بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. نیکولا تسلا
  6. /
  7. اپیزود ۲۴
  8. /
  9. متن

زندگینامه نیکولا تسلا

  • ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
  • ۲:۰۴:۱۶
  • ۴۴ دقیقه مطالعه

مقدمه

سلام، خوش اومدید به بیست و چهارمین اپیزود بایوکست. من خشایارم و این اپیزود تو مرداد ۱۴۰۴ ضبط می‌شه.

این بار رفتیم سراغ داستان زندگی نیکولا تسلا. یکی از خفن‌ترین دانشمندها و مخترع‌های جهان که کلی در مورد زندگیش و اختراع‌هاش شایعه و حرف و حدیث هست.

اسپانسر این اپیزود

اسپانسر این اپیزود بایوکست، آکادمی بین‌المللی ستاره شماله.

اگر دنبال یادگیری عمیق‌تر تو زمینه رشد فردی و دریافت مدرک بین‌المللی توسعه فردی هستین و دلتون می‌خواد این آموخته‌ها رو به شیوه‌های علمی، کاربردی و حرفه‌ای به بقیه هم آموزش بدید، آکادمی ستاره شمال بهترین انتخابه.

دوره تربیت مدرس شکوفاییِ اون‌ها شامل یه برنامه جامع ۵ ماهه‌س که آموزش‌های رشد فردی رو بر اساس «علم روان‌شناسی مثبت» و با رویکرد حرفه‌ای ارائه می‌ده. آخرش هم براتون مدرک بین‌المللی مورد تایید فدراسیون جهانی کوچینگ (ICF) صادر می‌شه.

استاد اصلی این دوره، دکتر شهاب اناریه؛ مسترکوچ بین‌المللی، با سابقه چندین سال عضویت در هیئت‌مدیره‌ی فدراسیون جهانی کوچینگ در تورنتو. توی این دوره با مفاهیم بنیادی رشد فردی و چگونگی انتقال و آموزش اون به دیگران آشنا می‌شید.

تا آخر همین ماه می‌تونید موقع ثبت‌نام اسم بایوکست رو بیارید و از ۱۰ میلیون تومن تخفیف استفاده کنید. لینکشون هم توی توضیحات اپیزود هست.


تولد در شبی پر از رعد و برق

درسته که این بار هم قراره داستانمون توی آمریکا و باز هم توی نیویورک (New York) بگذره، ولی شروع قصه تو جایی خیلی دورتر از آمریکا اتفاق می‌افته؛ یه جایی توی شمال غربی کرواسی امروز، که البته اون موقع توی امپراطوری اتریش بود.

کِی؟ ۱۶۹ سال پیش، سال ۱۸۵۶؛ ۱۲۳۵ شمسی، روز دهم جولای، ۱۹ تیر. اون موقع تازه ۸ سال از سلطنت ناصرالدین شاه توی ایران گذشته بود. نیکولا (Nikola) دقیقا سر نیمه‌شب، تو یه شب بارونی که آسمون پر از رعد و برق بود به دنیا اومد. بچه چهارم از پنج تا بچه خانواده بود.

پدر نیکولا، میلوتین تسلا (Milutin Tesla)، روحانی مسیحی بود. به خاطر همین، خونه نیکولا اینا کنار یه کلیسا بود؛ یه خونه کوچیک که توش برو بیای مذهبی زیاد بود و سنت‌های مذهبی همیشه توش برپا بود. مردهاشون یا روحانی بودن یا نظامی؛ دخترهاشون رو هم یا به روحانی‌ها می‌دادن یا به افسرهای نظامی. رو همین حساب میلوتین از اول برای بچه‌هاش دو تا هدف داشت: سه تا دخترش رو بده به مردهای اهل کلیسا، پسرهاش هم بفرسته مدرسه مذهبی یا نظامی. خود میلوتین هم اول فرستاده بودنش مدرسه نظامی، ولی چون دوست داشت روحانی بشه، هر طور بود فرار کرده بود و رفته بود مدرسه روحانیت.

مادر نیکولا ولی بی‌سواد بود. بزرگترین دختر یه خانواده با هفت تا بچه بود که به خاطر مشکل بینایی مادرش، بیخیال مدرسه رفتن شد و از شش تا خواهر و برادر کوچیکترش مراقبت می‌کرد. اما این اتفاق بهش کمک کرده بود که دو تا استعداد رو توی خودش پرورش بده: یکی حفظ کردن اشعار ملی و کلاسیک، اون یکی هم ساختن وسایل جدید برای راه انداختن کارهای خونه. نیکولا همیشه از این گفته که حافظه خوب و مخترع بودنش رو از همین مادرش به ارث برده.

فضای خونه نیکولا اینا همیشه پر از شعر بود. مادرش اشعار ملی و کلاسیک رو حفظ بود و می‌خوند، پدرش هم همیشه شعرهای مذهبی می‌خوند و حتی یه موقع‌هایی خودش هم شعر می‌گفت. این مسئله روی نیکولا هم تاثیر گذاشته بود. تو نوجوونیش می‌نشست و برای خودش شعر می‌گفت؛ ولی اینقدر این شعرها براش شخصی بود که هیچ‌وقت اجازه نداد منتشر بشن.

اما نیکولا تو نوجوونی یه علاقه شدید دیگه هم داشت: اختراع. همیشه دنبال ساختن چیزهای جدید بود. آدم فنی‌ای بود و حتی می‌تونست مشکل‌هایی که کسی متوجهش نمی‌شد رو حل کنه.

مثلا یه بار تو روستاشون یه بخش آتش‌نشانی راه انداخته بودن. تیم و لباس و تجهیزات مختلف آماده شده بود و یه مراسمی برگزار کردن تا از این تجهیزات رونمایی کنن. جمعیت وایستاده بودن و شلنگ آتش‌نشانی رو آوردن، ولی هر کار کردن هیچی آب ازش نیومد. نیکولا حدس زد که مشکل از سمت رودخونه باشه. همون‌جا از توی جمعیت اومد بیرون، رفت سمت رودخونه و دید لوله خرطومی که توی رودخونه‌س خراب شده. بلافاصله مشکل رو برطرف کرد و آب وارد شلنگ شد. وقتی برگشت توی جمعیت و همه فهمیدن کار نیکولا بوده، گذاشتنش روی دوششون و براش هورا کشیدن.

کابوس مرگ برادر و نوری در ذهن

نیکولا پنج سالش بود که یه حادثه تلخ برای خانواده‌شون افتاد. دنیل، بچه بزرگ خانواده و تنها برادر نیکولا، تو ۱۲ سالگی از دنیا رفت. در مورد اینکه دقیقا چه اتفاقی باعث مرگ دنیل شد، دو تا روایت وجود داره: یکی اینکه می‌گن از روی اسب افتاده، یکی هم اینکه می‌گن از پله‌های زیرزمین افتاده. در مورد روایت دوم حتی گفتن که دنیل وقتی به هوش اومده، گفته نیکولا هولش داده. ولی هیچ‌کدوم از این روایت‌ها هیچ‌وقت تایید یا رد نشدن.

مرگ برادر بزرگتر شاید تلخ‌ترین اتفاق زندگی نیکولا و اولین فاجعه بزرگ زندگیش بود. نیکولا تا سال‌ها زیر فشار این مرگ بود و کابوس می‌دید؛ کابوس‌هایی پر از شبح‌ها و غول‌هایی که اون رو از مرگ می‌ترسوندن. ترومای بزرگی بود تو پنج سالگی.

دنیل خیلی پسر باهوش و فعالی بود و فقدانش تاثیر بسیار بدی روی پدر و مادر نیکولا گذاشت. به تبع اون، این فشار روی نیکولا به وجود اومد که باید هر طور شده جای خالی برادر فقیدش رو پر کنه. نیکولا از همون موقع شروع کرد خودش رو زیر فشار بسیار زیادی گذاشت تا بتونه این انتظار رو برآورده کنه. اون حالا باید از همه پسرهای دیگه شجاع‌تر، پرکارتر، بخشنده‌تر و کلا عالی‌تر می‌بود.

حالا نیکولا یکسره می‌رفت سراغ کتابخونه پر و پیمون باباش و کتاب می‌خوند. اینقدر می‌خوند که باباش نگران شد چشم‌هاش آسیب ببینه. تصمیم گرفت استفاده از شمع رو برای نیکولا ممنوع کنه، چون این بچه اصلا نمی‌خوابید. اما نیکولا شمع رو یواشکی می‌برد تو اتاقش، در رو می‌بست، سوراخ کلید و درز در رو با پارچه می‌پوشوند تا نور بیرون نره، و تا صبح کتاب می‌خوند.

نیکولا از وضعیت نوجوونیش یه چیز عجیب تعریف می‌کنه. می‌گه وقتی در مورد یه موضوعی حتی یه کلمه بهش می‌گفتن، یهو موتور ذهنش روشن می‌شده و تصویر اون موضوع با یه نور خیلی زیاد و قوی توی ذهنش شکل می‌گرفته؛ طوری که کلا نمی‌تونسته تمرکز کنه. بارها تاکید کرده اینی که می‌گه صرفا یه تصور نبوده، واقعی براش اتفاق می‌افتاده. قشنگ می‌تونسته مثل یه تصویر واقعی جلوی چشم‌هاش اتفاق‌ها رو ببینه. مثلا صحبت از برادرش که می‌شد، صحنه مرگش و مراسم تشییعش به وضوح جلوی چشمش به صورت فیزیکی تداعی می‌شد؛ انگار فیلمش رو روی پرده براش پخش کنن. خودش می‌گه سال‌ها بعد با روان‌شناس‌ها، زیست‌شناس‌ها و دکترهای مختلفی در این مورد صحبت کرده، ولی هیچ‌کس نتونسته توضیح درستی براش پیدا کنه.

کم‌کم یاد گرفت از این افکارش استفاده کنه. از ۱۷ سالگی به یه کشف بزرگ رسید: اینکه می‌تونه ایده‌های توی ذهنش رو بدون هیچ نقشه، الگو و تجربه‌ای اختراع کنه. حتی نیازی به تست کردن اختراع‌هاش هم نداشت. دستگاه رو توی ذهنش می‌ساخت، روشن می‌کرد، تست می‌کرد و ایرادهاش رو می‌گرفت. وقتی بالاخره تصمیم می‌گرفت اون دستگاه رو واقعا بسازه، همون نسخه اول، نسخه نهایی بود و نیازی به اصلاح نداشت.

خودش گفته بیست سال کلی چیز اختراع کرده و هیچ‌کدوم از نسخه‌های نهایی ایرادی نداشته، چون قبلش اون دستگاه رو صدها بار توی ذهنش ساخته و ازش استفاده کرده بود. کتابی که منبعمونه نوشته نیکولا خیلی راحت می‌تونسته چند صفحه ماشین‌نویسی‌شده و کلی نقشه و طرح رو توی ذهنش نگه داره. البته خودش گفته این توانایی یه ضرری هم بهش زد: در حالی که اون داشت اختراع‌هاش رو توی ذهنش صیقل می‌داد تا به نسخه نهایی برسه، آدم‌هایی مثل توماس ادیسون به صورت تجربی اون‌ها رو می‌ساختن و زودتر ازش کسب درآمد می‌کردن.

این توانایی تو مدرسه هم به کمکش می‌اومد. معلم ریاضی تا نوشتن معادله روی تخته رو تموم می‌کرد، نیکولا جواب رو می‌گفت. همه فکر می‌کردن تقلب می‌کنه، ولی ذهنش مثل ماشین‌حساب تا آخر ماجرا رو رفته بود.

از چرخ آبی تا جادوی جریان متناوب

نیکولا شش سالش که شد، خانواده تسلا رفتن به شهری به اسم گوسپیچ (Gospic). اونجا نیکولا با یه چرخ آبی دم رودخونه روبه‌رو شد؛ چرخی که با حرکت آب می‌چرخید. این دستگاه به شدت رفت توی مخش. مدام وامی‌ستاد نگاهش می‌کرد، به مکانیسمش فکر می‌کرد و بعد رفت چند مدل از این چرخ‌ها رو برای خودش درست کرد و امتحانشون کرد.

