بایوکستBioCast
خانه
شخصیت‌ها
اپیزودها
ویدیوها
جستجو
  1. خانه
  2. /
  3. اپیزودها
  4. /
  5. لانس آرمسترانگ
  6. /
  7. اپیزود ۲۳
  8. /
  9. متن

زندگینامه لانس آرمسترانگ

  • ۱۴ فروردین ۱۴۰۴
  • ۱:۵۵:۰۲
  • ۵۸ دقیقه مطالعه

مقدمه

سلام، سال نوتون مبارک؛ خوش اومدید به بیست و سومین اپیزود بایوکست. من خشایارم و این اپیزود تو فروردین 1404 ضبط می‌شه.

این بار رفتیم سراغ داستان زندگی لانس آرمسترانگ. شاید بشه گفت پرافتخارترین دوچرخه‌سوار تاریخ که داستان زندگی عجیب و غریب و پر از فراز و نشیب داشته.


اسپانسر این اپیزود

یاد گرفتن زبان انگلیسی چیزیه که همه‌مون بهش احتیاج داریم. این روزها تقریبا می‌شه گفت هر کاری بخواید بکنید نیاز به فهمیدن زبان انگلیسی داره. مهاجرت و کار کردن برای کمپانی‌های خارجی یا درس خوندن تو یه کشور دیگه که جای خود؛ مساله اینه که شما توی همین ایران هم که بخواید کار کنید قطعا نیاز دارید که از منابع خارجی برای کارتون استفاده کنید. مثلا همین بایوکست واقعا بدون دسترسی به منابع غیرفارسی و شنیدن صحبت خود شخصیت‌های هر اپیزود ساختش غیرممکنه. حالا هم سال جدید شروع شده و احتمالا خیلی‌هاتون یکی از اصلی‌ترین هدف‌هاتون برای امسال بهتر شدن زبان انگلیسی‌تونه، یه پیشنهاد خیلی خوب براتون داریم:

آکادمی زبان لینگانو یه موسسه آموزش زبانه که می‌تونید ازش دوره‌های خفن و جالبی رو تهیه کنید که به رسیدن به این هدفتون کمک کنه. مزیت لینگانو چیه؟ متدهاشون طبق موسسه‌های جهانیه؛ دوره‌هاشون رو می‌تونید طبق زمان‌بندی خودتون استفاده کنید؛ پشتیبانی فنی و آموزشی نامحدود دارن؛ ضمانت بازگشت وجه 100%ی هم دارن.

لینگانو به مناسبت نوروز 1404 بهترین پیشنهاد سال رو در نظر گرفته: 80% تخفیف روی یه بسته آموزشی مفصل که محتویاتش این‌هاست: دوره‌ جامع لینگانو؛ دوره انگلیسی با سریال فرندز؛ دوره کالوکیشن؛ دوره انگلیسی با موزیک؛ پشتیبانی اختصاصی؛ بسته برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری + پلنر و اشتراک ۳ ماهه لینگانو AI. همه این‌ها تو یه بسته آموزشی بهتون ارائه می‌شه با 80% تخفیف.

برای خرید این بسته با تخفیف 80%ی از لینکی که توی توضیحات هست استفاده کنید.


شروع ماجرا در تگزاس

می‌ریم به جنوب آمریکا، شهر ریچاردسن (Richardson)، تو شمال ایالت تگزاس. اوایل دهه 70 میلادی. یه دختر 16 ساله به اسم لیندا (Linda Gayle Mooneyham) با یه پسر هم‌سن و سال خودش که احتمالا هم‌مدرسه‌ایش بوده، دوست می‌شه و ازش باردار می‌شه. اسم پسره بود ادوارد گاندرسن (Edward Gunderson). لیندا و ادوارد بلافاصله بعد از اینکه لیندا باردار می‌شه تصمیم می‌گیرن با هم ازدواج کنن و دقیقا 7 ماه بعد تو روز تولد 17 سالگی لیندا، پسرشون به دنیا میاد.

لیندا اسم پسرش رو گذاشت لانس (Lance) یا در واقع لَنس. درستش لَنسه ولی خب چون تو فارسی معروفه به لانس، ما هم می‌گیم لانس. حالا اصلا چرا لانس؟ چون لیندا عاشق یه بازیکن فوتبال آمریکایی بود به اسم «لانس رنتزل (Lance Rentzel)». این لانس رنتزل تو یه تیم فوتبال آمریکایی بازی می‌کرد به اسم دالاس کابویز (Dallas Cowboys)، تو شهر دالاس (Dallas)، همون شهری که لیندا توش بزرگ شده بود. این اولین برخورد لانسِ داستان ما با ورزش بود. در واقع سرنوشت لانس از همون اولین روز زندگیش با ورزش گره خورد.

اما مساله‌ای که لیندا بیشتر از همه درگیرش بود این بود که رابطه‌ش با ادوارد، یعنی پدر بچه‌ش چند وقتی بود که تموم شده بود. ادوارد اذیتش می‌کرد و لیندا حتی به سختی تونسته بود خودش رو ازش دور نگه داره. حالا لیندا صاحب یه پسری شده بود که عملا از همون روز اول پدر نداشت. لیندا فامیلی دوست‌پسر جدیدش رو گذاشت روی پسرش: آرمسترانگ (Armstrong). دو سال بعد از تولد لانس، لیندا بالاخره تونست جداییش از ادوارد رو رسمی کنه و یه سال بعد هم با همون دوست‌پسرش به اسم تِری (Terry) آرمسترانگ ازدواج کرد.

لانس تو 18 سپتامبر 1971 به دنیا اومد. می‌شه شنبه 27 شهریور 1350. کمتر از یه ماه قبل از برگزاری جشن‌های 2500 ساله تو شیراز. می‌دونید قضاوت کردن آدم‌ها بر اساس محل تولد یا محل بزرگ شدنشون یه جور نژادپرستی محلی یا همون Local Racism می‌شه، ولی واقعا به دنیا اومدن تو تگزاس، بین 50 ایالت آمریکا، شروع خوبی برای ورود به یه دنیای مهیجه؛ به خصوص اگه بخواهید ورزشکار بشید، چون تگزاسی‌ها سبک زندگیشون فعاله. تگزاس کلی ورزشکار خفن به دنیا معرفی کرده که هر کدوم تو رشته‌ی خودشون اسم و رسم دارن: جرج فورمن (George Foreman) قهرمان بوکس دنیا، و کارل لوئیس (Carl Lewis) و مایکل جانسن (Michael Johnson) دو تا از بهترین دو و میدانی‌کارهای تاریخ و خیلی‌های دیگه.

کودکی، دوچرخه و ورزش سه‌گانه

لانس تو همون دالاس بزرگ شد، تو منطقه‌ی اوک کلیف (Oak Cliff). مادرش کارمند بود و باید یه جوری وقت این بچه رو پر می‌کرد. خب کسی که اسم بچش رو از روی بازیکن NFL انتخاب کنه، اولین گزینه‌ش هم قطعا فرستادنش به کلاس‌های ورزشیه. همین شد که لانس کلی ورزش مختلف رو تو سن پایین امتحان کرد: بیسبال، شنا، فوتبال آمریکایی، بسکتبال، فوتبال. اصلا تو تگزاس ورزشکار نشدن عجیبه یه جورایی!

اما لانس تو هیچ‌کدوم این ورزش‌هایی که رفت، استعدادی که باید رو نشون نداد. مثلا تو فوتبال آمریکایی سرعت و قدرت خوبی داشت ولی اون تکنیکی که باید رو نداشت. نقطه قوتش از همون بچگی، استقامت بود. به علاوه لانس حس خوبی به دوچرخه هم داشت. وقتی سوار دوچرخه می‌شد یه حس آزادی زایدالوصفی داشت. خودش می‌گه:

«اولین حس آزادی یه بچه رو دوچرخه بهش می‌ده. بچه‌ها دوچرخه رو از هر چیزی بیشتر دوست دارن. چون برای اولین بار تو عمرشون احساس رهایی می‌کنن و خودشون تصمیم می‌گیرند کجا برن. مثلا مادرشون کنترلشون نمی‌کنه. می‌رن تو سرازیری. راست، چپ، کسی گیر نمی‌ده.»

این علاقه زیاد به دوچرخه باعث شد کم کم دوچرخه‌سواری بخشی از کارهای هر روزش بشه. در کنار دوچرخه‌سواری، لانس به اصرار مادرش سعی می‌کرد شنا رو هم ادامه بده، ولی اونجا هم همچین بااستعداد نبود. مربی‌هاش می‌گفتن لانس فقط سریع توی آب دست و پا می‌زنه و باعث می‌شه کلی آب از استخر بریزه بیرون و کلا خیلی تکنیک خوبی نداشته. با این حال مصر بود که پیشرفت کنه. در وصف استعدادش توی شنا همین رو بگم که مربی‌هاش می‌فرستادنش با بچه‌هایی که ازش 5 سال کوچک‌تر بودن تمرین کنه. البته این تمرین‌ها باعث می‌شد کم کم اعتمادبه‌نفس بگیره و وضعیتش روز به روز بهتر بشه.

این شنا کردن در کنار دوچرخه‌سواری، تو اون سن یه فایده‌ای برای لانس داشت؛ اینکه وقتی رفت دبیرستان، تونست رشته سه‌گانه رو برای خودش انتخاب کنه. سه‌گانه یا Triathlon، رشته‌ایه که با چند صد متر یا بعضا چند کیلومتر شنا شروع می‌شه، بعدش چند کیلومتر دوچرخه‌سواری داره و بعد هم با دویدن تموم می‌شه. این یعنی حتی تو کوتاه‌ترین مسافت‌ها هم یه رشته خیلی استقامتیه.

پدرخونده‌ی لانس 5 سال تو مدرسه نظامی درس خونده بود و همین هم باعث شده بود یه آدم مقرراتی و دقیق باشه. بنابراین بر خلاف مادرش که آدم راحتی بود، باباش به شدت رو نظم و انضباط لانس حساس بود و کلی بهش سخت می‌گرفت. مثلا یکی از مسائلی که همیشه با هم داشتن این بود که باباش می‌گفت: «کشوت باید همیشه بسته باشه.» یه موقع مثلا می‌اومد تو اتاق لانس می‌دید کشو بازه و لانس تو اتاق نیست، کلی دعواش می‌کرد و تنبیهش می‌کرد؛ مثلا با چوب بیسبال می‌گرفت می‌زدش. البته که خود تِری می‌گه کتکش نمی‌زده و صرفا یه سری تنبیه‌ها می‌کرده مثل اینکه رو زمین دراز بکش و از این حرف‌ها، ولی خب خود لانس چیزهای دیگه‌ای می‌گه.

تِری خیلی آدم رقابتی‌ای بود و همیشه تلاش می‌کرد لانس رو هم رقابتی بار بیاره. لانس رو خیلی جاه‌طلب و اهل برنده شدن بار آورده بود، تا حدی که هیچ مدل شکستی واسه لانس قابل قبول نبود و همیشه دوست داشت تو هر رقابتی برنده باشه. این تاثیرگذاری تا حدیه که تِری اعتقاد داره اگر اون نبود لانس هم به این جاهایی که رسیده نمی‌رسید.

زندگی تِری و لیندا خیلی طول نکشید، چون وقتی لانس 15 سالش بود، مادرش از تِری جدا شد. با وجود اینکه لانس خیلی دل خوشی از پدرخونده‌ش نداشت ولی همین نام خانوادگی آرمسترانگ رو برای خودش نگه داشت؛ چون تا اون موقع تو چندتا مسابقه شرکت کرده بود و دیگه با همین اسم «لانس آرمسترانگ» می‌شناختنش. خودش می‌گه شاید اگه یکم زودتر این اتفاق افتاده بود احتمالش بود که فامیلیش رو به فامیلی پدر بیولوژیکیش تغییر می‌داد.

سلام به دنیای تقلب از ۱۶ سالگی

مادر تنها بودن، فشار زیادی روی زندگی این دو تا گذاشته بود و همین باعث شده بود لانس خیلی زودتر از بقیه هم‌سن‌هاش به فکر پیدا کردن یه شغل حرفه‌ای باشه. انگار که بهترین انتخاب براش ادامه دادن حرفه‌ای ورزش بود. مادرش هم حسابی اهل ورزش بود و خیلی تو این راه بهش انگیزه می‌داد؛ لیندا عاشق این بود که پسرش یه ورزشکار مشهور بشه.

لانس رفت که تو مسابقات کشوری شرکت کنه، اون هم با 16 سال سن. اونجا تبدیل شد به جوون‌ترین ورزشکار سه‌گانه مسابقات کشوری و یه جورایی با گنده‌های این رشته تو آمریکا رقابت می‌کرد. اما شرکت کردنش توی این مسابقات اصلا راحت نبود. چرا؟ چون لانس هنوز 16 سالش تموم نشده بود و شرط حضور توی مسابقات کشوری هم داشتن 16 سال تمام بود. اما لانس می‌خواست هر طور شده حاضر بشه. قبل از اون تو مسابقات ایالتی تگزاس حسابی ترکونده بود و حالا وقت حضور تو مسابقات کشوری بود. حالا چیکار کنیم؛ چیکار نکنیم؟ اگه حضور پیدا نکردن توی مسابقات کشوری رو یه «شکست» محسوب کنیم، همونطور که گفتم برای لانس شکست معنی‌ای نداشت؛ باید هر طور شده حاضر می‌شد. اینجا بود که مربی دست به کار شد، مدارک سنی جناب لانس آرمسترانگ رو جعل کرد تا سنش 16 سال رو رد کنه. یه سلام ویژه از جناب لانس آرمسترانگ به دنیای تقلب؛ از 16 سالگی!

لانس تو 16 سالگی تبدیل شد به یه ورزشکار حرفه‌ای سه‌گانه. سال 1989 و 1990 تونست دو بار قهرمان این رشته تو آمریکا بشه. همین‌جا بود که اولین درآمدش از ورزش حرفه‌ای رو درآورد: 20 هزار دلار، تو همون 16 سالگی. یه بچه‌ی دبیرستانی، اون موقع، 20 هزار دلار! خیلی عدد بالاییه. همین الان هم بعید می‌دونم خیلی از بچه‌های دبیرستانی باشن که اینقدر پول تو حسابشون داشته باشن.

لانس تو همین زمان‌ها یه مصاحبه تلویزیونی کرده که قدیمی‌ترین مصاحبه‌ایه که ازش پیدا می‌شه. برمی‌گرده با اعتماد به نفس رو به دوربین می‌گه:

«من دارم با بهترین‌ها تو این رشته رقابت می‌کنم. عاشق این کارم. عاشق شکست دادن رقیب‌هامم.»

شما ببینید با همچین پسر یاقی‌ای طرفیم. حریف‌هاش خیلی ازش بزرگ‌ترن، بعضی‌هاشون حتی دو برابرش سن دارن، ولی با همچین اعتمادبه‌نفسی حرف می‌زنه. تو تمرین‌ها هم همچین روحیه‌ای داشت. یه بار وقتی یکی از مربی‌هاش پشت سر هم سرش داد زد، یهو لانس جوش آورد و جواب داد: «تو پدر من نیستی؛ حق نداری سرم داد بکشی.»

شنیدین یه موقع‌هایی می‌گن فلان باشگاه برای فلان ورزشکار کوچیکه؟ درباره‌ی لانس می‌شد گفت سه‌گانه براش ورزش کوچیکی بود. در واقع تو سه‌گانه لانس داشت سه تا ورزش رو انجام می‌داد که هر کدوم به تنهایی درآمد بیشتری نسبت به سه‌گانه داشتن، مثل دو و میدانی و دوچرخه‌سواری. نکته بعدی اینکه سه‌گانه اون موقع تو المپیک نبود، ولی دوچرخه‌سواری کلی رشته داشت تو المپیک. همین چیزها باعث شد لانس کم کم به این فکر بیوفته که شاید بهتر باشه بره سمت یکی از این سه‌تا. از بین این‌ها هم نقطه قوتش تو دوچرخه‌سواری بود؛ یعنی تو بخش دوچرخه‌سواری بود که می‌تونست مثلا اگر تو شنا عقب افتاده جبران کنه و بیوفته جلو. پس برای ادامه، انتخابش دوچرخه‌سواری بود.

سال 90 و بعد از دومین قهرمانی کشوری، دو تا تصمیم گرفت. اول اینکه بره دیپلمش رو بگیره، چون این دو سه ساله اینقدر درگیر تمرین و مسابقات و اردوهای تیم ملی تو ایالت‌های دیگه بود که تقریبا درس رو رها کرده بود. رفت و با چند سال تاخیر دبیرستانش رو تموم کرد. تصمیم بعدی ولی مهم‌تر بود: سه‌گانه رو رها کنه و بره سراغ دوچرخه‌سواری.

ورود به دوچرخه‌سواری حرفه‌ای و تور دو فرانس

اولین تیم حرفه‌ای لانس تیم سوبارو-مونتگامری (Subaru–Montgomery) بود. البته اولش یه جور دوچرخه‌سوار تمرینی یا استَجر (Stagiaire) بود. تو مسابقات بعدی هم که سال 1990 برگزار شد هشتم شد. این مسابقات تور سوئد بود که یه مسابقه‌ی 11 مرحله‌ای بود و همین که لانس با این سن و سال تونست کل مرحله‌های مسابقه رو تموم کنه خودش کار خیلی بزرگی بود. سال بعد یه تور دیگه تو کانادا رو برد و بعد هم قهرمان کشور تو رده‌ی جوانان شد.

اینجا پیشنهادهای خوبی اومد سمت لانس، اما لانس همه‌ی این پیشنهادها رو رد کرد، چون می‌خواست تو المپیک 92 بارسلونا شرکت کنه. ربطش چیه؟ اینکه اون زمان حرفه‌ای‌ها نمی‌تونستن تو المپیک شرکت کنن. به خاطر همین لانس مجبور بود یا یه باشگاه حرفه‌ای انتخاب کنه و بیخیال المپیک بشه، یا اول بره المپیک و بعدش عضو یه باشگاه بشه. همین شد که سال 1991 لانس تیمش رو ول کرد و رفت تو کمپ تیم‌های ملی آمریکا تو ایالت کلرادو (Colorado).

البته عملکردش تو المپیک چیز خاصی نبود؛ بهترین مقامش چهاردهمی بود تو المپیک بارسلونا. ولی همین که شرکت کرده بود براش باارزش بود و حالا می‌تونست بره با یه تیم حرفه‌ای قرارداد امضا کنه. دقیقا بعد از المپیک، لانس قراردادش رو با یکی از بهترین تیم‌های دوچرخه‌سواری ممکن تو اون زمان امضا کرد: موتورولا (Motorola). با موتورولا لانس تونست تو سال 92 تو چندتا مسابقه اروپایی قهرمان بشه و همین باعث شد اسم لانس آرمسترانگ اون طرف اقیانوس اطلس هم شنیده بشه.

اینجا یه لحظه باید از داستان خود لانس بیایم بیرون تا براتون از تور دو فرانس (Tour de France) بگم. تور دو فرانس بزرگ‌ترین و مشهورترین مسابقه دوچرخه‌سواری جاده‌ای جهانه. از سال 1902 شروع شده و هر سال توی تابستون حدود 200 رکاب‌زن از جاهای مختلف جهان، توی چندتا تیم برای 21 روز دور فرانسه رو رکاب می‌زنن. مسیرش چند هزار کیلومتره و از جاده‌های کوهستانی، دشتی و شهری می‌گذره. مسابقه تقسیم شده تو ۲۱ مرحله، که هر مرحله تو یه روز انجام می‌شه و شرکت‌کننده‌ها یه مسیر بین 100 تا 300 کیلومتری رو رکاب می‌زنن.

مرحله‌ها هم دو مدله: تایم تریل و جاده. جاده این طوریه که کل شرکت‌کننده‌ها رو می‌فرستن تو یه جاده دشتی یا کوهستانی، رکاب می‌زنن و چند ساعت بعد همه از خط پایان رد می‌شن و یکی اول می‌شه. مرحله‌های تایم تریل هم جدا جدا دوچرخه‌سوارها رو با فاصله از هم می‌فرستن توی مسیر و ازشون زمان می‌گیرن؛ هرکی مسیر رو زودتر تموم کنه اول می‌شه. برنده کلی مسابقه هم کسیه که تو تمام مراحل، مجموع زمان بهتری داشته باشه. برنده تور دو فرانس صاحب یه پیراهن زردرنگ یا پیراهن طلایی می‌شه. این تور یکی از سخت‌ترین رقابت‌های ورزشی جهانه و قهرمانش جزو برترین ورزشکارهای دوچرخه‌سواری محسوب می‌شه.

اتفاق اصلی برای لانس تو سال 1993 افتاد. مارس 1993 لانس این فرصت رو پیدا کرد که توی مسابقات پاریس-نیس (Paris–Nice) شرکت کنه. رابطه‌ی مسابقات پاریس-نیس و تور دو فرانس مثل آزمون آزمایشی سال سوم دبیرستان با کنکور سال بعدشه. درسته که هنوز وقت زیادی مونده تا کنکور، ولی معمولا اگه کسی تو آزمون آزمایشی بتونه خودش رو ثابت کنه انتظار می‌ره توی کنکور هم رتبه خوبی بیاره. لانس تو پاریس-نیس 1993 نهم شد، با فقط 2 دقیقه و 45 ثانیه اختلاف با نفر اول اون سال. با این عملکرد تقریبا جایگاه خودش رو تو ترکیب تیم موتورولا برای تور دو فرانس قطعی کرد. بعدش هم رفت یه قهرمانی کشوری دیگه آورد تا جای هیچ شک و شبهه‌ای باقی نذاره. قهرمان مسابقات قهرمانی کشوری اجازه داره پیرهن قهرمانی اون کشور رو تا سال بعد تنش کنه؛ خب برای یک تیم آمریکایی افتخار بزرگی بود که قهرمان کشورشون رو توی تور دو فرانس تو ترکیب‌شون داشته باشن.

خیلی طول نکشید که لانس با اولین حضورش توی تور دو فرانس نگاه‌ها رو به خودش جلب کرد. اونجا یه کار خیلی مهم کرد: به عنوان یه جوون 21 ساله تونست یه مرحله از تور رو ببره. البته نتونست کل تور رو تموم کنه، چون 3 هفته مسابقه متوالی براش واقعا سنگین بود، اما همین بردن یه مرحله باعث شد اسم خودش رو سر زبون‌ها بندازه.

بعد از تور دو فرانس، لانس تو مسابقات قهرمانی جهان در نروژ شرکت کرد. لانس قهرمان آمریکا بود و می‌خواست حتما نتیجه بگیره. مسیر مسابقه طوری بود که شانس خودش رو بالا می‌دید، اما چقدر ممکن بود برنده بشه؟ تقریبا غیرممکن بود. روز مسابقه هوای اسلو (Oslo) حسابی ریخت به هم؛ باد و بارون شدیدی که کار رو حسابی سخت کرده بود. اما برگ برنده لانس اینجا رو شد: لانس چند سال سه‌گانه کار کرده بود؛ مسابقاتی که توش ورزشکارها از آب سرد دریا و دریاچه می‌اومدن بیرون و سوار دوچرخه می‌شدن. پس لانس با این مساله مشکلی نداشت. کافی بود فقط توی سرپایینی‌ها یه کم دقت کنه و زمین نخوره و البته کسی هم جلوش نخوره زمین، چون مسابقات دوچرخه‌سواری اینطوریه که همه تو همن و یه نفر بخوره زمین بقیه دومینووار می‌خورن زمین.

لانس به زیبایی از پس این مسابقه براومد. اینقدر خوب بود که تو 6 کیلومتر آخر مسابقه فقط لانس بود و خط پایان؛ بقیه همه از دور خارج شده بودن. هوا به شدت سرد بود و باعث شد یه سری تو سربالایی‌ها توان ادامه دادن نداشته باشن و یه سری هم تو سرپایینی‌ها زمین بخورن. حتی یه نفر وسط این افتادن‌ها افتاد روی ریل قطار و شانس آورد قطار از روش رد نشد! لانس هر طور بود خط پایان رو رد کرد و به یه افتخار کم‌نظیر رسید: قهرمانی جهان توی 21 سالگی! فقط دو نفر تونسته بودن با سنی کمتر از لانس قهرمان جهان بشن، که یکیشون فقط 3 روز کوچیکتر از لانس بود. حالا پیرهن قهرمانی لانس عوض شد؛ دیگه نمی‌تونست پیرهن قهرمانی آمریکا رو تنش کنه، پیرهن متمایز سفید رنگ با 7 رنگ پرچم اتحادیه جهانی دوچرخه‌سواری رو بهش دادن، نشونی از اینکه ایشون قهرمان جهانه.

اما سال 94 از همون اول برای لانس بد شروع شد. لانسی که با پیرهن قهرمانی جهان وارد این سال شده بود تو طول کل سال کلی مسابقه شرکت کرد و تو هیچ‌کدوم مقام نیاورد؛ حتی تو یکیش. می‌شه گفت احتمالا این سال مهم‌ترین و تاثیرگذارترین سال زندگی لانس بود و خیلی روی تصمیم‌های بعدیش تاثیر داشت. از سال 1995 دوباره موفقیت‌ها شروع شد. اون سال تونست برای اولین بار یک دور تور دو فرانس رو تموم کنه؛ کاری که تو دو حضور قبلیش موفق به انجامش نشده بود. فقط هم تموم کردنش نبود، حتی تونست دوباره برنده یه مرحله بشه که براش معنی خیلی ویژه‌ای داشت.

تور دو فرانس 95 از یه نظر با همه‌ی تورها متفاوت بود. تو مرحله‌ی پانزدهم مسابقه یکی از ورزشکارها که اتفاقا هم‌تیمی لانس هم بود دچار حادثه شد و همون‌جا جونش رو از دست داد: فابیو کازارتلی (Fabio Casartelli). بعد از این اتفاق تیم موتورولا می‌خواست تور رو ترک کنه اما بقیه‌ی تیم‌ها راضی‌شون کردن که مرحله‌ی بعدی رو به احترام اون ورزشکار بدون رقابت برگزار کنن. فردای اون روز مرحله‌ی 16م بدون رقابت برگزار شد و همه‌ی اعضای تیم موتورولا کنار هم از خط پایان عبور کردن و بقیه‌ی شرکت‌کننده‌ها هم با فاصله ازشون مسابقه رو تموم کردن. دو روز بعد هم لانس برنده‌ی مرحله‌ی 18م شد و بردش رو تقدیم کرد به هم‌تیمی مرحومش؛ اتفاقی که تبدیل شد به یکی از صحنه‌های قشنگ تاریخ مسابقات. اون سال لانس تو رده‌بندی کلی جوانان تور چهارم شد و سال خوبی رو تموم کرد.

سال 1996 قرار بود تبدیل به یکی از بهترین سال‌های عمر لانس بشه. همه چیز مهیا بود و حالا که تجربه‌ش بیشتر شده بود، تور دو فرانس امسال قرار بود سالی باشه که خودش رو ثابت کنه. اگه یه ذره بهتر نتیجه می‌گرفت شاید می‌تونست به سکو هم فکر کنه. ضمن اینکه بعد از تور قرار بود المپیک توی آتلانتای آمریکا برگزار بشه. قانون هم تغییر کرده بود و دیگه لازم نبود بیخیال تیم حرفه‌ایش بشه تا بتونه تو المپیک شرکت کنه. اما اوضاع اون طوری که پیش‌بینی می‌کرد پیش نرفت.

تو مرحله ششم تور دو فرانس هوا خراب بود و بارون به شدت می‌بارید، تا حدی که 10-15 تا از دوچرخه‌سوارها انصراف دادن و متاسفانه یکی از این انصراف‌دهنده‌ها هم لانس بود. تنفس براش سخت شده بود و هر کار کرد دید نمی‌تونه ادامه بده؛ حتی احتمال می‌دادن برونشیت گرفته باشه. اوضاع وقتی بدتر شد که کمتر از یک ماه بعد تو المپیک هم نتونست مدال بیاره. بهترین نتیجه‌ش ششمی تایم تریل مردان بود. فاصله لانس تا مدال تو المپیک، 2 ثانیه به ازای هر کیلومتر بود. این مقام و این فاصله با رقیب‌ها رو یادتون باشه چون بعدا بهشون برمی‌گردیم.

نبرد مرگ و زندگی: غول سرطان

بعد از المپیک وقتی فصل دوچرخه‌سواری تموم شد، لانس برگشت خونه‌ش تو آستین (Austin). یه خونه ویلایی 750 متر مربعی باحال برای خودش ساخته بود و اونجا جدا از مادرش زندگی می‌کرد. آخرهای سپتامبر، اوایل اکتبر سال 1996 بود. معمولا هر روز می‌رفت دوچرخه‌ش رو برمی‌داشت، یه دوری تو شهر می‌زد و تمرین می‌کرد. اما چند وقتی بود وقتی می‌نشست روی زین، یه درد خفیفی رو توی بیضه‌هاش حس می‌کرد ولی خیلی جدیش نمی‌گرفت. این درد چند ماه بود که وجود داشت. حتی یه بار قبل از تور دو فرانس و المپیک، موقع رکاب زدن به دوستش گفته بود: «نمی‌دونم چرا چند وقته می‌شینم روی دوچرخه اذیتم.» همش فکر می‌کرد شاید به خاطر اینه که زیاد می‌شینه رو زین. مسابقات رد شد و برگشت خونه ولی درده هنوز بود.

کم کم علائم دیگه‌ای هم شروع شد: سردردهای شدید، تار دیدن چشم‌ها، سرفه‌های خیلی شدید و یه موقع‌هایی سرفه‌های خونی. یه روزی دیگه این سرفه‌ها قطع نمی‌شد. خودش تعریف می‌کنه:

«همه جا پر خون شده بود. خونه شده بود مثل یه صحنه جرم.»

زنگ زد به همسایه‌ش، اومدن سریع بردنش دکتر. رفتن سی‌تی‌اسکن و عکس‌ها رو بردن پیش دکتر. دکتر عکس‌ها رو گذاشت روی نگاتوسکوپ و برگشت به لانس گفت: «سرطان بیضه داری. پیشرفته هم هست.»

لانس گفت: «وایستا، وایستا... چی؟ مطمئنی؟»

دکتر گفت: «برات وقت عمل گذاشتم. همین فردا 7 صبح باید عمل بشی. خیلی اوضاع وخیمه.»

لانس مونده بود که: «سرطان؟ من؟ آخه چرا؟ مگه سرطان برای اون‌هایی نیست که زندگی سالمی ندارن؟ من که یکی از سالم‌ترین و فیت‌ترین آدم‌های جهانم. چرا واقعا؟»

سوم اکتبر 1996، فقط دو هفته بعد از تولد 25 سالگیش، لانس آرمسترانگ تحت عمل جراحی قرار گرفت و یکی از بیضه‌هاش رو برداشتن. ولی مساله این بود که فقط بیضه‌هاش نبود؛ ریه، غدد لنفاوی، شکم و حتی مغزش هم درگیر شده بود. سرطانش گرید 3 بود. تو تگزاس می‌خواستن درمانی رو شروع کنن که شانس موفقیتش 20% بود؛ البته همین 20% رو هم دکترها صرفا برای امید دادن گفته بودن و اعتقاد داشتن شانسش در واقعیت کمتر از این حرف‌هاست.

اما تو ایندیانا (Indiana) نظر دکترها فرق می‌کرد. تصمیم گرفتن عملش کنن و توده‌ها رو از توی شکم و ریه و مغزش بردارن. برای درآوردن اولین سری توده‌ها، یه برش 18 سانتی روی پهلوی راستش زدن. 20 روز بعد هم جمجمه‌ش رو برای برداشتن یه توده دیگه باز کردن. می‌گفتن توده‌هاش اندازه‌ یه پرتقال یا یه لیموی بزرگ بوده. بعد هم شیمی‌درمانی رو برای 12 هفته شروع کردن. خودش می‌گه کل سختی‌هایی که تو دوره‌ی ورزشش متحمل شده و کل تمرین‌ها و مسابقه‌های سختش یه طرف، مسائل و مشکلات مریضیش هم یه طرف.

تو همین شرایط اوج بیماری هم بزرگترین عامل آرامش‌بخش لانس دوچرخه‌ش بود؛ چیزی که اون کودک خشمگین رو تو بچگی رام می‌کرد. تعریف می‌کنه بعد از اولین عملش، یه روز سوار دوچرخه شده و توی محله‌شون حدود یه کیلومتر دوچرخه‌سواری کرده؛ نه با تجهیزات حرفه‌ای، با دوچرخه کوهستان و کفش تنیس و پدال صاف. تعریف می‌کنه حتی با همون دردی که داشته، نهایت لذت رو می‌برده و حس بادی که توی موهاش می‌وزید غرق در لذتش کرده بود—البته موهای سابقش.

لانس از اون شخصیت رقابتیش توی قضیه سرطان هم استفاده کرد. بیماریش رو مثل یه رقیب قدرتمند تو مسیر مسابقه می‌دید. حس می‌کرد مرگ تو تعقیبشه و داره تلاش می‌کنه از دستش فرار کنه. دستگاه‌ها بهش وصل بود و مانیتورها وضعیتش رو نشون می‌دادن؛ لانس تمام این نمودارها رو مثل یه اسکوربورد ورزشی می‌دید. انگار که تمام این داستان یه بازی مرگ و زندگی بود. و بالاخره موفق شد. آخرهای سال 1996 آخرین جلسه شیمی‌درمانی انجام شد و فوریه 97 رسما اعلام شد که لانس تونسته سرطان رو شکست بده.

تولد دوباره: بنیاد لیواسترانگ و تیم یو اس پستال

دوران مبارزه با سرطان بدن لانس رو خیلی تغییر داده بود؛ ضعیف شده بود و کلی عضله از دست داده بود. تیم ورزشی جدیدش رو هم از دست داد. قبل از سرطان با یه تیم فرانسوی خیلی خوب قرارداد بسته بود تا حضورش توی تور دو فرانس قطعی بشه، اما سرطان که اومد درگیر درمان شد. بعد از درمان رفت توی چند جلسه تمرینی تیم شرکت کرد و حتی یه رکاب 100 کیلومتری هم باهاشون زد، اما نشد که بشه. قرارداد رو با توافق دوطرفه فسخ کردن و لانس برگشت آمریکا.

یکی از اولین کارهایی که لانس بعد از خوب شدنش تو همون سال 1997 کرد، تاسیس یه بنیاد خیریه برای کمک به مبارزه با سرطان بود: «بنیاد لانس آرمسترانگ» (Lance Armstrong Foundation). تورهای دوچرخه‌سواری مختلف برگزار می‌کردن که ستاره‌های دوچرخه‌سواری از جمله خود لانس توش شرکت می‌کردن، مردم هم می‌اومدن و کلی پول جمع می‌شد. سال 2003 یه برند تجاری ثبت کردن به اسم «لیواسترانگ (Livestrong)» که لباس و محصولات ورزشی می‌فروخت و درآمدش صرف مبارزه و درمان سرطان می‌شد.

یکی از محصول‌هاشون که خیلی سر و صدا کرد، یه دستبند سیلیکونی زردرنگ 1 دلاری بود. سال 2004 همین یه دستبند کلی سرمایه جذب کرد. طوری شده بود که توی تور دو فرانس اون سال یا المپیک آتن، تقریبا همه ورزشکارها یه دونه از این دستبند زردها دستشون بود و تبدیل به یه مد عمومی شده بود. تا سال 2012 بیشتر از 85 میلیون از این دستبند فروختن و تونستن بیشتر از 300 میلیون دلار جمع‌آوری کنن. لانس همیشه معتقد بود هرچی جمع بشه کمه، چون برای درمان سرطان باید میلیاردها دلار جمع بشه.

لانس دنبال تیم می‌گشت و تنها تیمی که حاضر شد تو اون شرایط بپذیردش، تیم اداره پست آمریکا (U.S. Postal Service) بود. به خوبی تیم قبلیش نبود، ولی کمک کرد خودش رو برای فصل 1998 آماده کنه. هدف تیم یو اس پستال اصلا گرفتن یه قهرمان نبود؛ صرفا می‌خواستن از یه آمریکایی که قبلا ورزشکار خوبی بوده و تازه سرطان رو شکست داده حمایت کنن. قراردادی هم که بستن پول زیادی نداشت: سالی 200 هزار دلار، یعنی کمتر از یک‌سوم پولی که دو سال قبل از موتورولا می‌گرفت. اما نکته جالبش این بود که لانس خواست توی قرارداد بیارن که به ازای هر امتیازی که توی رنکینگ اتحادیه جهانی دوچرخه‌سواری میاره، هزار دلار بهش بدن؛ بندی که بعدا سود فوق‌العاده‌ای براش ساخت.

دکتر فِراری: مهندس ماشین‌های بیولوژیک

لانس بلافاصله بعد از بستن قرارداد رفت به شهر فرارا (Ferrara) تو شمال ایتالیا تا تمریناتش رو شروع کنه. فرارا یه شهر باستانی و قشنگه، پر از ساختمون‌های قرن 14 و 15 با دیوارهای سنگی. اما اون زمان تو دهه 80 و 90، فرارا به پزشک‌های خاصی مشهور بود که تلاش می‌کردن توانایی ورزشکارها رو بالا ببرن.

یکی از معروف‌ترین این پزشک‌ها دکتری بود به اسم میکله فِراری (Michele Ferrari). باید گفت فِراری واقعا دانشمند بود؛ بسیار مطلع، به‌روز، با روابط عمومی عالی. روشی که برای بالا بردن توان ورزشکارها استفاده می‌کرد کاملا پایه‌های علمی داشت و عاشق رد شدن از حد و مرزهای توان انسان بود. اگه دوچرخه‌سوارها رو یه سری ماشین بیولوژیک در نظر بگیریم، میکله فِراری احتمالا بزرگ‌ترین مهندس اون‌ها بود. البته چندان هم خوش‌نام نبود؛ یه سری می‌گفتن با دوپینگ ورزشکارهاش رو بالا میاره، ولی اون زمان صرفا شایعه به نظر می‌رسید و لانس هم معتقد بود پشت سر هر آدم موفقی حرف و حدیث هست.

لانس یه بار قبل از سرطانش رفته بود پیش فِراری تا راه حلی برای رسیدن به سطح مدعی‌های قهرمانی تور دو فرانس پیدا کنه. فِراری وضعیت بدنش رو دید؛ ریه و قلبش حسابی بزرگ بود و عضلات درشت و پر و پیمونی داشت. بهش گفت: «تو عضلاتت خیلی درشته و همین باعث شده وزنت بالا باشه. برای مسابقه‌هایی مثل تور دو فرانس استقامتت جواب می‌ده، ولی سر اول شدن به مشکل می‌خوری.» چون متخصص‌های این تورها معمولا لاغر و ریزنقشن. فِراری پیشنهادهایی داد که چیکار کنه و چی مصرف کنه؛ پیشنهادهایی که بعدها گمانه‌زنی‌هایی مطرح شد که شاید توی ابتلای لانس به سرطان بی‌تاثیر هم نبوده.

حالا بعد از عمل‌ها و شیمی‌درمانی، لانس کلی از عضلاتش کم شده بود و وزنش پایین اومده بود. دوباره رفت پیش فِراری. فِراری تصمیم گرفت از این نقطه ضعف یه نقطه قوت بسازه: برای جبران قدرت از دست رفته، رکاب زدن با دنده سبک اما سرعت خیلی بالا رو تجویز کرد. می‌خواست کاری رو که لانس قبلا با عضلاتش می‌کرد، حالا به کمک قلب، شش‌ها و جریان خون بازسازی کنه. تصور کنید خون بتونه اکسیژن بیشتری حمل کنه؛ سوخت موتور بهینه‌تر و در نتیجه سریع‌تر می‌شه.

فِراری کوچک‌ترین چیزها رو مانیتور می‌کرد: تغذیه، تمرین‌های هدفمند و سنگین. خبرنگارهایی که تمرین‌های لانس تو شیب‌های تند کوهستانی رو دیده بودن به فِراری گفتن: «این ته توان انسانه!» و فِراری جواب داد: «ما حتی نزدیک به اون حد و مرزها هم نشدیم.»

سال 98 لانس عملکرد معمولی‌ای داشت. پاریس-نیس رو نیمه‌کاره رها کرد و بیخیال تور دو فرانس شد. اینقدر ناامید بود که داشت به بازنشستگی فکر می‌کرد. اما همسر و دوست‌هاش قانعش کردن فصل رو تموم کنه. لانس به خودش قول داد هر مسابقه‌ای رو شروع می‌کنه باید هر طور شده تموم کنه. برگشت و تور لوکزامبورگ رو برد، یه مسابقه مهم تو آلمان رو برد و توی تور اسپانیا چهارم شد. کلا 3 تا گرندتور 21 روزه داریم: اول ایتالیا (جیرو)، بعد فرانسه و بعد اسپانیا (ووئلتا). چهارم شدن توی یه گرندتور نشون می‌داد که سال بعد برای تور دو فرانس شانس داره.

معجزه در جاده‌ها: هفت پیرهن طلایی

سال 1999 لانس بعد از سرطان به تور دو فرانس برگشت. با تیم یو اس پستال؛ تیمی که حتی اتوبوس اختصاصی نداشت و با دو تا چادر بیشتر شبیه توریست‌ها بودن. لانس قبل از سرطان از 4 باری که تور رو شروع کرده بود فقط یک بار تمومش کرده بود، اما این بار از همون روز اول خط و نشون کشید.

تور اون سال با پرولوگ (Prologue) شروع شد؛ یه تایم تریل انفرادی خیلی کوتاه. شانس‌های اول دو تا رکاب‌زنی بودن که توی المپیک آتلانتا لانس رو شکست داده بودن. اما لانس با اختلاف برد؛ نفر دوم 7 ثانیه بعد رسید و اون دو رقیب 11 و 16 ثانیه عقب موندن. یعنی همون فاصله 2 ثانیه در هر کیلومتر المپیک رو جبران کرد و مسابقه رو با پیرهن زرد شروع کرد.

تایم تریل بعدی 56 کیلومتر بود که باز هم لانس برد. ریتم رکاب زدن سریع با تجویز دکتر فِراری دور موتورش رو چند برابر کرده بود. مرحله کوهستان بعدی رو هم اول شد. خیلی کم پیش میاد یه رکاب‌زن تایم تریل و کوهستان رو پشت هم ببره، ولی لانس این کار رو کرد. در نهایت لانس با اختلاف قهرمان تور دو فرانس 1999 شد. یه دوچرخه‌سوار آمریکایی تازه رها شده از چنگال سرطان، توی یه تیم آمریکایی، روی دوچرخه آمریکایی، سخت‌ترین مسابقه ورزشی جهان رو برده بود. داستان کاملا هالیوودی شده بود!

البته توی همون تور، آزمایش لانس وجود استروئید رو نشون داد. اما UCI (اتحادیه جهانی دوچرخه‌سواری) اعلام کرد وجود استروئید به خاطر پمادی بوده که برای جراحت زین استفاده کرده و قضیه موقتا جمع شد.

لانس تبدیل به یه سوپراستار شد، به دیدار بیل کلینتون رفت و شگفتی‌هاش ادامه پیدا کرد:

  • سال 2000: با حضور یان اولریچ و مارکو پانتانی (قهرمان‌های دو دوره قبل که سال 99 غایب بودن) لانس مقتدرانه برای بار دوم قهرمان شد. کمی بعد هم تو المپیک سیدنی مدال برنز تایم تریل رو گرفت.
  • سال‌های 2001، 2002 و 2003: قهرمانی‌های سوم، چهارم و پنجم رو به دست آورد و وارد باشگاه 5تایی‌ها شد. تو تور 2003، تو یه سرپایینی وقتی رقیب جلوش زمین خورد، لانس دوچرخه رو انداخت تو خاکی و مثل میون‌بر مسیر مارپیچ رو رد کرد و زمین نخورد! چند روز بعد هم بند کیف یه تماشاچی به فرمونش گیر کرد و خورد زمین، ولی سریع بلند شد، رسید به رقبا و باز هم قهرمان شد.
  • سال 2004: برای ششمین بار پیاپی قهرمان شد؛ رکوردی بی‌سابقه که هیچ‌کس در تاریخ بهش نرسیده بود.
  • سال 2005: قبل از مسابقات اعلام کرد بعد از این تور بازنشسته می‌شه. رفت و برای هفتمین بار پیاپی قهرمان شد. هفت پیرهن طلایی روی دیوار خونه‌ش در آستین تگزاس. سلطه‌ای مطلق شبیه مایکل جردن در بسکتبال، شوماخر در فرمول یک، راجر فدرر در تنیس یا محمد علی در بوکس.

شکاف در اسطوره: اتهامات، دادگاه و دشمنان قسم‌خورده

این دوران پرافتخار بدون حاشیه نبود. سال 2004 دو تا اتفاق مهم افتاد: اول اینکه دادگاهی در ایتالیا دکتر میکله فِراری را به دلیل «تقلب ورزشی» و «تجویز غیرقانونی مواد نیروزا» محکوم کرد و UCI کار با او را ممنوع کرد. لانس بلافاصله اعلام کرد همکاریش رو با فِراری قطع کرده است.

دوم اینکه همون سال کتابی در فرانسه چاپ شد به اسم «محرمانه از لانس آرمسترانگ» (L.A. Confidentiel) نوشته دیوید والش. تو این کتاب با اِما اورایلی (Emma O'Reilly)، ماساژور سابق تیم یو اس پستال مصاحبه شده بود. اورایلی افشا کرد که خودش مواد ممنوعه برای لانس جابه‌جا می‌کرده و حتی جای تزریق‌های روی بازوی لانس رو با لوازم آرایشی می‌پوشونده. لانس به شدت حمله کرد، اورایلی رو اخراجی و حتی «فاحشه» نامید، از ناشر شکایت کرد، جلوی توزیع کتاب در آمریکا رو گرفت و 1.5 میلیون دلار غرامت گرفت.

اما پیامد بعدی این کتاب دادگاه شرکت بیمه SCA بود. این شرکت متعهد شده بود در صورت ششمین قهرمانی لانس 5 میلیون دلار پاداش بده، اما مدیر شرکت بعد از خوندن کتاب گفت تا اثبات نشدن عدم دوپینگ پاداش رو نمی‌ده. کار به دادگاه کشید.

توی دادگاه سال 2005، بتسی اندرو (Betsy Andreu)، همسر فرانکی اندرو (هم‌تیمی و دوست صمیمی لانس) شهادت عجیبی داد. بتسی گفت سال 1996 توی بیمارستان، وقتی دکتر از لانس درباره مصرف داروها پرسید تا برای جراحی تصمیم بگیرن، لانس اعتراف کرد که EPO، هورمون رشد، کورتیزون، استروئید و تستوسترون مصرف می‌کرده. فرانکی هم این موضوع رو تایید کرد.

اما لانس در دادگاه محکم ایستاد، دو تا شاهد آورد که گفتن چیزی نشنیدن، و ادعا کرد بتسی صحبت‌های مربوط به داروهای بعد از شیمی‌درمانی رو اشتباه متوجه شده. دادگاه چون پرونده مالی بود و هیچ آزمایش مثبتی از لانس وجود نداشت، به نفع لانس رای داد و شرکت SCA مجبور شد اصل پول و 2.5 میلیون دلار خسارت پرداخت کنه.

توی تور 2005 هم نشریه اکیپ مدعی شد نمونه‌های منجمد سال 1999 لانس دوباره آزمایش شده و توش EPO بوده. اما لانس روی سکوی قهرمانی به تندی جواب منتقدان رو داد:

«در آخر می‌خوام یه چیزی بگم به افرادی که هنوز دوچرخه‌سواری رو باور ندارن؛ به بدبین‌ها و شکاک‌ها. می‌خوام بگم برای تک‌تکتون متاسفم. براتون متاسفم که هرگز رویای بزرگ ندارید و معنی معجزه رو درک نمی‌کنید.»

بازگشت وسوسه‌انگیز و سقوط دومینوها

لانس رفت پی زندگیش و توسعه بنیاد و برند لیواسترانگ با نایکی. اما سال 2008 وقتی قهرمانی کارلوس ساستره رو تو تور دید، پیش خودش گفت: «ساستره واقعا؟ اگه این می‌تونه قهرمان بشه پس من هم می‌تونم.» سپتامبر 2008 اعلام کرد برای تور 2009 برمی‌گرده. می‌خواست برگرده تا تو دوران تست‌های پیشرفته ثابت کنه بدون دوپینگ هم بهترینه.

دوست صمیمیش جرج هینکاپی بهش گفته بود:

«داشتم تو دلم می‌گفتم آخه مگه مرض داشتی که برگشتی؟ تو یه ورزشکار بازنشسته محبوب بودی... این ورزش واقعا زجرآوره.»

تور 2009 برای لانس عالی پیش نرفت، ولی در کمال ناباوری و در سن بالا، توی مرحله دشوار کوهستان «مون ونتو» دوام آورد و روی سکوی سوم ایستاد. روزنامه اکیپ که قبلا بهش گفته بود دروغگو، تیتر زد: «بیایید و به احترام این تگزاسی کلاه از سر برداریم.» هرچند سومی اونی نبود که لانس می‌خواست.

سال 2010 دومینوها شروع به ریختن کرد. فلوید لندیس (Floyd Landis)، هم‌تیمی سابق لانس که قهرمانی سال 2006 خودش به دلیل تست مثبت دوپینگ باطل شده بود و کسی بهش تیم نمی‌داد، بعد از اینکه لانس هم ردش کرد، تصمیم به افشاگری گرفت. 20 می 2010 لندیس با ارسال ایمیل به نهادهای ورزشی و قضایی، سیستم سازمان‌یافته دوپینگ در تیم یو اس پستال رو لو داد.

لانس در جریان تور 2010 به مشکل خورد، فهمید دورانش تموم شده و اعلام بازنشستگی همیشگی کرد. اما دو روز بعد از پایان تور، پای پلیس فدرال وسط اومد. چرا پلیس فدرال؟ چون تیم یو اس پستال متعلق به اداره پست دولتی آمریکا بود و از بودجه عمومی استفاده می‌کرد؛ پای اتهام قاچاق داروهای غیرمجاز و پولشویی در میان بود نه صرفا تخلف ورزشی.

حقیقت عریان در برابر اپرا وینفری

تحقیقات فدرال و آژانس ضد دوپینگ آمریکا (USADA) دو سال طول کشید. هم‌تیمی‌های سابق با گرفتن مصونیت علیه لانس شهادت دادن. تابستان 2012 گزارش قطعی منتشر شد: 26 مورد تخلف و اثبات دوپینگ سیستماتیک در تمام سال‌های قهرمانی.

احکام مثل پتک فرود اومدن:

  • USADA لانس رو مادام‌العمر از ورزش محروم کرد.
  • اتحادیه جهانی تمام 7 عنوان قهرمانی تور دو فرانس و مقام سوم 2009 رو باطل کرد (و برای اون سال‌ها برنده‌ای اعلام نکرد، چون نفرات دوم هم اکثرا دوپینگی بودن!).
  • مدال برنز المپیک 2000 سیدنی پس گرفته شد. تنها افتخارات باقی‌مونده‌ش قهرمانی جهان 1993 و ششمی المپیک 96 بود.
  • هیئت مدیره بنیاد خیریه‌ش طی دو تماس تلفنی ازش خواستن استعفا بده و اسم بنیاد به «لیواسترانگ» تغییر کرد.
  • حامیان مالی در عرض 48 ساعت تمام قراردادها رو لغو کردن؛ نایکی حتی در یک روز اسم لانس رو از روی ساختمانش برداشت.

لانس که همه چیز رو از دست رفته می‌دید، ژانویه 2013 روبه‌روی اپرا وینفری نشست و بدون لاپوشونی اعتراف کرد. سوال و جواب‌های دو دقیقه اول تاریخی شد:

  • آیا تا به حال از مواد ممنوعه برای بهبود عملکرد استفاده کردی؟ بله.
  • آیا یکی از اون‌ها EPO بود؟ بله.
  • آیا از تزریق خون استفاده کردی؟ بله.
  • تستوسترون، کورتیزون یا هورمون رشد چطور؟ بله.
  • در تمام 7 پیروزی تور دو فرانس دوپینگ مصرف کردی؟ بله.
  • آیا بدون دوپینگ امکان هفت بار قهرمانی متوالی وجود داشت؟ فکر نمی‌کنم.

لانس اعتراف کرد چون می‌دونست دستش کاملا رو شده و در دادگاه‌ها با عواقب سنگین‌تری روبه‌رو می‌شه. قبل از مصاحبه سخت‌ترین کارش توضیح دادن حقیقت به پسر 13 ساله‌ش لوک و دخترهای 11 ساله‌ش بود؛ بچه‌هایی که سال‌ها تو مدرسه پای بی‌گناهی پدرشون ایستاده بودن.

جعبه‌سیاه سیستم دوپینگ: علم، مافیا و گریز از قانون

اما سیستم چطور کار می‌کرد؟ لانس از سال 1995 در تیم موتورولا مصرف EPO رو شروع کرده بود؛ ماده‌ای که سرعت انتقال اکسیژن رو بالا می‌بره و خستگی رو به تاخیر می‌اندازه. اون زمان نیمه‌عمر EPO حدود 4 ساعت بود و تا پایان مسابقه 5 ساعته از بدن دفع می‌شد و قابل تشخیص نبود.

بعد از بهبود سرطان، سیستم با کمک دکتر فِراری به اوج تکامل رسید. فِراری با آدم‌هایی که در آزمایشگاه‌های ضددوپینگ داشت، دوز دقیق تزریق وریدی رو تنظیم می‌کرد تا در آزمایش ادرار ردی به جا نمونه. وقتی هم که سال 2000 تستی برای EPO پیدا شد، روش انتقال خون خود فرد (دوپینگ خونی) رو جایگزین کردن: چند هفته قبل از مسابقه خون می‌گرفتن و روز مسابقه دوباره تزریق می‌کردن تا گلبول‌های قرمز بدون ورود ماده شیمیایی بالا بره.

روش‌های جابه‌جایی مواد هم کاملا مافیایی بود؛ فردی به عنوان مکانیک (دِرنی) بسته‌ها رو در هتل‌ها مخفیانه به لانس می‌رسوند و لانس بین هم‌تیمی‌ها پخش می‌کرد. حتی یک بار که پلیس مشکوک شده بود، وانمود کردن اتوبوس خراب شده و بسته‌ها رو جلوی چشم همه تحویل گرفتن و با دوچرخه به هتل بردن! لانس هم برای دوری از بازرسی‌ها با هواپیمای شخصی جابه‌جا می‌شد. او بهترین دوچرخه‌ها، پیشرفته‌ترین تونل‌های باد و البته پیچیده‌ترین شبکه دوپینگ تاریخ رو در اختیار داشت.

دادگاه وجدان و بهای سنگین جاه‌طلبی

لانس بعدها با پرداخت 5 میلیون دلار پرونده غرامت 100 میلیون دلاری دولت آمریکا رو بست. اما خسارت‌های انسانی کارهاش سنگین‌تر بود: سال‌ها تحقیر و نابود کردن زندگی اطرافیانی مثل بتسی و فرانکی اندرو، یا اِما اورایلی که لانس سال‌ها بهشون تهمت زده بود و در دادگاه‌ها محکومشون کرده بود.

وقتی ازش پرسیدن موقع نگاه کردن تو آینه از این همه دروغ حس بدی نداشتی؟ گفت:

«هیچ حس بدی نداشتم. اصلا! چون این هم بخشی از رقابت بود. روی دوچرخه یا کنار اون تفاوتی نداشت.»

لانس در توجیه رفتارش می‌گه:

«دوپینگ و دروغ دو تا چیزن که همیشه با هم میان. شما نمی‌تونی دوپینگ کنی و صادق هم باشی. و حالا وقتی دوپینگ کردی و مردم در موردت حرف می‌زنن باید از خودت دفاع کنی... چون به محضی که یکیش رو بپذیری تمام اون دیوار فرو می‌ریزه.»

او استدلال می‌کرد که در اون دوران همه دوپینگ می‌کردن و او صرفا شرایط برابری ایجاد کرده بود. اما همونطور که گفته شد، برادر شما تقلب کردی و تعریف تقلب هم فقط کسب برتری نیست؛ فریفتن هم هست. لانس جامعه‌ای از بیماران سرطانی و ورزش‌دوستان رو فریب داد. جاه‌طلبی سیری‌ناپذیر او رو به اوج برد و همون خصلت به قعر کشیدش؛ خودش در نهایت به این جمله رسید:

«رقابتی بودن خوبه، ولی خیلی رقابتی بودن اصلا خوب نیست.»

لانس آرمسترانگ سال‌ها خانه‌نشین شد، هرچند این روزها پادکست خودش رو اداره می‌کنه و گهگاهی در مسابقات دویدن آماتور شرکت می‌کنه. با وجود همه این اتفاقات، او معتقده تاریخ روزی به شکل متفاوتی در موردش قضاوت خواهد کرد.


موخره

بیست و سومین اپیزود بایوکست رو شنیدید که مربوط به زندگی عجیب و غریب لانس آرمسترانگ بود.

بایوکست رو من خشایار نور، با کمک مسعود تولید می‌کنیم. متین آبان موسیقیش رو ساخته و ادیت این قسمت هم با کمک رضا طهرانی و سروش قلعه‌نوی انجام شده.

زحمت جمع‌آوری محتوای این اپیزود و نوشتن قصه‌ش رو دوست عزیزم مهدی احمدی کشیده. توی پروسه تولید این اپیزود من کلی سوال از مهدی پرسیدم و همیشه سوال‌هام رو با حوصله، خیلی دقیق و مفصل جواب داد. دمش گرم و مرسی ازش.

منبع ما برای این اپیزود همون مستند دو قسمتی ESPN و چندتا مصاحبه لانس که تو این چند سال استفاده شده؛ به علاوه کلی مقاله و گزارش دیگه در مورد تور دو فرانس و کلا دوچرخه‌سواری و دوپینگ. لینک اصلی‌ترین‌هاش توی توضیحات اپیزود هست.

ممنونم ازتون که اینقدر کامنت مثبت دادید در مورد اپیزود فریدا. بعد از چند ماه واقعا حس بسیار خوبی دادید بهمون. تو این مدت یک نفر هم ازمون حمایت مالی کرده: دربار رحمتی که نوشته «tnx». دم شما گرم دربار جان. اگر شما هم دوست دارید از ما حمایت مالی کنید لینکش توی توضیحات اپیزود هست.

راستی کانال یوتوب بایوکست رو فراموش نکنید. اونجا هر هفته 2 تا ویدیو در مورد زندگی شخصیت‌های مشهور و تاثیرگذار منتشر می‌کنیم. بایوکست رو می‌تونید توی تمام شبکه‌های اجتماعی با یوزر @BioCastPodcast پیدا کنید.

همین. ممنون از اسپانسر این اپیزود، لینگانو، و ممنون از شما که بایوکست رو می‌شنوید.

ادامه‌ی داستانلانس آرمسترانگ◆◆◆

فصل‌های داستان

بایوکست

هر زندگی، یک داستان

تماس با مادرباره بایوکستحمایت از بایوکست
© بایوکست — همه‌ی حقوق محفوظ است.
طراحی و توسعه مهدی کلهر