دلوریس جردن، زن جوونی که تا الآن ۳ تا بچه به دنیا آورده بود، حالا باید بین شادی و غم یکی رو انتخاب میکرد؛ شادیِ به دنیا اومدن چهارمین فرزندش و یا غم از دست دادن مادرش. مادری که سالها بود باهاش قطع رابطه کرده بود و اون رو ندیده بود. اون انتخاب کرد که با شادی و خوشحالی، به دنیا اومدن پسرش رو جشن بگیره.
در سال ۱۹۶۳، در یک روز یکشنبه که میشد ۱۷ فوریه یعنی ۲۱ بهمن ۱۳۴۱، توی بیمارستان کامبرلند توی بروکلین نیویورک، چهارمین فرزندش رو به دنیا آورد و اسمش رو مایکل گذاشت.
دلوریس میگفت به دنیا اومدن مایکل مثل یه معجزه بود، چون وقتی اون به دنیا اومد، من به خاطر از دست دادن مادرم در بدترین شرایط روحی بودم و اومدن این پسر یه زندگی دوباره به من بخشید.
یه چیزی که برای من جالبه، نوع نگاه و دیدگاه مادر مایکله. دلوریس میتونست بگه با مرگ مادرم، دیگه به دنیا آوردن بچهی چهارم برام قوز بالا قوز بود؛ ولی ظاهراً به اومدن این بچه نگاه مثبتی داشت. چقدر نگاهش به این مسئله خوب بوده، در حالی که خیلی راحت میتونست جنبهی منفیش رو ببینه.
ولی به دنیا اومدن مایکل همچین بیدردسر هم نبود. به محض اینکه بچه به دنیا اومد، شروع کرد به خوندماغ شدن و حتی مجبور شدن ۳ روز توی بیمارستان بستریش کنن. اتفاقاً این خوندماغ شدن تا ۵ سالگیش هم ادامه داشت.
راستی گفتم دلوریس چند سال بود که مادرش رو ندیده بود. ماجرا از این قرار بود که وقتی دلوریس نوجوان بود، با جیمز — که میشه بابای همین مایکل — با هم دوست شده بودن و یواشکی رفتوآمد داشتن. دلوریس ۱۵ ساله بود که توی همین قرارهای یواشکی باردار شد. خانوادهش هم که انتظار داشتن دخترشون درسش رو ادامه بده، از همون موقع باهاش قطع رابطه کردن و دلوریس مجبور شد با بچهی توی شکمش بره با خانوادهی جیمز زندگی کنه.
دلوریس و جیمز اسم بچهی اولشون رو که پسر بود، جیمز گذاشتن؛ یعنی هماسم بابای بچه. جالبه بهتون بگم که بچهی دوم که دختر شد رو هم اسمش رو گذاشتن دلوریس! بعد از این دو تا، اونها یه پسر هم به اسم لَری آوردن تا نوبت به مایکل برسه. بچهی پنجم هم دختری به اسم روزلین بود که توی ۲۳ سالگی دلوریس به دنیا اومد.
کودکی در کارولینای شمالی و ترسی که ماندگار شد
وقتی که مایکل خیلی کوچیک بود و هنوز راه نمیرفت، بچهی خیلی آرومی بود و اصلاً گریه نمیکرد. مادرش میگفت همین که بهش غذا میدادی و یه اسباببازی دستش میذاشتی، دیگه با کسی کاری نداشت و ساعتها با خودش سرگرم بود.
وقتی ۵ ماهه شد، اونها از بروکلین به کارولینای شمالی رفتن. محل زندگیشون یه خونه بود تقریباً وسط یه جنگل نزدیک شهر ویلمینگتون، جایی که حدود ۷۰ سال قبلش جد پدری مایکل هم همونجا به دنیا اومده بود. خونهشون یه کلبهی کوچیک توی جادهی ساحلی کالیگو بود.
من رفتم توی گوگل مپز این جاده رو دیدم؛ چند تا کلبهی تکوتوک که وسط دنیایی از درخت با یه جاده به هم وصل شدن. دلوریس و جیمز دست بچههای زیر ۵ سالشون رو گرفتن و از وسط یه شهر بزرگ و شلوغ مثل نیویورک بردن به همچین جایی تا بزرگشون کنن. واقعاً دمشون گرم! کاش منم میتونستم از این شهر بزرگ و شلوغ بکنم و برم توی همچین جایی زندگی کنم.
چند ماه پیش وقتی داشتم برای قسمت دوم در مورد زندگی رولینگ تحقیق میکردم، رفتم توی گوگل مپز دنبال اون خونهی زمان کودکیش که کنار یه کلیسا بود گشتم. اون موقع هم دقیقاً همین حس بهم دست داد. این تغییر فضا براشون سخت بوده، ولی مایکل میگه قشنگترین خاطرات بچگیم مربوط به همین دورانه.
پدرشون جیمز هم که توی شرکت جنرال الکتریک سوپروایزر بخش تعمیرات و نگهداری بود، عاشق تعمیرات بود و همهی کارای خونه رو خودش انجام میداد. مثلاً توی ۱۰ سالگی میتونسته تراکتور برونه و توی کارای مزرعه کمک میکرده؛ حتی میتونسته موتور تراکتور رو بیاره پایین و دوباره ببنده.
مایکل یه خاطره از باباش یادشه و میگه یه بار که داشت کارای تعمیراتی خونه رو میکرد، دو تا سیم لخت رو به هم زد و پرت شد سه متر اونورتر، ما هم کلی خندیدیم!
مایکل رو توی خونه صدا میکردن «مایک». جیمز و دلوریس، بزرگترین بچههای خونه که هماسم پدر و مادرشون بودن، خیلی آروم و بیسروصدا بودن. اما لری و مایک که فقط ۱۱ ماه اختلاف سنی داشتن، خیلی شلوغ و غیرقابلکنترل بودن.
گفتم خونهشون توی یه جادهی ساحلی بود؛ البته جاده دقیقاً منتهی به ساحل نمیشد، ولی خیلی نزدیک اقیانوس اطلس بودن. توی ۶ یا ۷ سالگی یه اتفاقی برای مایک میافته که تا همین الآن هم از یاد نبرده و حس بدش همیشه باهاشه.
توی همون سن رفته بودن ساحل با دوستاش بازی کنن. دوستش میره توی آب، اما چون خوب شنا بلد نبوده و سنش هم کم بوده، شروع به دستوپا زدن میکنه. مایکل میره کمکش و خیلی تلاش میکنه، اما موفق نمیشه و دوستش جلوی چشمش غرق میشه.