چند سال بعد، وقتی ده سالش بود، یه توصیفی از آبشار نیاگارا خوند و کلا رفت تو فکر این آبشار؛ اینکه چه استفاده‌هایی می‌شه ازش کرد، یا چطور می‌شه با چرخ‌های بزرگ انرژی تولید کرد و حتی اون انرژی رو ذخیره کرد و جای دیگه به کار برد. داریم در مورد اواسط قرن نوزدهم صحبت می‌کنیم؛ سال ۱۸۵۰ این حدودها. برق تازه اول راهش بود، و اینکه یه بچه مدرسه‌ای به فکر توربین و مهار انرژی بیفته واقعا خارق‌العاده بود.

وقتی رفت دبیرستان، آزمایشگاه فیزیک مجهزی داشتن که باعث شد حسابی توی فیزیک پیشرفت کنه. اما تو اون سن مدام مریض می‌شد. چند بار مالاریای شدید گرفت و یک بار هم چنان وبای سختی گرفت که همه فکر می‌کردن می‌میره. ولی نیکولا از همین مریضی یه فرصت ساخت. یه بار که رو تخت دراز کشیده بود و حالش خراب بود، باباش اومد بالاسرش تا بهش روحیه بده. یهو نیکولا برگشت گفت:

«شاید اگه اجازه بدید مهندسی بخونم خوب بشم.»

باباش که همیشه اصرار داشت پسرش باید کشیش یا نظامی بشه، دلش به حال تنها پسرش سوخت و مجوز تحصیل مهندسی رو بهش داد. از دست دادن پسر اولش هم قطعا توی این کوتاه اومدن بی‌تاثیر نبود.

نیکولا خوب شد، اما نامه اومد که باید سه سال بره سربازی. این یکی واقعا روی مخش بود. باباش بهش گفت: «پاشو برو یه مدت توی طبیعت چادر بزن؛ هم برای سلامتیت خوبه، هم من از طریق آشناهایی که دارم مسئله خدمتت رو حل می‌کنم.» نیکولا یک سالی رو توی طبیعت گذروند و وقتی برگشت، کارت معافیت پزشکیش آماده بود. تو اون دوران کوهستان، کلی طرح عجیب و غریب به ذهنش رسید؛ مثل ارسال بسته‌های پستی بین قاره‌ها از طریق لوله‌های آب پرفشار زیر اقیانوس اطلس.

بالاخره سال ۱۸۷۵، نیکولا توی مدرسه پلی‌تکنیک گراتس (Graz University of Technology) در اتریش ثبت‌نام کرد تا مهندسی مکانیک، فیزیک و ریاضی بخونه. دوره تحصیلش پر از مشکل مالی بود. برای درآوردن خرجش رفت سراغ قمار؛ ورق بازی می‌کرد، ولی استعداد اصلیش توی بیلیارد بود و از این طریق خرجش رو درمی‌آورد.

تو گراتس، استادی داشت به اسم پروفسور پوشل (Poeschl) که فیزیک درس می‌داد. پوشل یه بار از پاریس دستگاهی آورد به اسم «ماشین گرام» (Gramme Machine)؛ دستگاهی که هم موتور الکتریکی بود و هم مولد برق یا همون دینام.

نیکولا ساعت‌ها پای این دستگاه می‌نشست، باز و بسته‌ش می‌کرد و جرقه‌هاش رو بررسی می‌کرد. کم‌کم به این نتیجه رسید که سیستم این ماشین ایراد داره. دستگاه، جریان مستقیم تولید می‌کرد؛ جریانی که همیشه در یک جهت حرکت می‌کنه و محدودیت‌های زیادی داره. نیکولا با خودش گفت اگه بشه کاری کرد که جهت این جریان مرتب تغییر بکنه، خیلی از این محدودیت‌ها از بین می‌ره. وقتی ایده‌ش رو با پروفسور پوشل در میون گذاشت، استادش بهش گفت:

«ببین، تو کارهای خفنی کردی، ولی این دیگه محاله. همون‌قدر غیرممکنه که بخوای قوانین طبیعت رو زیر و رو کنی. بیخیالش شو!»

اما نیکولا ته دلش مطمئن بود که این کار شدنیه.

تحصیل نیکولا توی گراتس به سرانجام نرسید. سال سوم به خاطر حواشی قمار و شیطنت‌هاش از شهر بیرونش کردن. دسامبر ۱۸۷۸ گراتس رو ترک کرد و یه مدت غیبش زد؛ طوری که بین هم‌کلاسی‌هاش شایعه شد توی رودخونه غرق شده. چند ماه بعد توی ماریبور (Maribor) در اسلوونی پیداش کردن، جایی که داشت نقشه‌کشی می‌کرد. مارس ۱۸۷۹ پدرش پیداش کرد و راضیش کرد برگرده، ولی چون مدارک اقامتی نداشت دیپورت شد. مجبور شد بره پراگ (Prague) و اونجا هم با قمار و مطالعه خودآموز روزگار گذروند.

تا ژانویه ۱۸۸۱ توی پراگ بود و بعد رفت بوداپست (Budapest). اونجا به عنوان نقشه‌کش توی مرکز تلگراف استخدام شد؛ کاری که برای نبوغش خیلی کوچیک بود، ولی خرجش رو می‌داد.

تو بوداپست، یه روز دم غروب سرد سال ۱۸۸۲، داشت با دوستش که استادکار مکانیک بود توی پارک قدم می‌زد که یهو جرقه‌ای توی مغزش زد. درست مثل ارشمیدس، خشکش زد و دست‌هاش رو برد بالا. دوستش نگران شد و گفت چی شده؟ نیکولا گفت صبر کن! یه چوب پیدا کرد، رفت روی زمین خاکی پارک و شروع کرد به کشیدن دیاگرام: شکل سطح مقطع یک موتور القایی و مولد جریان متناوب. ایده‌ای که دنیا رو عوض کرد. قبل از اون هم طرح‌هایی از جریان متناوب وجود داشت، اما مدلی که نیکولا کشید بهینه‌ترین و کامل‌ترین نسخه ممکن بود.

از اون روز اعتماد به نفسش برگشت. با اینکه درآمد کمی داشت، امیدش به آینده زنده شده بود. مدام سیستم رو توی ذهنش ارتقا می‌داد. اواخر سال ۱۸۸۲ بهش پیشنهاد شد بره شعبه شرکت تلفن ادیسون توی پاریس. کارش رفع عیب کارخونه‌های برق ادیسون در فرانسه و آلمان بود. توی همین سفرها بود که بالاخره تونست اولین نمونه واقعی از موتور جریان متناوبش رو بسازه.

توی یکی از پروژه‌ها در ایستگاه قطاری توی آلمان، مدیران شرکت بهش قول دادن اگه مشکل رو حل کنه پاداش خوبی بهش بدن. رفت و با بدبختی مشکل رو برطرف کرد، ولی وقتی برگشت پاریس، زیر قولشون زدن و پاداشش رو ندادن. نیکولا هم استعفا داد.

اما بیکاریش طول نکشید. یکی از مدیران همون شرکت که رابطه خوبی با تسلا داشت، بهش پیشنهاد داد بره آمریکا و گفت: «اگه بخوای، برات یه معرفی‌نامه به خود ادیسون می‌نویسم.» تسلا قبول کرد. اون مدیر نامه‌ای نوشت و تسلا رو یکی از بااستعدادترین آدم‌های دنیا معرفی کرد و نامه رو داد دستش: «می‌ری نیویورک، خودت اینو می‌دی به آقای ادیسون.»

تابستون ۱۸۸۴، نیکولا تسلای ۲۸ ساله سوار کشتی شد و راهی آمریکا شد.

ورود به نیویورک و رویارویی با ادیسون

بندر نیویورک پر از مهاجر بود. نیکولا با معرفی‌نامه‌ش وارد خیابون‌های شهر شد. وسط راه مردی رو دید که ماشینش خراب شده بود و مستاصل وایستاده بود. نیکولا دست به آچار شد، درستش کرد و طرف بیست دلار بهش داد. تو همون قدم‌های اول، بیست دلار کاسب شد.

وقتی به دفتر ادیسون رسید، اوضاع شرکت حسابی به هم ریخته بود. برق یکی از کشتی‌های مشتری‌ها قطع شده بود و ادیسون تکنیسینی نداشت بفرسته. وسط داد و فریادهای ادیسون سر کارگرها، نیکولا وارد اتاق شد و گفت: «می‌خواید من کمکتون کنم؟» ادیسون اخم کرد. نیکولا نامه معرفی رو بهش داد. توی نامه کوتاه نوشته شده بود:

«من دو تا مرد خفن رو می‌شناسم؛ یکیش خودتی، یکیش هم این مرد جوون.»

نیکولا شروع کرد از تجربیاتش توی پاریس گفتن و فورا رفت سراغ تعریف از جریان متناوب. ادیسون عصبانی شد و حرفش رو قطع کرد:

«وایستا، وایستا! این مزخرفات رو به من نگو. خطرناکه. ما تو آمریکا جریان مستقیم رو شروع کردیم و مردم هم دوستش دارن. من فقط با جریان مستقیم کار دارم. اما اگه راست می‌گی، تاسیسات روشنایی اون کشتی رو تعمیر کن.»

نیکولا کل شب رو روی کشتی کار کرد و تا صبح مشکل رو به طور کامل برطرف کرد. همین باعث شد حسابی به چشم ادیسون بیاد.

خیلی زود تسلا به یکی از کلیدی‌ترین نیروهای کارگاه ادیسون تبدیل شد؛ از ده و نیم صبح تا پنج صبح روز بعد کار می‌کرد. وسط این پروژه‌ها، به ادیسون پیشنهاد داد که می‌تونه کارایی مولدهای برق جریان مستقیم رو به طور چشمگیری افزایش بده. ادیسون بهش گفت:

«اگه بتونی همچین کاری بکنی، ۵۰ هزار دلار بهت پاداش می‌دم.»

تسلا ماه‌ها نخوابید و روی طرح کار کرد تا تمومش کرد. وقتی نتیجه رو نشون داد و پاداشش رو خواست، ادیسون کفش‌هاش رو که روی میز بود پرت کرد سمتش و گفت:

«تسلا، تو شوخ‌طبعی ما آمریکایی‌ها رو نمی‌فهمی!»

دوباره سرش کلاه رفته بود. تسلا فورا استعفا داد. ادیسون بهش پیشنهاد داد حقوق هفتگیش رو از ۱۸ دلار به ۲۸ دلار برسونه، اما تسلا کلاهش رو برداشت و برای همیشه شرکت رو ترک کرد.

بیکار شدن در دوران رکود اقتصادی برای نیکولا گرون تموم شد. برای گذران زندگی مجبور شد کارگری کنه؛ اون هم کارگری برای پروژه‌های حفاری و سیم‌کشیِ همون شرکت ادیسون در خیابون‌های نیویورک.

یک سال به همین منوال گذشت، اما رویای جریان متناوب رو رها نکرد. با هر زحمتی بود پولی جور کرد و یه آزمایشگاه ساده در طبقه چهارم ساختمونی در خیابون LaGuardia Place، پایین‌تر از واشینگتن اسکوئر راه انداخت. آوریل ۱۸۸۷ با سرمایه‌ای حدود نیم میلیون دلار، «شرکت برق تسلا» تاسیس شد. اونجا بود که ساخت اولین موتورها و سیستم کامل جریان متناوب رو شروع کرد؛ سیستمی که تا همین امروز اساس شبکه برق دنیاست.

موفقیت‌های این آزمایشگاه باعث شد روز ۱۶ می ۱۸۸۸، انستیتو مهندسی برق آمریکا (AIEE) ازش دعوت کنه تا ارائه‌ای با عنوان «نظام جدید مبدل‌ها و موتورهای جریان متناوب» داشته باشه. این ارائه همه چیز رو دگرگون کرد.

جنگ جریان‌ها

توی اون جلسه ارائه‌، مردی ۴۲ ساله، درشت‌هیکل با سبیل نوک‌تیز نشسته بود: جرج وستینگهاوس (George Westinghouse)، کارآفرین بزرگ و رقیب اصلی ادیسون. وستینگهاوس پتنت‌های اولیه‌ای از جریان متناوب خریده بود، اما سیستمش یک موتور کارآمد کم داشت؛ و موتور القایی تسلا دقیقا همون قطعه گمشده پازل بود.

بلافاصله بعد از ارائه، وستینگهاوس تسلا رو ملاقات کرد و شیفته کارهاش شد. پیشنهادی بهش داد که زندگی مالیش رو زیر و رو کرد: ۵۰ هزار دلار نقد، ۲.۵ دلار به ازای هر اسب بخار برقی که فروخته بشه، به علاوه حقوق ماهیانه ۲ هزار دلار به عنوان مشاور در پیتسبرگ (Pittsburgh).

وقتی تسلا به پیتسبرگ رفت، متوجه شد فرکانس سیستم وستینگهاوس ۱۳۳ هرتز است، در حالی که موتور خودش با فرکانس ۶۰ هرتز کار می‌کرد. تسلا پای حرفش ایستاد و کل سیستم وستینگهاوس بازطراحی شد. از همون‌جا بود که استاندارد ۶۰ هرتز در آمریکا ثبت شد (هرچند بعدها در اروپا و ایران استاندارد ۵۰ هرتز جا افتاد).

ادیسون که شراکت تسلا و وستینگهاوس رو دید، وحشت کرد و یک کمپین ضدتبلیغاتی بی‌رحمانه راه انداخت تا مردم رو از جریان متناوب بترسونه. سیستم جریان مستقیم ادیسون ولتاژ پایینی داشت و برای انتقال به مسافت‌های دور ناکارآمد بود، ولی سیستم جریان متناوب تسلا با استفاده از ترانسفورماتورها ولتاژ رو برای فواصل طولانی بالا می‌برد و دم مقصد دوباره پایین می‌آورد؛ روشی بسیار ارزان‌تر و عملی‌تر.

ادیسون برای بی‌اعتبار کردن رقیب، به بچه‌ها پول می‌داد تا سگ‌ها و گربه‌های ولگرد رو جمع کنن و اون‌ها را با جریان متناوب جلوی چشم خبرنگارها بکشن تا بگه «برق وستینگهاوس کشنده است». حتی فراتر رفت و به توسعه و ترویج صندلی برقی برای اعدام کمک کرد تا اعدام‌ها با جریان متناوب انجام بشه و این جریان مترادف با مرگ به نظر برسه. سال ۱۸۹۰ اولین اعدام با صندلی برقی در زندان آبرن (Auburn) نیویورک انجام شد که نتیجه‌اش یک فاجعه هولناک و عذاب‌آور بود، ولی ادیسون از این مانور تبلیغاتی خوشحال بود.

تسلا اما وارد این بازی‌های کثیف نشد. در فوریه ۱۸۹۲ به لندن و پاریس رفت و جلوی مجامع علمی بزرگ، آزمایش‌های شگفت‌انگیز فرکانس و ولتاژ بالا رو به نمایش گذاشت. اونجا بود که سیم‌پیچ تسلا (Tesla coil)، لامپ‌های تخلیه گاز بی‌سیم و نورهای فسفری رو به دانشمندان نشون داد و شهرت جهانی پیدا کرد.

نقطه عطف این نبرد در سال ۱۸۹۳ در نمایشگاه جهانی شیکاگو رقم خورد؛ نمایشگاهی به مناسبت چهارصدمین سالگرد ورود کریستف کلمب. ادیسون و شرکت تازه ادغام‌شده‌اش یعنی جنرال الکتریک (General Electric) پیشنهادی یک میلیون دلاری برای تامین روشنایی نمایشگاه دادن، اما وستینگهاوس و تسلا با پیشنهاد ۵۰۰ هزار دلاری برنده مناقصه شدن.

ادیسون حتی فروش لامپ‌های دارای حق اختراعش رو به وستینگهاوس ممنوع کرد، اما وستینگهاوس لامپ‌های دوتکه‌ای طراحی کرد که پتنت ادیسون رو دور می‌زد. روز اول می ۱۸۹۳، با فشردن دکمه توسط رئیس‌جمهور گروور کلیولند، صدها هزار لامپ در یک لحظه روشن شدن و محوطه نمایشگاه غرق در نوری جادویی شد. ۲۵ میلیون نفر—معادل یک‌سوم جمعیت وقت آمریکا—این شاهکار بدون حادثه رو دیدن و این یعنی تیر خلاص به پروپاگاندای جریان مستقیم.

پیروزی بزرگ بعدی، پروژه برق‌آبی آبشار نیاگارا بود. لرد کلوین (Lord Kelvin)، فیزیکدان سرشناس بریتانیایی و رئیس کمیسیون نیاگارا، که خودش سال‌ها طرفدار جریان مستقیم بود، بعد از دیدن درخشش تسلا در شیکاگو تغییر عقیده داد و قرارداد ساخت اولین نیروگاه بزرگ نیاگارا در اکتبر ۱۸۹۳ به وستینگهاوس واگذار شد. رویای کودکی نیکولا به واقعیت پیوسته بود.

پاره کردن قراردادی به ارزش یک رویا

اما پیروزی در جنگ جریان‌ها هزینه‌های سنگینی داشت. ادیسون به خاطر فشارهای مالی با چند شرکت ترکیب شد و جنرال الکتریک شکل گرفت. وستینگهاوس هم زیر بار بدهی‌های سنگین و جنگ‌های حقوقی تا مرز ورشکستگی رفته بود.

بانک‌دارها برای دادن وام به وستینگهاوس یه شرط گذاشتن: حذف هزینه‌های سنگینِ حق امتیاز تسلا. طبق اون قرارداد ۲.۵ دلار به ازای هر اسب بخار، سهم تسلا با گسترش نیروگاه‌ها قرار بود به حدود ۱۲ میلیون دلار برسه—عددی نجومی در اون زمان. وستینگهاوس به ناچار با تسلا جلسه‌ای گذاشت و گفت: «اگه هزینه‌ها کم نشه، کنترل شرکتم رو از دست می‌دم و بانک‌ها کنترل رو دست می‌گیرن.»

پاسخ تسلا ورق تاریخ رو برگردوند. پرسید: «اگه من قراردادم رو ببخشم، شما این سیستم رو در تمام جهان گسترش می‌دید؟» وستینگهاوس جواب مثبت داد. تسلا برگشت و گفت:

«آقای وستینگهاوس، وقتی هیچ‌کس به من باور نداشت، شما به من اعتماد کردید. اگه این قرارداد شرکت شما رو نابود می‌کنه، من پاره‌ش می‌کنم.»

تسلا هر دو نسخه قرارداد رو جلوی چشم وستینگهاوس پاره کرد. اون روز تسلا از ثروتی چشم‌پوشی کرد که امروز معادل میلیاردها دلار بود؛ تصمیمی که مسیر مالی بقیه عمرش رو به کلی عوض کرد. تسلا تا اون موقع حدود ۲۱۶ هزار دلار گرفته بود، اما بقیه اون ثروت رویایی برای همیشه دود شد تا رویای جریان متناوب زنده بمونه.

آتش‌سوزی در آزمایشگاه و طلوع رادیو

حالا که تسلا خیالش از جریان متناوب راحت شده بود، رفت سراغ ایده‌ای بزرگتر: انتقال بی‌سیم انرژی و اطلاعات در مقیاس جهانی. برای این کار به سه چیز نیاز داشت: تولید فرکانس بالا، فرستنده‌ای پرقدرت، و گیرنده‌ای حساس.

در آزمایشگاه خیابان پنجم جنوبی نیویورک، تسلا کویل‌های معروفی ساخت که جرقه‌های عظیم تولید می‌کردن و لوله‌های تخلیه گاز رو بدون اتصال سیم روشن نگه می‌داشتن. در جریان همین آزمایش‌ها در اواخر ۱۸۹۴ یا اوایل ۱۸۹۵، متوجه شد قرار دادن دست بین لوله‌ها و صفحات حساس عکاسی، سایه‌ای از استخوان‌ها ثبت می‌کنه؛ مواجهه‌ای زودهنگام با پرتوهای ناشناخته. تسلا مشغول کارهای فرکانس بالا موند تا اینکه چند ماه بعد، ویلهلم رونتگن کشف «اشعه ایکس» رو اعلام کرد. تسلا بدون هیچ ادعایی، عکس‌هایی رو که قبلا از دستش گرفته بود برای رونتگن فرستاد.

اوایل سال ۱۸۹۵ تسلا آماده بود تا سیگنال رادیویی رو به مسافت ۸۰ کیلومتری ارسال کنه، اما ساعت ۲:۳۰ نیمه‌شب ۱۳ مارس ۱۸۹۵، فاجعه رخ داد. آزمایشگاهش توی یه آتش‌سوزی مهیب به طور کامل سوخت و تمام دستگاه‌ها، الگوها و یادداشت‌های نیم قرن پژوهش خاکستر شدن. تسلا که ورشکسته و بی‌خانمان شده بود، شب‌ها در سرما بی‌هدف در خیابان‌ها راه می‌رفت.

با کمک مالی یکی از حامیان سابق کمیسیون نیاگارا و تجهیزاتی از سمت وستینگهاوس، آزمایشگاهی در شماره ۴۶ خیابان هیوستون شرقی منهتن راه انداخت. اونجا جریان‌هایی با ولتاژ چند میلیون ولت تولید کرد و حتی با وصل کردن یک نوسان‌ساز مکانیکی به ستون اصلی ساختمان، باعث ارتعاش شدید پی ساختمان و زمین‌لرزه‌ای محلی در محله شد؛ طوری که شیشه‌ها لرزید و پلیس دم در آزمایشگاه اومد و تسلا هم با چکش نوسان‌ساز رو متلاشی کرد.

اما در سال ۱۸۹۶، گولییِلمو مارکونی (Guglielmo Marconi) با ارسال سیگنال بی‌سیم تا مسافت چند کیلومتری در انگلستان به شهرت رسید. مارکونی پتنت‌های تسلا رو با هم ترکیب کرده بود و از اونجا که تجهیزات و یادداشت‌های تسلا در آتش سوخته بود، ثبت اختراع به تاخیر افتاد. وقتی خبر رسید، تسلا گفت: «مارکونی پسر خوبیه، بذار ادامه بده؛ داره از ۱۷ تا پتنت من استفاده می‌کنه.» با این حال، تسلا در خفا از عقب افتادن در رقابت به شدت دلگیر بود.

رعد و برق‌های کلرادو اسپرینگز

برای دور موندن از خطرات آزمایشگاه شهری و دستیابی به هوای رقیق‌تر و خشک‌تر، تسلا در می ۱۸۹۹ به کلرادو اسپرینگز (Colorado Springs) رفت. اطراف آزمایشگاهش تابلوی بزرگی زد: «دور بمانید - خطر بزرگ».

در اون هشت ماه، با بهره‌گیری از هوای کوهستانی و طوفان‌های رعد و برق منطقه، دستگاه فرستنده تقویت‌کننده‌ای ساخت که تونست ولتاژهایی تا حدود ۱۲ میلیون ولت تولید کنه. در یکی از آزمایش‌های شبانه، جرقه‌هایی به طول چند ده متر به آسمان رفت و غرش اون تا کیلومترها شنیده شد، اما بار بیش از حد باعث سوختن ژنراتور شهر کلرادو اسپرینگز و خاموشی کل منطقه شد. تسلا به آنچه در مقیاس تئوریک می‌خواست رسیده بود.

ژوئن ۱۹۰۰، تسلا مقاله‌ای طولانی و ماندگار در مجله سنچری (Century) چاپ کرد: «مسئله افزایش انرژی انسان». او در این مقاله به موضوعاتی چون انرژی خورشیدی، مکانیزه شدن جنگ‌ها، پیش‌بینی جهانی به هم پیوسته از طریق امواج بی‌سیم و شبکه‌ای جهانی برای تبادل خبر و داده پرداخت. عکس‌های خیره‌کننده او که میان صاعقه‌های مصنوعی غول‌پیکر با آرامش نشسته بود، دنیا رو مبهوت کرد.

جی. پی. مورگان (J. P. Morgan)، قدرتمندترین بانکدار آمریکا، مجذوب این چشم‌انداز شد. تسلا به مورگان از برتری مخابره جهانی نسبت به ارتباط نقطه به نقطه مارکونی گفت و مورگان با سرمایه‌گذاری ۱۵۰ هزار دلاری موافقت کرد.

برج واردن‌کلیف؛ رویایی که فروریخت

تسلا زمینی ۸۰ هکتاری در ۱۰۵ کیلومتری منهتن خرید و نامش رو به احترام مالک زمین، واردن‌کلیف (Wardenclyffe) گذاشت. رویای او احداث برجی عظیم با گنبدی فلزی به ارتفاع ۵۷ متر و ریشه‌های عمیق فولادی در عمق ۳۳ متری زمین بود؛ مرکزی که نه‌تنها پیام‌ها، بلکه انرژی الکتریکی رو بدون سیم به کل زمین برسونه.

اما ۱۲ دسامبر ۱۹۰۱، مارکونی با مخابره حرف S به زبان مورس از فراز اقیانوس اطلس، دنیا رو لرزوند. نگاه سرمایه‌گذاران تغییر کرد: چرا باید میلیون‌ها دلار خرج برجی عظیم کرد وقتی مارکونی با ابزاری ساده‌تر پیام فرستاده بود؟

تسلا ناچار شد به مورگان اعتراف کنه که هدف اصلی‌اش نه فقط تلگراف، بلکه انتقال جهانی و رایگان انرژی به همه مردم زمینه. برای مورگان، این توجیه مالی نداشت؛ چطور می‌شد روی برقی که روی هوا پخش می‌شد کنتور گذاشت؟ مورگان پول بیشتری نداد و نامه‌های پیاپی تسلا رو با یک پاسخ کوتاه رد کرد: «احساس نمی‌کنم در حال حاضر ناچار به ادامه باشم.»

در سال ۱۹۰۴، اداره ثبت اختراعات آمریکا حق ثبت رادیو رو به مارکونی داد. تسلا ورشکست شد، کارگرانش اخراج شدن و واردن‌کلیف متروکه موند. سال ۱۹۱۵ تسلا زمین رو واگذار کرد و مالکان بعدی از ساختمان به عنوان انبار ترشی استفاده کردن! در نهایت، سال ۱۹۱۷ برج با ارزش واردن‌کلیف با دینامیت تخریب و آهن‌آلاتش فروخته شد تا گوشه‌ای از بدهی‌ها تسویه بشه.

مدال ادیسون و ایده‌هایی فراتر از زمان

سال ۱۹۱۶ به تسلا اعلام شد که انجمن مهندسین برق آمریکا می‌خواد «مدال ادیسون» رو بهش اهدا کنه. واکنش تسلا تند بود:

«شما نمی‌خواهید من را تکریم کنید؛ می‌خواهید مرا با نام ادیسون تزیین کنید.»

با اصرار دوستانش پذیرفت، اما شب مراسم غیبش زد. بعد از جست‌وجو، او را در پارکی در حال دانه دادن به کبوترها پیدا کردن و راضیش کردن برگرده و مدال رو تحویل بگیره.

با وجود بی‌پولی، تسلا به کار در دفاتر کوچک ادامه داد. در این سال‌ها روی سه ایده تمرکز داشت:

  1. توربین بدون پره: توربینی بر پایه دیسک‌های صیقلی نزدیک به هم که با تکیه بر چسبندگی و ویسکوزیته سیال کار می‌کرد. او اختراعش رو به وستینگهاوس و پسر مورگان پیشنهاد داد، اما صنایع که روی توربین‌های پره‌دار استاندارد سرمایه‌گذاری کرده بودن، ریسک تغییر سیستم رو نپذیرفتن.
  2. رادار: در سال ۱۹۱۷ تسلا سازوکار تشخیص موقعیت و فاصله اجسام (به‌ویژه زیردریایی‌ها) از طریق بازتاب امواج ایستا رو تشریح کرد؛ ایده‌ای که در دهه ۱۹۳۰ پیش‌زمینه فناوری رادار شد.
  3. تله‌فورس (پرتو مرگ): تسلا مدعی سیستمی مبتنی بر شلیک باریکه‌ای از ذرات میکروسکوپی در خلا با انرژی بالا شد که می‌تونست هر هدفی رو در فواصل دور نابود کنه. اون رو راهی برای پایان جنگ‌ها می‌دونست، اما دولت‌ها ایده رو چیزی شبیه به فانتزی دانشمندی دیوانه تلقی کردن.

زندگی شخصی، وسواس‌ها و کبوتر محبوب

تسلا سال‌ها زندگی لوکسی داشت؛ مدتی در هتل گرلاخ (Gerlach) و سپس سال‌ها در هتل اشرافی والدورف-آستوریا (Waldorf-Astoria). کت‌های دنباله‌دار پرنس آلبرت می‌پوشید، به عنوان یکی از خوش‌پوش‌ترین مردان نیویورک شناخته می‌شد و مهمانی‌های اشرافی باشکوهی برای چهره‌هایی چون مارک تواین ترتیب می‌داد.

اما این شکوه در کنار انزوا و وسواس‌هایی عجیب قرار داشت:

  • هراس شدید از میکروب و تمیز کردن مداوم همه‌چیز.
  • استفاده از دستمال‌های متعدد سر میز غذا.
  • انزجار مطلق از جواهرات مروارید و عدم تحمل دست زدن به موی انسان.
  • حساسیت شدید حسی به نور و صدا.

این فوبیاها روابط عاطفی او رو به سمت عشق‌های صرفا افلاطونی سوق داد و هیچ‌گاه ازدواج نکرد.

با گذر زمان، کبوترهای خیابان‌های نیویورک همدم اصلی تنهایی‌اش شدن. کبوترهای زخمی رو به اتاق هتل می‌آورد، مداوا می‌کرد و حتی برای مداوای پرنده‌های بدحال پزشک استخدام می‌کرد. اتاق‌های هتل لوکس پر از جعبه‌های پرندگان شده بود و مسافران شکایت می‌کردن.

در این میان، شیفته یک کبوتر ماده سفید با لکه‌های خاکستری روی بال‌هاش شده بود. تسلا درباره او می‌گفت ما همدیگر رو حس می‌کردیم. شبی اون کبوتر از پنجره به اتاقش اومد و تسلا فهمید پرنده برای وداع اومده؛ همان شب کبوتر در دستانش جان داد و تسلا بعدها گفت با رفتن اون کبوتر، بخشی از نور زندگیش خاموش شد.

هتل نیویورکر و سال‌های پایانی

به خاطر بی‌پولی و اعتراض به پرندگان، تسلا مجبور به ترک هتل‌های لوکس شد. از والدورف به سنت رجیس (St. Regis)، سپس هتل پنسیلوانیا و بعد هتل گاورنر کلینتون نقل مکان کرد و در نهایت به هتل نیویورکر (The New Yorker Hotel) رفت. هزینه‌های اتاق شماره ۳۳۲۷ او در طبقه سی و سوم رو سال‌های آخر شرکت وستینگهاوس پرداخت می‌کرد.

در ۷۵ سالگی (۱۹۳۱)، کِنِت سوییزی، روزنامه‌نگار و دوست تسلا، با جمع‌آوری نامه‌های تبریک از چهره‌های سرشناسی چون آلبرت اینشتین و انتشار عکس تسلا روی جلد مجله تایم، نام او رو دوباره به صدر اخبار آورد. ۴ ماه بعد، رقیب دیرینش توماس ادیسون درگذشت.

سال ۱۹۳۷ در سن ۸۱ سالگی حین رفتن به پارک، تاکسی با تسلا تصادف کرد و سه دنده‌اش شکست. او از رفتن به بیمارستان خودداری کرد و درمان را رد کرد، اما عوارض اون حادثه و ذات‌الریه به مرور توان جسمی‌اش رو تحلیل برد. در سال‌های آخر، رژیم غذایی او به شیر گرم محدود شده بود.

خاموشی در خواب ابدی

اوایل ژانویه ۱۹۴۳، تسلا به خدمتکار هتل گفت تابلوی «مزاحم نشوید» رو روی در نصب کنه و کسی وارد نشه. صبح روز ۸ ژانویه ۱۹۴۳، خدمتکار وارد اتاق ۳۳۲۷ شد و پیکر بی‌جان نیکولا تسلای ۸۶ ساله رو روی تخت پیدا کرد. پزشک قانونی اعلام کرد تسلا حوالی ساعت ۱۰:۳۰ شب ۷ ژانویه در خواب و بر اثر لخته خون در شریان‌ها (ترومبوز کرونری) درگذشته است.

پیکر او در کلیسای جامع سنت جان تشییع شد و سپس سوزانده شد. خاکسترش در سال ۱۹۵۷ در ظرفی کروی‌شکل به موزه نیکولا تسلا در بلگراد منتقل شد.

تنها چند ماه پس از مرگش، دیوان عالی ایالات متحده سرانجام حق اختراع رادیو رو به نام نیکولا تسلا تثبیت کرد و ادعای مارکونی باطل شد؛ عدالتی دیرهنگام پس از رفتن مردی که آینده رو ساخت.

در هفته‌های پایانی عمر، تسلا در میانه آتش جنگ جهانی دوم نامه‌ای خطاب به مردم جنگ‌زده میهنش نوشت:

«از دل این جنگ باید جهانی نو متولد شود، جهانی که فداکاری‌هایی را که بشریت تقدیم کرده، توجیه کند. این باید جهانی باشد که در آن، ضعیف تحت استثمار قوی قرار نگیرد، نیکوکار مغلوب شرور نشود، و فقیر با زور ثروتمند تحقیر نگردد؛ جهانی که در آن دستاوردهای عقل، علم و هنر در خدمت جامعه باشند، برای بهبود و زیباتر کردن زندگی، نه در خدمت افراد برای انباشت ثروت. این دنیای نوین، نباید جهانی از ستم‌دیدگان و خوارشدگان باشد، بلکه باید از انسان‌ها و ملت‌های آزاد تشکیل شده باشد؛ برابر در شأن، و برابر در احترام به انسان.»


موخره

بیست و چهارمین اپیزود بایوکست رو شنیدید که مربوط به زندگی نیکولا تسلا بود.

بایوکست رو من، خشایار نور، با کمک مسعود تولید می‌کنیم. متین آبان موسیقیش رو ساخته و ادیت این قسمت هم با کمک راضیه طهرانی انجام شده.

منبع اصلی ما برای این اپیزود کتاب «تسلا؛ مردی بیرون از زمان» نوشته خانم مارگارت چنی بود. این کتاب با یه ترجمه بسیار بد توسط آقای مسعود مرادی جورابی تو ایران چاپ شده که به هیچ عنوان پیشنهاد نمی‌کنم سراغش برید؛ امیدوارم به زودی یه ترجمه درست ازش وارد بازار بشه.

نظرتون رو در مورد این اپیزود برامون بنویسید و اگر دوست دارید شخصیت خاصی رو کار کنیم بهمون پیشنهاد بدید. کانال یوتوب بایوکست رو فراموش نکنید و در شبکه‌های اجتماعی هم می‌تونید با شناسه‌ @BioCastPodcast همراه ما باشید.

ادامه‌ی داستاننیکولا تسلا◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

تماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر