بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. مرلین مونرو
  6. /
  7. اپیزود ۷
  8. /
  9. متن

زندگینامه مرلین مونرو

  • ۱۴ دی ۱۳۹۹
  • ۲:۵۸:۴۵
  • ۵۰ دقیقه مطالعه

مقدمه

این بار با یه داستان نسبتاً قدیمی سر و کار داریم. داستانمون از اوایل قرن بیستم میلادی، یعنی حدوداً ۹۰ سال قبل شروع میشه و قبل از به دنیا اومدن جف بیزوس که داستان زندگیش رو توی قسمت قبل گفتم، تموم میشه.

برای این‌که داستان شخصیت اول این اپیزود رو بهتر متوجه بشیم، باید اول در مورد مادرش بدونیم. گلدیس متولد سال ۱۹۰۲ توی تگزاس آمریکا بود. اون‌ها زندگی بی‌ثبات و ناامنی داشتن. پدرش روی خط آهن ملی مکزیک کار می‌کرد و همین مدل کار پدرش که مدام تغییر می‌کرد، باعث شده بود تا هفت‌سالگی گلدیس، اون‌ها ۱۱ تا خونه توی نقاط مختلف آمریکا عوض کنن. پدرش خیلی وقت‌ها شب‌کار بود و زیاد مشروب می‌خورد. ۴۱ یا ۴۲ ساله بود که یهو حالش بد شد؛ حافظه‌ش متزلزل شد، خشن شد و کنترل دست و پاش رو از دست داد. بعضی وقت‌ها تشنج می‌کرد. دکترها تشخیص بیماری سیفلیس مغزی دادن که اون زمان هنوز داروش کشف نشده بود. ۹ ماه بعد، پدر گلدیس که اسمش اوتیس بود، توی ۴۳ سالگی روی تخت بیمارستان و دور از خانواده‌ش درگذشت.

مادر گلدیس یک بار دیگه ازدواج کرد که خیلی زود هم به جدایی ختم شد. بعد دست گلدیس رو گرفت و رفتن لس‌آنجلس. با وجود آب‌وهوای رؤیایی لس‌آنجلس، گلدیس از اتفاقاتی که توی زندگیش افتاده بود آسیب روحی شدیدی دیده بود. دلا، مادر گلدیس، سال ۱۹۱۷ وقتی گلدیس ۱۵ ساله بود، با مردی آشنا شد و بدون ازدواج باهاش شروع به زندگی کرد. گلدیس از این وضعیت راضی نبود و برای این‌که از اون خونه بیاد بیرون، با مردی به نام جان نیوتون بیکر ازدواج کرد. تا کمتر از دو سال بعد، یک پسر و یک دختر به دنیا آورد، اما اصلاً حال و حوصله‌ی بچه‌ها رو نداشت. بچه‌ها رو می‌سپرد به همسایه و خودش می‌رفت این‌طرف و اون‌طرف عشق و حال!

بالاخره سال ۱۹۲۱ درخواست طلاق داد و بعد از یه پروسه‌ی طولانی موفق شد از همسرش جدا بشه. دادگاه اجازه نداد بچه‌هاش رو پیش خودش نگه داره؛ حضانت بچه‌ها به جان رسید و جان هم اون‌ها رو همراه خودش به کنتاکی برد. همین باعث شد گلدیس توی لس‌آنجلس تک و تنها بمونه.

کودکی در سایه‌ی غریبه‌ها

چند سالی بود که یه قسمتی از لس‌آنجلس خیلی سر و صدا کرده بود و آدم‌های زیادی رفته بودن اون‌جا مشغول کار شده بودن؛ یعنی هالیوود. گلدیس هم رفت هالیوود تا شاید کاری پیدا کنه. کار هم پیدا کرد و توی یه کمپانی فیلم‌سازی مشغول بریدن نگاتیوها شد. سال ۱۹۲۳، ۵۷۶ فیلم صامت سیاه و سفید تولید شد و صنعت فیلم‌سازی تازه پا گرفته بود. ۱۳۰ هزار نفر توی این صنعت مشغول به کار بودن که گلدیس هم یکی از اون‌ها بود.

گلدیس توی کمپانی با دختری خوش‌مشرب که هفت سال از خودش بزرگ‌تر بود آشنا و حسابی رفیق شد. اسم اون دختر گریس مک‌کی بود؛ زنی آزاد و رها که پارتی و الکل بخش بزرگی از زندگیش رو تشکیل می‌داد. گلدیس و گریس خیلی به هم نزدیک شدن و گریس بعدها نقش بزرگی توی زندگی گلدیس و بچه‌ی آینده‌ش بازی کرد. این دو تا دختر افتادن به جون زندگی و بساط تفریح حسابی به راه بود؛ پارتی، مشروب و رابطه‌های کوتاه‌مدت با مردها شده بود برنامه‌ی هر آخر هفته یا شاید هر شبشون.

یک سالی اوضاع همین بود تا این‌که گلدیس با مردی به اسم مارتین مورتنسن که کارمند شرکت گاز بود آشنا شد و ازدواج کرد. اما این ازدواج هم خیلی دوام نیاورد و گلدیس زود برگشت پیش گریس. چند وقت بعد متوجه شد که بارداره. حالا ماجرا چی بود؟ نمی‌دونست بچه از همسرش مارتینه، یا گیفورد همکار شیفت صبح، یا همکارهای دیگه‌ش مثل رونی و گوتری! تازه به یه مرد دیگه هم که چند ماهی باهاش در ارتباط بود شک داشت. اول داشت به سقط جنین فکر می‌کرد، اما با خودش گفت شاید این بچه بتونه بالاخره اونو از این تنهایی نجات بده.

ساعت ۹:۳۰ صبح سه‌شنبه، اول ژوئن ۱۹۲۶ (۱۰ خرداد ۱۳۰۵)—یعنی حدوداً پنج هفته بعد از تاج‌گذاری رضاشاه توی کاخ گلستان تهران—توی بیمارستان عمومی لس‌آنجلس، گلدیس صاحب یک دختر شد و اسمش رو «نورما جین» گذاشت. این اسم رو هم از روی اسم یکی از بازیگرهای معروف و محبوب اون دوره انتخاب کرد. سر فامیلی بچه مونده بود که چیکار کنه؛ بعد از کلی کلنجار رفتن، فامیلی همسر اولش یعنی جان بیکر رو انتخاب کرد. به این ترتیب، اسم این نوزاد شد «نورما جین بیکر». این نورما جین بیکر، که نه معلوم بود پدرش کیه و نه مادر سر به راهی داشت، قرار بود شخصیت اول داستان ما بشه.

درسته که گلدیس حس تنهایی می‌کرد و فکر می‌کرد بچه نجاتش میده، اما وقتی بچه به دنیا اومد، حتی دو هفته هم نتونست تحملش کنه. احتمالاً بچه مانع تفریحات خانم می‌شد. برای همین نورما رو سپرد به یه خانواده‌ی مزرعه‌دار توی ۲۵ یا ۲۶ کیلومتری اون‌طرف‌تر تا بزرگش کنن. اسم اون‌ها خانواده‌ی بولندر بود؛ خانواده‌ای به‌ظاهر باتقوا و پرهیزکار که توی شهر هاوتورن در کالیفرنیا، نزدیک لس‌آنجلس زندگی می‌کردن. نورما جین فرستاده شد تا توی این خانواده‌ی مذهبی رشد کنه. بولندرها برای تأمین مخارجشون بچه‌های بقیه رو بزرگ می‌کردن و ماهی ۲۰ تا ۲۵ دلار می‌گرفتن.

نورما جین تا هفت‌سالگی توی اون خونه‌ی چهارخوابه موند. هفت سال عجیب و غریب بود. یک خانواده‌ی خشک‌مذهب با کلی باید و نباید که آزادی‌های نورما رو حسابی محدود می‌کرد. مادرش هم خیلی دیر به دیر به دیدنش می‌رفت و نورما از همون بچگی حس می‌کرد مادرش اصلاً اونو نمی‌خواسته و وجودش فقط مانع زندگی مادرش بوده.

نورما دختر زیبایی بود؛ با موهای بلوند یخی، چشم‌های روشن سبزآبی و یه لبخند گیرا. اما هیچ‌وقت توی اون خونه بهش نگفتن «زیبا». جالب این‌جاست که ۱۰ سال بعد، به خاطر همین جذابیت ظاهری، به «نماد زیبایی قرن بیستم» تبدیل میشه. بولندرها کلاً سینما و فیلم رو گناه می‌دونستن و حتی به نورما گفته بودن اگه یه روز دنیا تموم بشه و تو در حال تماشای فیلم باشی، جایت ته آتیش جهنمه! اون‌ها کاملاً بر اساس تعصبات مذهبی رفتار می‌کردن؛ سیگار، مشروب و ورق‌بازی حرام بود و انضباط شدید نشانه‌ی تقوا به حساب می‌اومد.

البته از حق نگذریم، نورما اون‌جا طعم فقر مطلق رو نچشید. وضع مالی بولندرها بد نبود، پیانویی توی خونه داشتن که باهاش سرودهای کلیسا رو می‌زدن و حتی برای نورما سگی خریدن که اسمش رو گذاشت «تیپی». تیپی که اومد، همه‌جا دنبال نورما راه می‌افتاد و نورما باهاش سرگرم بود. اما با همه‌ی این‌ها، یه حس تنهایی عمیق همیشه همراش بود. می‌رفت توی رؤیاهای عجیب و غریب خودش؛ خودش سال‌ها بعد تعریف می‌کنه:

«خودم رو کاملاً برهنه توی صحن کلیسا تصور می‌کردم که آدم‌ها به پام افتادن و من رو سجده و ستایش می‌کنن. من هم سرشار از حس رهایی، بینشون راه می‌رفتم و مراقب بودم پام رو روی اون‌ها نذارم.»

یک دختر بچه‌ی شش هفت‌ساله چنین تصویرهایی توی ذهنش می‌ساخت؛ رؤیایی که کم‌کم به شکل دیگه‌ای به واقعیت تبدیل شد. بولندرها مدام به دنبال بی‌نقص بودن بودن و نورما تشنه‌ی تأیید. هیچ‌وقت بهش نمی‌گفتن آفرین، همیشه می‌گفتن می‌تونستی بهتر باشی.

نورما به سن مدرسه رسید و رفت به مدرسه‌ای به اسم «مدرسه‌ی خیابون واشینگتن». هر روز با دو تا از بچه‌های همسایه می‌رفت و تیپی هم پشت سرش راه می‌افتاد و تا زنگ آخر، جلوی در منتظرش می‌موند. اما وقتی نورما حدوداً هفت‌ساله بود، اتفاق تلخی افتاد. همسایه‌ی عصبانی‌شون که از پارس کردن‌های تیپی کلافه شده بود، با شات‌گان به سگ شلیک کرد و کشتش. این حادثه ضربه‌ی روحی وحشتناکی به نورما زد؛ طوری که بولندرها به گلدیس زنگ زدن که بیاد بچه‌ش رو ببره.

گلدیس اومد، توی سوزوندن و دفن کردن تیپی به دخترش کمک کرد، وسایل نورما رو جمع کرد و اون رو با خودش به آپارتمان کوچیکی توی لس‌آنجلس برد که نزدیک محل کارش بود؛ آپارتمانی که مشترکاً با همون دوست صمیمیش، گریس، اجاره کرده بود. گریس محرم اسرار و همه‌کاره‌ی گلدیس بود. از اون روز به بعد، روز و شب نورما جین به چرخیدن توی مرکز شهر لس‌آنجلس و محله‌های هالیوود می‌گذشت.

رؤیاهایی در خیابان هالیوود

بعد از مدتی، گلدیس همراه نورما به یه خونه‌ی شش‌خوابه نقل مکان کردن. این خونه رو همراه با یک خانواده‌ی انگلیسی اجاره کرده بودن که همگی توی سینما بودن؛ زن و شوهر سیاهی‌لشکر و بازیگر نقش‌های جزئی بودن و دخترشون هم گاهی بدلکار بازیگرهای معروف می‌شد. حالا دیگه کل فضای خونه پر شده بود از بحث فیلم، بازیگری، مجلات زرد و حواشی سینما. روزها کار سخت و شب‌ها پارتی و سیگار و بساط الکل.

نورما که تازه از محیط خشک و مذهبی بولندرها بیرون اومده بود، دچار یک دوگانگی شدید شد. می‌رفت از حیاط گل می‌چید، می‌گذاشت توی بطری‌های خالی آبجوی مامانش و ساعت‌ها می‌نشست برای گناهکاران اون خونه دعا می‌کرد و از خدا براشون طلب بخشش می‌خواست! اما کم‌کم سبک زندگی جدید به مذاق نورما خوش اومد. آخر هفته‌ها جای کلیسا، با مادرش می‌رفت سینما. نورما رفت کلاس دوم و احساس می‌کرد همه‌چیز داره خوب پیش میره.

اما یه نامه همه‌چیز رو به هم ریخت. خبر رسید پدربزرگ گلدیس توی خونه‌ش خودش رو حلق‌آویز کرده و مرده. گلدیس شناخت زیادی از پدربزرگش نداشت، اما این خبر شوک ویران‌کننده‌ای بهش وارد کرد. وحشت از این‌که پدر، مادر و پدربزرگش همگی درگیر بیماری‌های روانی بودن و جون دادن، دیوونه‌ش می‌کرد. گلدیس به افسردگی شدیدی مبتلا شد؛ خودش رو توی اتاق حبس کرد، نه آب می‌خورد، نه غذا و نه می‌خوابید. مدام با صدای بلند دعا می‌خوند. بردنش پیش متخصص، ولی داروهایی که گرفت وضع رو خراب‌تر کرد و جنون و ترس هم به سراغش اومد.

بالاخره وقتی نورما هنوز هشت سالش کامل نشده بود، گلدیس ۳۲ ساله رو توی آسایشگاه روانی بستری کردن. با بستری شدن گلدیس، مسئولیت نورما افتاد گردن گریس. این در واقع سومین مادری بود که نورما توی هشت سال اول زندگیش تجربه می‌کرد. گریس هم به تنهایی از پس مخارج برنمی‌اومد، برای همین مجبور شد دوباره نورما رو بفرسته همون هاوتورن، پیش خانواده‌ی بولندر.

ولی گریس نورما رو رها نکرد. هر هفته می‌رفت دیدنش، می‌بردش سینما و سعی می‌کرد بهش امید بده. باهاش ساعت‌ها حرف می‌زد؛ حرف‌هایی که پایه‌گذار آینده‌ی نورما شد. این‌جا یه خاطره از پدرم یادم افتاد. پدرم می‌گفت حدود ۳۳ یا ۳۴ سال پیش، همسایه‌ای داشتن که پسری داشت به اسم بابک. پدر بابک همیشه می‌گفت: «وقتی بابک به دنیا اومد و بند نافش افتاد، برداشتم بردم انداختمش جلوی در دانشگاه تهران تا بزرگ شد حتماً همون‌جا قبول بشه!» پدرم می‌گفت من همیشه فکر می‌کردم آخه اون تیکه بند ناف چه ربطی به دانشگاه تهران داره؟ ولی سال‌ها گذشت و بابک واقعاً فوق‌لیسانسش رو از دانشگاه تهران گرفت. ارتباطش کجا بود؟ ارتباطش اون‌جا بود که پدره از بچگی مدام این رو توی گوش بچه خونده بود و بابک ناخودآگاه با این هدف بزرگ شده بود. حالا کاری به درست یا غلط بودنش ندارم، ولی ذهن بچه این‌طوری شکل می‌گیره.

گریس هم مدام به نورما می‌گفت: «اصلاً نگران نباش، بزرگ که بشی زیباترین دختر دنیا میشی، تو قراره سوپراستار بشی.» براش لباس‌های قشنگ می‌خرید، موهاش رو فر می‌کرد، می‌بردش سر کار پیش همکارهاش و می‌گفت: «راه برو، خودت رو نشون بده، بهشون بگو وقتی بزرگ شدی می‌خوای چیکاره بشی؟ بگو می‌خوام ستاره‌ی سینما بشم.» این دوران نقطه‌ی شروع رؤیاپردازی‌های نورما بود؛ دورانی که اگه وجود نداشت، این اپیزود هم ساخته نمی‌شد.

گریس بعضی یکشنبه‌ها نورما رو می‌برد تا مادرش رو توی بیمارستان ببینه. گریس از پیشرفت‌های نورما برای گلدیس تعریف می‌کرد، اما گلدیس توی دنیای خودش غرق بود؛ خالی از احساس و واکنش. نورما که با کلی ذوق می‌رفت، هر بار با این حس تلخ برمی‌گشت که «انگار من اصلاً براش وجود ندارم.»

گریس که دید از مادر امیدی نیست، دلش سوخت و تصمیم گرفت قیمومیت قانونی نورما رو به عهده بگیره. بهار ۱۹۳۵، سرپرستی قانونی نورما جینِ ۹ ساله به گریس مک‌کی واگذار شد. اما هنوز این دو نفر به زندگی دونفره عادت نکرده بودن که گریس با مردی به نام اروین ازدواج کرد. اروین سه تا بچه داشت که یکیش رو با خودش آورد، گریس هم نورما رو داشت. بعد از چند ماه، شوهر جدید شروع کرد به بهانه‌گیری که خرج این دختر اضافیه و از پسش برنمیایم، باید ببریمش پرورشگاه. هرچی گریس التماس کرد فایده نداشت و پاییز همون سال، نورما راهی یتیم‌خانه‌ی لس‌آنجلس شد. دوباره کسی اون رو نمی‌خواست.

نورما حدود دو سال توی یتیم‌خونه موند. گریس شنبه‌ها می‌اومد دنبالش، می‌بردش سینما و بهش غذا می‌داد. اون سال‌ها دوران اوج جین هارلو بود؛ ستاره‌ی بلوند جذاب هالیوود. گریس تمام تلاشش رو می‌کرد تا نورما رو شبیه جین هارلو بار بیاره. موهاش رو مرتب می‌کرد، لباس سفید تنش می‌کرد و توی دستشویی سینماها تکنیک‌های آرایش، خط چشم کشیدن و رژ زدن رو یادش می‌داد. بهش امید می‌داد که روزی مثل جین هارلو ستاره میشه.

اما یک‌باره رفت‌وآمدهای گریس قطع شد. پنج هفته گذشت و خبری ازش نشد. دوباره همون حس تنهایی اومد سراغ نورما: «اگه من خوبم، پس چرا همه ترکم می‌کنن؟» اضطراب شدید، لکنت زبان و ترس مدام به سراغش اومد؛ طوری که یکی از سرپرست‌های پرورشگاه توی پرونده‌ش نوشت بهتره سریع‌تر به یک خانواده سپرده بشه.

چند روز بعد از تولد ۱۱ سالگی نورما، گریس برگشت تا ببرتش. اما درست توی ماشین گریس، رادیو خبر مرگ جین هارلو رو توی ۲۶ سالگی به خاطر نارسایی کلیه پخش کرد؛ ضربه‌ای دوباره به باورهای دخترک. اوضاع خونه‌ی گریس هم خراب بود؛ شوهر گریس در حالت مستی نسبت به نورمای نوجوان رفتارهای نامناسب و دست‌درازی نشون داد. نورما فرار کرد و به گریس گفت. گریس هم برای محافظت از نورما، سال ۱۹۳۷ اون رو فرستاد به شهر کامپتن (حوالی لس‌آنجلس) پیش زن‌داییش. این شد نهمین خونه‌ای که نورما تجربه می‌کرد. سال‌ها بعد نورما گفت:

«توی اون دوران، وقتی صبح از خواب بیدار می‌شدم، چند دقیقه طول می‌کشید تا بفهمم اصلاً کجام و توی کدوم خونه‌ام.»

نورما توی کامپتن با بچه‌های داییش به مدرسه می‌رفت و به بقیه می‌گفت پدر و مادرش توی تصادف مردن تا بتونه ترحم و توجه جلب کنه. سال ۱۹۳۸ در ۱۲ سالگی، گریس اومد، بردش آرایشگاه و بعد آتلیه؛ اولین عکس رسمی و آرایش‌شده‌ی نورما جین همون‌جا ثبت شد؛ دختری که با اکراه و کلافگی به نقطه‌ای دور نگاه می‌کنه. بعد از اون عکس، به ندرت عکسی ازش می‌بینید که لبخند نزده باشه.

کمی بعد، گریس نورما رو برد پیش عمه‌ی خودش، عمه آنا؛ زنی ۵۸ ساله، وکیل و مذهبی با وضع مالی خوب که به زندانی‌ها کمک می‌کرد. نورما عاشق عمه آنا شد و همیشه می‌گفت اون اولین کسی بود که من رو خالصانه دوست داشت.

در ۱۳ سالگی، نشانه‌های بلوغ بدنی نورما ظاهر شد؛ لباس‌ها تنگ‌تر شدن و توجه‌ها به سمتش جلب شد. دخترها و پسرها توی مدرسه براش سر و دست می‌شکستن. نورما هم که تکنیک‌های زیبایی رو از گریس یاد گرفته بود، ساعت‌ها جلوی آینه به خودش می‌رسید و موهاش رو حالت می‌داد. تابستون ۱۹۴۰ با پسری به نام چاک دوست شد، اما وقتی فهمید چاک قصد رابطه‌ی جنسی داره، عقب کشید، چون هیچ دانشی نسبت به این مسائل نداشت. رابطه‌شون تموم شد و چاک مدتی بعد توی جنگ جهانی دوم کشته شد.

ازدواج اول و کارخانه‌ی پهپادسازی

عمه آنا دچار بیماری قلبی شد و توان نگهداری از نورما رو نداشت. گریس دوباره نورما رو به خونه‌ی خودش برگردوند، جایی که با دخترخوانده‌ش «بی‌بی» زندگی می‌کردند و حسابی با هم جور شده بودن. یک سال بعد، سر و کله‌ی جیم پیدا شد؛ پسری ۲۰ ساله از همسایه‌ها، با موهای قهوه‌ای و چشم‌های آبی. جیم روزها با ماشینش نورما و بی‌بی رو به مدرسه می‌برد و دور دور می‌کردن.

سال ۱۹۴۲ شوهر گریس باید برای کار به ویرجینیای غربی، ساحل شرقی آمریکا منتقل می‌شد. هزینه‌ها زیاد بود و دوباره تصمیم گرفتن نورما رو همراه نبرن و بفرستنش پرورشگاه! اما مادر جیم و گریس نقشه‌ی دیگه‌ای کشیدن: چرا جیم با نورما ازدواج نکنه؟ نورما هم که در آستانه‌ی ۱۶ سالگی بود و طبق قوانین کالیفرنیا مشکلی برای ازدواج نداشت. نورما بین رفتن به پرورشگاه و ازدواج، دومی رو انتخاب کرد.

اواسط مارس ۱۹۴۲، نورما در سال دوم دبیرستان، همکلاسی‌هاش رو با خبر ازدواجش شوکه کرد و برای همیشه درس رو رها کرد. اون از رابطه‌ی جنسی و ازدواج وحشت داشت، حتی چند وقت قبلش توی جمع دوستانه پرسیده بود: «میشه آدم ازدواج کنه ولی سکس نداشته باشه؟!» و گریس بهش دلداری داده بود که یاد می‌گیری. اون‌ها خونه‌ای در شرمن اوکس لس‌آنجلس اجاره کردن؛ یک آپارتمان دوطبقه با نمای طوسی‌رنگ که هنوزم سر جاشه.

ساعت ۸:۳۰ روز جمعه، ۱۹ ژوئن ۱۹۴۲ (هم‌زمان با برنامه‌ریزی متحدین برای نبرد استالینگراد)، جیمز دوهرتی ۲۱ ساله با نورما جین ۱۶ ساله ازدواج کرد. نورما از ترس می‌لرزید و تمام مدت بازوی جیم رو سفت گرفته بود. بعدها گفت چاره‌ی دیگه‌ای جز این ازدواج نداشته.

این پیوند پر از تضاد بود. جیم دنبال خانواده بود و نورما در فکر سینما. حرف مشترکی نداشتن. جیم تعریف می‌کنه که نورما خیلی بچه‌گانه و حساس بود، حتی جیم رو «دَدی» صدا می‌کرد و براش نامه‌های محبت‌آمیز می‌گذاشت. جیم اهل رفیق‌بازی و خوش‌گذرونی با بقیه بود و نورما که تنها بود، حسادت می‌کرد. توافقشون فقط روی یک چیز بود: بچه نمی‌خواستن. نورما می‌گفت: «زن‌های خانواده‌ی من مادران خوبی نبودن، من هنوز خودم در تلاشم که همسر خوبی باشم.»

نورما کم‌کم کشف کرد چقدر برای مردها جذابه. لباس‌های تنگ سفید یا مایوهای بدن‌نما می‌پوشید و وقتی توی ساحل قدم می‌زد، نگاه‌ها رو می‌دزدید. اون فهمیده بود چه سرمایه‌ای داره و ترسی از نمایش دادنش نداشت.

اواخر ۱۹۴۳ ارتش آمریکا به جیم دستور داد تا به اقیانوس آرام اعزام بشه. نورما التماس کرد نره، ولی جیم باید می‌رفت. رفتن جیم ضربه‌ی سختی بود، چون هرچند با اجبار وارد این رابطه شده بود، اما جیم اولین حس خانواده‌ی واقعی رو بهش داده بود.

نورما رفت پیش مادرشوهرش توی نورث هالیوود و توی کمپانی «ردیوپلین» مشغول کار شد. کارش اسپری کردن لاک‌الکل روی بدنه‌ی پهپادها و ابزارهای دفاعی بود (هرچند خودش توی کتابش نوشته مسئول بررسی چترهای نجات بوده). روزی ۱۰ ساعت کار با موادی بدبو، که تمام پولش رو برای خرید خونه پس‌انداز می‌کرد.

از لنز دوربین تا قرارداد فاکس

سه‌شنبه، ۲۶ ژوئن ۱۹۴۵، عکاسی از طرف مجله‌ی «ینک (Yank)» (مجله‌ی رسمی ارتش) به کارخونه اومد تا از آماده‌سازی وسایل جنگی عکس بگیره. یکی از سوژه‌ها نورما جین بود که با لباس کار داشت قطعات یک پهپاد OQ-2 (اولین پهپاد دنیا که به تولید انبوه رسید) رو اسمبل می‌کرد.

دوست این عکاس دنبال مدلی تازه‌کار و نچرال می‌گشت که هزینه‌ی زیادی نداشته باشه. وقتی عکس‌های نورما رو دید، گفت این دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام! از نورما پرسیدن دوست داری مدل بشی؟ نورما هم از خدا خواسته قبول کرد. برای اون جلسه‌ی اول ۲۰ دلار گرفت. بعد از اون، سروکله‌ی عکاس‌های دیگه پیدا شد. نورما برای موفقیت بیشتر، موهای خرماییش رو به رنگ بلوند درآورد و تبدیل شد به مدل مجلات مردانه و عکس‌های پوستری (Pin-Up). تا اوایل ۱۹۴۶ تصویرش روی جلد ۳۳ تا مجله رفته بود.

وقتی جیم بعد از ۱۸ ماه برای کریسمس برگشت، همه‌چیز تغییر کرده بود. نورمایی که موقع رفتن اشک می‌ریخت، حالا زنی مستقل و خونسرد شده بود که فردای برگشتن شوهرش رفت سر فوتوشوت! نورما همراه یکی از عکاس‌های باتجربه برای عکاسی به سفر رفت. اون‌جا با اصرار عکاس، وارد اولین رابطه‌ی خارج از ازدواجش شد؛ رابطه‌ای ناشی از کمبود محبت و امیدی برای پیدا کردن راهی به هالیوود.

نورما جلوی دوربین دگرگون می‌شد؛ از یک دختر خجالتی به زنی افسونگر تبدیل می‌شد، اما به محض خاموش شدن دوربین دوباره فرو می‌رفت توی پیله‌ی خودش. جیم ازش خواست مدلینگ رو کنار بذاره، اما نورما گفت نمی‌تونه رؤیاهاش رو بسوزونه. جیم برگشت به ارتش و چند ماه بعد که دوباره اومد، دید مادر نورما از بیمارستان مرخص شده و پیش اونه. جیم ترجیح داد بره و حتی خداحافظی هم نکرد. سال ۱۹۴۶ طلاق اون‌ها رسمی شد.

حالا نورما تمام تمرکزش رو گذاشت روی بازیگری. همه می‌گفتن شانس موفقیت از هر ۱۰۰ نفر یک نفره، اما اون در آزمون‌های مختلف شرکت کرد.

۱۹ جولای ۱۹۴۶ روز اولین تست تصویر (اسکرین‌تست) نورما بود. فیلمبردار اون روز لئون شامروی بود؛ برنده‌ی سه جایزه‌ی اسکار. عوامل فکر می‌کردن این دختر خجالتی که حتی سرش رو بالا نمی‌آره چطور می‌خواد بازی کنه؟ اما به محض گفتن «اکشن»، معجزه رخ داد. شامروی مسحور اعتمادبه‌نفس، فریبندگی و حرکات حساب‌شده‌ی نورما جلوی دوربین شد.

سپتامبر ۱۹۴۶ با کمپانی «فاکس قرن بیستم» قرارداد بست. اما فامیلی دوهرتی سخت بود؛ نورما فامیلی «مونرو» رو که از بستگان دور مادریش بود پیشنهاد داد. از طرف استودیو گفتن قیافه‌ت شبیه «مرلین میلر» (بازیگر درگذشته‌ی اون سال‌هاست)؛ این شد که نام هنری جاودانه‌ی «مرلین مونرو» متولد شد.

ظهور مرلین مونرو و مربیگری ناتاشا

مرلین دوره‌های آموزش بازیگری، بیان و تکنیک‌های فیلمبرداری رو گذروند. سال ۱۹۴۷ با چند تا عکس ساحلی جسورانه سر زبون‌ها افتاد و نقش کوتاهی توی فیلم «سال‌های خطرناک (Dangerous Years)» گرفت. با این‌که توی دوره‌های تئاتر موسسه‌ی Actor Lab تلاش زیادی می‌کرد، قراردادش با فاکس تمدید نشد و دوباره به فقر برگشت.

توی مسابقات سالیانه‌ی گلف هالیوود، مرلین به عنوان حمل‌کننده‌ی کیف گلفِ بازیگری به نام جان کارول انتخاب شد. در مسیر برگشت، با تعریف کردن از فقر و بی‌پولیش، توجه و حمایت کارول رو به دست آورد. کارول براش خونه گرفت و از طریق لابی با مدیران فاکس، پای مرلین رو دوباره به استودیو باز کرد؛ البته به شرطی که برای همیشه موهاش رو بلوند نگه داره.

توی فیلمبرداری جدید، استرس باعث شد لکنت بگیره و دیالوگ‌ها رو فراموش کنه. استودیو تصمیم گرفت یک مربی فن بیان روس به نام خانم «ناتاشا لیتس» رو براش استخدام کنه. ناتاشا نقشی فراتر از مربی بازی کرد؛ تلاش کرد از مرلین یک زن باسواد و اهل مطالعه بسازه، ادبیات روس مثل چخوف و تولستوی رو بهش یاد داد و نگاه سیاسیش رو به سمت گرایش‌های چپ و حمایت از قشر ضعیف سوق داد.

بهار ۱۹۴۸ با تلاش ناتاشا، نقش اول فیلم موزیکال «بانوان گروه کُر (Ladies of the Chorus)» به مرلین رسید و نشریات از آواز دلنشینش تعریف کردن. مرلین که راه بالا کشیدن خودش رو یاد گرفته بود، با چند مرد با نفوذ وارد رابطه شد. هزینه‌های جراحی‌های زیباییش پرداخت شد؛ ارتودنسی، سفید کردن دندون، عمل بینی و اصلاح فرم فک.

یکی از تأثیرگذارترین حامیانش جانی هاید، معاون قدرتمند آژانس ویلیام موریس بود که هزینه‌ی این جراحی‌ها رو داد و مثل پدری دلسوز و عاشقی پرشور همراهش شد. فوریه ۱۹۴۹ با فیلم «عاشق‌پیشه (Love Happy)» درخشید. تهیه‌کننده دید حضور مرلین چطور فروش محصولات رو منفجر می‌کنه؛ بنابراین مرلین رو فرستاد به تورهای تبلیغاتی شهرهای مختلف. مرلین بر خلاف ستاره‌های دست‌نیافتنی اون روزها، رفتاری بسیار گرم، خاکی و صمیمی با مردم و یتیم‌ها داشت؛ چون خودش سال‌ها در رنج پرورشگاه زندگی کرده بود.

با همه‌ی این‌ها، مرلین از قالب کلیشه‌ای یک دختر بلوند خوش‌ظاهر خسته شده بود. به توصیه‌ی ناتاشا، شروع به وزنه‌برداری و دویدن کرد؛ ورزشی که اون زمان اصلاً بین زنان مرسوم نبود. دسامبر ۱۹۵۰ جانی هاید بر اثر بیماری قلبی فوت کرد و مرلین پشتیبان بزرگش رو از دست داد و به مرز فروپاشی رسید.

اما جانی قبل از مرگش هدیه‌ی بزرگی براش به جا گذاشته بود: چاپ عکس مرلین در شماره‌ی اول ژانویه ۱۹۵۱ مجله‌ی لایف با لباسی مشکی و دستکش بلند. مجله زیر عکسش نوشته بود:

«مرلین مونرو ۲۲ ساله... مشخص شده که فقط با ثابت ایستادن و نفس کشیدن، می‌تواند مردها را از هر سمتی به سوی خودش بکشد.»

بعد از فیلم «به همان جوانی که حس می‌کنی»، فاکس یک قرارداد سفت و سخت هفت‌ساله باهاش بست. در بیست و سومین مراسم اسکار (۲۹ مارس ۱۹۵۱ - ۸ فروردین ۱۳۳۰، هم‌زمان با روزهای ملی شدن صنعت نفت ایران)، مرلین روی سن رفت تا جایزه‌ی بهترین ضبط صدا رو به توماس مولتن برای فیلم «همه‌چیز درباره‌ی ایو» بده. دختری از یتیم‌خانه، حالا روی صحنه‌ی اسکار ایستاده بود.

مرلین پاییز ۱۹۵۱ توی کلاس‌های مایکل چخوف (برادرزاده‌ی آنتوان چخوف) شرکت کرد و جهش بزرگی در بازیگریش به وجود آورد. مردم عاشقش شده بودن و خودش هم همیشه می‌گفت این مردم بودن که اون رو ستاره کردن، نه کمپانی فاکس.

تقویم جنجالی و ورود جو دی‌ماجیو

توی اوج مطرح شدن، ناگهان تقویمی دیواری با عکس‌های برهنه‌ی مرلین پخش شد و رسانه‌ها منفجر شدن. داستان عکس‌ها چی بود؟ چند سال قبل، مرلین برای پرداخت ۵۰ دلار قسط عقب‌افتاده‌ی ماشینش مستأصل شده بود؛ عکاسی به نام تام کِلی بهش پیشنهاد ۵۰ دلار داده بود تا در ازای عکس‌های برهنه مشکلش حل بشه. مرلین هم رفته بود و بعد از ثبت عکس‌ها، ۵۰ دلار رو گرفته و ماشینش رو پس گرفته بود. خودش می‌گفت: «وسط عکاسی می‌خندیدم و می‌گفتم از تمام رؤیاهای کودکیم، فقط همین لخت شدنش واقعی شد!» مرلین از این بحران فرار نکرد؛ حقیقت رو رک و پوست‌کنده به رسانه‌ها گفت و همین صداقت، محبوبیتش رو دوچندان کرد.

اولین نقش جدی و تحسین‌شده‌ش توی فیلم «زحمت در زدن به خودت نده (Don't Bother to Knock)» ثبت شد. هم‌زمان، مارس ۱۹۵۲، مرلین به یک قرار کور (Blind Date) در رستوران ایتالیایی «ویلا نوا» توی بلوار سان‌ست رفت. اون طرف میز، جو دی‌ماجیو نشسته بود؛ اسطوره‌ی بیسبال آمریکا و برنده‌ی عنوان ارزشمندترین بازیکن، مردی ۳۷ ساله، قدبلند و تازه بازنشست‌شده.

مرلین دو ساعت جو رو معطل کرد، اما وقتی رسید، جذابیت دوطرفه کار خودش رو کرد. جو دنبال یک زن سنتی بود تا بشینه توی خونه، غذا بپزه و بچه‌هاش رو بزرگ کنه؛ یعنی دقیقاً نقطه‌ی مقابل تمام آرزوهای مرلین. جو با سینما و هالیوود غریبه بود و مرلین هم بیسبال نمی‌دونست. ولی اون شب جو به خونه‌ی مرلین رفت و رابطه‌ای پرشور شروع شد. جو به شدت سنتی، غیرتی و حسود بود. از لباس‌های بدن‌نمای مرلین و نگاه‌های بقیه متنفر بود و ازش می‌خواست بازیگری رو رها کنه.

ناتاشا لیتس که ۲۰ فیلم راهنمای بازیگری مرلین بود، کم‌کم با مخالفت‌های جو کنار گذاشته شد و مرلین تلاش کرد مستقل روی پای خودش بایسته.

۱۴ ژانویه ۱۹۵۴، مرلین و جو توی تالار شهر سان‌فرانسیسکو ازدواج کردن؛ در محاصره‌ی صدها خبرنگار. مرلین توی فرم ازدواج سنش رو به جای ۲۸، نوشت ۲۵ سال. از جو قول گرفت که اگه زودتر از اون از دنیا رفت، هر هفته روی مزارش گل بذاره؛ قولی که جو بهش داد.

ماه عسل در ژاپن و کنسرت کره

برای ماه عسل به توکیو رفتن، چون جو کارهای تجاری مربوط به بیسبال داشت. چهار هزار نفر در فرودگاه به استقبالشون اومدن. اما تفاوت بزرگی رخ داده بود؛ جو که روزی ستاره‌ی اصلی بود، حالا در سایه‌ی شهرت همسرش قرار گرفته بود. کارمند هتل صداش می‌زد «آقای مرلین»! و خبرنگارها در توکیو فقط از مرلین سؤال می‌پرسیدن.

در همین حین، ارتش آمریکا از مرلین دعوت کرد تا به کره‌ی جنوبی بره و برای پایگاه‌های نظامی آمریکایی بعد از پایان جنگ کره برنامه اجرا کنه. مرلین پیشنهاد رو پذیرفت و در اوج ماه عسل، همسرش رو در ژاپن جا گذاشت و راهی پایگاه‌های نظامی شد! جو داشت دیوونه می‌شد.

فوریه ۱۹۵۴، مرلین طی چهار روز برای ده‌ها هزار سرباز آمریکایی برنامه‌ای به اسم «Anything Goes» اجرا کرد. ورودش به فرودگاه باعث شکستن نرده‌ها شد؛ سربازها که تنها دلخوشیشون عکس‌های پین‌آپ مرلین توی کمدهاشون بود، از خود بی‌خود شده بودن. مرلین روی صحنه حس فوق‌العاده‌ای داشت؛ با لباسی بنفش می‌خوند و عشق دریافت می‌کرد. وقتی برگشت توکیو، با هیجان به جو گفت: «جو، ۱۰۰ هزار نفر برام هورا می‌کشیدن، تو تا حالا صدای تشویق همچین جمعیتی رو شنیدی؟» جو با خونسردی تلخی جواب داد: «آره، شنیدم.»

روابطشون بعد از بازگشت به سان‌فرانسیسکو رو به سردی رفت و فاصله‌ها بیشتر شد.

خارش هفت‌ساله و پایان یک ازدواج

کمپانی فاکس برای فیلم جدید دستمزد مرلین رو بالا برد و او رو به نقش اول فیلم «خارش هفت‌ساله (The Seven Year Itch)» به کارگردانی بیلی وایلدر منصوب کرد. فیلمبرداری پاییز ۱۹۵۴ در نیویورک انجام شد.

صحنه‌ی تاریخی خیابان لکسینگتون رقم خورد: مرلین با لباس سفید روی هواکش مترو می‌ایسته و با عبور قطار، باد دامن پیراهنش رو بالا می‌بره. صدها عکاس و تماشاگر تا صبح کف خیابون دراز کشیده بودن و از زوایای مختلف عکس می‌گرفتن. جو دی‌ماجیو که به صحنه رسیده بود، از خشم منفجر شد.

وقتی مرلین به هتل برگشت، کار به درگیری فیزیکی و کتک‌کاری کشید. جو بلافاصله به کالیفرنیا برگشت. چند روز بعد مرلین با استخدام یک وکیل باتجربه تقاضای طلاق داد و این ازدواج بعد از تنها ۹ ماه به پایان رسید.

فرار به نیویورک و شورش علیه سیستم استودیویی

در دهه‌ی پنجاه میلادی، هالیوود تحت حاکمیت «سیستم استودیویی» و پنج غول فیلم‌سازی (Big Five) اداره می‌شد که با قراردادهای انحصاری، سرنوشت حرفه‌ای و حتی زندگی شخصی بازیگران رو در مشت داشتن. با وجود این‌که فیلم‌های مرلین مثل «آقایان موطلایی‌ها را ترجیح می‌دهند» و «چگونه می‌توان با یک میلیونر ازدواج کرد» بیش از ۱۲ میلیون دلار فروخته بودن، فاکس دستمزد ناچیزی بهش می‌داد و مدام نقش‌های سطحی و کلیشه‌ای دختران بلوند و سبک‌مغز رو بهش تحمیل می‌کرد. مرلین اعتراض داشت:

«بازیگر ماشین نیست، اما اون‌ها با شما مثل ماشین رفتار می‌کنن.»

نوامبر ۱۹۵۴، وقتی استودیو داشت مقدمات یک فیلم موزیکال تجاری دیگه رو می‌چید، مرلین کلاه‌گیس مشکی پسرانه سرش گذاشت، پالتوی پوست پوشید، عینک دودی زد و با نام جعلی «زلدا زونک» سوار هواپیما شد و به نیویورک فرار کرد!

۷ ژانویه ۱۹۵۵، در یک کنفرانس مطبوعاتی پرسر و صدا در نیویورک، تأسیس کمپانی مستقل خودش با نام Marilyn Monroe Productions (MMP) رو اعلام کرد؛ با همکاری عکاس سرشناس، میلتون گرین. مرلین گفت می‌خواد نقش‌های چالش‌برانگیز مثل «گروشنکا» در «برادران کارامازوف» داستایوفسکی رو بازی کنه؛ حرفی که با تمسخر خبرنگاران روبرو شد. با این حال، مرلین فاکس رو به زانو درآورد و قراردادی با دستمزد ۱۰۰ هزار دلار برای هر فیلم و حق انتخاب متن امضا کرد.

متد اکتینگ و کشف رنج‌های درونی

مرلین در نیویورک وارد کلاس‌های «اکترز استودیو» به رهبری لی استراسبرگ شد؛ پیشگام سبک «متد اکتینگ» که بزرگانی مثل مارلون براندو و رابرت دنیرو رو پرورش داد. استراسبرگ بازیگر رو وادار می‌کرد از دردهای عمیق روحی خودش برای بازآفرینی حس شخصیت‌ها استفاده کنه. لی استراسبرگ معتقد بود بعد از مارلون براندو، مرلین مونرو بزرگ‌ترین استعدادی بود که تا به حال دیده.

اما این کندوکاو روانی، زخم‌های کهنه‌ی کودکی نورما جین رو سر باز کرد. مرلین حالا در تعلیق میان دو هویت گیر افتاده بود: از یک طرف «مرلین مونرو»، نماد سکس و زن دلربای سرخوش، و از طرف دیگه «نورما جین»، دختری طردشده، افسرده و وحشت‌زده. این تعارض درونی باعث شد بیشتر به سمت قرص‌های آرام‌بخش و الکل بره.

در همین روزها، رابطه‌ی عاشقانه‌ش با آرتور میلر شکل گرفت؛ نمایشنامه‌نویس مشهور جهان و خالق شاهکار «مرگ فروشنده». آرتور مردی فرهیخته، قدبلند و جدی بود و مرلین برای فرار از بی‌سوادی گذشته، شیفته‌ی ذهن ادبی اون شد.

ازدواج با آرتور میلر و رویای ناکام مادری

فیلم «ایستگاه اتوبوس (Bus Stop)» که سال ۱۹۵۶ اکران شد، بازی متفاوتی از مرلین به نمایش گذاشت و منتقدان رو وادار به تمجید کرد. جمعه ۲۹ ژوئن ۱۹۵۶، مرلین و آرتور میلر رسماً ازدواج کردن و برای ساخت فیلم «شاهزاده و مانکن» راهی لندن شدن. مرلین در لندن با ملکه‌ی جوان بریتانیا، الیزابت دوم (که تنها ۴۲ روز از مرلین بزرگ‌تر بود) دیدار کرد.

اما زندگی مشترک با میلر پر از بحران بود. روزی مرلین یادداشت‌های شخصی آرتور رو خوند که نوشته بود از رفتارهای بچه‌گانه و غیرقابل‌پیش‌بینی مرلین ناامید شده و این ازدواج یک اشتباه بوده؛ این یادداشت قلب مرلین رو شکست.

بزرگ‌ترین تراژدی مرلین، ناتوانی در مادر شدن بود. اون به بیماری مزمن آندومتریوز مبتلا بود و سه بار دچار سقط جنین دردناک شد (بار دوم بارداری خارج رحمی و آخرین بار دسامبر ۱۹۵۸ سر فیلمبرداری «بعضیا داغشو دوست دارن»). این ناکامی‌ها روانش رو کاملاً نابود کرد و اعتیادش به باربیتورات‌ها و الکل رو اوج داد.

با وجود این آشفتگی‌ها، سال ۱۹۵۹ با درخشش در فیلم کمدی کلاسیک «بعضیا داغشو دوست دارن (Some Like It Hot)» جایزه‌ی گلدن گلوب بهترین بازیگر زن رو گرفت. فیلمنامه‌ی «ناجورها (The Misfits)» رو آرتور میلر بر اساس روان‌شناسی شخصیت خود مرلین نوشت، اما تنش‌ها میان اون‌ها سر صحنه به اوج رسید. ۲۰ ژانویه ۱۹۶۱ (هم‌زمان با مراسم تحلیف جان اف. کندی)، مرلین از آرتور طلاق گرفت تا خبر جداییش زیر سایه‌ی سیاست گم بشه. «ناجورها» آخرین فیلم کامل دوران حرفه‌ای مرلین شد.

سقوط در تاریکی و نجات به دست جو

پس از طلاق، روان‌پزشکش برای استراحت او رو به کلینیکی در نیویورک فرستاد. اما مرلین با یک سلول انفرادی با دیوارهای بالشتک‌دار و پنجره‌های میله‌دار مخصوص بیماران خطرناک مواجه شد. در محبوس بود و از فرط کوبیدن دست به در، دستانش خونین شد. هیچ‌کس پاسخش رو نمی‌داد؛ در اوج بی‌پناهی تنها یک نفر به کمکش اومد: جو دی‌ماجیو.