یکی دو بار دیگه هم از این دست اتفاقات برای خودش و رفیقهای دیگهش پیش اومده بود و همین باعث شد کلاً از آب بترسه. هنوزم که هنوزه با ۵۶ سال سن، این ترس باهاشه و اهل دریا رفتن نیست. حالا از این موضوع بیایم بیرون، بعداً بیشتر در موردش صحبت میکنم.
سبد بسکتبال حیاط پشتی و داغ خط خوردن از تیم
مایک توی همون سنوسال علاقهی زیادی به بیسبال داشت، چون باباش بیسبال رو خیلی دوست داشت و دنبال میکرد. به همین واسطه مایک هم که بچهی پرانرژی و ورزشدوستی بود، به این ورزش علاقهمند شده بود و همیشه رویای این رو داشت که در آینده توی MLB بازی کنه. (MLB مخفف The American League of Professional Baseball Clubs یا به اختصار American League هست که لیگ حرفهای بیسبال آمریکا محسوب میشه.)
مایکل و لری با هم خیلی بیسبال بازی میکردن. اما توی همین روزها، یه روز که پدرش با یه سبد بسکتبال اومد خونه، داستان کمی تغییر کرد. جیمز همیشه دوست داشت بچههاش ورزشکار بشن و به خاطر همین این سبد رو خرید و توی حیاط پشتی خونه نصبش کرد. احتمالاً بتونید حدس بزنید که این سبد چه تأثیر بزرگی روی زندگی مایک گذاشت.
اوایل مایک اصلاً نمیتونست توپ رو گل کنه و همش خطا میرفت، اما برادر بزرگترش، لری، خیلی خوب بود و همیشه سر همین قضیه با هم دعوا میکردن. پدرشون اون زمان میگفت: «لری واسه بسکتبال خوبه، مایک واسه بیسبال.»
وسط این ۵ تا بچه، ظاهراً توی خانواده کلاً مایک رو دستکم میگرفتن و توجه بیشتری به بچههای دیگه میشد؛ مثلاً کسی نمیگفت مایک میتونه به فلان جا برسه و همیشه ضعیف میدیدنش. همین که باباش میگفت لری واسه بسکتبال خوبه، به این خاطر بود که بسکتبال قدرت بدنی بیشتری میخواست و جیمز حس میکرد مایک توانایی بسکتبال بازی کردن رو نداره و بهتره بره سراغ بیسبال.
مایک و لری توی حیاط پشتی مدام با هم بسکتبال بازی میکردن. مایک قدبلندتر بود، اما لری قدرت بدنی بیشتری داشت. این رقابت برادرانه حس خیلی خوبی به مایک میداد؛ بهخصوص وقتی توی رقابت با لری برنده میشد، احساس قدرت عجیبی بهش دست میداد. حس میکرد وقتی میتونه برادر بزرگترش رو ببره، پس هر کسی رو میتونه شکست بده. درسته که لری فقط ۱۱ ماه ازش بزرگتر بود، اما به هر حال بزرگتر بود.
سال ۱۹۷۲ که مایک ۹ ساله بود و سنش به حدی رسیده بود که المپیک رو درک کنه، تلویزیون مسابقات المپیک رو نشون میداد. مایک هم که رویاهایی توی سرش داشت به مادرش گفت:
«من بالاخره یه روزی مدال طلای المپیک رو میگیرم.»
مادرش هم مثل اغلب مادرها بهش گفت: «بله، حتماً میتونی.»
وقتی مایکل ۱۱-۱۲ ساله شد و پدر استعداد بسکتبال رو توی بچهها دید، کمکم حیاط پشتی خونه رو تبدیل به یه زمین بسکتبال واقعی کرد. همسایهها هم میاومدن اونجا و با هم مسابقه میدادن. ولی مادرشون قانونی گذاشته بود: اول انجام دادن تکالیف، بعد بازی! ضمن اینکه رأس ساعت ۸ شب باید میخوابیدن، حتی اگه هوا هنوز روشن بود.
لری و مایک همیشه سر اینکه کی بهتره با هم کلکل میکردن و آخرش هم کار به کتککاری میکشید؛ تا جایی که مادرشون مجبور میشد دخالت کنه و اونها رو از هم جدا کنه. کلاً این دو تا داداش مدام توی این زمین در حال بازی بودن. یه جا نوشته بود توی تابستونها و روزهای تعطیل از وقتی بیدار میشدن، و روزهای دیگه از وقتی از مدرسه میاومدن تا وقتی برن توی رختخواب، مشغول بازی بودن.
با این وجود مایک بیسبال رو خیلی دوست داشت و حتی بیشتر از بسکتبال دنبالش میکرد. ۱۲ ساله که بود تونست عضو یه تیم بیسبال به نام جورجیا بشه و خودش رو خیلی خوب نشون بده. اوایل فقط توپ پرتاب میکرد چون ضربههاش خیلی قوی بود، و بعد هم تونست یه بورس تحصیلی سههفتهای از شهر میسوری بگیره. اون زمانی که بیسبال بازی میکرد، توی اون لیگی که بود کلاً ۲۵۰ تا بچه حضور داشتن که فقط ۳ نفرشون سیاهپوست بودن. این موضوع براش آزاردهنده بود، چون وقتی با همتیمیها برای مسابقات به شهرهای دیگه میرفتن، اونها رو از بقیه جدا میکردن.
زمستون سال ۱۹۷۷، پدرِ پدربزرگ مایک از دنیا رفت؛ کسی که از طرفدارهای بیسبال بازی کردن مایک بود و همیشه تشویقش میکرد. کلاً سال ۱۹۷۷ سال خیلی بدی برای مایک بود، چون به خاطر رنگ پوستش مدام تحقیر میشد؛ هم توی بیسبال و هم توی مدرسه. کار به جایی رسید که اتفاقاتی افتاد و مایک رو از مدرسه اخراج کردن.
حالا چرا؟ توی دههی ۷۰ میلادی فضا برای سیاهپوستها اصلاً مناسب نبود و حتی بچهها توی مدارس هم اذیتشون میکردن. تا حدی که یه بار دختری به مایک گفت «کاکاسیاه». اون هم خیلی عصبانی شد و یه قوطی نوشابه پرت کرد سمت دختره. همین مسئله باعث شد مدیرهای مدرسه به خاطر رفتارش از مدرسه اخراجش کنن.
سر همین ماجرا، مادرش اون رو با خودش میبرد سر کار و مجبورش میکرد روبروش بشینه و تمام روز رو درس بخونه. مایک نمیدونست تا همین چند سال قبل، سیاهپوستها چه رنجهایی توی اون جامعه کشیده بودن؛ با این وجود از اتفاقاتی که برای خودش افتاده بود به شدت عصبانی بود و میخواست خودش و تمام سیاهپوستهایی رو که تحقیر شده بودن، به کل دنیا ثابت کنه. مایک این حس رو هیچوقت یادش نرفت و همین شد انگیزهای برای کارهای بزرگ زندگیش.
شوک تیم وارسیتی و تولد یک اراده
۱۴ ساله بود که مسابقات بسکتبال رو از تلویزیون میدید و توجهش بیشتر از قبل به این رشته جلب شد. خیلی دوست داشت بره بسکتبال بازی کنه، اما هنوز این جرئت رو توی خودش نمیدید و کماکان بیسبال رو ادامه میداد.
وقتی وارد کلاس نهم شد، به عضویت تیم بسکتبال Fred Lynch درآمد. اون موقع قد چندان بلندی نداشت، ولی مثلاً از ۵۴ امتیازی که تیم توی یه بازی گرفت، ۴۴ امتیاز رو فقط مایک به تنهایی به دست آورده بود!
۱۵ ساله که شد، راهی دبیرستان لینی (Laney High School) توی همون شهر نزدیک محل زندگیشون، یعنی ویلمینگتون شد تا درسش رو ادامه بده. اونجا همچنان به بیسبال و بسکتبال علاقه داشت و هر دو رو بازی میکرد. توی تیم بیسبال مدرسه بود و اتفاقاً خوب هم بازی میکرد. حالا من دقیق در مورد ورزش بیسبال اطلاعات ندارم، اما همون مختصر چیزی که خوندم نشون میداد مایک توی پُست «سنتر فیلدر» (Center fielder) خوب بوده که جزو «اوتفیلدرها» حساب میشه.
اما با وجودی که توی بیسبال خوب پیش میرفت، کمکم توجهش بیشتر رفت سمت بسکتبال. یکی از دلایلش این بود که دبیرستان لینی هم مثل تقریباً همهی مدارس آمریکا تیم بسکتبال داشت و توجه ویژهای به این رشته میشد. از طرفی همون زمینِ مختصر پشت خونهشون و سالها بازی با لری باعث شده بود مهارتهاش رشد کنه؛ به خصوص که قدرت بدنی بالاتر لری باعث میشد مایک برای بردنش مدام به خودش فشار بیاره و پیشرفت کنه.
حالا که دنبال جایی برای ثابت کردن خودش بود، هدفگذاری کرد تا وارد تیم بسکتبال مدرسه بشه. از بس حواسش به بسکتبال بود، درسش افت کرد و نمرههاش بین B و C شد. از اون طرف هم بیکار بود و درآمدی نداشت، در حالی که لری دو جا کار میکرد و درآمد داشت. پدرش همیشه میگفت: «مایک تنبلترین پسر دنیاست!» ولی دیری نگذشت که مایک به پدرش ثابت کرد اشتباه میکنه؛ شایدم پدرش خوب میدونست چی بگه تا پسرش انگیزه بگیره.
اینم بگم که یکی از ویژگیهای فیزیکی مایک که برای بسکتبال عالی بود، کف دستهای پهنش بود؛ خیلی راحت میتونست توپ رو با یه دست کنترل کنه. اما مشکل اصلی سرِ قدش بود. قد نسبتاً کوتاهی داشت که برای بسکتبال مناسب نبود و همین اعتمادبهنفسش رو ضعیف میکرد. در واقع توانایی بالایی داشت، اما قدش با تواناییش نمیخوند.
سال اول دبیرستان که تموم شد، نوبت به آزمون ورودی تیم اصلی مدرسه یا همون «Varsity Team» رسید. ۵۰ نفر داوطلب اومدن و تست دادن. مایک به همراه دوستش لِروی اسمیت هم تست دادن. بازی و پرتابهای مایکل نسبتاً خوب بود، خیلی امیدوار شده بود و بیصبرانه منتظر لیست نهایی ۱۵ نفره بود. تقریباً مطمئن بود اسمش توی لیسته.
چند روز بعد خبر رسید که لیست نهایی روی تابلوی مدرسه نصب شده. مایک و دوستش لروی دویدن سمت تابلو. اما... چیزی که دید براش غیرقابل باور بود. اسمش توی لیست نبود! در عوض اسم لروی توی لیست به چشم میخورد. لروی تنها سالدومیای بود که به تیم اصلی راه پیدا کرده بود. این یعنی ناامیدی تمام برای مایک.
مایک رفت پیش سرمربی وقت تیم، کلیفتون هرینگ، و علت رو پرسید. جواب چی بود؟ قد!
قد مایک ۱۸۰ سانتیمتر بود، و از نظر هرینگ این قد برای ورود به تیم کوتاه بود. جالب اینجاست که مایک اون زمان فقط ۱۵ سالش بود؛ یه پسر ۱۵ ساله با ۱۸۰ سانتیمتر قد! اما بهش گفتن قدت کوتاهه و ردش کردن. دوستش لروی توی همون سن حدود ۲ متر قد داشت و به همین دلیل انتخاب شده بود.
مایک حسابی دلخور شده بود و با خودش فکر میکرد مگه همهچیز به قده؟ بازی من که خیلی بهتر از لروی بود! دوید سمت خونه. مادرش سر کار بود. رفت توی اتاقش، در رو قفل کرد و نشست به گریه کردن. همهی آرزوهاش روی سرش خراب شده بود. چند ساعت بعد مادرش اومد پیشش و باهاش صحبت کرد:
«از این انرژی استفاده کن تا به مربی، رفیقات و همکلاسیهات ثابت کنی که اشتباه کردن.»
آقای هرینگ بعداً توضیح داد که اون زمان اولویتش قد بوده و نمیتونسته به جای یه بازیکن ۲ متری، مایکِ ۱۸۰ سانتیمتری رو بردارد؛ چون مایک کوتاهقدترین گاردِ لیست بود و تیم فقط یه جای خالی برای پست گارد داشت، ضمن اینکه فقط سهمیهی انتخاب یک بازیکن سالدومی رو داشتن و بقیه از سالبالاییها انتخاب میشدن.
با این وجود مایک بیخیال نشد و خیلی زود انگیزهی لازم رو به دست آورد. خودش میگه:
«با وجودی که کلی تلاش کرده بودم، خستگیش به تنم مونده بود و این پیام بهم رسید که باید بیخیالش بشم، چشمهام رو بستم و یک بار دیگه لیستی رو دیدم که توی رختکن به دیوار زده بودن و اسم من توش نبود. همین به من انگیزه داد که دوباره شروع کنم.»
ناامیدی عمیقی بود، اما براش تسلیم شدن معنی نداشت. باید کاری میکرد که دیگه چنین دردی رو تحمل نکنه. با خودش گفت بازی من باید اینقدر خوب باشه که هیچکس نتونه بهانهی قد رو بگیره.
نکتهای که اینجا خیلی برای من جالبه اینه که یه پسر ۱۵ ساله، به جای اینکه توی رویا زندگی کنه و بگه کاش همقد دوستم بشم، واقعبینانه نگاه میکنه و میگه معلوم نیست قدم بلندتر بشه یا نه، پس روی بازیم تمرکز میکنم تا قوی بشم. این یعنی زندگی در واقعیت به جای زندگی در رویا.
البته مایک وارد تیم دوم مدرسه یعنی تیم جونیور شد و اتفاقاً ستارهی همون تیم شد. توی چند تا از بازیها ۴۰ امتیاز گرفت. اما چون شکست براش معنا نداشت، قبول اینکه به تیم اول نرسیده براش سخت بود؛ بهخصوص که میدید دوست نزدیکش فقط به خاطر قد انتخاب شده.
توی مدرسه از هر وقت خالی برای تمرین استفاده میکرد. معلم فیزیکشون میگفت: «شکست برای اون معنی نداشت! من همیشه ساعت ۷ تا ۷:۳۰ میاومدم مدرسه، صدای تمرین کردنش رو از سالن بسکتبال میشنیدم. بعضی وقتها باید به زور از زمین یا اتاق بدنسازی میکشیدیمش سر کلاس!» علاوه بر تمرین با تیم، هر روز توی اوقات فراغتش توی حیاط خونه هم تمرین میکرد و آرزوش بلندتر شدن قدش بود.
یه بار مادرش به شوخی بهش گفت برو توی کفشت نمک بریز و بشین دعا کن، اینجوری خدا صدات رو بهتر میشنوه! مایکِ خوشباور هم نمک میریخت و دعا میکرد. شبهایی بود که از غصهی قدش خوابش نمیبرد. مادرش که دید این ماجرا داره روحیهش رو داغون میکنه، بردش پیش دکتر متخصص رشد. دکتر هم اطمینان داد که قدش کوتاه نمیمونه و حسابی رشد میکنه.
توی همون یک سال، حالا کار نمک و دعا بود یا هر چیز دیگه، مایک ۱۰ سانتیمتر قد کشید! تمرینات زیاد هم پرتابهاش رو فوقالعاده کرده بود. تابستون ۱۹۷۹ که دوباره تست گرفتن، مایک مقتدرانه وارد لیست تیم وارسیتی شد.
حالا که بعد از سالها به اون ماجرا نگاه میکنه، میبینه چقدر براش مفید بود و چه انگیزهای براش ساخت. توی اولین بازیش برای تیم اول دبیرستان ۳۵ امتیاز گرفت و کمکم ستارهی تیم شد. در طول دو سال حضورش در تیم وارسیتی دبیرستان لینی، به طور میانگین بیش از ۲۵ امتیاز، ۱۲ ریباند و بیش از ۵ پاس گل در هر بازی ثبت کرد و تیم رو به رتبهی اول مدارس ایالت رسوند. با این حال هنوز راه زیادی مونده بود تا آوازهی پروازهاش به گوش جهان برسه.
از «مایک» تا «مایکل جردن»
اواخر سال ۱۹۸۰ دیگه اسم مایک رو همه شنیده بودن و خیلیها اون رو ستارهی آیندهی NBA میدونستن. اون سال ۱۹۸۱ برای مسابقات معتبر All-American Games انتخاب شد و اونجا ۳۰ امتیاز به دست آورد که اون موقع برای خودش رکوردی بود. توی این مسابقات بهترین بازیکنهای دبیرستانی آمریکا دور هم جمع میشن و رقابت میکنن.
درخشش مایک باعث شد دانشگاههای مختلفی با پیشنهاد بورسیه بیان سراغش. در نهایت مایک بورسیهی دانشگاه کارولینای شمالی در چپل هیل رو قبول کرد و وارد همون دانشگاه شد؛ جایی که بعدها ازش لیسانس جغرافیای فرهنگی گرفت.
مسابقات بسکتبال مدارس در سطح کشوری بینندهی زیادی نداره، اما در ردهی دانشگاهی توجهها فوقالعاده بالاست، چون ستارههای آیندهی NBA از دل همین رقابتها بیرون میان. مایک دوران درخشانی رو توی دانشگاه گذروند، اما میخوام براتون از شبی بگم که شاید مهمترین شب زندگیش بود: دوشنبه ۲۹ مارس ۱۹۸۲ مصادف با ۹ فروردین ۱۳۶۱. فینال مسابقات بسکتبال دانشگاههای آمریکا (NCAA) توی ایالت لوئیزیانا، بین تیم دانشگاههای جرجتاون و کارولینای شمالی.
کمتر از یک دقیقه به پایان بازی مونده بود و جرجتاون ۶۲ به ۶۰ جلو بود. توپ دست بازیکنان کارولیناست، مایک پشت خط پرتاب ایستاده. فقط ۱۵ ثانیه به پایان بازی مونده که توپ رو برای مایک میفرستن. مایک شوت میزنه... و توپ وارد سبد میشه! کارولینای شمالی ۶۳ به ۶۲ بازی رو میبره و قهرمان میشه!
واقعاً میشه گفت زندگی مایک به قبل و بعد از این پرتاب تقسیم میشه. خود مایکل هم بعدها تأکید کرد که دقیقاً از همین لحظه بود که «مایک جردن» به «مایکل جردن» تبدیل شد.
از اینجا بود که اسم مایکل جردن سر زبون تمام بسکتبالیها افتاد. اون سال مایکل به عنوان بهترین بازیکن جوان سال انتخاب شد و تصویرش با عنوان «بازیکن سال» رفت روی جلد مجلهی The Sporting News. حالا وقتش رسیده بود که راهی NBA بشه.
درفت ۱۹۸۴ و اولین طلای المپیک
سیستم ورود بازیکنهای جوان از دانشگاه به لیگهای حرفهای آمریکا به اسم «درفت» (Draft) شناخته میشه. مایکل حد نصابهای لازم رو به دست آورد و وارد لیست ۶۰ نفرهی درفت سال ۱۹۸۴ شد. توی درفت، تیمها طبق مکانیسمی خاص نوبتبندی میشن تا به ترتیب از اون لیست بازیکن انتخاب کنن.
تیمی که حق انتخاب اول رو داشت، هیوستون راکتز بود که حکیم اولاجوان رو انتخاب کرد. انتخاب دوم به پورتلند رسید که سم بووی رو برداشت. و سومین تیمی که حق انتخاب داشت، شیکاگو بولز بود. انتخاب شیکاگو کسی نبود جز مایکل جردن. به این ترتیب مایکل باید برای ادامهی دوران حرفهای راهی شیکاگو و کنفرانس شرق میشد.
اما قبل از اینکه توی تمرینات شیکاگو حاضر بشه، وقت رسیدن به یکی از آرزوهای بچگیش بود: حضور در المپیک ۱۹۸۴ لسآنجلس. مایکل ۲۱ ساله یکی از ۱۲ نفری بود که به تیم ملی بسکتبال آمریکا دعوت شدن.
باید بگم که توی بسکتبال تیم ملی آمریکا همیشه مدعی اصلیه، اما اونقدری که دنیا مسابقات ملی رو جدی میگیره، خود آمریکاییها جدی نمیگیرن؛ مثلاً همین چند هفته پیش توی جام جهانی ۲۰۱۹، تیم آمریکا با ترکیب چندمش اومد و نه تنها به جمع ۴ تیم نرسید، بلکه حتی پنجم هم نشد که یه شکست بزرگ بود. اما المپیک قضیهش فرق میکنه و آمریکاییها روش حساسن.
تیم ملی آمریکا توی اون المپیک خانگی با ۸ برد و بدون حتی یک باخت مدال طلا گرفت. یادتونه وقتی مایک ۹ سالش بود به مادرش گفت یه روزی طلای المپیک رو میگیرم؟ حالا بعد از ۱۲ سال به اون رویای کودکی رسید: کسب مدال طلای المپیک برای کشورش.
ظهور «کاپیتان مارول» و شوت استثنایی مقابل کلیولند
مایکل به عنوان قهرمان المپیک وارد شیکاگو شد؛ تیمی که فصل قبل شرایط مناسبی نداشت. از همون بازیهای اول با حرکات نمایشی و اسلمدانکهاش همه رو شگفتزده کرد، طوری که بهش لقب «کاپیتان مارول» دادن. خودش خیلی با این لقب موافق نبود، چون انتظارش از خودش خیلی بالاتر بود. اون بازیها رو به تسخیر خودش درآورده بود، تا حدی که تیمهای حریف براش نقشههای اختصاصی میکشیدن.
در پایان فصل، شیکاگو به لطف ستارهی جدیدش رتبهی هفتم کنفرانس شرق رو کسب کرد و بعد از ۴ سال به پلیآف رسید. گرچه همون دور اول به میلواکی باختن، اما برای تیمی که سال قبل یازدهم شده بود، پیشرفت بزرگی بود.
فصل دوم برای مایکل با مصدومیت همراه شد، اما شیکاگو به سختی به عنوان تیم هشتم به پلیآف رفت. مایکل توی بازی دوم پلیآف برابر بوستون سلتیکس شاهکار کرد و با کسب ۶۳ امتیاز در یک بازی، رکورد تاریخ پلیآف NBA رو شکست؛ هرچند بوستون اون سری رو برد.
سال بعد در ۸ می ۱۹۸۸، شیکاگو با پشت سر گذاشتن کلیولند به نیمهنهایی کنفرانس رسید، اما اونجا مغلوب دیترویت پیستونز شد. توی همون فصل مایکل برای اولین بار عنوان ارزشمندترین بازیکن فصل یا MVP (Most Valuable Player) رو به دست آورد.
فصل ۱۹۸۸-۱۹۸۹ شیکاگو یه قدم جلوتر رفت و به فینال کنفرانس رسید، اما باز هم دیترویت ترمز اونها رو کشید. با این حال قبل از رسیدن به فینال کنفرانس، یکی از ماندگارترین صحنههای تاریخ بسکتبال خلق شد.
۷ می ۱۹۸۹، شیکاگو توی بازی پنجم و تعیینکننده باید توی اوهایو با کلیولند بازی میکرد. ۳ ثانیه به پایان بازی مونده بود و کلیولند ۱۰۰ به ۹۹ جلو بود. همهچیز داشت تموم میشد. تایماوت تموم شد، توپ رو از کنار زمین به مایکل پاس دادن... ۲ ثانیه... ۱ ثانیه... مایکل یه حرکت بدون توپ زد، روبروی سبد توی هوا معلق موند و شوت زد... و گل! شیکاگو ۱۰۱ به ۱۰۰ بازی رو برد!
خوشحالی دیوانهوار مایکل بعد از این پرتاب یکی از زیباترین قابهای تاریخ ورزشه. این شوت به «The Shot» مشهور شد و حتی صفحهی اختصاصی خودش رو توی ویکیپدیا داره!
دیوار بتنی دیترویت و اولین فتح بزرگ
با وجود این شاهکار، شیکاگو باز هم از پس دیترویت برنیامد. همون تابستون فیل جکسون که کمکمربی بود، سرمربی شیکاگو شد و دوران جدیدی شروع شد. اما طلسم دیترویت در فینال کنفرانس ۱۹۹۰ هم پابرجا موند و شیکاگو باز مغلوب شد تا دیترویت برای دومین بار پیاپی قهرمان NBA بشه.
توی یکی از همین بازیها مایکل مصدوم شد. میگم خوشبختانه مصدوم شد، چون ریکاوری اون تابستون تأثیر عجیبی روش گذاشت. شکست باعث شد تصمیمی بگیره که کمتر کسی میگیره؛ شروع کرد به تمرینات سنگین بدنسازی تا از نظر فیزیکی طوری قوی بشه که مصدومیت حتی نزدیکش هم نشه. وقتی مایکل روی هدفی قفل میکرد، همهچیز رو تعطیل میکرد و فقط تمرین میکرد.
فصل ۱۹۹۰-۱۹۹۱ با چهرهای متفاوت شروع شد. ۲۷ می ۱۹۹۱، شیکاگو دوباره در فینال کنفرانس به دیترویت خورد. درخشش مایکل این بار دیترویت رو با خاک یکسان کرد! بازی چهارم طوری پیش رفت که بازیکنهای دیترویت قبل از پایان بازی زمین رو ترک کردن تا تحقیر نشن. شیکاگو ۴ بر صفر پیروز شد و برای اولین بار در تاریخش به فینال NBA رسید؛ جایی که باید با لسآنجلس لیکرز و ستارهی بزرگ اون سالها، مجیک جانسون روبرو میشدن؛ اسطورهای که مایکل همیشه آرزوی بازی مقابلش رو داشت.
شیکاگو بازی اول رو توی خونه باخت، اما توی ۴ بازی بعدی هیچ فرصتی به لیکرز نداد. بالاخره در ۱۲ ژوئن ۱۹۹۱ (۲۲ خرداد ۱۳۷۰) شیکاگو بولز در لسآنجلس پیروز شد و جام قهرمانی NBA رو بالای سر برد. تصویری که مایکل جام قهرمانی رو در آغوش گرفته بود و به یاد تلاشهای ۱۵ سال گذشتهش اشک شوق میریخت، ماندگار شد. شیکاگو سال بعد هم با اقتدار از عنوان قهرمانیش دفاع کرد.
المپیک ۱۹۹۲ بارسلونا و خلق «تیم رویایی»
تابستون ۱۹۹۲ نوبت المپیک بارسلونا بود. تا پیش از اون سال طبق قوانین، بازیکنهای المپیک باید آماتور میبودن و آمریکاییها فقط از ستارههای کالج استفاده میکردن. بعد از شکست تلخ آمریکا از شوروی در المپیک ۱۹۸۸ سئول و کسب مدال برنز، آمریکا به فیبا شکایت کرد و قانون عوض شد. حالا بازیکنهای حرفهای NBA اجازه داشتن در المپیک حاضر بشن.
تیمی که آمریکا راهی بارسلونا کرد به «تیم رویایی» یا همان Dream Team مشهور شد؛ تیمی که خیلیها اون رو بهترین تیم تاریخ ورزش در تمام رشتهها میدونن. مایکل جردن در کنار بزرگانی مثل مجیک جانسون و لری بَرد در این تیم حضور داشت.
البته دعوت نشدن آیزیا تامس، ستارهی دیترویت پیستونز و دشمن خونی جردن، جنجال بزرگی شد. همه معتقد بودن جردن نخواسته تامس توی تیم باشه و سالها بعد اسکاتی پیپن هم این موضوع رو تأیید کرد.
دریم تیم مسابقات رو به آتش کشید! اختلاف امتیاز بازیها بین ۳۲ تا ۶۸ امتیاز بود. کمترین اختلاف امتیاز توی بازی فینال برابر کرواسی رقم خورد که ۱۱۷ به ۸۵ بردن و با اقتدار مدال طلا رو گرفتند.
قتل پدر، آوار شایعات و شوک بازنشستگی
بعد از المپیک، فصلی شروع شد که شاید پرفرازونشیبترین دوران حرفهای مایکل بود. درسته که شیکاگو در پایان اون فصل هم قهرمان شد و به اصطلاح «تریپیت» (سه قهرمانی پیاپی) کرد، اما مایکل انگیزهش رو از دست داده بود. سطح شیکاگو خیلی بالاتر از بقیه بود و بردن با اختلاف زیاد تبدیل به وظیفه شده بود. از طرفی شهرت زیاد عذابش میداد؛ هر جا میرفت خبرنگارها دنبالش بودن و به حریم خصوصیش هجوم میآوردن. خودش میگفت بهترین ساعتهای زندگیم همون دو ساعتیه که توی زمین هستم و کسی مزاحمم نمیشه.
در کنار اینها، حواشی عجیبی راه افتاد. کتاب «قوانین جردن» منتشر شد و از رفتارهای تند مایکل با همتیمیهاش پرده برداشت. سال ۱۹۹۳ شایعه شد که مایکل توی شرطبندی گلف مبالغ سنگینی باخته. رسانهها مدعی شدن اون یک میلیون دلار توی گلف باخته و حتی شب قبل از بازی پلیآف در نیویورک تا ساعت ۲:۳۰ نیمهشب توی کازینو بوده. مایکل شاکی شده بود و میگفت: «چرا زوم کردید روی زمانهای خالی من؟ من تخلفی نکردم!»
ماجرا به قدری بالا گرفت که اتحادیهی NBA تصمیم گرفت روی بحث قمار مایکل تحقیق کنه تا مطمئن بشه تبانی یا تخلفی رخ نداده. مایکل توی فینال سال ۱۹۹۳ میانگین خیرهکنندهی ۴۰ امتیاز در هر بازی ثبت کرد و برای سومین بار پیاپی MVP فینال شد. اما خستگی روحی رهاش نمیکرد. رفت پیش فیل جکسون و گفت اگه چالش جدیدی نباشه، عطش بازی کردن ندارم.
اما شوک بزرگ در راه بود. ۲۳ جولای ۱۹۹۳، پدرش جیمز جردن در حال بازگشت از یک مراسم تشییع جنازه، کنار بزرگراه توقف کرد تا توی ماشین لکسوس قرمزش که مایکل تازه براش خریده بود استراحت کنه. دو جوان سابقهدار به نامهای دنیل گرین و لری مارتین دیمری، جیمز رو به قتل رسوندن، ماشینش رو دزدیدن و جسدش رو انداختن توی باتلاق. ۱۰ روز بعد جسد پیدا شد و شناسایی اون به سختی انجام گرفت.
جیمز صمیمیترین دوست، حامی و مشاور مایکل در طول تمام ۳۰ سال زندگیش بود. از دست دادنش در اون مقطع، ضربهی ویرانکنندهای بود. رسانهها حتی شروع کردن به ربط دادن قتل پدر به شرطبندیهای پسر!
مایکل دیگه کشش این همه فشار رو نداشت و تسلیم شد. در اکتبر ۱۹۹۳ در یک کنفرانس خبری اعلام کرد که به خاطر بیانگیزگی و غم از دست دادن پدرش، در سن ۳۰ سالگی از بسکتبال خداحافظی میکنه. دو روز بعد، NBA اعلام کرد هیچ خلافی در پروندهی جردن نبوده، ولی دیگه دیر شده بود. شیکاگو شماره ۲۳ اون رو بایگانی کرد.
از خاک بیسبال تا فکس تاریخی: «من برگشتم!»
مایکل تصمیم عجیبی گرفت: میخواست بره بیسبال بازی کنه! قبل از مرگ پدرش، وقتی صحبت از بیانگیزگی بود، پدرش پیشنهاد کرده بود چالش جدیدی مثل بیسبال رو امتحان کنه. حالا مایکل برای ادای احترام به پدرش با تمام قوا وارد بیسبال شد.
توی تیم بیرمنگام بارونز چنان تمرین میکرد که همه تعجب کرده بودن؛ صبح زود تا شب تمرین میکرد و سر تمرین حس میکرد پدرش کنارشه. اما هر کاری میکرد، سطح بازیش رضایتبخش نبود و اون استعداد خدادادی بسکتبال توی بیسبال تکرار نمیشد. خودش هم میگفت از بیسبال حتی یک دلار هم درآمد نداشته.
در نبود مایکل، شیکاگو به مشکل خورد و در پلیآف حذف شد. زمزمههای بازگشت جردن پیچید تا اینکه در ۱۸ مارس ۱۹۹۵، با یک فکس دو کلمهای بمب خبری جهان منفجر شد:
«من برگشتم!» (I'm back)
فردای اون روز، مایکل با پیراهن شماره ۴۵ وارد زمین شد؛ چون شماره ۲۳ بایگانی شده بود. اون بازی با ایندیانا پِیسِرز حدود ۳۵ میلیون بیننده داشت و رکورد تاریخ تلویزیونی NBA رو شکست.
توی پلیآف وقتی به اورلاندو مجیک باختن، یکی از بازیکنهای حریف گفت مایکل با شماره ۴۵ شبیه بازیکنهای ۴۵ ساله بازی میکنه! مایکل از بازی بعد دوباره همون شماره ۲۳ معروفش رو پوشید، هرچند شیکاگو در اون سال حذف شد. اون شکست سنگین زنگ خطری برای مایکل بود و تصمیم گرفت تابستون با تمرینات دیوانهوار برگرده.
رکوردی جاودانه و آخرین رقص در یوتا
مایکل تابستون به لسآنجلس رفت تا در فیلم مشهور «Space Jam» کنار شخصیتهای کارتونی مثل باگز بانی بازی کنه. کنار استودیوی فیلمبرداری یه زمین بسکتبال ساخت؛ صبح فیلمبرداری، ظهر فیلمبرداری و بعدازظهرها تمرین سخت بسکتبال!
نتیجه فوقالعاده بود. فصل ۱۹۹۵-۱۹۹۶ شیکاگو بولز عملکردی تاریخی ثبت کرد: ۷۲ برد در یک فصل، رکوردی که ۲۰ سال دستنخورده موند. اونها در فینال با شکست سیاتل، چهارمین قهرمانی رو به دست آوردن. اون روز مصادف با روز پدر در آمریکا بود. مایکل بعد از بازی روی زمین رختکن افتاد و با تمام وجود برای پدرش اشک ریخت و گفت:
«این قهرمانی متعلق به باباست. میدونم که داره نگاه میکنه.»
شیکاگو دو فصل بعد رو هم قهرمان شد تا به ۶ قهرمانی در ۸ فصل برسه. در فینال سال ۱۹۹۸ برابر یوتا جَز، در حالی که شیکاگو در بازی ششم عقب بود، مایکل در ثانیههای پایانی توپ رو از حریف ربود و در ۵.۲ ثانیه مونده به پایان، با یک فریب تماشایی برایان راسل رو محو کرد و شوت قهرمانی رو به ثمر رسوند. شیکاگو ۸۷ به ۸۶ برد و مایکل از ۸۷ امتیاز بازی، ۴۵ امتیاز رو به تنهایی گرفته بود!
در ۱۳ ژانویه ۱۹۹۹، مایکل جردن برای دومین بار خداحافظی کرد؛ پایانی باشکوه بر دورانی که شیکاگو را برای همیشه تغییر داد.
ناگفتهها و پروندههای ویژه
طبق روالی که توی بایوکست داریم، در ادامه به ۱۶ نکته از زندگی و حواشی مایکل جردن میپردازیم که شاید براتون جالب باشه:
۱. آقای تبلیغات
بعضیها معتقدن بخشی از بزرگی نام جردن به خاطر همزمانی درخشش او با انفجار رسانهها و تلویزیونهای باکیفیت بود. مایکل تنها شخصیتی بود که هم بین سفیدپوستان و هم سیاهپوستان محبوبیت فوقالعاده داشت. شرکتها صف میکشیدن تا چهرهی اون بشن؛ از نوشیدنی و فستفود گرفته تا لباس زیر! درآمد سالانهی تبلیغاتی او به بیش از ۳۵ میلیون دلار میرسید و کفشها و حتی سر کچل او به مد روز تبدیل شد.
۲. ایر جردن (Air Jordan)
سال ۱۹۸۴ نایکی قراردادی برای تأمین کفشهای مایکل بست و نام «ایر جردن» متولد شد. این برند به مرور گسترش پیدا کرد و امروز سالانه بالغ بر ۵ میلیارد دلار درآمد دارد. نظارت بر تمامی جزئیات طرحها بر عهدهی خود مایکل است و طبق گزارش سال ۲۰۱۵، سالانه ۱۰۰ میلیون دلار از نایکی بابت این برند دریافت میکند.
۳. لوگوی مشهور جامپمن (Jumpman)
لوگوی معروف مرد در حال پرش، برگرفته از عکسی بود که جیکوب رنتمیستر پیش از المپیک ۱۹۸۴ برای مجلهی لایف ثبت کرد. نایکی با الهام از آن عکس این لوگو را طراحی کرد که از سال ۱۹۸۷ روی کفشها آمد. عکاس بعدها از نایکی شکایت کرد، اما دادگاه در نهایت نایکی را تبرئه کرد.
۴. قمار؛ پذیرش یا انکار؟
مایکل ذاتاً رقابتطلب بود و این عطش رقابت در شرطبندیهای سنگین گلف خود را نشان میداد؛ اعدادی مثل ۱۲۵ هزار دلار تا بیش از یک میلیون دلار در رسانهها مطرح شد. جردن در پاسخ به اتهام اعتیاد به قمار جمله معروفی دارد:
«من معتاد به قمار نیستم، بلکه معتاد به رقابت و بردن هستم.»
۵. خداحافظی یا محرومیت پنهانی؟
شایعهای وجود دارد که کنارهگیری جردن در سال ۱۹۹۳ در واقع یک محرومیت توافقی و مخفیانه از طرف NBA به خاطر پرونده شرطبندیها بوده تا اعتبار لیگ و افتخارات مایکل لکهدار نشود؛ ادعایی که با پاسخ کنایهآمیز جردن در مورد بازگشت به شرط اجازه دیوید استرن (کمیسیونر لیگ) تقویت شد.
۶. بازگشت سوم با پیراهن واشینگتن
مایکل در سال ۲۰۰۰ به عنوان سهامدار و مدیر به واشینگتن ویزاردز پیوست و در سپتامبر ۲۰۰۱ اعلام کرد در سن ۳۸ سالگی به زمین برمیگردد. او تمام درآمد بازیش را به قربانیان حادثه ۱۱ سپتامبر اهدا کرد. با این حال نمایش او نتوانست تیم را نجات دهد و در نهایت با تلخی از مدیریت باشگاه هم کنار گذاشته شد که آن را بدترین شکست خود میداند.
۷. طلاق ۱۶۸ میلیون دلاری
مایکل در سال ۱۹۸۹ با جوانیتا ونوی ازدواج کرد و صاحب سه فرزند (جفری، مارکوس و جازمین) شد. جدایی آنها در سال ۲۰۰۶ با دریافت ۱۶۸ میلیون دلار غرامت و عمارت شیکاگو توسط همسرش، به گرانترین طلاق سلبریتیها تا آن زمان تبدیل شد. او در سال ۲۰۱۳ با ایوته پریتو مدل کوبایی-آمریکایی ازدواج کرد و این بار یک قرارداد پیش از ازدواج بسیار سفتوسخت مالی امضا نمود.
۸. عشق خالص به بسکتبال
فیل جکسون تعریف میکرد که حتی در روزهایی که جردن از شدت کمردرد توان راه رفتن نداشت، به خاطر تماشاگرانی که برای دیدنش آمده بودند وارد زمین میشد و میدرخشید. جردن میگفت مهارت اصلی او آموزش دانشگاهی نبوده، بلکه صرفاً عشقی مهارنشدنی به بازی بسکتبال بوده است.
۹. ماجرای شماره ۲۳
برادرش لری شماره ۴۵ میپوشید و مایکل نیز عاشق این شماره بود؛ اما چون در تیم دبیرستان شماره ۴۵ دست برادرش بود، مایکل عدد ۴۵ را نصف کرد (۲۲.۵) و به عدد ۲۳ رسید تا اگر نصف برادرش توانایی داشته باشد راضی باشد! او سال ۱۹۹۵ موقتاً با ۴۵ برگشت اما دوباره ۲۳ را پوشید که باعث جریمه ۲۵ هزار دلاری از طرف NBA شد.
۱۰. دو MJ در یک قاب
در سال ۱۹۹۲ مایکل جکسون و مایکل جردن در موزیکویدیوی آهنگ «Jam» با هم همبازی شدند؛ جایی که جردن به جکسون بسکتبال یاد میداد و سلطان پاپ به جردن رقص «مونواک» میآموخت.
۱۱. رستورانداری
اولین رستوران با نام او در سال ۱۹۹۳ در شیکاگو باز شد. بعدتر خودش در سال ۱۹۹۸ یک استیکهاوس در نیویورک راه انداخت و شعبههای دیگری نیز تأسیس کرد که هنوز فعال هستند.
۱۲. مالکیت شارلوت هورنتز
جردن در سال ۲۰۱۰ بخش عمده سهام تیم شارلوت هورنتز را خرید و به اولین بازیکن سابق تاریخ NBA تبدیل شد که مالک عمدهی یک تیم است؛ سرمایهگذاری پرسودی که ارزش باشگاه را به بیش از ۱.۳ میلیارد دلار رساند.
۱۳. پردرآمدترین ورزشکار
مایکل جردن همواره در صدر ثروتمندترین و پردرآمدترین چهرههای ورزشی تاریخ قرار داشته است.
۱۴. فوبیای شدید از آب
پس از غرق شدن دوست دوران کودکی مقابل چشمانش، حادثه در استخر دبیرستان و در نهایت غرق شدن نامزد دوران کالجش در استخر، جردن به فوبیای شدید از آب دچار شد؛ ترسی که حتی نگهداری استخر در خانهاش را منتفی کرد و تا میانسالی همراه او ماند.
۱۵. زبان بیرونآمده در اوج تمرکز
یکی از حرکات امضای جردن هنگام پرواز به سمت سبد، بیرون آوردن زبانش بود؛ عادتی که از پدرش به ارث برده بود که هنگام تعمیر دقیق قطعات تراکتور ناخودآگاه زبانش را بیرون میآورد.
۱۶. تالار مشاهیر
نام جردن دو بار در تالار مشاهیر NBA ثبت شده است؛ یک بار در سال ۲۰۰۹ برای افتخارات فردی و یک بار در ۲۰۱۰ به همراه دریم تیم بارسلونا. سخنرانی پر از اشک او در مراسم ۲۰۰۹ یکی از به یادماندنیترین صحنههای تاریخ بسکتبال بود.
درسی که شکست به ما میآموزد
مایکل جردن ۶ قهرمانی NBA، ۶ بار MVP فینال، ۵ بار MVP فصل، ۱۰ عنوان امتیازآورترین بازیکن و ۲ طلای المپیک را در کارنامه دارد. بسیاری او را نه تنها بهترین بسکتبالیست، بلکه بزرگترین ورزشکار تاریخ قرن بیستم میدانند.
تمام تلاش مایکل ریشه در زمانهایی داشت که دیگران به او شک داشتند؛ از مربی دبیرستان که گفت به ارتش برو تا کسانی که قد او را بهانه کردند. شکستها برای او پایان نبودند، بلکه پلهای برای پرواز بودند.
جملهای از تبلیغ معروف او برای ایر جردن هست که بهترین توصیف برای زندگی اوست:
«من بیشتر از ۹۰۰۰ شوت رو توی دوران حرفهایم خراب کردهام. حدود ۳۰۰ بازی رو باختهام. ۲۳ بار توی لحظات پایانی بازی بهم اعتماد شد تا آخرین پرتاب رو انجام بدم و موفق نشدم. من بارها و بارها و بارها توی زندگیم شکست خوردم... و به همین دلیله که موفق شدم.»