهور و پرفروش در این زمینه است؛ بهترین کتاب مدیریتی سال ۲۰۱۶ به انتخاب آمازون و کتاب برگزیده‌ی همون سال از نگاه بیل گیتس و وارن بافت. لینک خرید کتاب «کفش‌باز» توی توضیحات هست و با خرید این کتاب از طریق لینک، می‌تونید از بایوکست هم حمایت کنید.


پس از موفقیت: تراژدی، خیریه و استودیو لایکا

متاسفانه پسر بزرگ فیل، متیو، سال ۲۰۰۴ در ۳۴ سالگی توی یه حادثه‌ی غواصی در دریاچه‌ی ایلوپنگوی السالوادور به دلیل ایست قلبی توی عمق ۴۵ متری فوت کرد. فیل و پنی اون موقع توی سینما در حال دیدن فیلم شرک ۲ بودن که پسر کوچیکشون، تراویس، اومد و خبر رو داد. این اتفاق تلخ باعث شد فیل و پنی بیشتر به کارهای خیریه رو بیارن و سالانه ۱۰۰ میلیون دلار اهدا کنن، از جمله ساخت سالن بسکتبال ۱۲ هزار نفره‌ی متیو نایت برای دانشگاه اورگن در سال ۲۰۱۱.

پسر کوچیکشون تراویس هم مدیرعامل استودیوی انیمیشن‌سازی استاپ‌موشن «لایکا» شد؛ استودیویی که سال ۲۰۰۵ با سرمایه‌گذاری فیل تاسیس شد و تا الان سه بار نامزد اسکار شده.

برگ‌های برنده: از پریفونتین تا Just Do It

یکی از برگ‌های برنده‌ی نایکی، قراردادهای انحصاری با ورزشکاران بود. استیو پریفونتین (Steve Prefontaine)، شاگرد بیل باورمن، اولین دونده‌ای بود که کفش نایکی رو رایگان پوشید و تماشاچی‌ها برای اولین بار ورزشکاری رو دیدن که آدیداس یا پوما نپوشیده. نایکی برخلاف آدیداس که با سازمان‌ها قرارداد می‌بست، مستقیما سراغ ستاره‌ها رفت: کارل لوئیس، تایگر وودز، سرنا ویلیامز، لبران جیمز، رافائل نادال، کریستیانو رونالدو و صدالبته مایکل جردن.

اواسط دهه‌ی ۸۰ فیل سراغ یه آژانس تبلیغاتی کوچیک رفت. فیل بهشون گفت «من از تبلیغات متنفرم!» ولی اون‌ها قانعش کردن که باید فرهنگ بسازن، نه تبلیغ صرف برای خرید.

کمپین تاریخی Just Do It سال ۱۹۸۸ شکل گرفت. الهام‌بخش این شعار، آخرین جمله‌ی گری گیلمور، قاتل محکوم به اعدام بود که سال ۱۹۷۶ قبل از تیرباران گفته بود: «Let's Do It». آقای واینر کلمه‌ی Let's رو به Just تغییر داد و شعار Just Do It متولد شد. اولین تیزر با حضور پیرمرد ۸۰ ساله‌ای بود که صبح‌ها ۱۷ مایل می‌دوید. همین کمپین ریباک رو شکست داد و به موفق‌ترین شعار تبلیغاتی قرن بیستم تبدیل شد.

پایان افسانه‌ی مربی

بیل باورمن توی المپیک ۱۹۷۲ مونیخ سرمربی آمریکا بود؛ همون المپیکی که گروه تروریستی سپتامبر سیاه به ورزشکاران اسرائیلی حمله کرد و هتل باورمن دیواربه‌دیوار اون‌ها بود و ورزشکارهای فراری به اتاقش پناه آوردن. باورمن با تکاورهای آمریکایی هماهنگ کرد، ولی برخوردهای بعدی آلمانی‌ها باعث شد المپیک رو بدترین دوران زندگیش بدونه و از مربیگری کناره‌گیری کنه.

سال ۱۹۷۵ باورمن دو سوم سهامش توی نایکی رو فروخت و سال ۱۹۷۶ بعد از یه اختلاف نظر کاملا کنار کشید. در نهایت، شب کریسمس ۱۹۹۹ بیل باورمن در ۸۸ سالگی درگذشت.

جمع‌بندی

برعکس بعضی شخصیت‌ها، موفقیت فیل نایت کاملا به دانشگاه و درس وابسته بود: دانشگاه اورگن و بیل باورمن که توجهش رو به کفش جلب کردن، و دانشگاه استنفورد و کلاس کارآفرینی شلنبرگر که مقاله‌ی سرنوشت‌ساز رو رقم زد.

فیل در عرض ۵۰ سال رویای خودش رو به یه شرکت چند ده میلیارد دلاری تبدیل کرد که باارزش‌ترین برند ورزشی جهان و چهاردهمین برند باارزش در کل بازاره. نوامبر ۲۰۰۴ فیل نایت بعد از ۴۰ سال از مدیرعاملی استعفا داد و تا ۲۰۱۶ هم رئیس هیئت‌مدیره موند. فیل نایت با ثروتی حدود ۵۰ میلیارد دلار، ۸۴ سالشه و یکی از تاثیرگذارترین چهره‌های تاریخ ورزش جهان به حساب میاد.

ادامه‌ی داستانفیل نایت
◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

مقاله‌هاتماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر