اکتبر ۲۰۰۳، تو تمام دانشگاه حرف سایت مارک بود. کل دانشگاه ریخته بود به هم. اعتراض چند تا از دانشجوها باعث شد از دفتر دانشگاه مارک رو احضار کنن تا بابت کاری که کرده پاسخگو باشه.
قضیه خیلی جدی بود. قبل از اینکه بره پیششون پر از استرس بود. کارش تموم بود؛ باید برمیگشت، وسایلش رو جمع میکرد و دانشگاه رو ترک میکرد.
مقدمه
سلام؛ خوش اومدید به بیست و یکمین اپیزود بایوکست، من خشایارم و این اپیزود تو اردیبهشت ۱۴۰۳ ضبط میشه.
اینجا ما براتون داستان زندگی آدمهای مشهور و تاثیرگذار رو تعریف میکنیم. این بار داستان زندگی مارک زاکربرگ رو تعریف میکنیم؛ جوونترین میلیاردر خودساختهی جهان. کسی که تو ۱۹ سالگی محصولی رو ساخت که تونست نوع ارتباطات ما رو برای همیشه عوض کنه.
اسپانسر این اپیزود
نصب کردن ابزارهای متعدد برای چیزهایی که لازم داریم، مثل تقویم، تودولیست، وضعیت آب و هوا و مدیریت کارهای روزمره واقعا اذیتکننده است.
دستیار، یه افزونه یا اکستنشن برای مرورگره که امکانات مختلفی مثل تقویم، ساعت و تاریخ، پیشبینی آبوهوا، لیست کارها، سرچبار گوگل، بوکمارک و پوشه، تایمر، شخصیسازی بکگراند و فونت و کلی امکانات دیگه رو به تب جدید مرورگرتون میاره. دستیار به معنی واقعیِ اسمش، کمک میکنه همهی ابزارهای مورد نیازتون تو نیو تب مرورگر دم دستتون باشه. کاملا هم رایگانه.
برای استفاده ازش هم اصلا لازم نیست عادت روزمرهتون رو عوض کنید و برید از یه مرورگر خاصی استفاده کنید. تقریبا هر مرورگری استفاده میکنید، دستیار روش نصب میشه؛ کروم، فایرفاکس، اج، بریو، هرچی. همه قابلیت نصب دستیار رو دارن.
در ضمن دستیار یه اپلیکیشن موبایل هم تو راه داره که به زودی منتشر میشه. اطلاعات بیشتر در مورد دستیار، توی لینکی که توی توضیحات هست پیدا میشه.
قرار کور در نیویورک
داستان این اپیزودمون هم مثل اپیزود قبل از نیویورک (New York) شروع میشه. اولش یکم بریم عقبتر تا داستان آشنایی پدر و مادر شخصیت اصلیمون رو بدونیم.
میریم به آخرهای دههی ۷۰ میلادی، یعنی مثلا ۱۹۷۷-۱۹۷۸، که میشه تقریبا سال ۱۳۵۶. داستانمون از یه Blind Date شروع میشه. Blind Date هم که میدونید چیه دیگه؟ توی اپیزود جف بزوس (Jeff Bezos) فکر میکنم در موردش صحبت کردیم. یکی دیگه یه قراری با یه نفر برات میذاره، شما اصلا طرف رو نمیشناسی، پامیشی میری اونجا و در واقع دیت اول رو بدون اینکه طرف مقابلت رو بشناسی میری.
حالا این دو نفری که رفته بودن Blind Date کی بودن؟ یه پسر ۲۳-۲۴ ساله به اسم ادوارد زاکربرگ (Edward Zuckerberg) و یه دختر ۱۹-۲۰ ساله به اسم کارن کمپنر (Karen Kempner).
ادوارد و کارن هر دو توی نیویورک بزرگ شده بودن. ادوارد تو محلهی فلتبوش (Flatbush) بروکلین (Brooklyn)، یعنی دقیقا همونجایی که وودی آلن (Woody Allen) بزرگ شده بود، کارن هم تو کویینز (Queens). ادوارد داشت دندونپزشکی میخوند، تو دانشگاه نیویورک. کارن هم دانشجوی روانپزشکی تو کالج بروکلین بود.
خلاصه ادوارد و کارن نمیدونم به پیشنهاد کی پاشدن رفتن Blind Date، همونجا هم از هم خوششون اومد و دسامبر ۱۹۷۹ یعنی آذر ۱۳۵۸ ازدواج کردن. بعد از ازدواج، رفتن یه آپارتمان تو وایت پلینز (White Plains) اجاره کردن. وایت پلینز یه شهر کوچیکه تو حومهی نیویورک، حدودا تو ۵۰ کیلومتری شمال نیویورکه. دلیل انتخابشون هم این بود که کارن داشت توی کالج پزشکی نیویورک (New York Medical College) که همون طرفهاس درس میخوند، ضمن اینکه داشتن پول جمع میکردن تا یه خونه تو همون حومهی نیویورک بخرن.
یه سالی تو اون آپارتمانه بودن تا تونستن خونهای که میخوان رو بخرن. یه خونهی ۲ طبقهی نسبتا بزرگ معمولی، بازم تو حومهی نیویورک، تو یه روستای کوچیک به اسم دابز فری (Dobbs Ferry). ۴۰ کیلومتر با نیویورک فاصله داره این دابز فری. آدرسش هست دابز فری، خیابون نورثفیلد (Northfield Avenue)، راسل پلیس (Russell Place)، پلاک ۲. لوکیشنش هم که مثل همیشه تو توضیحات هست. جلوی خونهشون واقعا جالبه. خونه سر نبشه، بعد جلوش یه محیط فضاسازیشده پر از گل و گیاه و درخته؛ انگار یه پارک خیلی کوچیکه برای خانوادهی صاحبخونه.
ادوارد و کارن تا سال ۲۰۱۳ تو اون خونه زندگی کردن و اونجا صاحب ۴ تا بچه شدن، که دومیش یه پسره به اسم مارک (Mark)، یا دقیقتر مارک الیوت (Mark Elliot). مارک ۱۴ می ۱۹۸۴ به دنیا اومد؛ شمسیش هم مثل همیشه بخوام بگم میشه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۳. یعنی نسبت به روز پخش همین اپیزود اگه بخوایم حساب کنیم، کمتر از دو هفته پیش شد ۴۰ سالش.
مارک تو یه بیمارستانی تو همون شهر کوچیک وایت پلینز به دنیا اومد، چون وایت پلینز نزدیکتر بود دیگه پانشدن تا نیویورک برن. ۳ تا بچهی دیگه هر ۳ تاش دخترن. اولیش ۲ سال از مارک بزرگتره، ۲ تای دیگه هم به ترتیب ۳ سال و ۵ سال کوچیکتر از مارکن.
دکتر زیِ بدون درد
اما یکم در مورد فضای خونهای که مارک توش بزرگ شد بگیم. گفتیم که پدر مارک یعنی ادوارد، دندونپزشک بود. وقتی ازدواج کرد، تازه فارغالتحصیل شده بود. رفته بود یه مطب کوچیک تو بروکلین گرفته بود و کارش رو اونجا شروع کرد. بروکلین هم خب دوره از دابز فری؛ تو جنوب نیویورکه و حدود یک ساعت و نیم رانندگیه. ادوارد هر روز میرفت تا اونجا و برمیگشت.
یه ۷-۸ سالی این طوری بود تا اینکه طبقهی اول خونهشون رو بازسازی کردن و تبدیلش کردن به یه مطب دندونپزشکی. حالا دیگه خودشون طبقه دوم زندگی میکردن و طبقهی اول هم شده بود محل کار ادوارد.
ادوارد چون خیلی اهل غواصی بود، دفتر جدیدش رو هم با طرحهایی از آبزیان تزئین کرده بود و رنگ دیوارها رو هم آبی کرده بود. کلا ۲ تا اتاق داشت این مطبش، که یکیش بیشتر برای بچهها بود. تو اتاقه کلی عروسکهای شخصیتهای کارتونی بود که انگار زیر آبن. بین دو تا اتاق هم یه آکواریوم خیلی بزرگ ۷۵۰ لیتری بود. ادوارد کلا اونجا هر جور خدمات مربوط به دهان و دندان رو میداد. از ۱۹۸۷ تا ۲۰۱۳ که خونه رو فروختن، کار ادوارد همین بود. الان هم که تقریبا ۷۰ سالشه، رفتن توی لسآلتوس کالیفرنیا (Los Altos, California) زندگی میکنن و اونجا به استارتاپهای حوزهی پزشکی مشاوره میده، به خصوص اونهایی که روی مسائل مربوط به دهان و دندان کار میکنن.
ادوارد از همون اول آدم به شدت بهروزی بود. همیشه تکنولوژیهای جدید رو دنبال میکرد و سعی میکرد اگه میشه توی مطبش از اونها استفاده کنه. جالبه همین الان هم یکی از تخصصهایی که توی لینکدینش نوشته «مشاور شبکههای اجتماعی» هست. نوشته هدفش گسترش استفاده از تکنولوژیهای جدید و آنلاین تو حوزهی پزشکی هست، به خصوص تو دندونپزشکی.
تو لینکدینش تعریف کرده که تو مطبش همیشه از جدیدترین تکنولوژیها استفاده میکرده. مثلا از ۱۹۸۶ کارهای مطب رو با کامپیوتر انجام میدادن، با یه کامپیوتر IBM PC XT که ۱۰ هزار دلار براش پول داده بود. هدفش از این کار این بود که وقتی مریض میاد، منشی بتونه با یه راه دیگه غیر از داد زدن که «آقای دکتر مریض بعدیتون تشریف آوردن» دکتر رو خبر کنه.
یکم بعدتر یه کاری کرده بود که برای اون زمان واقعا کار عجیبی بود؛ جوری که هر مریضی میاومد میرفت برای بقیه تعریف میکرد که توی اونجا چی دیده. ادوارد یه دوربین دروندهانی داشت، این وصل بود به یه تلویزیون و مشکلهای دندون مریضها رو با این دوربینه روی تلویزیون بهشون نشون میداد و براشون توضیح میداد. الان خیلی چیز سادهایه و اصلا برای ما عجیب نیست، ولی برای اون موقع تو اواخر دههی ۸۰ واقعا چیز خفنی بود.
اینترنت هم که اومد، خیلی سریع ادوارد مطبش رو اینترنتدار کرد. هنوز اصلا استفاده از اینترنت عمومی نشده بود و شاید خیلیها حتی هنوز اسمش رو هم نشنیده بودن، ولی ادوارد از سال ۱۹۹۶ تمام کارهای مطب رو با اینترنت پرسرعت به صورت شبکه انجام داد. عکسبرداری دیجیتال رو هم تقریبا زودتر از هر مطبی توی آمریکا شروع کردن.
یکم هم از مادر مارک، کارن، بگیم. کارن هنوز دانشگاهش تموم نشده بود که به فاصلهی ۲ سال ۲ بار بچهدار شدن. اما حتی به دنیا اومدن بچهی دوم، یعنی خود مارک، هم مانع این نشد که کارن درسش رو تموم نکنه. رزیدنت که بود ۴ تا بچه داشت.
از وقتی هم که مطب ادوارد اومد طبقه پایین خونهشون، مدیریت مطب هم افتاد دست کارن. البته یه مدت رفته بود بیرون همون کار روانپزشکیش رو بکنه، ولی خیلی دووم نیاورد. ادوارد تعریف میکنه وقتی شرایط مراجعهاش رو دیده، ترسیده بچههای خودش هم در آینده این مشکلها براشون به وجود بیاد؛ به خاطر همین تصمیم گرفته همون تو مطب کار کنه که بالاسر بچههاش هم باشه.
بودن کارن تو مطب باعث شده بود ادوارد بتونه از تخصص اون هم استفاده کنه. یه بخشی از مطب برای کارن بود تا به عنوان یه روانشناس به اون بیمارهایی که ترس از دندونپزشکی دارن کمک کنه. به خاطر همین کارها، ادوارد توی شهر معروف بود به «دکتر زیِ بدون درد» یا Painless Dr. Z. خلاصه اینکه ادوارد حتی همین الان هم حداقل تو جامعهی پزشکی آمریکا نیاز به این نداره که از طریق مارک معرفیش کنن و بگن فلانی پدر مارک زاکربرگه؛ خودش آدم مهم و تاثیرگذاریه.
کودکی در دنیای گجتها و جنگ ستارگان
احتمالا بتونید حدس بزنید که ادوارد وقتی توی مطب خودش اینقدر اهل تکنولوژیهای جدید بود، پای این تکنولوژیهای جدید به خونهش هم باز میشد و بنابراین بچههاش رو هم با تکنولوژی بار میآورد.
مثلا قبل از ازدواجش تو سال ۱۹۷۸ رفته بود یه کامپیوتر آتاری ۸۰۰ (Atari 800) خریده بود. این آتاری ۸۰۰ همزمان با Apple II اومده بود که تو سریال استیو جابز (Steve Jobs) مفصل در موردش صحبت کردیم. ادوارد یکی از اولین کسایی بود که این دستگاه رو خریده بود. نمیدونم چطوری همچین پولی رو داده، چون رفتم چک کردم و دیدم قیمت زمان عرضهی این محصول بوده هزار دلار! ولی خب هر جور بود خریده بود و به شدت هم اعتقاد داشت این خیلی چیز خفنیه. همیشه به کارن میگفت: «ببین، این دنیا رو تغییر میده!» حالا همین آتاری ۸۰۰ تو خونهی اینا بود و این بچهها از همون اول با کامپیوتر بزرگ شده بودن؛ یه چشمشون آشنا بود در واقع.
ادوارد از همون روزهایی که کامپیوترها کمکم داشت معرفی میشد، یعنی وقتی هنوز دبیرستانی بود، عاشق ریاضی بود. برای همین هم خیلی دوست داشت بره سمت برنامهنویسی، اما پدر و مادرش نذاشتن. میگفتن این دستگاهها معلوم نیست چیه و آدمهای باهوش با اینها کار نمیکنن و معلوم نیست آخرش چی بشه و آخر و عاقبت نداره و از این حرفها. برای اون موقع همچین اشتباه هم فکر نمیکردن؛ اون موقع کامپیوترها اندازهی یه اتاق بودن و با پانچ کار میکردن، برای برنامهنویسها هم تقریبا کاری پیدا نمیشد. ادوارد هم دید اینها این طوری میگن، بیخیال شد و رفت پزشکی بخونه. اما رویای برنامهنویسی همیشه تو ذهنش موند.
بنابراین الان که خودش بچهدار شده بود سعی میکرد تمام امکانات رو برای بچههاش فراهم کنه تا اونها کاری رو که واقعا خودشون دوست دارن ادامه بدن. کامپیوترهای گرونش و انواع و اقسام گجتهای جدید و عجیبغریبی که خریده بود در اختیار بچهها هم بود و اونها هم باهاشون کار میکردن.
بچهها هم معمولا داشتن با اینها بازی میکردن، ولی بعضی موقعها هم ایدههای جالبی به ذهنشون میرسید و تصمیم میگرفتن اجراشون کنن؛ مثلا یه چیزی بسازن یا اختراع کنن. مثلا یه دوربین فیلمبرداری داشتن، از این بزرگها که اون موقع بود. صحبت از اوایل دههی ۹۰ میلادیه، اوایل دههی ۷۰ خودمون. این دوربینه دست این بچهها بود و باهاش کارهای مختلف میکردن.
یه بار تو تعطیلات زمستونی سال ۱۹۹۱، وقتی مارک ۷ سالش بود، این بچهها دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن فیلم بسازن، اونم نه هر فیلمی؛ تصمیم گرفتن سهگانهی Star Wars خودشون رو بسازن. اسمش رو هم گذاشتن The Star Wars Sill-ogy. هر روز صبح بیدار میشدن، مینشستن با هم مشورت میکردن و سناریو مینوشتن. بیشتر کار هم زیر سر مارک و خواهر ۹ سالهش، رندی (Randi Zuckerberg) بود.
رندی میگه چند هفته یا شاید چند ماه برای این سهگانه وقت گذاشتن. رندی فیلمنامه رو نوشت و به این فکر میکرد که کجای فیلم از چه موسیقیای استفاده کنن. مارک هم به این فکر میکرد که چطوری میتونن از این وسایلی که دارن بهترین استفاده رو بکنن. مثلا یه جاهایی لازم بود صداشون کامپیوتری بشه، مارک برمیداشت وسایل الکترونیکی که داشتن رو باهاشون ور میرفت و یه کاری میکرد که بتونن ازش صدای ربات دربیارن. بعد هم رندی کارگردان و فیلمبردار شد و مارک نقش لوک اسکایواکر (Luke Skywalker) رو بازی کرد. از اون دو تا خواهر کوچیکشون هم استفاده کردن؛ مثلا خواهر دو سالهشون رو برداشتن به زور یه سطل آشغال گذاشتن رو سرش که راه بره و صحنههای مربوط به اون ربات R2D2 رو باهاش گرفتن!
یه اتفاق جالب دیگه هم از این خانواده براتون تعریف کنم. آخرهای سال ۱۹۹۹ یه مسالهای خیلی معروف شده بود که خیلی دستگاههای دیجیتال قراره سر نیمهشب سال ۲۰۰۰ به مشکل بخورن و مثلا خاموش بشن، یا حتی یه سری شایعه شده بود که شاید بترکن اصلا! این مساله معروف شده بود به مشکل Y2K، مخفف Year 2000. دلیل مشکل هم این بود که چون عددهای مربوط به سال توی بیشتر دستگاههای دیجیتال دو بخشی بودن، اگه میخواستن از ۹۹ برن روی ۰۰ توی محاسبات به مشکل میخوردن.
ادوارد و کارن خیلی نگران این مساله بودن و چند وقت بود توی خونه صحبت از این موضوع بود، به خصوص کارن خیلی ترسیده بود. مارک و رندی هم برداشتن برای شب سال نوی ۲۰۰۰ برای پدر و مادرشون برنامه چیدن. سر نیمهشب که مثلا قرار بود سال ۲۰۰۰ تحویل بشه و بریم تو هزارهی سوم، این دو تا بچه رفتن فیوز خونه رو زدن؛ سر ساعت، برق رفت تا مثلا پدر و مادرشون رو بترسونن! سر ساعت ۱۲ شب برقها رفت و مادرشون توی خونه داد میزد: «Y2K اتفاق افتاده! Y2K اتفاق افتاده!» اوضاعی بود خلاصه.
از بیسیک تا تولد زاکنت
ادوارد و کارن این طوری بودن که بچههاشون هر کاری میخواستن بکنن و به هر چیزی علاقه داشتن، اصلا مانعشون نمیشدن و کاملا ازشون حمایت میکردن. مثلا دختر بزرگشون رندی عاشق این بود که کار موسیقی و تئاتر بکنه و رویاش اجرا توی برادوی (Broadway) بود. ادوارد اینا هیچ مشکلی با این مساله نداشتن و حتی بهش پیشنهاد دادن بره نیویورک.
اما موضوعی که مارک دوست داشت، برنامهنویسی بود. یه سری سوالهای جالب از باباش میپرسید و ادوارد هم که عاشق این چیزها بود، مینشست با حوصله براش توضیح میداد. مثلا وقتی مارک ۶ سالش بود، نشست براش تعریف کرد که این بازیهایی که توی کامپیوتر میبینی رو یکی نشسته کد زده و ساخته. مارک میگه از همون موقع، حس میکردم کار کردن و بازی کردن با این کامپیوترها یه چیزه، ولی این که بتونی یکی از همین بازیها رو خودت درست کنی خیلی خفنتره.
کامپیوترها و گجتهای ادوارد همیشه اونجا بود و بچهها باهاش کار میکردن، از جمله اون کامپیوتر آتاری ۸۰۰ی که قبل از ازدواجش خریده بود. این کامپیوتره یه کارتریج داشت برای برنامهنویسی به زبان بیسیک آتاری. مارک تو ۱۰-۱۱ سالگی وقتی کلاس پنجم شیشم بود با این کامپیوتره خیلی کار میکرد و از روی دفترچه راهنمایی که داشت یاد گرفته بود یه سری چیزها هم بنویسه. ولی خب آتاری ۸۰۰ برای سال ۱۹۷۸ بود و اون موقع که مارک باهاش کار میکرد سال ۱۹۹۴ اینا بود؛ یعنی واقعا دستگاهه و کلا زبان بیسیک خیلی قدیمی بود.
ادوارد دید این مارک خیلی مشتاقه، رفت براش یه کتاب C++ For Dummies خرید که خیلی جدیدتر و پیشرفتهتر بود. این مجموعهی For Dummies کلا معروفه دیگه، خیلیهاش ترجمه هم شده و احتمالا زیاد دیده باشید؛ چیزهای مختلف رو به زبون خیلی ساده یاد میده. مارک هم واقعا حسابی مشتاق یاد گرفتن چیزهای جدید تو برنامهنویسی بود و این کتابه رو خورده بود یه جورایی.
ادوارد دید نه انگار این خیلی جدیتر از اونیه که فکر میکرده، رفت یه کامپیوتر Quantex 486DX براش خرید که روش ویندوز ۳.۱ بود. این دیگه برای اون موقع تقریبا ته کامپیوتر بود. مارک واقعا حال میکرد با این کامپیوتره؛ هر کاری میخواست بکنه رو میتونست روش انجام بده. مینشست هرچی میخواست پیاده میکرد.
همزمان کلی هم بازی میکرد. دو تا بازیای که خیلی دوست داشت یکی SimCity بود و یکی هم Mario Kart. تو Mario Kart خیلی خوب بود؛ هر موقع با خواهراش مینشستن بازی میکردن مارک با اختلاف اول میشد. برای همین یکی از اولین برنامههایی که ساخت هم یه بازی بود. یه بازی از روی بازی Risk، همون بوردگیم معروف. یه چیزی ساخته بود تو فضای روم باستان که باید با ژولیوس سزار (Julius Caesar) میجنگیدی، ولی میگه:
«اینقدر سخت ساخته بودمش که خودم هم نمیتونستم ببرمش!»
غیر از اون هم چند تا بازی دیگه ساخته بود. چند تا دوست داشت که خوب نقاشی میکشیدن؛ اینا میاومدن یه چیزهایی میکشیدن، بعد مارک مینشست همون نقاشیها رو به عنوان بازی توی کامپیوتر پیاده میکرد. بعد خودش و خواهرهاش مینشستن پاش و بازی میکردن. مارک میگه: «خواهرهام بازی کردن با بازیهایی که من درست کردم رو به بازی کردن با وسایلی که تو خونه داشتیم ترجیح میدادن.»
استعداد عجیب مارک توی برنامهنویسی ادوارد رو به این فکر انداخت که یه معلم خصوصی برنامهنویسی براش بگیره. یه آقایی به اسم دیوید نیومن (David Newman) هر هفته میاومد و با این مارک ۱۱-۱۲ ساله برنامهنویسی کار میکرد. اما اینقدر سرعت یادگیری مارک بالا بود که این معلمه همش سر کلاس به مشکل میخورد که چطوری خودش رو بیاره بالاتر از سطح مارک.
همین هم باعث شد این کلاسهای خصوصی خیلی ادامه پیدا نکنه و ادوارد این دفعه تصمیم بگیره مارک رو ببره یه کلاس برنامهنویسی ثبت نام کنه. بلند شد دست بچه رو گرفت برد دانشگاه مرسی (Mercy University) تو همون دابز فری و توی دورههای برنامهنویسی دانشگاهی ثبت نامش کرد. اما اتفاق جالب این بود که وقتی رفت مارک رو ببره سر کلاس بشونه، استاده برگشت بهش گفت: «جناب، بچه رو نمیتونید همراه خودتون بیارید سر کلاس.» فکر کرده بود دانشجو خود ادوارده! ادوارد برگشت گفت: «نه، دانشجو خود ایشونه.» خلاصه مارک هر پنجشنبه بعدازظهر میرفت دانشگاه مرسی و دورهی برنامهنویسی میگذروند.
همون موقعها تو سال ۱۹۹۶، وقتی که اینترنت و کلا شبکه داشتن هنوز خیلی تازه بود و خیلیها هنوز باهاش آشنا نبودن، ادوارد برداشت کل دفترش و البته طبقهی بالای دفتر یعنی خونهش رو کابلکشی شبکه کرد و وصلش کرد به اینترنت پرسرعت. خیلی چیز عجیبی بوده اون موقع اینترنت؛ هنوز اینترنت دایلآپ هم تازه چند سال بود برای عموم عرضه شده بود و توی همه جا نبود اصلا. ولی همون اولی که اینترنت پرسرعت وارد بازار شد ادوارد برداشت آوردش تو خونه و دفترش. طبق صحبت خودش، هدفش بیشتر پیشرفت کردن بچههاش بود. غیر از اون هم دوست داشت همیشه جدیدترین امکانات رو توی دفتر کارش داشته باشه. حالا به واسطهی این شبکهای که توی این ساختمون دفتر و خونه راه انداخته بودن، همه حتی بچهها به پرینترها و اسکنرهایی که توی مطب بودن هم دسترسی داشتن و میتونستن با اونها کار کنن.
اما همین شبکه مارک رو به فکر یه چیزی انداخت؛ این که ارتباط کارمندهای مطب باباش با هم و البته خودشون بچهها با باباش سخت بود. هرچند که در مطب همیشه باز بود و بچهها همیشه توی مطب بودن. مریضهای ثابت ادوارد دیگه یه جورایی بچههای آقای دکتر رو میشناختن، چون توی اتاق انتظار مطب همیشه این بچهها داشتن میلولیدن. ولی به هر حال مارک دوست داشت از این شبکههه یه استفادهای برای ارتباط راحتتر این افراد بکنه.
برداشت چیکار کرد؟ شاید باورتون نشه از یه نوجوون مثلا ۱۵ ساله: برداشت یه مسنجر درونسازمانی ساخت و روی سیستمهای کل ساختمون نصب کرد. اسمش رو هم گذاشت «زاکنت (ZuckNet)». انگار از همون روزها مهمترین دغدغهش ساختن یه «شبکهی اجتماعی» بود.
این زاکنت شده بود مسنجر خونهی زاکربرگها و البته دفتر دکتر زاکربرگ. تا مدتها توی مطب ازش استفاده میکردن. با اون میتونستن همدیگه رو صدا بزنن؛ هم منشی دکتر دکتر رو، هم بچهها توی خونه همدیگه رو. البته گاهی هم همدیگه رو اذیت میکردن.
مثلا یه بار دونا، یعنی یکی از خواهرهای مارک، نشسته بود تو اتاقش داشت درس میخوند. یهو روی کامپیوترش یه پیغام بزرگ اومد که «هشدار! کامپیوتر شما حاوی یک ویروس کشنده است و در عرض سی ثانیه منفجر خواهد شد!» دونا یه لحظه چشمش خورد به صفحهی کامپیوترش دلش ریخت. حالا شمارش معکوس شروع شده: ۲۹، ۲۸، ۲۷... همینطوری مونده بود چیکار کنه. ۲۶، ۲۵، ۲۴... یهو دوهزاریش افتاد: ۲۳، ۲۲، ۲۱... «اه مرض! بمیری مارک!» کامپیوتر رو ول کرد، پاشد در اتاق رو باز کرد و با عصبانیت داد زد: «مارک! دارم درس میخونم این چه مسخرهبازیایه راه انداختی؟» مارک پاره شده بود از خنده! دارم در مورد مثلا سال ۱۹۹۵-۱۹۹۶ حرف میزنم ها؛ مسنجر کلا نبوده اصلا.
این زاکنت بود، بود، تا وقتی که سال ۱۹۹۷ مسنجر AOL Instant Messenger توی آمریکا فراگیر شد. حالا چی هست این AOL Instant Messenger؟ دقیقا مثل Yahoo Messenger، یه مسنجر اینترنتیه. ولی خب این AOL یکی دو سال زودتر اومده بود و تو آمریکا بیشتر طرفدار داشت. محبوبیتش هم خیلی زیاد بود و تقریبا همه ازش استفاده میکردن. این هم بود، تا وقتی همین مسنجر فیسبوک (Facebook) اومد جاش رو گرفت.
آکادمی اکستر و نرمافزار سیناپس
برای دبیرستان، مارک رو فرستادن دبیرستان آردسلی (Ardsley High School) توی یه شهر کوچیک دیگه بیرون از دابز فری، به اسم همین آردسلی. نزدیکه، ۳ کیلومتر راهه. ولی مارک باید هر روز سوار اتوبوس میشد، از رو یه پل رد میشدن، میرسید مدرسه و بعد دوباره ظهر با اتوبوس برمیگشت خونه.
این دقیقا همون موقعی بود که مسنجر AOL محبوب شده بود. مارک و دوستهاش همیشه بعد از مدرسه توی AOL با هم در ارتباط بودن. مارک قدر این ارتباط رو خیلی میدونست و همیشه بهش فکر میکرد. براش جالب و مهم بود که الان میتونه بدون اینکه پیش دوستهاش که اون طرف پل بودن باشه، باهاشون در ارتباط باشه و از وضعیتشون باخبر بشه.
کلا مارک چون توی یه شهر کوچیک یا شاید بهتر باشه بگیم روستا بزرگ شده بود، همیشه آدمهای کمی دور و برش بودن و پیدا کردن آدمهای مختلف با تخصصهای مختلف براشون سخت بود. مثلا سر پیدا کردن همون معلم خصوصی برنامهنویسی کلی اذیت شده بودن، چون اون موقع تو دابز فری کسی که در حد معلم خصوصی بودن برنامهنویسی رو بلد باشه تقریبا نبود. کسی هم از نیویورک پانمیشد بیاد واسه همچین کاری، اگر هم میاومد خیلی گرون درمیاومد و اصلا صرف نمیکرد. پس این در ارتباط بودن با دایرهی گستردهتری از آدمها برای مارک خیلی باارزش بود و کلا خیلی روی طرز فکر مارک و کارهایی که بعدا کرد تاثیر گذاشت.
اوضاع درس مارک توی دبیرستان آردسلی واقعا خوب بود. یکی از بهترین شاگردهای مدرسه بود و نمرههاش به خصوص توی درسهای علوم و تکنولوژی عالی بود. به خاطر همین از طرف مدرسه به پدر و مادرش پیشنهاد دادن بفرستنش یه مدرسهی بهتر.
ادوارد باز هم کم نذاشت؛ مارک رو فرستاد یه مدرسهی شبانهروزی معروف: Phillips Exeter Academy. تو یه سایتی دیدم این مدرسه تو رنکینگ بهترین مدرسههای کل آمریکا رتبهی ۱ «بهترین مدرسهی خصوصی آمریکا» رو داره، از بین ۴۹۹۰ تا مدرسه. غیر از اون هم «بهترین مدرسهی شبانهروزی آمریکا»س؛ رتبهی ۱ بین ۴۲۶ تا مدرسه. البته سال ۲۰۰۰ که مارک رفت اونجا رو نمیدونم رتبهش چند بوده، ولی خلاصه فرستادنش یکی از بهترین دبیرستانهای آمریکا و شاید هم جهان.
مدرسهی فیلیپس اکستر خیلی قدیمیه. سال ۱۷۸۱، یعنی تقریبا بیشتر از ۲۴۰ سال پیش تاسیس شده و تا حالا کلی دانشآموختهی بزرگ داشته. از مارک زاکربرگ که بگذریم، بزرگترینشون فرانکلین پیرس (Franklin Pierce) چهاردهمین رئیسجمهور آمریکا بوده. پیرس ۱۸۵۳ تا ۱۸۵۷ رئیسجمهور آمریکا بوده و تحصیلش توی اکستر هم برای دههی ۱۸۱۰ هست. دن براون (Dan Brown) نویسندهی کتاب «رمز داوینچی (The Da Vinci Code)» هم یکی از فارغالتحصیلهای این مدرسهس. خلاصه این دو نفر و ۱۹ تا سناتور آمریکا یه تعداد از کسایی بودن که تو اکستر درس خوندن. کلاسهای اکستر هم همه به صورت سمینار برگزار میشه؛ یعنی همهی دانشآموزها دور یه میز گرد نشستن و معلم بهشون درس میده. این مدل نشستنشون باعث میشه دانشآموزها تو کلاس بیشتر مشارکت کنن.
مارک به خاطر کلاسهای ادبیات لاتین اکستر اونجا رو خیلی دوست داشت، چون کلا ادبیات کلاسیک رو خیلی دوست داشت و بدش نمیاومد تو همین رشته ادامه بده. ولی وقتی رفت، اوضاع خیلی عوض شد و استعدادهای مارک خیلی بیشتر شکوفا شد. توی درسهای ریاضی، نجوم، فیزیک و مطالعات کلاسیک مقام آورد و کاپیتان تیم شمشیربازی مدرسه شد. بعد هم چون یکی از استعدادهای برتر مدرسه شده بود، فرستادنش کمپ تابستونی مرکز جوانان بااستعداد دانشگاه جان هاپکینز (Johns Hopkins Center for Talented Youth). مارک توی اپلیکیشن کالجش نوشته میتونه به زبونهای فرانسه، لاتین، عبری و یونان باستان بنویسه.
اما توی همین دوره یه اتفاق جالب توجه افتاد. یه بار به بچههای این مدرسه گفتن برای اینکه بتونید توی زندگی تحصیلی و کاریتون رشد کنید، بفهمید تو چه سطحی هستید و تو چه دانشگاهی میتونید قبول بشید، باید هر کدوم پروژهی خودتون رو داشته باشید. مارک داشت فکر میکرد که چیکار کنه چیکار نکنه. یه روز همینجوری که داشت با دوستهاش در مورد این صحبت میکرد که نمیدونه این پروژه رو چیکار کنه، کامپیوترش همزمان داشت موزیک پخش میکرد که یهو رسید به ته پلیلیست و آهنگ قطع شد.
این رفت رو مخ مارک. میگفت: «بابا این باید خودش بفهمه من چی دوست دارم، بره آهنگ بعدی؛ نه اینکه من هی پلیلیست انتخاب کنم بهش بدم، بعد برسه به تهش قطع بشه.» همین شد چالش اصلی مارک برای پروژهی مدرسهش: این که یه موزیکپلیر بسازه که از روی تجربهی خودش بفهمه چه آهنگهایی دوست داری و برات انتخاب و پخش کنه. نمیدونم بگم اولین یا چی، چون اولین که احتمالا نیست، ولی خیلی قدیمیه این قضیهی استفاده از AI یا هوش مصنوعی؛ اینجا صحبت از سال ۲۰۰۰-۲۰۰۱ـه.
خلاصه اومدن با یکی از دوستهاش به اسم آدام دیآنجلو (Adam D'Angelo) یه نرمافزار ویندوز ساختن به اسم سیناپس (Synapse) که همین کار رو میکرد. میاومد با توجه به آهنگهایی که تا الان شنیده بودی خودش برات پلیلیست درست میکرد و آهنگهای دیگه رو به پلیلیستت اضافه میکرد.
سیناپس که منتشر شد، توی مدرسه و بین رفیقهای مارک کلی طرفدار پیدا کرد، چون واقعا هم برای اون موقع چیز عجیب و غریبی بوده. تو چند تا از مجلههای تکنولوژی اون رو بررسی کردن و کلی ازش تعریف کردن که این خیلی خلاقانهس و بعدش هم بهش امتیاز ۳ از ۵ دادن. این گزارشها باعث شد خبر سیناپس خیلی زود بره سمت شرکتهای تکنولوژی اون زمان مثل AOL و مایکروسافت. اومدن سراغ مارک تا این اپ رو ازش بخرن. قیمت پیشنهادها هم یکی دو میلیون دلار بود. گفتن اینو میدیم بهتون، بعد هم پاشید جفتتون بیاید تو شرکت ما کار کنید.
مارک و دوستش آدام نشستن کلی فکر کردن و تصمیم گرفتن پیشنهادها رو قبول نکنن. در مورد دلیل انتخابشون هم خود مارک گفته:
«من با اینکه روی کارم یه برچسب قیمتی بذارن مخالفم کلا. خوشم نمیاد چون اصلا هدف این نیست.»
اما چند وقت که گذشت، بعد از اینکه دبیرستانشون تموم شد، یهو تصمیمشون عوض شد و رفتن که پیشنهاد رو قبول کنن، ولی اون موقع دیگه شرکتها منصرف شده بودن. مارک میگه: «اون موقع خیلی سادهلوح بودیم.»
بالاخره بعد از این اتفاقها تصمیم گرفتن نرمافزاره رو رایگان بذارن برای دانلود. جالبه ها، اینجا میبینیم که هم مارک زاکربرگ و هم استیو جابز با دنیای موسیقی شروع کردن. خلاصه اینا نرمافزار رو رایگان منتشر کردن و ظاهرا تا همین چند وقت پیش هم بوده و میشده دانلودش کرد.
ورود به هاروارد و جنجال فیسمش
بعد از دبیرستان، مارک برای ورود به دانشگاه هاروارد درخواست داد و قبول شد. دلیل اینکه چرا مارک هاروارد رو برای ادامهی تحصیل انتخاب کرد مشخص نیست، اما احتمالا حضور خواهرش رندی توی هاروارد بیتاثیر نبوده. رندی یکی دو سالی بود که داشت توی هاروارد درس میخوند، تو رشتهی هنر. مارک بیشتر آخر هفتههاش رو، چون هاروارد نزدیکتر از خونهشون بود، از اکستر میرفت هاروارد پیش خواهرش و دوستاش و وقتشون رو با هم میگذروندن.
خلاصه مارک برای تحصیل تو هاروارد درخواست داده بود و منتظر جواب بود. یه روز نشسته بود داشت تو کامپیوترش Civilization بازی میکرد که یهو دید یه ایمیل از طرف هاروارد براش اومد. قبل از اینکه ایمیل رو باز کنه اول رفت باباش رو صدا زد و برگشت نشست پشت کامپیوتر. ادوارد هم بلافاصله دوربین فیلمبرداری رو برداشت که از این لحظه فیلم بگیره. وقتی مارک ایمیل رو باز میکنه و به باباش میگه قبول شده، ادوارد از خوشحالی داد میزنه. خیلی خوشحال بود؛ اول رندی، حالا هم مارک، چی از این بهتر؟ یه افتخار بزرگ بود براش، انگار سالها زحمت کشیده بود تا این لحظه رو ببینه.
مارک سال ۲۰۰۲ وارد هاروارد شد و توی گروهبندی افتاد توی گروه کرکلند (Kirkland House). هاروارد ۱۲ تا گروه یا به قول خودشون House داره که دانشجوها رو بر اساس علاقهمندیهاشون تقسیم میکنن تو گروههای مختلف. هر گروه ساختمون جدا و امکانات مجزای خودش رو داره، مثل خوابگاه و غذاخوری و سالن ورزشی و اینا. ترم اولیها تو همون روزهای اول یه فرمی پر میکنن، در مورد خودشون و علایقشون توضیح میدن، بعد مسئولهای دانشگاه خودشون بر اساس چیزهایی که طرف نوشته اینا رو تقسیمبندی میکنن. این سیستم گروهبندی رو فکر نمیکنم ما توی دانشگاههای ایران داشته باشیم؛ یه چیزی شبیه به هری پاتر (Harry Potter) که هاگوارتس (Hogwarts) ۴ تا گروه داشت و روز اول دانشآموزها رو توی این ۴ گروه تقسیم میکردن.
بگذریم. مارک توی هاروارد روانشناسی و علوم کامپیوتر میخوند، ولی باز هم بیخیال نرمافزار درست کردن نشده بود. تجربهی اتفاقی که برای سیناپس افتاده بود باعث شد مارک توی برنامهنویسی خیلی جدیتر بشه و بفهمه نه واقعا مثل اینکه میشه از این راه به یه جایی رسید. حالا دیگه هرچی به ذهنش میرسید سریع مینشست پیادهش میکرد.
چند تا ایده هم بود، یکم روش کار کرده بود ولی گذاشته بودشون کنار. اصلا تو دانشگاه معروف شده بود به کسی که نرمافزارهای کوچیک کاربردی مینویسه. یکی از این نرمافزارها یه Screensaver بود که وقتی پای سیستم نبودی پیامهای مسنجر AOLت رو نشون میداد. Screensaver هم میدونید چیه دیگه؟ الان تقریبا دیگه کسی ازش استفاده نمیکنه، ولی اون موقعها خیلی محبوب بود؛ همین صفحههایی که وقتی مثلا ۵ دقیقه دست به سیستم نمیزدی میاومد رو تصویر، مثلا یه آکواریوم میاومد ماهیها راه میرفتن، یا اسم خودت راه میرفت یا حباب میاومد. ایده این بود که یه Screensaver باشه، وقتی پای سیستم نیستی یا مسنجرت خاموشه اگه کسی بهت پیام داد، پیامش بیاد روی تصویر.
یه ایدهی دیگه هم دوباره یه Music Playerی بود که آهنگی که داشت روی سیستمت پخش میشد رو با بقیهی سیستمها به اشتراک میذاشت؛ یعنی مثلا رو چند تا سیستم همزمان یه آهنگ پخش میشد. از نظر مارک این خیلی ایدهی خفنی بود، خیلی باحال میشد اگه میشد مثلا توی اتاقهای مختلف خوابگاه همه با هم یه آهنگ بشنون. ولی اینا هیچ کدوم اون طور که دوست داشت به عمل نرسید.
بالاخره تو سال دومش، اولین چیزی که میخواست رو درست کرد: یه سایتی به اسم «کورسمچ (CourseMatch)». این کورسمچ در واقع یه لیستی از واحدهای درسی دانشگاهشون بود و کسایی که این واحدها رو برداشته بودن رو نشون میداد. میتونستی بفهمی کدوم واحدها رو کیا برداشتن و چند نفر تو این درس هستن. این باعث میشد انتخاب واحد راحتتر بشه و بتونن بر اساس انتخاب بقیه واحدهاشون رو انتخاب کنن.
بعد از کورسمچ، تو اکتبر ۲۰۰۳ مارک یه محصول دیگه ارائه کرد به اسم «فیسمش (FaceMash)». یه ایدهی همینطوری سرسری از دوستش که تبدیل شد به یکی از بحثبرانگیزترین چیزهای دانشگاه.
مارک یه راهی پیدا کرده بود که بتونه به اطلاعات دانشجوهای دانشگاه دسترسی پیدا کنه. یه آخر هفتهای، یکشنبه ظهر، مارک و هماتاقیش تو خوابگاه نشسته بودن با هم، به ذهنشون رسید بیان از این دیتابیس یه استفاده یا بهتر بگم سوءاستفادهی جالب بکنن. برداشتن یه سایتی ساختن، واردش که میشدی عکس دو نفر رو نشون میداد و میگفت: «انتخاب کن کدوم جذابتره؟» بعد انتخاب که میکردی، میرفت عکسهای بعدی و این طوری افراد رتبهبندی میشدن.
این ایده چند سال قبلش تو یه سایتی به اسم Hot or Not اجرا شده بود، ولی اینا اومدن همین ایده رو در قالب دانشجوهای هاروارد اجرا کردن. مارک وبسایت ۹ تا از ۱۲ گروه هاروارد رو به قولی هک کرده بود و این عکسها رو از اونجا آورده بود.
خیلی هوشمندانهس. فکر کنید سایت رو باز کنید، عکستون بیاد کنار یکی دیگه از دانشجوهای دانشگاهتون، بعد ازتون بپرسه کدوم بهتره؟ عجب ایدهایه؛ همه رو کنجکاو میکنه. هم کنجکاوی داره، هم یه بازیه برای خودش. الان این اپلیکیشنهای دوستیابی از یه همچین مکانیزمی با یکم تغییر استفاده میکنن.
نکتهی جالب بعدی اینه که مارک از همون موقع بلد بوده چطوری آدم رو پای محصولش نگه داره. دقت کنید: عکس دو نفر میاد، «کدوم جذابتره؟» مثلا راستی. حالا عکس سمت راستی میمونه، سمت چپی عوض میشه. «کدوم جذابتره؟» بازم راستی. یکی دیگه: «کدوم جذابتره؟» این بار چپی. «کدوم جذابتره؟» مگه میشه این بازی رو گذاشت کنار؟! میتونی ساعتها بشینی هی انتخاب کنی بری بعدی.
مارک و دوستش تا الان چند بار تاکید کردن که این سایت رو فقط برای سرگرمی ساخته بودن. مارک سایت رو آورد بالا، لینکش رو فرستاد برای چند تا از دوستهاش که ببینن و نظر بدن که چطوریه، و همین طوری سیستم رو روشن گذاشت و پاشد رفت بیرون سر یه جلسهای. ولی در عرض همین چند ساعتی که مارک نبود، معلوم نیست چطوری و از کجا لینک سایت رفت تو گروههای آنلاین دانشگاه و در عرض فقط ۴ ساعت بیشتر از ۴۵۰ نفر اومدن توی سایت و حدود ۲۲ هزار رای ثبت شد!
چند ساعت بعد که مارک برگشت خوابگاه، رفت نشست پشت کامپیوترش، دید هر کار میکنه سیستم Login نمیکنه. سایته تازه راه افتاده بود و تستی بود؛ سرور و همه چیش رو همون کامپیوتر مارک بود و اینقدر ترافیک گرفته بود که کامپیوتر از کار افتاده بود.
اوضاع دانشگاه ریخت به هم. کلی دانشجو رفتن دفتر مدیر و شکایت کردن که عکسشون بدون اجازه داره توی این سایت استفاده میشه. تو نشریههای دانشگاه هم به شدت به فیسمش اعتراض شد که اصلا این ایده مشکل داره و درست نیست. همین هم باعث شد مدیر دانشگاه بره سراغ مارک و بهش بگه باید هرچه سریعتر این مسخرهبازی رو تعطیل کنه.
بعد هم مارک رو معرفیش کرد به هیئت اداری یا شاید هم کمیتهی انضباطی دانشگاه. اونجا مارک رو به نقض امنیت، نقض حق چاپ و نقض حریم خصوصی افراد متهم کردن و مجبورش کردن عذرخواهی کنه. مارک هم یه ایمیل عذرخواهی به کلی از کاربرهای سایتش زد و براشون توضیح داد که این یه پروژهی تستی بوده و قرار نبوده عمومی بشه، لینکش رفته تو گروههای عمومی دانشگاه و یهو کنترل تعداد اعضا از دستش خارج شده و به محضی که متوجه این مساله شده سایت رو آورده پایین.
ظاهرا این احضاره هم خیلی جدی بوده، چون تو نشریهی داخلی هاروارد که برای همون نوامبر ۲۰۰۳ هست نوشته با سازندهی این سایت صحبت کردیم و بهمون گفته قرار نیست اخراج بشه؛ یعنی حرف از اخراجش هم بوده. مارک گفت که اصلا قصد نقض حریم خصوصی بقیه نبوده و به خاطر مشکلاتی که متوجه شده سایتش داره، اون رو تعطیل کرده.
جرقهی فیسبوک در اتاق خوابگاه
اون زمان یه سری از دانشگاهها یه دفترهایی داشتن که عکس و مشخصات کل دانشجوهای دانشگاه توشون بود به اسم فیس بوک (Face book)، با فاصله. البته این فیس بوک رو مارک توی اون دبیرستان شبانهروزی هم که بود شنیده بود. اونجا هم یه سری دفتر داشتن که اسم اصلیش بود The Photo Address Book، ولی چون سخته همه صداش میکردن «فیس بوک». این دفترچهها هر سال چاپ میشد و به تمام دانشآموزها میدادن تا بتونن بهتر هم رو بشناسن، چون مدرسه بزرگ بود و هر سال کلی دانشآموز جدید میاومدن و تو خوابگاههای مختلف تقسیم میشدن.
برگردیم به اون فیس بوکهای هاروارد. اون موقع تو سال ۲۰۰۳، کمکم یه سری از دانشگاهها شروع کرده بودن این فیس بوکها رو آنلاین میکردن تا دسترسی بهشون آسونتر باشه. دانشجوهای هاروارد هم از دانشگاه خواسته بودن این کار رو برای اونها هم بکنن. مسئولهای هاروارد هم قبول کرده بودن و داشتن انجام میدادن که این داستان فیسمش پیش اومد. همین باعث شد یکم مردد بشن و سر بحث حریم امنیتیش شک داشتن که باید چیکار کنن؛ پروژه فعلا رو زمین مونده بود.
مارک دید این مسئولها دارن دست دست میکنن، تصمیم گرفت خودش یه همچین چیزی رو درست کنه. با خودش فکر کرد: «تا اینها بخوان تصمیم بگیرن و درست کنن چند سال طول میکشه. من میتونم همچین چیزی رو تو یه هفته بالا بیارم.»
رفت موضوع رو با دبیرخونهی دانشگاه یا جایی که کارهای اداری ورودیها رو انجام میدن مطرح کرد که «خیلی بده که اینترنت اومده ولی ما هنوز داریم از این دفترچهها به صورت فیزیکی استفاده میکنیم. میخواید من این دفترچههای فیس بوک رو براتون آنلاینش کنم؟» طرف گفت: «تو درس نداری؟ نه ممنون، بفرمایید!» هرچی مارک توضیح داد فایدهش چیه، طرف گفت نه نیازی نیست.
مارک هم با خودش گفت ولش کن، شاید متوجه نمیشن منظور من چیه یا این چقدر مفیده، من که میتونم این رو خودم به صورت مستقل درست کنم.
رفت ایده رو با دوستش ادواردو ساورین (Eduardo Saverin) مطرح کرد، اون هم خیلی استقبال کرد. ادواردو هم دانشجوی هاروارد بود و همونجا با هم آشنا شده بودن. با هم توافق کردن نفری هزار دلار روی این ایده سرمایهگذاری کنن. بعد هم کمکم چند تا دیگه از دوستهاشون اضافه شدن: اندرو مککالوم (Andrew McCollum)، کریس هوگس (Chris Hughes) و داستین ماسکوویتز (Dustin Moskovitz). بعضیهاشون مثل داستین حتی خیلی برنامهنویسی هم بلد نبودن؛ طرف یه آخر هفته رفت خونه و برگشت و به مارک گفت من آمادهم که شروع کنیم.
این طوری بود که یکی از تاثیرگذارترین پروژههای ۲۰ سال اخیر استارت خورد و اسم پروژهشون رو هم گذاشتن فیسبوک، این بار سرهم.
ماجرای برادرهای وینکلووس
تو همین زمانها یه پیشنهاد کاری به مارک شد. دو تا داداش دوقلو بودن به اسم تایلر (Tyler Winklevoss) و کامرون وینکلووس (Cameron Winklevoss). اینا هم دانشجوی هاروارد بودن و داشتن با یکی از دوستهاشون رو یه ایدهای کار میکردن به اسم HarvardConnection. میخواستن یه شبکهی اجتماعی برای دانشجوهای هاروارد درست کنن و بعد هم گسترشش بدن به دانشگاههای دیگه، تقریبا شبیه به چیزی که مارک و رفقاش داشتن بهش فکر میکردن.
این داداشها شروع کرده بودن سایتشون رو بسازن، ولی تو برنامهنویسی ضعیف بودن و نیاز به یه بلدِ کار داشتن. یکی رو آوردن، یه چند وقتی کار کرد و سایت رو رسوند به جایی که تقریبا تموم بود، ولی لازم بود یکی بشینه جمع و جورش کنه تا لانچ کنن. یه سری مشکل شخصی براش پیش اومد و نتونست کارهای نهایی رو پیش ببره و انصراف داد. موقع رفتن دوقلوها بهش گفتن: «کسی رو نداری جای خودت معرفی کنی؟» گفت: «این پسره بود فیسمش رو راه انداخته بود، اون احتمالا خیلی خوب باشه برای همچین کاری.» فیسمش قشنگ مارک رو تو دانشگاه معروف کرده بود.
نوامبر ۲۰۰۳ این دو تا یه ایمیل زدن به مارک و دعوتش کردن یه جلسه با هم داشته باشن. ۲۵ نوامبر مارک رفت تو سالن غذاخوری گروهشون توی هاروارد، با این سه تا جلسه گذاشتن و اینا براش کامل هدف سایت و آیندهنگریش رو توضیح دادن. قرار همکاری رو هم گذاشتن ولی چیزی رو کتبی نکردن؛ همینطوری شفاهی توافق کردن و همونجا هم بلافاصله دسترسیها رو بهش دادن، چون خیلی عجله داشتن سایت سریعتر لانچ بشه.
مارک چند روز کدهای سایت رو زیر و رو کرد و بعد بهشون ایمیل زد که «من کدها رو دیدم، تقریبا کل کار انجام شده و فکر نمیکنم خیلی زمان لازم داشته باشه تا لانچ کنیم.» اما بعدش چند روز گذشت و خبری از مارک نبود. تا تقریبا دو هفته هی زنگ میزدن و مارک جواب نمیداد، بعد یهو ایمیل میزد عذرخواهی میکرد که ببخشید خیلی درگیر بودم.
بالاخره ۱۷ دسامبر، یعنی ۲۲ روز بعد از اون جلسه، این سه تا اومدن توی خوابگاه مارک و باهاش در مورد پروژه صحبت کردن. مارک یه سری چیزها روی تخته وایتبرد خوابگاهش نوشته بود و به اینا گفت که پروژه تقریبا تمومشدهس. چند روز بعد هم ایمیل زد که سرش خیلی شلوغه ولی یه سری کدها رو اصلاح کرده و تقریبا همه چیز داره خوب کار میکنه و قرار شد ۱۳ ژانویه هم رو ببینن.
اما ظاهرا این همه حرفهایی که مارک به اینها میزد که سرم شلوغه، همهش به خاطر این بود که داشت روی ایدهی خودش کار میکرد. حالا این که اول خودش به این ایده رسیده بود یا برادرهای وینکلووس، یه چیزیه که تقریبا نامشخصه و هیچ حرف قطعیای نمیشه در موردش زد.
چیزی که مشخصه اینه که مارک روز ۱۱ ژانویه، یعنی دقیقا ۲ روز قبل از اون روزی که قرار بود با اون سه تا جلسه بذاره، رفت دامین thefacebook.com رو ثبت کرد! فرداش هم زنگ زد به دوستش ادواردو و گفت سایت تقریبا آمادهس و الان باید به مراحل بعدیش فکر کنیم که چطوری تبلیغش کنیم. تو جلسهای هم که ۲ روز بعد با تیم HarvardConnection داشت اصلا صداش رو درنیاورد که همچین دامینی ثبت کرده یا کلا ایدهش چیه. بهشون گفت یکم دیگه از کار مونده و تو هفتهی دیگه تموم میشه و ایمیل میزنه بهشون.
رفت و بکوب نشست پای سایت خودش. تقریبا هیچ کار دیگهای نمیکرد، حتی با کسی حرف هم نمیزد. هماتاقیهاش میگن تو اون مدت یه موقعهایی یادشون میرفت که اصلا مارکی هم توی اتاق هست! و بالاخره دو سه هفته بعد، یعنی تو ۴ فوریه ۲۰۰۴، سایت thefacebook.com لانچ شد.
انفجار اولیه و رشد باورنکردنی
یه سایت خیلی ساده بود که هر کسی میتونست خودش توش ثبت نام کنه و پروفایلش رو تکمیل کنه. اولین پروفایلهای فیسبوک ۳ تا پروفایل الکی و تستی بود و چهارمین یوزری که ساخت یوزر خودش بود؛ یه پروفایل کامل ساخت و همهی مشخصاتش رو توش وارد کرد. بعد از مارک، دو تا هماتاقیش توی خوابگاه که توی ساخت سایت کمکش کرده بودن پروفایل ساختن.
بعدش هم مارک پاشد رفت توی خوابگاه با همهی اون چند نفر محدودی که توی همون ساختمون بودن صحبت کرد و ازشون خواست توی سایت عضو بشن، حداکثر شاید ۱۰ نفر. بعد گفت برید دوستهای همدانشگاهیتون رو هم دعوت کنید بیان، ولی تاکید کرد فقط دانشجوهای هاروارد رو دعوت کنید، فقط اونها اجازهی عضویت دارن.
کلا فقط با ایمیل هاروارد میشد توی سایت عضو شد. ضمن اینکه وقتی ایمیل رو وارد میکردی حتما چک میکرد که ایمیلت واقعی باشه؛ هم با دیتابیس دانشجوها چک میکرد، هم یه ایمیل تاییدیه با لینک رمزنگاریشده برات میفرستاد.
اون شب اول بعد از لانچ سایت، مارک داشت با یکی از دوستهاش صحبت میکرد و بهش گفت:
«ببین، خیلی خوشحالم بابت شروع این سایت. چیزیه که باعث میشه جامعهی هارواردیها خیلی به هم نزدیک بشن. اما این فقط برای هاروارده. یه روزی یکی همچین چیزی رو برای کل جهان میسازه.»
مارک حتی یک درصد هم فکرش رو نمیکرد که این سایت جهانی دقیقا همین سایت خودش باشه. با خودش میگفت ما ۴ تا دانشجوییم، خیلی هنر کنیم همین دانشگاه رو بتونیم بیاریم توی سایتمون.
اما وقتی فقط ۵ روز بعد اعضای فیسبوک هزار نفر رو رد کرد و کمتر از یه هفته بعد تعداد اعضا به ۴ هزار نفر رسید، انگار نظر مارک کمکم تغییر کرد و فهمید پتانسیل این سایت خیلی بیشتر از چیزیه که تصورش رو میکرده.
اولین هدف مارک بیشتر کردن تعداد اعضای سایت بود، چون میخواست با گرفتن بازخوردهاشون تجربهی استفاده از سایت رو بهتر کنه. پس همه کار کرد تا اعضا رو ترغیب کنه دوستهاشون رو دعوت کنن. این طوری هر نفر چند نفر دیگه رو میآورد و همین رشد تعداد کاربرها رو بیشتر میکرد و به مارک کمک میکرد تا با تحلیل رفتار کاربرها تجربهی استفاده رو بهبود بده.
حالا انگار مارک همهی پروژههای قبلی خودش رو در یک قالب آماده کرده بود. تو فیسبوک مشخص بود هر کسی چه مشخصاتی داره، عکسش چیه، تو چه رشتهای درس میخونه و چه واحدهایی برداشته، و حالا همه میتونستن با هم ارتباط داشته باشن؛ دقیقا مثل زاکنتی که توی خونهی پدرش درست کرده بود.
جالبی قضیه این بود که این بار مارک از کاربرها خواسته بود خودشون اطلاعاتشون رو وارد کنن و عکسشون رو آپلود کنن. این یعنی دیگه مشکل حریم شخصی پیش نمیاومد، چون طرف با رضایت خودش داشت اطلاعات رو میذاشت.
نکتهی باحالتر این بود که حالا میتونستن با یه سرچ آنلاین به دیتابیس کل دانشجوها دسترسی پیدا کنن، اونم بر اساس علاقهمندی افراد. این کمک میکرد آدمهای جدید رو پیدا کنی. همهی پروفایلها هم عکس داشتن، در حالی که اصلیترین مشکل اون دفترهای کاغذی فیس بوک این بود که یه تعداد قابل توجهی از اسمها عکس نداشت و جاش یه آواتار خرگوش کارتونی گذاشته بودن.
حالا فکر کنید دانشجوی هاروارد رفتی یه پارتی، رو یکی کراش میزنی، دوشنبه میری سراغ دفترچهی فیس بوک ببینی طرف کیه، ولی از هر ۱۰ تا عکس ۶ تاش خرگوشه! اما تو فیسبوک میرفتی اسکرول میکردی، همه عکس داشتن و میتونستی کراش مورد نظرت رو پیدا کنی! همین باعث میشد همه تند تند بیان عضو بشن و پروفایلشون رو پر کنن تا هم خودشون بقیه رو پیدا کنن، هم بقیه پیداشون کنن.
البته این سرچ دقیق یه سری رو هم نگران کرده بود که مارک توضیح داد همه میتونن مشخص کنن کدوم اطلاعاتشون و برای چه کسایی در دسترس باشه. تو یه مصاحبهای که مارک با نشریهی داخلی هاروارد تو ۸ فوریه ۲۰۰۴ داشت — یعنی ۴ روز بعد از لانچ که سایت ۶۵۰ تا یوزر داشت — گفت:
«میتونید مشخص کنید که مثلا فقط دانشجوهای الان دانشگاه ببینن پروفایلتون رو، یا دانشجوهای همورودی خودتون، فقط همگروهیهاتون، فقط همکلاسیهاتون. میتونید مشخص کنید فقط یکی از دوستهاتون بتونه تو سرچ پیداتون کنه، یا فقط دوستهای اون دوستتون بتونن. افراد کنترل بسیار خوبی روی این دارن که چه کسایی میتونن اطلاعاتشون رو ببینن.»
به احتمال زیاد اینها همه به خاطر مشکلاتی بوده که سر داستان فیسمش براش به وجود اومده بود و این بار حسابی چک کرده بودن که با قوانین دانشگاه هیچ مغایرتی نداشته باشه.
چند هفته بعد خبر فیسبوک به دانشگاههای دیگه رسید و از مارک خواستن دسترسی رو برای اونها هم باز کنه. مارک و رفقاش خیلی آروم و بدون عجله دانشگاههای مختلف رو اضافه کردن؛ دو تای اول استنفورد (Stanford) و کالج دارتموث (Dartmouth College) بودن. هر جا رو اضافه میکردن، مارک با دوستهایی که اونجا داشت صحبت میکرد تا تبلیغ کنن؛ مثلا دوستدختر سابقش توی دارتموث بود و این کار رو اون براش انجام داد.
خیلی سریع فیسبوک کلی طرفدار پیدا کرد. ۴ ماه از لانچ گذشته بود و تعداد کاربرها از ۱۶۰ هزار نفر رد شد. هر کاربری که عضو میشد مشخص میکرد مال کدوم دانشگاهه و با بقیه ارتباط میگرفت. بعد از دانشگاهها نوبت دبیرستانها بود. وضعیت دیوار اتاق خوابگاه مارک هم جالب بود؛ کلی جدول و نمودار مختلف روی دیوار نصب بود که آمار سایت رو به تفکیک هر دانشگاه نشون میداد.
خداحافظی با هاروارد و کوچ به پالو آلتو
اما رشد فیسبوک اینقدر زیاد بود و کارهای مارک اینقدر سنگین شده بود که تو ترم چهارم دانشگاه اصلا نمیرسید درس بخونه. نزدیک امتحانها افتاده بود دنبال رفیقهاش که بگید چیکار کنم تا تو کوتاهترین زمان درسها رو پاس کنم. ایمیلش پر شده بود از راهنمایی گرفتن از همکلاسیها. اون ترم درسها رو پاس کرد، ولی بالاخره تصمیمش رو گرفت که بیخیال درس خوندن بشه و کل تمرکزش رو بذاره روی سایتش.
ترم که تموم شد، تو بهار ۲۰۰۴، یعنی هنوز ۲-۳ ماه از لانچ سایت نگذشته بود که مارک دانشگاه رو ول کرد و رفت به پالو آلتو (Palo Alto) توی کالیفرنیا. دلیل انتخاب پالو آلتو این بود که میخواست بره سیلیکون ولی (Silicon Valley) پیش بقیهی استارتاپها؛ اونجا هم به برنامهنویسهای خوب دسترسی داشت، هم شرکتهای مشابه دورش بودن و از همه مهمتر، کلی سرمایهگذار اونجا پیدا میشد.
واکنش پدر مارک به این مساله چی بود؟ هیچی! باز هم حمایت. زمانی که هر کدوم از این ۴ تا بچهی ادوارد به سن دانشگاه رسیدن، ادوارد به هر چهارتاشون یه پیشنهاد مشابه داد: این که مجبور نیستید برید دانشگاه، اگر بخواید میتونم امتیاز یه شعبهی مکدونالد (McDonald) رو براتون بگیرم؛ تصمیم بگیرید چی براتون مفیدتره، این که تو این سن یه کسبوکار راه بندازید یا برید دانشگاه درس بخونید. انگار کارآفرین شدن برای ادوارد مهمتر از مدرک دانشگاهی بود. بنابراین وقتی مارک از دانشگاه اومد بیرون تا روی کسبوکارش وقت بذاره، ادوارد خوشحال هم شد.
تا آخر سال ۲۰۰۴ تعداد کاربرهای فیسبوک از ۱ میلیون نفر رد شد. همین باعث شد چند ماه بعد تو جولای ۲۰۰۵ بتونن یه سرمایهی ۱۲.۷ میلیون دلاری از یه شرکت سرمایهگذاری خطرپذیر (VC) به اسم Accel Partners جذب کنن. این نشون میداد رو این کسبوکار خیلی میشه حساب کرد.
یک سال و نیم بعد از شروع فیسبوک، تو آگوست ۲۰۰۵، دامین facebook.com رو به قیمت ۲۰۰ هزار دلار خریدن و اسم سایت از The Facebook تبدیل شد به Facebook خالی. از سپتامبر ۲۰۰۵ مدرسههای آمریکا و بعد دانشگاههای بریتانیا اضافه شدن.
اتفاق مهم نهایی تو سپتامبر ۲۰۰۶ افتاد که دیگه ثبتنام با هر ایمیلی توش مجاز شد، یعنی کمتر از دو سال و نیم بعد از لانچ نسخهی اولیه. حالا تمام افراد بالای ۱۳ سال میتونستن توی فیسبوک عضو بشن؛ چیزی که باعث شد تعداد کاربرها تا دسامبر ۲۰۰۶ به ۱۲ میلیون نفر برسه. تو سه ماه بعد از باز شدن به روی عموم، واقعا آمار خیرهکنندهای بود.
مزیت فیسبوک این بود که قشنگ مثل همون Face book دانشگاه بود؛ همهی اطلاعات رو میشد توش وارد کنی و اطلاعات شخصی مثل سال تولد، محل تحصیل و عکسها رو ببینی. حالا اینقدر تعداد اعضا زیاد شده بود که میتونستی کسایی رو که سالها گمشون کرده بودی با یه سرچ پیدا کنی. اون اوایل بحث حریم شخصی هم خیلی مطرح نبود و همه، همهچیز رو وارد میکردن. بعدا بود که توجهها به این موضوع جلب شد و اکانتها پرایوت شد.
نه بزرگ به غولهای فناوری
به محضی که رشد فیسبوک شروع شد، شرکتهای بزرگ تکنولوژی به این فکر افتادن که بیان فیسبوک رو بخرن، حتی همون روزهای اول که ارزشش خیلی پایین بود. مثلا یکی اومد ۱۰ میلیون دلار پیشنهاد داد که مارک بلافاصله رد کرد. یه مدت بعد شرکت ویاکام (Viacom) اومد ۷۵ میلیون دلار پیشنهاد داد و مارک باز هم قبول نکرد. میگفت:
«هدف من اصلا این نیست که یه چیزی نوشته باشم و بفروشم پولش رو بگیرم. داشتن یه شبکهی اجتماعی، ارزشش خیلی بیشتر از داشتن چند میلیون دلار پوله. اون رو میشه خیلی راحت به دست آورد، ولی داشتن یه شبکهی اجتماعی کاریه که اصلا راحت نیست.»
کلا پول براش خیلی مهم نبود و خلق کردن بهش حال میداد. دغدغهش اضافه کردن ایدههای جدید بود. تو ژوئن ۲۰۰۴، ۴ ماه بعد از لانچ، به نشریهی هاروارد گفت: «شاید هر موقع ازش خسته شدم بفروشمش، ولی فکر نمیکنم تو آیندهی نزدیک همچین اتفاقی بیفته.» اون موقع فیسبوک یه سری تبلیغ مختصر گرفته بود که مارک میگفت فقط برای پرداخت هزینهی سرورهاس و چیزی برای خودمون برنمیداریم.
اما تو سال ۲۰۰۶ یه پیشنهادی اومد که اوضاع رو عوض کرد و مارک رو در برابر یه تصمیم خیلی مهم قرار داد: شرکت یاهو (Yahoo!) حدود ۱ میلیارد دلار به فیسبوک پیشنهاد داد تا اون رو بخره.
اینجا قضیه فرق میکرد. شاید میشد بهش فکر کرد، اما ۱ میلیارد از نظر مارک کم بود! نظرش روی ۲ میلیارد بود، ولی کسی ۲ میلیارد رو برای یه شرکت کوچیک و بدون سود قبول نمیکرد. هیئتمدیره و سرمایهگذارها اصرار داشتن، ولی مارک میگفت ما با قابلیتهای جدیدی که داریم اضافه میکنیم ارزشمون خیلی بالاتر میره. درست هم میگفت؛ قابلیتهای جدید باعث شد کاربرهای روزانهشون از ۲۰ هزار نفر به ۵۰ هزار نفر برسه و اینطوری شد که پیشنهاد یاهو رو هم رد کردن.
بعد از یاهو، تو سال ۲۰۰۷ مایکروسافت (Microsoft) زمان استیو بالمر (Steve Ballmer) اومد. فیسبوک رو ارزشگذاری کردن شد ۱۵ میلیارد دلار. بالمر گفت ۱۵ میلیارد میدیم، بعد هر ۶ ماه ۵ درصد سهام رو میخریم تا کلش رو به دست بیاریم. مارک باز هم قبول نکرد. مایکروسافت هم که دید نمیتونه کلش رو بخره، اومد ۱.۶ درصد از سهام فیسبوک رو به قیمت ۲۵۰ میلیون دلار خرید.
رد کردن پیشنهاد ۱ میلیارد دلاری یاهو یه پیام خیلی مهم برای کل تیم فیسبوک داشت: این که مارک کسی نیست که فقط به خودش و منافعش فکر کنه و دنبال چیزیه که بمونه، بزرگتر بشه و جهان رو تغییر بده. انتخاب درستی هم کرد؛ سال ۲۰۰۸ ارزش فیسبوک اینقدر رفت بالا که مارک با ۲۴ سال سن تبدیل شد به جوونترین میلیاردر خودساختهی جهان. دغدغهی مارک پول نبود، تاثیرگذاری روی جهان بود.
دادگاه شصت و پنج میلیون دلاری و سرنوشت وینکلووسها
برگردیم به اون دو تا برادری که میخواستن سایت HarvardConnection رو بسازن، که البته اسمش رو به ConnectU تغییر داده بودن. اینا منتظر خبر مارک بودن که تو نشریهی داخلی هاروارد خبر لانچ The Facebook رو دیدن. دو سه روز از لانچ گذشته بود و وقتی دیدن خبری از مارک نشد، نامهی قطع همکاری زدن و کدها رو پس گرفتن.
کدها رو دادن به برنامهنویس قبلیشون؛ طرف نگاه کرد و گفت این پسره کلا کدها رو دستکاری کرده تا درست کار نکنه و ارتباط فرانت و بَک رو مختل کرده. برادرها رفتن پیش مسئولهای هاروارد شکایت که این کدهای ما رو دزدیده، اما دانشگاه گفت به ما ربطی نداره و باید برید بیرون شکایت کنید.
اینها هم رفتن دادگاه شکایت کردن. کلی دادگاهکشی داشتن و بالاخره سال ۲۰۰۸ دادگاه رای داد که احتمالش هست دزدی اتفاق افتاده باشه، ولی نمیشه کامل ثابتش کرد؛ چون توافقشون شفاهی بود و پولی هم رد و بدل نشده بود. دادگاه ازشون خواست برن بیرون با هم توافق کنن. خود مارک هم میدونست که کدهای اونها توی ساخت فیسبوک بیتاثیر نبوده.
خلاصه توافق کردن که فیسبوک ۶۵ میلیون دلار بهشون غرامت بده؛ ۲۰ میلیون نقد و ۴۵ میلیون هم به صورت سهام.
داستان این دو تا داداش هم جالبه. خیلی مغزشون کار میکنه و الان خیلی ثروتمندن؛ چون بلافاصله رفتن این پول رو روی بیتکوین (Bitcoin) سرمایهگذاری کردن. تو سال ۲۰۰۸-۲۰۰۹ که بیتکوین تازه اومده بود، ۲ میلیون دلار دادن و ۱ درصد کل بیتکوینها، یعنی حدود ۷۰ هزار تا بیتکوین خریدن و الان دومین هولدر بزرگ بیتکوین بعد از خود ساتوشی ناکاموتو (Satoshi Nakamoto) هستن!
فتح جهان، سیخونک زدن و ماشین تبلیغات
فیسبوک بعد از باز شدن به روی عموم رشد عجیبی کرد. اون موقع شبکههایی مثل مایاسپیس (MySpace) و فرندستر (Friendster) خیلی محبوب بودن و تو ایران هم یاهو ۳۶۰ بود. اما از سال ۲۰۰۸ رشد فیسبوک اوج گرفت و سال ۲۰۰۹ از نظر تعداد کاربر روزانه مایاسپیس رو رد کرد و شد محبوبترین شبکهی اجتماعی جهان. دسامبر ۲۰۰۹ کاربرهاش به ۳۵۰ میلیون نفر رسید.
سال ۲۰۰۸ فیسبوک اینقدر مهم شده بود که سر انتخابات ریاستجمهوری آمریکا باراک اوباما (Barack Obama) و جان مککین (John McCain) هر دو توی فیسبوک صفحه داشتن و با رایدهندهها در ارتباط بودن. رندی زاکربرگ، خواهر مارک که مدیر توسعهی بازار فیسبوک بود، میگفت از اون زمان باورش شد فیسبوک یه سایت جهانیه که داره روی دنیا تاثیر میذاره.
چون فیسبوک رو یه مشت جوون میچرخوندن، قابلیتهای خلاقانهای هم توش اضافه میشد؛ مثل دکمهی Poke یا همون سیخونک زدن! فایدهی خاصی نداشت؛ دکمه رو میزدی و برای طرف پیام میرفت «شما توسط فلانی Poke شدید»، مثل دکمهی BUZZ توی یاهو مسنجر، فقط بیخودتر! خود مارک میگه: «اصلا نمیدونم چرا اینقدر محبوب شد یا از کجا به ذهنم رسید، شاید یه زمانی که مست بودم!»
یکی از امکانات مهمی که اضافه شد، اپهای سومشخص بود. مارک امکانی گذاشت تا بقیه بتونن بازیها و اپهاشون رو توی فیسبوک عرضه کنن. با لاگین شدن بازیها با اکانت فیسبوک، فیسبوک به دیتای بیشتری دسترسی پیدا میکرد و این یعنی درآمد بالاتر.
اما فیسبوک چطوری پول درمیاره؟ از همون ماههای اول همه میپرسیدن داشتن این همه کاربر بدون دریافت پول چه فایدهای داره؟ اما مارک ارزش اطلاعات رو میدونست. مدل درآمدزایی فیسبوک «تبلیغات هدفمند» بر اساس دیتای کاربران بود. با توجه به سن، محل زندگی و علاقهمندیها، تبلیغات شخصیسازیشده نشون میدادن. گوگل هم قبلا این کار رو میکرد، ولی فیسبوک تبلیغات هدفمند رو وارد سطح کاملا جدیدی کرد.
۱۸ می ۲۰۱۲ سهام فیسبوک توی بورس عرضه شد. ۴۲۱ میلیون سهم رو با قیمت اولیهی پیشبینیشدهی ۲۵ تا ۳۵ دلار عرضه کردن، اما همون روز اول به ۳۸ دلار رسید و ارزش کل شرکت شد ۱۰۸ میلیارد دلار؛ بزرگترین عرضهی اولیهی عمومی تا اون روز.
عشق در صف دستشویی، تیشرتهای طوسی و زندگی شخصی
دقیقا فردای روز عرضهی اولیهی سهام، مراسم عروسی مارک بود. مارک بعد از ۹ سال رابطه با دوستدخترش، پریسیلا چان (Priscilla Chan)، توی یه مراسم مختصر توی حیاط خونهش توی پالو آلتو ازدواج کرد. مهمونها فکر میکردن جشن فارغالتحصیلی پریسیلاس، ولی یهو با مراسم عروسی غافلگیر شدن.
داستان آشنایی مارک و پریسیلا هم خیلی جالبه. برمیگرده به سال ۲۰۰۳، همون روزهایی که مارک درگیر جنجال فیسمش بود. مارک سال دوم بود و پریسیلا سال اول پزشکی. توی یه پارتی دانشجویی، پریسیلا توی صف دستشویی وایستاده بود که دید یه پسری با یه لیوان آبجو که روش کدهای C++ نوشته شده بود اومد تو صف. پریسیلا که کامپیوتر نخونده بود نمیفهمید اون کدها چیه و براش عجیب بود.
خلاصه سر صحبت باز شد و مارک بهش گفت: «اگه میخوای بریم دیت باید سریع این کار رو بکنیم، چون هر لحظه ممکنه از دانشگاه اخراج بشم!» الکی هم نمیگفت، واقعا احتمالش بود. رفتن دیت و بقیهش دیگه شد تاریخ.
پریسیلا متولد آمریکاس، اما پدر و مادرش اصالت چینی دارن و با قایقهای پناهجویان از ویتنام اومده بودن آمریکا. پریسیلا سال ۲۰۰۷ با لیسانس بیولوژی از هاروارد فارغالتحصیل شد، بعد رفت پیش مارک تو کالیفرنیا و تخصص پزشکی کودکان گرفت.
سال ۲۰۱۶ این دو تا موسسهی خیریهی «چان زاکربرگ» رو راه انداختن و اعلام کردن ۹۹ درصد از سهام فیسبوکشون رو که اون موقع بیش از ۴۵ میلیارد دلار ارزش داشت به این خیریه میبخشن تا صرف بهبود آموزش کودکان بشه. مارک و پریسیلا سه تا دختر دارن: ماکسیما (Maxima) متولد ۲۰۱۵، آگست (August) متولد ۲۰۱۷ و آریلا (Aurelia) متولد ۲۰۲۳.
یه چیز معروف دیگه در مورد مارک، تیشرتهای طوسی سادهشه. سال ۲۰۱۴ دلیلش رو توضیح داد و گفت میخواد تعداد تصمیمهای غیرمهم روزمرهش رو کم کنه: وقتی این شانس رو داره که هر روز به یک میلیارد آدم خدمترسانی کنه، نباید وقت و انرژی ذهنیش رو صرف تصمیمهای احمقانهای مثل «امروز چی بپوشم» بکنه.
سایهی تاریک انحصار و طوفان کمبریج آنالیتیکا
یکی از انتقادهای همیشگی به مارک، روحیهی انحصارطلبی اونه. در طول این سالها هر وقت شبکهی جدیدی اومد که خطری براش داشت، یا قابلیتش رو کپی کرد یا کل اون شبکه رو خرید؛ معروفترینهاش اینستاگرام (Instagram) و واتساپ (WhatsApp) هستن.
سازندههای این اپها فکر میکردن مستقل میمونن، ولی بعد از مدتی با مارک به مشکل خوردن و مجبور شدن شرکت رو ترک کنن. استارتاپها فهمیدن در نهایت اپلیکیشنشون در سیستم فیسبوک هضم میشه. مارک حتی با همبنیانگذاران اولیهی فیسبوک هم به مشکل خورد و جدا شد؛ از اون جمع ۵ نفرهی روز اول، الان فقط خودش مونده.
فیسبوک به سمت محصولات سختافزاری هم رفت، مثل عینک واقعیت مجازی Quest. با زیاد شدن محصولات، در ۲۸ اکتبر ۲۰۲۱ اسم کل شرکت مادر رو به متا (Meta) تغییر دادن.
اما این حجم عظیم دیتا دردسرهای بزرگی هم ساخت. بزرگترینش مارس ۲۰۱۸ بود: رسوایی شرکت کمبریج آنالیتیکا (Cambridge Analytica).
ماجرا چی بود؟ کمبریج آنالیتیکا از طریق یه اپلیکیشن تست روانشناسی توی فیسبوک، اطلاعات ۵۰ میلیون نفر رو استخراج کرده بود و از این اطلاعات توی برگزیت (Brexit) و انتخابات ریاستجمهوری ۲۰۱۶ آمریکا برای زدن هیلاری کلینتون (Hillary Clinton) و کمک به پیروزی دونالد ترامپ (Donald Trump) با اخبار جعلی و تبلیغات هدفمند استفاده کرده بود.
چرا پای فیسبوک گیر بود؟ چون فیسبوک از سال ۲۰۱۵ میدونست این شرکت این اطلاعات رو داره، ولی دسترسی اونها رو نبسته بود و فقط به یه قول شفاهی برای پاک کردن دیتا بسنده کرده بود. اولش تکذیب کردن، ولی بعد گند قضیه دراومد و مارک مجبور به عذرخواهی شد. سهام فیسبوک در عرض چند روز ۵۸ میلیارد دلار سقوط کرد و کمپینهای حذف اکانت راه افتاد.
مارک به کنگرهی آمریکا و پارلمان اروپا فراخوانده شد و ساعتها بازجویی شد. هرچند خیلی از نمایندهها واقعا دانشی از تکنولوژی نداشتن و سوالات عجیبی میپرسیدن، ولی روزهای سختی برای فیسبوک بود. تغییر نام شرکت به متا هم بیارتباط به فرار از این بدنامیها نبود.
حتی در جدیدترین اتفاق در ژانویهی ۲۰۲۴، مارک به همراه مدیران تیکتاک و اکس به سنا احضار شد و بابت آسیب شبکههای اجتماعی به کودکان و مسائلی مثل محتوای نامناسب برای نوجوانان به شدت تحت فشار قرار گرفت و مجبور شد جلوی دوربینها بایسته و رو به خانوادههای قربانیان حاضر در سالن عذرخواهی کنه.
از پردهی سینما تا جشن فارغالتحصیلی هاروارد
سپتامبر ۲۰۱۰، فیلم «شبکهی اجتماعی (The Social Network)» به کارگردانی دیوید فینچر (David Fincher) و نویسندگی آرون سورکین (Aaron Sorkin) اکران شد. نقش مارک رو جسی آیزنبرگ (Jesse Eisenberg) بازی کرد.
استودیو اجازه نداده بود بازیگرها با شخصیتهای واقعی دیدار کنن تا روی بازیشون تاثیر نذاره، بنابراین آیزنبرگ هیچ وقت خود مارک رو ندید. مارک و اطرافیانش اصلا از چهرهای که فیلم از مارک ساخت راضی نبودن و معتقد بودن تفاوت زیادی با واقعیت داره.
اما از نظر تبلیغاتی فیلم معجزه کرد. رندی میگفت این رویای هر استارتاپیه که یه کمپانی بیاد با پول خودش یه فیلم پرمخاطب هالیوودی دربارهتون بسازه! بعد از فیلم، کاربرهای فیسبوک جهش پیدا کرد. شرکت چند تا سینما اجاره کرد تا همهی کارمندان فیلم رو ببینن و رندی حتی توی رد کارپت گلدن گلوب فیلم هم رفت.
۲۵ می ۲۰۱۷، مارک به عنوان سخنران جشن فارغالتحصیلی به هاروارد دعوت شد. پدر و مادرش و پریسیلا هم توی سالن بودن. مارک سخنرانیش رو با شوخی شروع کرد:
«بهتون تبریک میگم، چون شما تونستید کاری رو انجام بدید که من هرگز موفق به انجامش نشدم! اگه بتونم این سخنرانی رو تموم کنم، این اولین باری میشه که موفق میشم یه کاری رو توی هاروارد تموم کنم.»
اون روز مارک از داشتن هدف گفت؛ از اهمیت هدف داشتن برای ایجاد تغییر مثبت توی جهان و کمک به ساختن جامعه.
مارک زاکربرگ یکی از ۱۰۰ فرد ثروتمند جهانه، سال ۲۰۱۰ به عنوان شخصیت سال مجلهی تایم (Time) انتخاب شد و به عنوان یکی از تاثیرگذارترین افراد یهودی جهان شناخته میشه. ارزش داراییهاش سال ۲۰۱۶ حدود ۵۵ میلیارد دلار برآورد شده بود.
رندی زاکربرگ میگفت: «من از اون مسئول دبیرخونهی هاروارد متشکرم که پیشنهاد مارک رو برای آنلاین کردن اون دفترچهها رد کرد، تا مارک بره فیسبوک رو بسازه و زندگی همهمون رو تغییر بده.» واقعا هم راست میگفت؛ گاهی یه جواب منفی مسیر دنیا رو عوض میکنه. من جدا معتقدم تاریخ ارتباطات مردم جهان به قبل و بعد از راهاندازی فیسبوک در سال ۲۰۰۴ تقسیم شده.
موخره
بیست و یکمین اپیزود بایوکست رو شنیدید که مربوط بود به داستان زندگی مارک زاکربرگ.
بایوکست رو من، خشایار نور، با کمک مسعود تولید میکنیم. متین آبان موسیقیش رو ساخته و ادیت این قسمت هم با کمک رضا طهرانی انجام شده.
زحمت جمعآوری محتوای این اپیزود رو حامد محسنی عزیز کشیده که قبلا هم توی سریال استیو جابز بهمون کمک کرده بود. از زندگی مارک هیچ کتاب جامعی وجود نداره که به عنوان منبع اصلی ازش استفاده کرده باشیم. محتوای این اپیزود حاصل دیدن و شنیدن دهها ساعت مصاحبه و خوندن هزاران کلمه مقاله و مصاحبه دربارهی مارک و گزارشهای نشریهی دانشگاه هاروارده که حامد چند ماه براش زحمت کشید. حامد خودش دو تا پادکست داره: «ملنیوم» و «SearchinP» که لینکشون توی توضیحات هست.
از حامیان مالی این اپیزود هم صمیمانه ممنونیم: شهروز، یاشار، امین، هادی و یک دوست ناشناس. حمایتهای شما یه دنیا برامون ارزش داره. اگر شما هم دوست دارید از بایوکست حمایت کنید، لینک حمایت مالی در توضیحات اپیزود موجوده.
بایوکست رو میتونید توی تمام شبکههای اجتماعی با شناسهی @BioCastPodcast دنبال کنید.
ممنون از اسپانسر این اپیزود، دستیار، و ممنون از شما که بایوکست رو میشنوید.