جو پس از ۶ سال بی‌درنگ خودش رو به نیویورک رسوند، پزشکان رو تهدید کرد که اگه مرلین آزاد نشه بیمارستان رو روی سرشون خراب می‌کنه، و مرلین رو نجات داد و به بیمارستانی دیگر منتقل کرد تا سلامتی نسبیش رو بازیابه.

سال ۱۹۶۲ فاکس فیلم «Something's Got to Give» رو با مرلین کلید زد. در صحنه‌ای از فیلم، مرلین بدون لباس در استخر شنا کرد تا نخستین ستاره‌ی بزرگ هالیوود باشه که چنین جسارتی رو به تصویر می‌کشه (هرچند فیلم به سرانجام نرسید). اعتیاد دارویی، غیبت‌های مکرر (۲۱ روز از ۳۳ روز کاری) و درگیری‌های شخصی باعث شد فاکس در ژوئن ۱۹۶۲ او رو اخراج و پروژه رو لغو کنه.

آخرین روزهای زنی که می‌خواست دوباره شروع کند

با وجود این بحران‌ها، مرلین خانه‌ای شخصی در محله‌ی برنت‌وود لس‌آنجلس به قیمت ۷۷ هزار دلار خریده بود و به نظر می‌رسید مصمم به ساختن فصلی جدیده. جو دی‌ماجیو مدام در کنارش بود و قرار ازدواج دوباره‌شون برای چهارشنبه ۸ آگست ۱۹۶۲ گذاشته شده بود؛ حتی محل ماه‌عسلشون در نیویورک مشخص شده بود.

جمعه ۳ آگست، مرلین پر از انگیزه با دوستش نورمن روستن حرف زد:

«خیلی انرژی دارم، حالم خوبه. وقتشه گذشته رو کنار بذارم و از نو شروع کنم؛ قبل از این‌که دیر بشه و پیر بشم.»

لباس عروسیش رو هماهنگ کرد و قرارهایش رو گذاشت.

اما شنبه ۴ آگست روز پرتنشی بود. جلسات طولانی با روان‌پزشک، پیاده‌روی در ساحل و مصرف داروهای آرام‌بخش. ساعت ۷:۱۵ عصر تماسی با جو داشت که کاملاً شاد و آرام بود. اما در تماس ساعت‌های بعد با پیتر لاوفورد، با صدایی لرزان و بریده‌بریده گفت:

«از پَت خداحافظی کن... از رئیس‌جمهور خداحافظی کن... و از خودت هم خداحافظی کن، چون تو پسر خوبی هستی...»

لاوفورد نگران شد: «مرلین چی شده؟» و مرلین زمزمه کرد: «خواهیم دید... خواهیم دید...» و خط سکوت شد.

حوالی ۳ تا ۳:۳۰ بامداد یکشنبه ۵ آگست ۱۹۶۲، خدمتکار متوجه قفل بودن در اتاق خواب و روشنایی چراغ شد. با شکستن پنجره وارد اتاق شدن: پیکر بی‌جان مرلین ۳۶ ساله، بدون لباس روی تخت افتاده بود و گوشی تلفن توی دستش فشرده می‌شد. علت رسمی مرگ: «مسمومیت حاد ناشی از مصرف بیش از حد داروی خواب‌آور پنتوباربیتال (احتمال خودکشی)».

مراسم خاکسپاری، ۸ آگست ۱۹۶۲—درست در همان روزی که قرار بود عروسی دومش باشد—توسط جو دی‌ماجیو برگزار شد. جو اجازه نداد هیچ‌یک از سران استودیوها و هالیوودی‌ها حاضر باشن و فقط ۳۰ تن از نزدیکان دعوت شدن. قبل از بستن تابوت، جو در حالی که اشک می‌ریخت صورت سرد مرلین رو بوسید و گفت: «دوستت دارم عزیزم، دوستت دارم.»

پیکر مرلین در گورستان وست‌وود لس‌آنجلس به خاک سپرده شد. جو دی‌ماجیو به عهدی که بسته بود وفا کرد: به مدت ۲۰ سال، هفته‌ای سه بار، شش شاخه‌ی رز صورتی برای قرار گرفتن در گلدان مزار مرلین فرستاده می‌شد. جو تا پایان عمر در سال ۱۹۹۹ ازدواج نکرد و آخرین کلامش در ۸۴ سالگی این بود: «بالاخره دارم میرم که مرلین رو ببینم.»

معمای یک مرگ: خودکشی یا قتل؟

با گذشت دهه‌ها، مرگ مرلین همچنان دستمایه‌ی تئوری‌های گوناگون بوده است؛ از خودکشی و اوردوز تصادفی گرفته تا نظریه‌ی قتل سیاسی.

شایعات ارتباط پنهانی مرلین با سناتور جان اف. کندی (که بعدها رئیس‌جمهور آمریکا شد) و برادرش رابرت (بابی) کندی (دادستان کل آمریکا) از جنجالی‌ترین سرفصل‌هاست. هرچند مستندات حاکی از اینه که دیدارهای مستقیم مرلین با رئیس‌جمهور کندی تنها به چهار مرتبه محدود می‌شده—که مشهورترینش اجرای نمادین ترانه‌ی «تولدت مبارک آقای رئیس‌جمهور» در جشن تولد مه ۱۹۶۲ بود—اما تئوری‌های توطئه ابعاد بسیار گسترده‌تری رو مطرح می‌کنن.

نویسندگانی چون جی مارگولیس و ریچارد باسکین در کتاب «قتل مرلین مونرو: پرونده مختومه شد» ادعا می‌کنن که مرلین اطلاعات محرمانه‌ای از برنامه‌های دولت آمریکا (از جمله طرح ترور فیدل کاسترو) در یک دفترچه‌ی قرمز ثبت کرده بود و تهدید به افشاگری در یک کنفرانس مطبوعاتی کرده بود. بر اساس ادعای اون‌ها، رابرت کندی به همراه پیتر لاوفورد و روان‌پزشک مرلین برای جلوگیری از آبروریزی سیاسی دست به صحنه‌سازی یک خودکشی زدند؛ فرضیه‌ای که البته اسناد غیرقابل‌انکاری در تأییدش باقی نمانده و مدارک پرونده نیز سال‌ها پیش از بایگانی پلیس مفقود شده است.

مرلین مونرو در ۳۶ سالگی رفت، اما تصویر زنی که میان درخشش پرده‌ی نقره‌ای سینما و حسرت عمیق دوست داشته شدن زیست، برای همیشه در حافظه‌ی جهان جاودانه شد.

ادامه‌ی داستانمرلین مونرو
◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

مقاله‌هاتماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر