مقدمه
سلام؛ خوش اومدید به بیست و دومین اپیزود بایوکست، من خشایارم و این اپیزود تو اسفند ۱۴۰۳ ضبط میشه.
اینجا ما براتون داستان زندگی آدمهای مشهور و تاثیرگذار رو تعریف میکنیم. این بار میریم سراغ داستان زندگی فریدا کالو؛ زنی که درد و رنجهای زندگیش رو به شاهکارهای هنری تبدیل کرد و بعد از مرگش، به یکی از نمادهای ماندگار هنر و مقاومت تبدیل شد.
اسپانسر این اپیزود
۸ مارس، روز جهانی زنه. هر سال تو تمام جهان و حتی تو ایران، یه سری فعالیتها در این رابطه انجام میشه؛ از جمله کمپینهایی که برند مایلیدی هر سال به مناسبت روز جهانی زن توی ایران برگزار میکنه.
کمپین امسال مایلیدی در مورد موانع و محدودیتهاییه که زنان تو مسیر پیشرفت و رسیدن به هدفهاشون با اونها روبرو هستن. این موانع یه موقعهایی خیلی مشخص و ملموسن، ولی خیلی از اونها هم اینقدر توی زندگی روزمرهمون گم شدهن که بهشون توجه نمیکنیم. مایلیدی توی این بیشتر از دو دهه فعالیت خودش، همیشه تلاش کرده فراتر از فعالیت اصلی خودش به مسائل و چالشهای زنان توجه ویژه داشته باشه و برای توانمندسازی هرچه بیشتر اونها قدم برداره.
اگر شما هم میخواید توی این کمپین شرکت کنید، فقط کافیه دیدگاهتون در مورد محدودیتهای زنان رو توی شبکههای اجتماعی اینستاگرام یا ایکس (توییتر) با هشتگ #از_نابرابری_بگو با بقیه به اشتراک بذارید.
اسپانسر این اپیزود از بایوکست: مایلیدی؛ بزرگترین و پیشروترین برند تولیدکننده محصولات بهداشتی پریود تو ایران.
خانهی آبی و ریشههای یک خانواده
بریم به آخرهای قرن ۱۹ میلادی؛ یعنی سال ۱۸۹۰ این حدودا. گییِرمو کالو (Guillermo Kahlo) یه پسر ۱۹–۲۰ ساله بود که تازه از آلمان مهاجرت کرده بود به مکزیک. برای چی؟ داستان این بود که وقتی گییِرمو ۱۸ سالش بود مادرش فوت کرد، باباش هم بلافاصله رفت دوباره ازدواج کرد. ولی گییِرمو آبش با نامادریش تو یه جوب نمیرفت. همین شد که بابائه یه پول مختصری بهش داد تا یه جورایی از دستش خلاص بشه.
گییِرمو اومد مکزیک و پولی که باباش بهش داده بود هم فقط برای رسیدنش به مکزیک بود؛ پول دیگهای نداشت. دنبال هر کاری بود تا بتونه خرج زندگیش رو دربیاره. یه چند وقتی گشت تا اینکه بالاخره رفت صندوقدار یه مغازه شد. چند وقت بعد فروشنده یه کتابفروشی شد و بعد هم رفت تو یه جواهرفروشی کار کرد. تا اینکه تو ۲۲–۲۳ سالگی با یه دختر مکزیکی ازدواج کرد. ۳–۴ سال با هم زندگی کردن و ۳ تا بچه آوردن، که البته بچه دومشون چند روز بعد از تولد مرد؛ و سر بچه سوم بود که متاسفانه این بار همسر این آقای گییِرمو از دنیا رفت.
واکنش گییِرموی ۲۶ ساله چی بود؟ خواستگاری! کِی؟ همون شب!
گییِرمو از چند وقت پیش از یه دختری که همکارش بود، توی محل کارش خوشش میاومد. اسمش بود ماتیلده (Matilde Calderón y González). همون شبی که بچه دوم این آقای گییِرمو به دنیا اومد و در واقع همسرش هم فوت کرد، ماتیلده و باباش اومده بودن پیش گییِرمو. گییِرمو هم دقیقا همون شب ماتیلده رو از پدرش خواستگاری کرد. گییِرمو و ماتیلده کلا از قبل همو دوست داشتن، و همین باعث شد ۶ ماه بعد، تو سال ۱۸۹۸ با هم ازدواج کنن. از روز عروسیشون یه عکسی هست که توی شبکههای اجتماعیمون میذاریم حتما. جالبه برای ۱۳۰ سال قبله این عکسها؛ میشه حدودا اوایل دوره سلطنت مظفرالدینشاه تو ایران.
بیدلیل هم نیست که از اون موقع عکس دارن؛ چون پدر ماتیلده عکاس بود. عکاس بودن تو اون زمان خیلی شغل خاص و جدیدی بوده؛ در واقع کار کردن با جدیدترین تکنولوژی روز بوده. به خاطر همین ماتیلده به گییِرمو پیشنهاد داد که اون هم عکاس بشه. گییِرمو هم از بابای ماتیلده یه دوربین قرض گرفت و کارش رو شروع کرد. این دوربین شد همدم گییِرمو و از اون روز زندگیش به طور کامل عوض شد. حالا گییِرمو بود و ماتیلده و دوربینشون. پاشدن دوتایی رفتن یه سفر دور مکزیک رو گشتن و عکاسی کردن.
کمکم کار گییِرمو گرفت و تونست یه سری پروژه از دولت مکزیک بگیره و برای اونها عکاسی کنه. پروژه مهمی هم بود؛ فرستادنش کارهایی که دولت داره تو کشور میکنه رو مستندسازی کنه. یعنی چی؟ مثلا داشتن یه ساختمونی چیزی میساختن، گییِرمو میرفت از روند پیشرفت اینها عکاسی میکرد، که مثلا بتونن بگن ما این فلان کارها رو کردیم تو کشور.
عکاسی اون موقع شغل لاکچریای بود و هر کسی بلد نبود. به خاطر همین گییِرمو تونست از این طریق پول خیلی خوبی جمع کنه و برای خودشون یه خونه درست کنه. سال ۱۹۰۴ رفت تو روستای کویوآکان (Coyoacán) تو جنوب مکزیکوسیتی (Mexico City) یه زمین گرفت و یه خونه ساخت اونجا. کویوآکان الان تبدیل شده به یه بخشی از کلانشهر مکزیکوسیتی ولی اون موقع یکم فاصله داشت از شهر.
لوکیشن خونهای که ساخت رو میذاریم توی توضیحات برید ببینید. خیلی معروفه این خونه؛ بهش میگن «خونه آبی» یا به اسپانیایی «La Casa Azul». به خاطر این که دیوارهاش آبیه؛ یعنی تو خاک دیوارهاش آبی کبالت (Cobalt blue) استفاده شده. الان موزهس: «موزه فریدا کالو». میتونید با Street View گوگل برید و توی خود خونه رو بچرخید و یه جاهایی از موزه رو ببینید:
https://www.google.com/maps/place/Museo+Frida+Kahlo/@19.3547825,-99.1629062,162m/data=!3m1!1e3!4m12!1m5!3m4!2zMTnCsDIxJzE4LjEiTiA5OcKwMDknNDYuMiJX!8m2!3d19.355031!4d-99.162844!3m5!1s0x85d1ffc400ba3f3b:0x6201a4f7f7ccf4a1!8m2!3d19.3551806!4d-99.1624636!16s%2Fm%2F0fq0vs1?hl=es&entry=ttu&g_ep=EgoyMDI1MDMwNC4wIKXMDSoASAFQAw%3D%3D
اما اینکه چرا این خونه اینقدر مهم شده، در ادامه داستان خودتون متوجه میشید.
تولد در خانهی آبی و طوفان انقلاب
میریم به تابستون سال ۱۹۰۷. ساعت ۸ و نیم صبح یه روز بارونی، ۶ جولای، ۱۴ تیر ۱۲۸۶، تو همین خونه آبی، ماتیلده صاحب سومین دخترش شد؛ که اسمش رو گذاشتن ماگدالنا کارمن فریدا (Magdalena Carmen Frida). اگه بخواید بدونید اون موقع تو ایران چه خبر بود، باید بگم که محمدعلیشاه قاجار تازه به سلطنت رسیده بود.
قبل از فریدا، گییِرمو و ماتیلده صاحب ۲ تا دختر و یه پسر شده بودن که البته پسرشون تو همون نوزادی مرد. بچه بعدیشون هم یه دختر دیگه بود به اسم کریستینا (Cristina) که ۱۱ ماه با فریدا اختلاف سنی داشت. تو این یکی دو سالِ اومدن فریدا و خواهر کوچیکترش، مادرشون بیمار میشه و نمیتونه درست از این دو تا بچه مراقبت کنه. به خاطر همین یه دایه بومی مکزیک (یعنی یه سرخپوست) میارن تا به بچهها رسیدگی کنه. این بومی بودن دایه چیزیه که بعدا فریدا خیلی بهش افتخار میکرد.
اما سال ۱۹۱۰ تو ۳ سالگی فریدا یه اتفاق مهم تو کشور افتاد که تاثیر زیادی رو زندگی خانواده کالو گذاشت: انقلاب شد. کل کشور شورش شد و قیام مسلحانه و اینا، و بالاخره دیکتاتور اون موقع مکزیک از کشور فرار کرد و دولت رو تحویل رهبر انقلابیون داد. اما دولت جدید هم فقط ۲ سال دووم آورد؛ چون کودتا شد و طی ۱۰ روز تاریخی که توی تاریخ مکزیک به «۱۰ روز فاجعه» معروفه، کودتاگرها رئیسجمهور جدید رو کشتن و دولت رو به دست گرفتن.
اون زمان تو خونه آبی چه خبر بود؟ دولت که عوض شد، بابای فریدا یه جورایی بیکار شد. چون پروژههایی که داشت از طرف دولت بود؛ ولی حالا نه اون دولت دیگه سر کار بود، نه اینکه اصلا مملکت ثبات داشت که بخوان پروژه عکاسی بدن به گییِرمو. گییِرمو خونهنشین شد و افسردگی گرفت و اوضاع مالیش هم خیلی بد شد. هی هم نشسته بود تا اوضاع عوض بشه، ولی این جنگ داخلی ۱۰ سال طول کشید و باعث شد کلا اوضاع کاری گییِرمو تقریبا از بین بره. از اون به بعد تا یه مدت قابل توجهی خرج خانواده کالو از فروش وسایل ارزشمند خونهشون تامین میشد. حتی یه موقعهایی بعضی از اتاقهای خونهشون رو هم دادن اجاره تا زندگی بچرخه.
بیشتر در مورد پدر فریدا گفتیم، یکم هم از مادرش بگیم. ماتیلده آدم خیلی خشک و مقرراتی بود، و بسیار مذهبی. تلاش زیادی میکرد که بچههاش رو مذهبی بار بیاره؛ که البته خیلی هم موفق نبود، چون فریدا و خواهر کوچیکترش هر کاری میکردن که زیر بار تعالیم مذهبی مادرشون نرن. مثلا بچهها رو گذاشته بود مدرسه مذهبی یا از ۶ سالگی میبردشون مراسمهای مذهبی، این دو تا بچه هم حال نمیکردن. تو مدرسه معلمهای دینیشون رو مسخره میکردن یا وقتی میبردنشون کلیسا، هر طور بود میپیچیدن، میرفتن تو باغهای اطراف دوتایی میوه میخوردن؛ زالزالک و بِه و یه مدل توت مکزیکی، چیزهاییه که خود فریدا تعریف کرده میخوردن. با این کریستینا در طول داستان کار داریم؛ آدم خیلی تاثیرگذاریه تو زندگی فریدا و سوژه چندتا از نقاشیهاش هم بوده.
فلج اطفال، دوست خیالی و پیوند با پدر
دیگه بریم سراغ خود فریدا. فریدا اون اوایل یه بچه تپلِ شیطون بود که همه از دستش عاصی بودن. ولی کمکم اتفاقاتی میافته که باعث میشه شخصیتش تغییر کنه و درونگرا بشه.
۶ سالش که بود، یه روز یهو ماهیچه پایین پای راستش شروع کرد به درد گرفتن؛ خیلی شدید هم درد میکرد. برداشتن پاشو گذاشتن تو آب گردو و بعد با کلی پارچههای گرم شستن و اینا، ولی دردش خوب نشد که نشد. دکتر صدا زدن بیاد، اومد، تشخیص داد که مبتلا شده به فلج اطفال.
۹ ماه تمام این بچه رو گذاشته بودن توی یه اتاق، تو رختخواب درازکش بود. حالا دیگه نه میتونست بازی کنه، نه بره بدوه اینور اونور. این تنهایی و بیکاری به شدت اذیتش میکرد. برای همین تصمیم گرفت از تخیل خودش کمک بگیره. تو اتاقی که بود، یه پنجره بغل تختش بود. فریدا روی شیشه این پنجره با دهن «ها» میکرد، بعد که بخار میکرد، یه در میکشید روش. بعد حس میکرد که یه دوست همسنوسال خودش داره، اومده دنبالش، پشت دره. در رو باز میکرد، این دختربچه میاومد تو، دست فریدا رو میگرفت، از رو تخت بلندش میکرد و با هم میرفتن توی حیاط میدویدن و بازی میکردن. بعد هم که خسته میشدن دوباره برمیگشتن توی اتاق، فریدا میخوابید روی تخت، دوستش باهاش خداحافظی میکرد و از اون در خیالی میرفت بیرون. فریدا هم در رو میبست و با دستش بخار روی شیشه رو پاک میکرد. تمام اینها تو ذهنش شکل میگرفت و همینطوری تونست این ۹ ماه رو بگذرونه. این دوستش تا بعدها هم همراهش بود یه جورایی.
این تنهایی ۹ ماهه کلا روحیات فریدا رو عوض کرد و تبدیلش کرد به یه آدم درونگرا. تازه بعد که دوباره از جاش پاشد، داستانهای دیگهای هم شروع شد. این دوره مریضی باعث شده بود کلی وزن از دست بده و پاهاش خیلی لاغر بشه. راه رفتن با این پاها سخت شده بود. دکتر یه سری چکمههای طبی بهش داده بود که با اونها بتونه راحتتر راه بره. اما وقتی با این چکمهها میرفت تو جمع همسنوسالهاش، بچهها مسخرهش میکردن. حالا دیگه جمعها بیشتر اذیتش میکرد. شاید بهتر بود بیشتر وقتش رو با همون دوست خیالیش بگذرونه تا دوستهای واقعیش. کلی جوراب میپوشید تا معلوم نباشه پاهاش اینقدر لاغره و کمتر مسخرهش کنن، ولی این بار جورابهای زیادش رو مسخره میکردن.
بعد از اینکه فریدا تونست برای اولین بارها دوباره روی پاهای خودش بایسته و راه بره، دکترها بهش گفتن باید مدام ورزش کنی. به خاطر همین فریدا تو یه بازه کوتاه تقریبا هر ورزشی رو که بگید امتحان کرد: فوتبال، بوکس، قایقسواری، اسکیت و حتی کشتی. این در حالی بود که اون زمان تو مکزیک ورزش کردن دخترها اصلا چیز عجیبی بوده.
پدر فریدا به خاطر یه حادثهای که تو نوجوونیش براش افتاده بود صرع داشت و یه موقعهایی حملههای تشنج بهش دست میداد. همین هم باعث انزوایش تو جمعها شده بود. سر همین خیلی خوب میتونست این تنهایی دخترش رو درک کنه. به خاطر همین، برعکس بقیه بچههاش، با فریدا رابطه نزدیکی داشت. براش وقت زیادی میذاشت. کتابهاش رو میداد فریدا بخونه، برمیداشت تنهایی میبردش تو طبیعت. اونجا مینشست با استعداد خیلی کمی که داشت، با آبرنگ از طبیعت نقاشی میکشید و فریدا هم اون طرف با حشرات و سنگریزههایی که بود بازی میکرد. یه سری از اینها رو هم برمیداشتن میآوردن خونه، میذاشتن زیر میکروسکوپ نگاه میکردن تا جزئیاتشون رو دقیقتر ببینن.
فریدا که یکم بزرگتر شد، گییِرمو تصمیم گرفت فریدا رو تو چیزهایی که خودش علاقه داره بیشتر سهیم کنه؛ مثل کارهای هنریای که میکرد. مثلا موقع ظهور عکسهاش فریدا رو صدا میزد تا اون هم ببینه و با هم کار رو انجام میدادن. یا سفرهایی که برای عکاسی میرفت فریدا رو هم با خودش میبرد که هم کمکدستش باشه، هم اگه به خاطر همون قضیه صرعش مشکلی براش پیش میاومد یکی کنارش باشه. کلا این روحیه هنری گییِرمو چیزی بود که تاثیر خیلی زیادی روی فریدا گذاشت و کمکش کرد اثرهای بهتری خلق کنه. کارهاشون هم خیلی شبیه به هم شد، با این تفاوت که گییِرمو واقعیتهای بیرونی رو به تصویر میکشید و فریدا تخیلات درونش رو توی نقاشیهاش کار میکرد.
شور جوانی در دبیرستان ملی و عشق الخاندرو
فریدا که به سن دبیرستان رسید، اون موقع تو مکزیک اصلا رسم نبود که دخترها برن دبیرستان. اصلا خیلیها مدرسه نمیرفتن، چه برسه به اینکه بخوان تا دبیرستان هم بخونن. توی خونه کالوها هم نظر مادر به این بود که دیگه بسه و لازم نیست فریدا درسش رو ادامه بده. اما نظر گییِرمو چیز دیگهای بود. اون چون پسر نداشت، آرزوهاش رو توی فریدا میدید و دوست داشت فریدا به جاهای خوبی برسه. بنابراین سفت و سخت جلوی همسرش وایستاد تا فریدا رو بفرستن مکزیکوسیتی دبیرستان.
دبیرستانی که فریدا رو فرستادن بهترین موسسه آموزشی مکزیک بود: دبیرستان ملی مکزیک (Escuela Nacional Preparatoria). اینقدر معتبر بود که با ۵ سال تحصیل توش میتونستی وارد دانشکده پزشکی بشی. اتفاقا همون سال اولین سالی بود که برای دخترها هم پذیرش میگرفت. ۲۰۰ تا دانشآموز میگرفتن، فقط ۳۵ تاش دختر بودن؛ و فریدای ۱۵ ساله هم تونست تو آزمون ورودی نمره قبولی بگیره و جزو اون ۳۵ تا دختر بشه.
وارد شدن به دبیرستان، محیط اطراف فریدا رو به کل عوض کرد. فضای مدرسه و مکزیکوسیتی با کویوآکان خیلی فرق داشت. جو مدرسه هم خیلی جلوتر از مدرسههای قبلی فریدا بود. در واقع فریدا رفت بین کلی جوون آیندهساز مکزیک که باعث شدن مکزیک نوین سالهای اول قرن بیستم شکل بگیره. همین هم تاثیرش رو روی روحیاتش گذاشت. حالا دوباره تبدیل شده بود به همون دختر پرشر و شوری که قبل از داستان فلج اطفالش بود. اینقدر شیطون شده بود که قوانین مدرسه رو هم زیر پا میذاشت. مثلا یه قانونی گذاشته بودن که دخترها باید حتما فقط توی ایوان بزرگی که تو طبقه بالا داشت میبودن و نباید جای دیگه میرفتن. ولی فریدا چون دوست داشت با آدمهای مختلف در ارتباط باشه، اصلا به این قانون احترام نمیذاشت و میرفت پایین تو حیاط قاطی پسرها میشد و باهاشون صحبت میکرد. دقت کنید، این همون دختریه که تو اتاقش میموند و ترجیح میداد با دوست خیالیش وقت بگذرونه؛ ولی یکم که بهش فضا دادن و دستش رو گرفتن، قشنگ به یه آدم اجتماعی تبدیل شد.
همین کارهاش کمک کرد که بتونه بره تو گروهها و انجمنهای مدرسه. یه سری از این انجمنها و گروهها برای این تشکیل شده بودن که بتونن یه سری تغییرات مثبت توی مدرسه بدن، ولی یه سریشون هم دنبال خرابکاری و شیطونی تو مدرسه بودن. انواع و اقسام کارها رو میکردن و مدرسه رو میریختن به هم. چندتا خاطره جالب هست؛ مثل اینکه یه بار این بچهها میخواستن کلاسها رو بپیچونن، میرن معلوم نیست از کجا یه الاغ بدبختی رو میارن توی مدرسه و این رو توی راهروها میچرخونن! همین هم باعث میشه اوضاع بریزه به هم و همه کلاسها کنسل بشه. یا مثلا یه بار یکی از معلمها تو سالن اجتماعات مدرسه که یه کلیسای کوچیکی بوده سخنرانی داشته، اینها طی یه عملیات هماهنگشده و از پیش برنامهریزیشده، یه ترقه رو پشت پنجره (بالای همون استیج کلیسا) کار میذارن، بعد یه سری هم از اون طرف همزمان میزنن فیوزها رو قطع میکنن که سالن تاریک بشه؛ کلا جلسه میریزه بههم و سخنرانی لغو میشه. فریدا کلا چون خیلی اهل شوخی و شیطنت بوده جذب این گروهها شده، نه اینکه بخوان دنبال اذیت کردن کسی باشه. چون بعضی از کارهاشون واقعا آزاردهنده بوده، ولی خب ۴ تا نوجوونن دیگه، یه موقعهایی برای خنده یه کارهایی میکنن که شاید اونچنان هم درست نباشه.
یکی از کارهایی که فریدا خیلی توی مدرسه میکرد این بود که وایمیایستاد و نقاشیهای دیواری مدرسه رو میدید. میگم نقاشی رو دیوار مدرسه، فکر نکنید میاومدن دفتر و کتاب و پیام حماسی و حدیث و اینها میکشیدن؛ نه، این اصلا یه مدل خاصی از نقاشیهای دیواریه که کلی شخصیت داره و رنگوارنگه، چیز خاص و قشنگیه. خلاصه فریدا عاشق دیدن کار این نقاشها بود. مثلا یکی رو میآوردن که نقاشیهای جدید بکشه، فریدا وایمیایستاد ساعتها خیره بود به کار طرف و نقاشی کشیدنش رو نگاه میکرد. این وقتی که دارم تعریف میکنم برای ۱۵–۱۶ سالگی فریداس؛ هنوز اصلا هیچ نقاشیای نکشیده بوده. چون فریدا از اینهایی نبوده که بیاد قصه تعریف کنه بگه مثلا «از ۳ سالگی استعداد نقاشی داشتم» و این حرفها. واقعا تا بعد از دبیرستان هنوز چیزی نکشیده بود.
رفاقتها و دورهمیهای توی مدرسه باعث میشه فریدا با یه پسری که ۳–۴ سال از خودش بزرگتر بود وارد رابطه بشه؛ اسمش بود الخاندرو گومز آریاس (Alejandro Gómez Arias). ولی این رابطه اصلا رابطه آسونی نبود. چون همون سال الخاندرو فارغالتحصیل شد و این دو تا دیگه بیشتر از هم دور بودن. رابطهشون بیشتر شده بود نامهبازی. آخه همدیگه رو دیدن هم کم دردسر نداشت؛ فرهنگ جامعه و خانواده مذهبی فریدا رابطه قبل از ازدواج رو اصلا قبول نمیکرد. از اون طرف این دور بودنه باعث شده بود که این رابطه فراز و نشیب زیاد داشته باشه. نامههای فریدا هست، تو یه سریش خیلی عاشقانه مینوشته و تو یه سری خیلی لحن سردی داشته. یه جا دیگه این دوری حسابی بهش فشار میاره و به فکرش میزنه که:
«آقا اصلا بیخیال مکزیک، باید مهاجرت کنم آمریکا.»
ولی خب بدون داشتن یه مهارتی و یکم پول که نمیشده مهاجرت کنه. بنابراین میره چند جا دنبال کار. جاهایی هم که انتخاب میکرد همه تو مکزیکوسیتی بود که بتونه حداقل نزدیک الخاندرو باشه و یه موقعهایی بتونن همو ببینن. کارهای مختلفی هم کرد: یه مدت صندوقدار یه داروخونه بود، بعد حسابدار یه چوبفروشی شد، یا مثلا رفت یه جا تایپیست شد، یه مدت هم رفت تو یه کتابخونهای کار کرد.
تصادف شوم؛ میلهای در تن و قلمی در دست
اما بریم به یه روز خاص؛ شاید مهمترین روز زندگی فریدا، متاسفانه: ۱۷ سپتامبر ۱۹۲۵.
بعد از مدرسه، الخاندرو اومد دنبال فریدا که با هم برن خونه. رفتن سوار یه اتوبوسی شدن، هنوز اتوبوس راه نیفتاده بود که یهو فریدا یادش اومد چترش رو جا گذاشته. سریع «عه آقا وایستا ما پیاده میشیم» و اینا، اومدن بیرون. رفتن چتر رو برداشتن و اومدن سوار یه اتوبوس دیگه شدن. اتوبوس خیلی پر بود، این دو تا هم رفتن ته اتوبوس، هر طور شده یه جا نشستن.
وسط راه رسیدن به یه چهارراهی. یه تراموا داشته میاومده که رد بشه، راننده اتوبوس هم خواست مثلا سرعت بگیره قبل از اینکه تراموا بیاد چهارراه رو رد کنه؛ پاشو گذاشت رو گاز و رفت رو ریل. اما هنوز اتوبوس کامل از روی ریل رد نشده بود که... تراموا خورد به ته اتوبوس.
یه تصادف بسیار وحشتناک اتفاق افتاد. اتوبوس چوبی بود، به خاطر همین قشنگ داغون شد. چند نفر که همونجا مردن. الخاندرو زخمی شده بود، تو اون هیروویر سریع بلند شد ببینه فریدا کاریش نشده باشه یه وقت. اما متاسفانه شاید بدترین اتفاق ممکن برای فریدا افتاده بود. اینجای پادکست رو اگر روحیه حساسی دارید میتونید بزنید جلو.
یه میله آهنی از سمت چپ بدن فریدا وارد لگنش شده بود و از بین پاهاش اومده بود بیرون. ۳ جای ستون فقراتش شکسته بود؛ استخون ترقوهش شکسته بود؛ دنده سوم و چهارمش شکسته بود؛ ساق پای راستش ۱۱ شکستگی برداشته بود؛ پای چپش از جا دررفته و کاملا خرد شده بود؛ شونه چپش جابهجا شده بود؛ استخون لگنش هم از ۳ جا شکسته بود. یه همچین وضعیتی؛ که تقریبا همه مطمئن بودن این زنده نمیمونه.
الخاندرو میاد فریدا رو بلند کنه، ولی میبینه که اوضاع خیلی بده و اصلا نمیشه تکونش داد. همونجا یکی میگه «تا آمبولانس صلیب سرخ برسه نباید اینو همینطوری ول کنیم، باید هرچه زودتر این میله رو از بدنش بیاریم بیرون.» کاری که خب اصلا نباید میکردن! ولی متاسفانه به خاطر ناآگاهی میان چند نفری تلاش میکنن و این میله رو از بدن فریدا خارج میکنن. فریدای بیچاره تو اون وضعیت فقط داد میزد؛ جوری که تعریف میکنن اینقدر صدای دادهاش بلند بود که همون موقع آمبولانس داشته میاومده، صدای آژیرش رو کسی نمیشنیده اصلا.
این بیچاره رو میبرن بیمارستان و یه ماه نگهش میدارن اونجا. بعد از اون هم ۲ ماه توی خونه میخوابه روی تخت. کل بدنش رو هم یه جورایی گچ گرفته بودن. ۱۸ سالش بود اون موقع. مادر و پدرش هم که وضعیت این بچه رو دیدن، افسردگی و حال بد گرفته بودن و نمیشد باهاشون حرف زد اصلا. تو بیمارستان که بوده، این دو تا اینقدر حالشون بد بوده که اصلا نمیتونستن بیان پیشش. مادرش که کلا یه ماه با هیچکس حرف نمیزد، پدرش هم کلا از کار افتاده شده بود و فقط نشسته بود تو خونه. خواهر بزرگترش میاومد پیش فریدا میموند، یا یه موقعهایی دوستهاش از مدرسه میاومدن دیدنش. حالا تو بیمارستان که بود باز یکم آدم دورش بود؛ تو خونه دیگه تنهای تنها بود دوباره. همون حسهای تنهایی و ترس دوباره اومدن سراغش.
توی این دوران بسیار سختِ تنها دراز کشیدن روی تخت توی خونه، یه اتفاق خیلی مهم تو زندگی فریدا افتاد. نشسته بود و از این قالب گچی که کل بدنش رو گرفته بود خسته شده بود. باید یه کاری میکرد؛ معلوم نبود تا کِی قراره اینطوری بمونه و نتونه هیچ کاری کنه. حتی نمیتونست بشینه. تصمیم گرفت مثل دوران بچگیش و فلج اطفالش که فقط با کشیدن یه در به یه دنیای جدید قدم میذاشت، این بار هم یه چیزهایی بکشه تا شاید بتونه با اونها برای چند دقیقه یا چند ساعت هم که شده وارد یه دنیای دیگه بشه. رنگروغنهای باباش رو به قول خودش دزدید و بعد هم از مادرش خواست تا یه سهپایه مخصوص براش سفارش بده؛ یه سهپایه که بتونه همینطوری به صورت درازکش باهاش نقاشی بکشه. اینطوری بود که برای اولین بارها دست به قلم شد.
تو این دورهای که فریدا تو بیمارستان یا توی خونه درازکش بود، الخاندرو خیلی نیومد بهش سر بزنه؛ یا در واقع از نظر فریدا این بود که کم این کار رو کرده. همین هم باعث به وجود اومدن یه سری اختلاف بینشون شد. الخاندرو هم ناراحت شده بود و یه مدت فاصله گرفته بود از فریدا. به خاطر همین بعد از اینکه فریدا دوباره سرپا شد، تصمیم گرفت یه کاری کنه تا از دل الخاندرو دربیاره و دوباره به هم نزدیک بشن.
پس در کنار نامههای فدایت شومی که برای الخاندرو میفرستاد، یه خودنگاره هم کشید و گذاشت کنار یکی از نامهها. تصویر خیلی خاصیه این نقاشی، خیلی قشنگه؛ انگار که واقعا برای مجذوب کردن معشوقهش کشیده اون رو. یه جذابیت خاصی داره. یه لباس مخمل شرابیرنگ تنشه که سردستهاش گلدوزی طلاییرنگ داره، طوری که انگار یه پرنسس اون رو پوشیده. بعد این لباسش اینطوریه که یقهش خیلی بازتر از حالت معموله و گردن بلند و سینههاش کاملا برجسته و مشخصه تو نقاشی. چهرهش هم جذبه خاصی داره؛ یه چهره یکم غمانگیز و ناامیدانه با چشمهای گیرا داره بیننده نقاشی رو نگاه میکنه. این نقاشی برای سال ۱۹۲۶ـه، وقتی که فریدا ۱۹ سالش بود.
فریدا این رو کشید و با یه نامه برای الخاندرو فرستاد. از اون به بعد توی نامههاش به اون خودنگاره اشاره میکنه؛ یه موقعهایی از زبون اون براش حرفهای عاشقانه میزنه. خلاصه کاری میکنه که الخاندرو رو هر طور هست برمیگردونه. یه مدت الخاندرو برمیگرده، ولی انگار نه خود الخاندرو دلش با این رابطه بود، نه خانوادهش. مثلا به پیشنهاد خانوادهش یه مدت برای دور شدن از فریدا پامیشه میره آلمان، به فریدا هم به دروغ میگه که «عمهم، خالهم، نمیدونم کی عمل داره تو آلمان و باید برم اونجا باشم.» خلاصه میره و بعد فریدا یه مدت هی نامه میزده بهش، ولی هر طور شده این رابطه به جایی نمیرسه. با وجود اینکه فریدا خیلی الخاندرو رو دوست داشت، چون فریدا خیلی درگیر هنر شده بود و الخاندرو هم درگیر دانشگاه، دیگه روحیاتشون خیلی از هم فاصله گرفته بود. اینجا که دیگه رابطه فریدا با الخاندرو تموم میشه سال ۱۹۲۸ بوده که فریدا ۲۱ سالش بود. بعد از این، فریدا وارد رابطهای میشه که مهمترین اتفاقها براش توی همون رابطه میافته.
ورود دیگو ریورا؛ پیوند فیل و فاخته
فریدا چند وقتی بود که نقاشیهای مختلف میکشید و چندتا استاد و به قول امروزیها منتور داشت که کمکش میکردن و بهش یاد میدادن. اون روزها یه نقاش دیواری خیلی معروفی توی مکزیکوسیتی بود به اسم دیگو ریورا (Diego Rivera). کسی بود که توی جاهای مختلف، توی ادارهها و حتی مدرسههای مختلف که میرفتی، کارهاش رو روی دیوار میدیدی؛ کارهای خیلی خفن و پرجزئیاتی داشت. هنوز هم بعد از بیشتر از ۱۰۰ سال، یه سری از دیوارنگاریهاش هست؛ یعنی برید توی مکزیکوسیتی یا تو آمریکا میتونید کارهاش رو ببینید. این آقا حتی توی دبیرستان فریدا اینا هم رو دیوارها نقاشی کرده بود و جزو همون کسانی بود که فریدا یه موقعهایی وایمیستاد توی حیاط کارهاش رو میدید. شاید هم اصلا یکی از دلایلی که فکر فریدا تو اون دوران مریضی رفت سمت نقاشی، دیدن کارهای همین آقا بوده. فریدا از همون موقع دبیرستان از ریورا خوشش میاومد؛ حتی برمیگرده به دوستهاش میگه: «ببینید، من یه روزی از این بچهدار میشم.» که خب دوستهاش حسابی مسخرهش میکنن.
اما برگردیم به همین سال ۱۹۲۸؛ یعنی ۵–۶ سال بعد از اون داستانهای دبیرستان. یه روزی یکی از استادهای فریدا بهش میگه: «ببین، یه نقاش دیواریای هست الان توی وزارت آموزش و پرورش داره دیوارنگاری میکنه، اسمش دیگو ریوراس.» فریدا میگه: «عه، آره آره میشناسمش، کارهاش رو دیدم اصلا.» استاده میگه: «اگه میخوای یکم کارهات بهتر بشه، پاشو برو پیش اون، دعوتش کن بیاد خونهتون، چندتا از نقاشیهات رو بهش نشون بده، ببین چی میگه.»
فریدا هم از خدا خواسته زود پاشد رفت پیش ریورا؛ چندتا از کارهاش رو هم با خودش برد. رفت و به ریورا گفت:
«ببین، من میدونم که تو جلوی زنها خیلی مهربون و متواضع برخورد میکنی؛ اگه کارهاشون خوب نباشه الکی ازشون تعریف میکنی و اینها. ولی من برای سرگرمی یا برای شنیدن تعریف نیومدم پیشت. چون صرفا از روی علاقه نقاشی نمیکشم؛ کارمه، میخوام ازش درآمد داشته باشم. به خاطر همین میخوام بدونم که اصلا آیا ارزشش رو داره که برای همچین کاری وقت بذارم؟ یا نه، برم یه کار دیگهای بکنم.»
ریورا وقتی نقاشیهایی که فریدا برده بود رو دید، قشنگ جا خورد. برگشت گفت: «نه بابا، تعریف الکی و تواضع چیه! کارهات خیلی خفنه، واقعا عالیه. همین رو ادامه بده، یه نقاش معروف میشی تو.»
حالا از اینجا به بعدش بین روایتی که فریدا و ریورا کردن یه ذره فرق هست. فریدا میگه بعد از اینکه ریورا اون چندتا نقاشی رو دید، بهش گفت: «ببین کارت عالیه، ولی اینها کافی نیست که من بتونم نظر قطعی بدم. یکشنبه میام کارگاهت، یه کار دیگه هم به جز این چندتا بهم نشون بده، اون موقع میتونم نظر قطعیم رو بهت بگم.» ولی ریورا یه چیز دیگه میگه؛ میگه وقتی اون چندتا نقاشی رو دیدم و نظرم رو گفتم، فریدا دعوتم کرد خونهشون که کارهای دیگهش رو هم نشونم بده. که البته با شناختی که از ریورا و ارتباطش با زنها داریم و با توجه به اینکه اینجا توی بایوکست ما اولویت رو به گفتههای خود شخصیت اصلیمون میذاریم، حس میکنم که ریورا هر طور شده خودش رو دعوت کرده خونه فریدا اینا تا بهش نزدیکتر بشه.
حالا اگه بخوایم یکم بیشتر از خود دیگو ریورا بگیم؛ ریورا اون موقع یه نقاش دیواری مشهور ۴۲ ساله بود که تا حالا دو بار ازدواج کرده بود و جدا شده بود. همین چند ماه پیش از همسر دومش جدا شده بود و دو تا هم بچه ازش داشت. واقعیت رو بخوایم بگیم، نه قیافه خیلی قشنگی داشت، نه هیکل جذابی؛ یه مرد مشهورِ میانسالِ درشتهیکل (و حتی میشه گفت چاق) که با آدمهای مختلف در ارتباط بود. بعد خیلی تلاش داشت با زنها و دخترهای مختلفی که به واسطه این شهرتش بهش نزدیک میشدن وارد رابطه بشه تا شاید بتونه جای خالی همسر و دخترهاش رو پر کنه. با این حال شخصیت کاریزماتیک و شوخش خیلی بهش کمک میکرد که زنهای مختلفی جذبش بشن؛ فقط هم تو مکزیک اینطوری نبود، آمریکا و اروپا هم که میرفت، زنهای زیادی دوروبرش بودن.
ریورا از شخصیت زن مستقلی که فریدا داشت خیلی خوشش اومد—توجهتون رو جلب کنم که داریم در مورد ۱۰۰ سال پیش صحبت میکنیم. پاشد چند روز بعد رفت کویوآکان تو خونه آبی، اونجا کارهای فریدا رو دید و اتفاقی که جفتشون منتظرش بودن افتاد: خیلی زود با هم وارد یه رابطه جدی شدن؛ رابطهای که تبدیل شد به مهمترین رابطه زندگی فریدا کالو.
ازدواج پرحاشیه و زندگی در خیابان رفورما
روزها اینطوری میگذشت که در طول هفته فریدا میرفت توی همون وزارت آموزش و پرورش که دیگو داشت دیوارنگاری میکرد، تمام روز وایمیایستاد و کار کردن دیگو رو نگاه میکرد. آخر هفتهها هم دیگو میاومد کویوآکان، خونه فریدا اینا، اونجا با هم بودن. رابطهشون هم خیلی خوب و گرم بود و همین باعث شده بود فریدا اعتمادبهنفس خیلی زیادی بگیره. به هر حال زندگی کنار یکی از بهترین نقاشهای زمان براش خیلی باارزش بود. احساس میکرد بهترین نقاش دنیا مال اونه و استادش همیشه کنارشه. پشتکارش خیلی زیاد و پرکار شده بود.
اما از اون طرف هر موقع میاومد با دیگو در مورد کارهاش صحبت میکرد، دیگو درست جوابش رو نمیداد. دیگو اعتقاد داشت که نباید خیلی رو جزئیات نظر بده، چون رو سلیقه و سبک کار فریدا تاثیر میذاره و باید بذاره طبق نظر خودش کارهاش رو پیش ببره. میخواست فریدا ذوق هنری خودش رو داشته باشه و از دیگو پیروی نکنه. حتی فریدا میخواسته بیاد سمت دیوارنگاری، ولی دیگو جلوش رو گرفته و گفته: «نباید بیای این طرف؛ تو باید سبک خودت رو انجام بدی و همون رو ادامه بدی.» فریدا همیشه از این صحبت میکرد که «دیگو حس انقلابی زندگی و حس واقعی رنگ رو به من نشون داده.»
فریدا تو یه بازهای اونقدر تحت تاثیر دیگو بود که سبک کارهاش خیلی نزدیک به سبک کارهای دیگو ریورا شده بود. ولی بعد از اینکه دیگو اون حرفها رو بهش زد، کمکم از اون سبک فاصله گرفت و یه جورایی برگشت به اصل خودش. وقتی به آثارش نگاه میکنی، میبینی آثاری که بعد از این ماجرا کشیده خیلی بهتر از اون دورهای بوده که داشته تقلید میکرده. سبک کار خود فریدا خیلی روی جزئیات سواره، ولی مدل کار دیگو کلا فرق میکرد؛ خیلی کلینگرانه، وابسته به موضوعات جامعه و بیشتر دارای دغدغه سیاسی بود، در حالی که کارهای فریدا بیشتر دغدغه اجتماعی و درونی داشت.
تو سال ۱۹۲۹، یعنی حدود یک سال بعد از شروع رابطهشون، تصمیم به ازدواج گرفتن. خیلی از اطرافیان فریدا با این ازدواج مخالف بودن. اصلیترین دلیلش هم اختلاف سنی ۱۹ سالهشون بود؛ دیگو ۴۳ سالش بود و فریدا ۲۲ سالش. یه سری مونده بودن که چرا فریدا دیگو رو به الخاندرو ترجیح داده و میگفتن احتمالا به خاطر شهرت دیگوئه. که خب همچین اشتباه هم نمیگفتن؛ دیگو معروف و نسبتا پولدار بود. خانواده فریدا تو این ۱۰–۱۵ سال بعد از انقلاب خیلی مشکل مالی داشتن. بعد از اون تصادف وحشتناک، خرج و مخارج درمان فریدا اینقدر زیاد شده بود که دیگه نتونست تحصیلش رو ادامه بده، و اومدن دیگو حداقل میتونست این مخارج سنگین رو از دوش خانواده برداره.
پدر و مادر فریدا از مخالفهای سرسخت این ازدواج بودن. بعدا باباش سر همین مسائل مالی و نگرانی از اینکه فریدا به خاطر وضعیت تصادفش شاید دیگه نتونه ازدواج کنه، راضی شد. اما مادرش نمیتونست کنار بیاد؛ مسئله اون مذهبی بود. دیگو رسما کمونیست و بیدین بود و مادر فریدا اصلا براش قابل قبول نبود که دخترش رو بده به یه آدم بیدین، اون هم یه مرد چاق ۴۰ و خردهای ساله! مادرش هر کاری کرد که این ازدواج سر نگیره؛ حتی رفت با الخاندرو صحبت کرد که «بیا تو رو خدا هر طور شده فریدا رو ببر!» حالا همین یکی دو سال پیش الخاندرو وقتی میخواست بیاد خونه اینا، باید هزارتا ترفند میزدن تا مامانه نفهمه. الخاندرو هم انصافا کم نذاشت و هر کاری کرد، ولی مهر آقای ریورا تو دل فریدا افتاده بود و مگه میشد این دو تا رو جدا کرد؟
بالاخره در ۲۱ آگوست ۱۹۲۹ فریدا و دیگو رسما با هم ازدواج کردن. برای عروسی هم خرج خاصی نکردن. فریدا تعریف میکنه که تقریبا کل لباسش—بلوز و شال و دامنش—رو از دختر خدمتکار خونهشون قرض گرفته بود. پاش رو هم که بعد از تصادف مشکل داشت گذاشتن تو یه دستگاهی (شاید دو تا تیکه چوب دور پاش) تا ایرادش دیده نشه.
مراسم عروسی تو همون کویوآکان و خیلی خلوت برگزار شد. مادر فریدا که اصلا نیومد؛ فقط باباش اومد. همونجا سر عقد باباش هی میگفت: «واقعا جدیه؟ شوخی نمیکنید که؟» بعدش هم برگشت به دیگو گفت:
«ببین، حواست باشه، این دختر من بیماره؛ تا آخر عمرش هم بیمار میمونه. باهوش هست ولی زیبا نیست! همه جوانب کار رو بسنج، بعد راضی شو به این ازدواج. در هر حال اگر مشکلی با این مسائل نداری من اجازه میدم.»
واقعا آقای گییِرمو کالو عجیب بوده؛ از یه طرف به فکر پول طرفه و از طرف دیگه سر عقد این حرفها رو میزنه!
اولین خونهای که رفتن توش زندگیشون رو شروع کردن تو خیابونی بود به اسم «Paseo de la Reforma» که یکی از اصلیترین خیابونهای مکزیکوسیتیه؛ یه خیابون ۹ کیلومتری. بخش بعدی آدرس نوشته «الگانت، شماره ۱۰۴». من خیلی توی گوگل ارث گشتم که این خونه رو پیدا کنم؛ پلاکش رو که بعد از ۱۰۰ سال تو مکزیک نمیشه پیدا کرد، ولی یه هتلی دقیقا تو همون حدوده به اسم «Marquis Reforma» که لوکیشنش رو میذاریم توی توضیحات (شاید بعدا دقیقا تو همون محل ساخته باشن):
https://www.google.com/maps/place/Hotel+Marquis+Reforma/@19.4249614,-99.1747001,243m/data=!3m2!1e3!4b1!4m9!3m8!1s0x85cddfc5f22d1a75:0xf27e238720339bb1!5m2!4m1!1i2!8m2!3d19.4249601!4d-99.1734837!16s%2Fg%2F1hc86bwqd?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI1MDIyNi4xIKXMDSoASAFQAw%3D%3D
خونهای که رفتن، به سبک فرانسوی-گوتیک بود که دیگو یه سری نقاشی دوران پیشاکلمبی جلوی درش گذاشته بود. البته اونها اونجا تنها نبودن؛ یه خونه اشتراکی بود که به سبک کمونیستی کنار بقیه توش زندگی میکردن. دیگو عقاید شدید مارکسیستی داشت، یه مدت تو شوروی آموزش دیده بود و حتی مدتی دبیرکل حزب کمونیست مکزیک بود. توی نقاشیهای دیواریش هم همیشه سعی میکرد پیامهای مارکسیستی و نماد داس و چکش رو هر طور شده جا بده.
اون اوایل ازدواج، اتفاق جالبی که افتاد این بود که فریدا با همسر سابق دیگو، لوپه مارین (Lupe Marin)، دوست شد! با هم میرفتن بیرون و لوپه یه سری قلقهای دیگو رو به فریدا یاد میداد؛ مثلا اینکه چه غذاهایی دوست داره. فریدا هم برای تشکر تو همون سال ۱۹۲۹ یه پرتره از لوپه کشید. لوپه بهش یاد داده بود که چطوری براش ناهار ببره سر کار؛ فریدا هم هر روز ناهار رو میذاشت تو یه سبد پر از گل و میرفت سر کار دیگو، و ساعتها پای داربستها مینشست و کارش رو نگاه میکرد.
اما همون موقعها فریدا باردار شد و بعد از ۲–۳ ماه به خاطر نامناسب بودن وضعیت جنین مجبور شد بچهش رو سقط کنه. این اتفاق خیلی روی روحیهش تاثیر گذاشت. مدام گریه میکرد و خودش رو با کارهای خونه سرگرم میکرد. علاوه بر این، متوجه شد دیگو با یکی از دستیارهای خودش وارد رابطه شده. فریدا چون میدونست دیگو آدم هوسبازیه و با زنهای زیادی معاشرت میکنه سعی کرد روحیه خودش رو حفظ کنه، ولی از درون داغون بود. برای فرار از این غم، سال ۱۹۳۰ سومین خودنگاره خودش رو کشید. وقتی خودنگاره دومش (قبل از ازدواج) رو با خودنگاره سومش مقایسه میکنی، قشنگ تفاوت وضعیت روحی فریدا رو میبینی؛ توی دومی انگار امیدی تو چهرهش هست و لبهاش آماده خندیدنن، ولی توی سومی یه غم عمیق نشسته روی چهرهش.
سفر به آمریکا؛ رویای سانفرانسیسکو و کابوس دیترویت
تو نیمه دوم سال ۱۹۳۰ یه پیشنهاد کاری برای دیگو اومد: نقاشی سالن ناهارخوری ساختمون بورس در سانفرانسیسکو (San Francisco). تو هفته دوم نوامبر ۱۹۳۰، فریدا و دیگو رفتن آمریکا. تا قبل از اون فریدا پاش رو از مکزیک بیرون نذاشته بود.
جالبه قبل از رسیدن دعوتنامه، فریدا خواب دیده بود که دارن میرن سانفرانسیسکو و داره با خانوادهش خداحافظی میکنه! فرداش بدون اینکه به دیگو بگه، یه نقاشی میکشه از خودش و دیگو در سانفرانسیسکو با آسمانخراشهایی در پشتسرشون تا تو راه دیگو رو سورپرایز کنه. وقتی میرسن، دیگو نقاشی رو با شهر مقایسه میکنه و وحشت میکنه که چطور تخیل فریدا اینقدر به واقعیت شبیه بوده! البته این نقاشی الان متاسفانه گم شده.
توی سانفرانسیسکو خیلی تحویلشون میگرفتن و دیگو مدام تو مهمونیها و سخنرانیها بود. فریدا بیشتر با دوستهای آمریکاییش تو شهر میگشت و عاشق محله چینیها (Chinatown) شده بود. اما پیادهروی زیاد باعث شد پای راستش انحراف پیدا کنه و کمردرد شدیدش دوباره برگرده. مجبور شد خونهنشین بشه و دوباره برای فرار از بیکاری دست به قلم شد. اونجا پرترهای از پزشک جراحش، دکتر لئو الِسر (Leo Eloesser)، کشید. دکتر الِسر تبدیل شد به یکی از نزدیکترین دوستهای فریدا تا آخر عمرش، و نامههایی که فریدا بهش نوشته بعدها بخش بزرگی از درونیاتش رو آشکار کرد.
۸ ژوئن ۱۹۳۱، رئیسجمهور مکزیک به دیگو تلگراف زد که برگرده و دیوارنگاره ناتمومش در کاخ ملی رو تموم کنه. برگشتن مکزیک و تو خونه آبی موندن تا خونه جدیدشون ساخته بشه. اما خیلی زود یه پیشنهاد دیگه از نیویورک اومد: نمایشگاه اختصاصی در موزه هنرهای مدرن نیویورک (MoMA). دوباره رفتن آمریکا؛ هتلی در جنوب شرقی سنترالپارک به اسم «Barbizon-Plaza» (که الان اسمش «Trump Parc» هست):
https://www.google.com/maps/place/40%C2%B045'56.4%22N+73%C2%B058'36.6%22W/@40.7656683,-73.9778738,390m/data=!3m2!1e3!4b1!4m4!3m3!8m2!3d40.7656667!4d-73.9768333?hl=en&entry=ttu&g_ep=EgoyMDI1MDMwMy4wIKXMDSoASAFQAw%3D%3D
توی نیویورک دیگو غرق کار بود و فریدا به مهمونیهای مجلل دعوت میشد. ولی این مهمونیها به شدت رو مخ فریدا بود. دهه ۱۹۳۰ دوران «رکود بزرگ» آمریکا بود؛ فریدا روزها فقر و گدایی مردم رو توی خیابون میدید و شبها اشرافیت و ریختوپاش تو مهمونیها رو. این تضاد عذابش میداد و احساس گناه میکرد. تو نامههاش به دکتر الِسر از این نابرابریها شکایت میکرد و حتی به دیگو تیکه میانداخت که: «تو چه جور کمونیستی هستی؟!» اما دیگو کیف میکرد. با این همه، این رفتوآمدها خجالت فریدا رو ریخت و فعالترش کرد.
مقصد بعدی دیترویت (Detroit) بود برای پروژهای جدید. توی دیترویت فریدا متوجه شد ۲ ماهه بارداره. خودش بچه میخواست ولی بدنش ضعیف بود و دیگو هم بچه نمیخواست. فریدا فعالیتش رو کم کرد تا بچه بمونه، اما خونریزیها شروع شد و برای بار دوم بچهش سقط شد.
فریدا ۱۳ روز توی بیمارستان بستری بود، شب و روز گریه میکرد و میگفت «کاش مرده بودم.» با این حال، ۵ روز بعد از بستری شدن دوباره روی تخت دست به قلم شد و شاهکار معروفش یعنی «بیمارستان هنری فورد (Henry Ford Hospital)» رو کشید:
https://www.google.com/maps?ll=42.367028,-83.084306&q=42.367028,-83.084306&hl=en&t=m&z=15
نقاشی تلخ و برهنهای که فریدا رو روی تخت خونآلود بیمارستان با المانهایی مثل جنین و استخوان لگن نشون میده. از اینجا به بعد آثار فریدا بیپرواتر، خشنتر و از نظر هنری قویتر شدن. دیگو درباره این دوره میگه:
«فریدا کار روی مجموعهای از شاهکارها رو شروع کرد که در تاریخ هنر بیسابقه بودن. نقاشیهایی که به تجلیل از حقیقت پایدار ویژگیهای زنانه یعنی واقعیت، ستم و رنج میپردازند. پیشتر هرگز هیچ زنی مانند فریدا در این زمان و در دیترویت شعری چنین کشنده را روی بوم نیاورده بود.»
توی دیترویت با خانمی به اسم لوسیِن بلوخ (Lucienne Bloch) دوست صمیمی شد. لوسیِن دستیار دیگو بود و وقتی دید فریدا حالش بده، به پیشنهاد دیگو همراه فریدا رفت کارگاه لیتوگرافی، که حاصلش لیتوگرافی معروف «فریدا و سقط جنین» شد.
اما مصیبتهای دیترویت تمومی نداشت. ۲ ماه بعد تلگرافی رسید که مادر فریدا به سرطان مبتلا شده و حالش وخیمه. فریدا و لوسیِن با قطار ۴ روز در راه بودن و ۱۵ سپتامبر ۱۹۳۲، ماتیلده از دنیا رفت. عکسی که پدر فریدا در اون روزها از چهره غمزده دخترش با لباس سیاه گرفته، یکی از ماندگارترین پرترههای فریداس.
فریدا بعد از ۵ هفته برگشت دیترویت. دیگو هم از کار زیاد ضعیف شده بود. فریدا در همون روزها نقاشی «خودنگاره با گردنبند» رو کشید؛ نقاشیای با اعتمادبهنفس بیشتر که اولین بار خودش رو با سبیل به تصویر کشید. همزمان روزنامهای در دیترویت مصاحبهای با فریدا با تیتر «همسر استاد نقاشی دیواری با خوشحالی به طور تفننی نقاشی میکند» چاپ کرد که جرقهای شد برای شناخته شدن فریدا به عنوان یک هنرمند مستقل.
خانهی دورنگ و خنجری از پشت
پروژه بعدی در ساختمان RCA در نیویورک (همون 30 Rockefeller Plaza فعلی) بود:
https://www.google.com/maps?ll=40.758889,-73.979167&q=40.758889,-73.979167&hl=en&t=m&z=15
پشت شیشه بلیت میفروختن تا مردم کار دیگو رو ببینن و فریدا هم اون پایین مینشست و آبنبات میخورد. اما به خاطر چهره لنین و مسائل سیاسی، پروژه کنسل و نقاشی دیگو تخریب شد! بالاخره اواخر ۱۹۳۳ بعد از ۳ سال برگشتن مکزیک.
خونه جدیدشون آماده بود؛ یه سازه مدرن متشکل از دو مکعب صورتی (استودیو و خانه دیگو) و آبی (استودیوی فریدا) که با یه پل هوایی به هم وصل میشدن. دور حیاط هم به جای نرده پر از کاکتوسهای بلند بود (الان موزه دیگو ریورا است):
https://www.google.com/maps/place/Museo+Casa+Estudio+Diego+Rivera+y+Frida+Kahlo/@19.3496259,-99.1980175,243m/data=!3m2!1e3!4b1!4m6!3m5!1s0x85d2001b2aadfbd7:0x135896f00248b586!8m2!3d19.3496246!4d-99.1973724!16s%2Fg%2F1232ph10?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI1MDMwNC4wIKXMDSoASAFQAw%3D%3D
اما سال ۱۹۳۴ سال فاجعهباری بود. فریدا ۳ بار رفت بیمارستان: آپاندیس، عمل پای راست و سومین سقط جنین. فریدا ناامید از بچهدار شدن، به خواهر کوچیکش کریستینا و بچههای اون پناه برد. دوروبرش پر شد از عروسکها و حیوانات مختلف: میمون، سگ، طوطی، کبوتر، عقاب و حتی گوزن!
اما ضربه مهلک در راه بود: دیگو و کریستینا با هم وارد رابطه عاشقانه شدن!
خیانت خواهر با همسر، روح فریدا رو متلاشی کرد. هرچی نقاشی میکشید پاره میکرد. ولی عجیب اینکه باز هم در نامهای به دکتر الِسر خودش رو مقصر دونست؛ چون بعد از سقط سوم تا مدتی منع رابطه جنسی داشت و این رو دلیل خیانت دیگو میدید.
اوایل ۱۹۳۵ فریدا قهر کرد و رفت توی یه آپارتمان در مرکز شهر:
https://www.google.com/maps/place/Av.+Insurgentes+Sur+432,+Hip%C3%B3dromo,+Cuauht%C3%A9moc,+06760+Ciudad+de+M%C3%A9xico,+CDMX,+Mexico/@19.4073057,-99.1703159,17z/data=!3m1!4b1!4m6!3m5!1s0x85d1ff154d522583:0x898fafa96f459789!8m2!3d19.4073007!4d-99.1677356!16s%2Fg%2F11b8v77k22?entry=ttu&g_ep=EgoyMDI1MDMwNC4wIKXMDSoASAFQAw%3D%3D
https://doi.org/10.22201/fa.14058901p.2021.47.80347
در این دوره تابلوی خشن «چند نیش کوچولو (A Few Small Nips)» رو کشید که تصویر زنی سلاخیشده توسط پارتنر مستشه. موهای بلندش رو هم که دیگو عاشقش بود از ته زد.
دیگو با هر ترفندی بود سعی میکرد هر دو خواهر رو نگه داره. فریدا هم دید نمیتونه دل بکنه، پس برگشت؛ ولی این بار با قواعد خودش. اون هم روابط آزادی رو شروع کرد. فریدا دوجنسگرا بود و با زنها و مردها رابطه داشت. دیگو با روابط فریدا با زنها مشکلی نداشت و این رو مجوزی برای خیانتهای خودش میدید، ولی سر مردها اسلحه میکشید! برای همین فریدا مردهای زندگیش رو به خونه کریستینا میبرد.
تروتسکی در خانهی آبی؛ انتقام سیاسی و طلاق
سال ۱۹۳۷ لئون تروتسکی (Leon Trotsky)، رقیب اصلی استالین که در تبعید بود، با وساطت دیگو به مکزیک پناهنده شد. دیگو تروتسکی و همسرش رو در خانه آبی اسکان داد.
فریدا فرصت رو برای انتقام از دیگو مناسب دید. تروتسکی هم اهل رابطه با زنها بود. فریدا جلو روی دیگو و همسر تروتسکی (که انگلیسی بلد نبود) به انگلیسی با تروتسکی لاس میزد! تروتسکی نامههای عاشقانه رو لای کتاب میذاشت و به فریدا میداد. این رابطه مدتی ادامه داشت و در خونه کریستینا با هم خلوت میکردن، تا اینکه فریدا رابطه رو تموم کرد مبادا کار به فاجعه بکشه.
فریدا همیشه خودش رو دستکم میگرفت، ولی دیگو تشویقش کرد آثارش رو نمایش بده. نمایشگاههای سال ۱۹۳۸ در مکزیکوسیتی و سپس نمایشگاه انفرادی در نیویورک، فریدا رو به عنوان هنرمندی مستقل، آوانگارد و جسور به دنیا معرفی کرد. لباسهای سنتی مکزیکی و سبک متفاوتش نیویورک و سپس پاریس رو تکون داد.
این استقلال به فریدا جرات داد تا بالاخره از دیگو جدا بشه. به خانه آبی برگشت و در سال ۱۹۳۹ رسما طلاق گرفتن. دیگو بعدا در خاطراتش نوشت: «من فقط میخواستم آزاد باشم تا با زنی که از او خوشم میآمد رابطه داشته باشم.»
روزهای بعد از طلاق با درد شدید ستون فقرات، افسردگی، عفونت قارچی دست و مصرف روزی یک بطری مشروب همراه بود. دکتری براش قالب ۲۲ کیلویی تجویز کرده بود. اما فریدا درد رو به تصویر میکشید.
در این میان به تروتسکی سوءقصد شد؛ دیگو به سانفرانسیسکو گریخت. در سوءقصد دوم، تروتسکی ترور شد و پلیس فریدا و خانوادهاش را به خاطر آشنایی با قاتل چند روز بازداشت کرد. دیگو از آمریکا از دکتر الِسر خواست واسطه بشه. دکتر به فریدا گفت دردهای تو روحیان، دیگو عاشقته ولی اصلاحناپذیره؛ اگر حسادتت رو کنار میذاری برگرد.
۸ دسامبر ۱۹۴۰ در سانفرانسیسکو دوباره ازدواج کردن؛ با این شرط فریدا: «هیچگونه رابطه جنسی نباید بین ما باشه؛ چون با نزدیک شدنت تصویر تمام معشوقههات جلوی چشمم میاد.» برگشتن به خانه آبی و زندگی مشترک جدید رو مثل یک مادر و فرزند پیش بردن.
تدریس روی تخت و قطع امید
در دهه ۱۹۴۰ شهرت فریدا اوج گرفت و سال ۱۹۴۶ جایزه ملی علوم و هنرها رو با همون قالب گچی زیر لباسش دریافت کرد. از سال ۱۹۴۳ حدود ۱۰ سال تدریس کرد. دانشآموزها عاشقش بودن.
اما سلامتیش رو به زوال بود. سال ۱۹۴۶ مهرههای کمرش رو جوش دادن. وقتی نتونست بره مدرسه، بچهها با اتوبوس به خانه آبی میاومدن. سال ۱۹۵۰ متوجه سیاه شدن انگشتان پای راستش شد: قانقاریا. فریدا کل سال ۱۹۵۰ رو روی تخت بیمارستان گذروند.
با این حال روی تخت با طنابی که پاش رو بالا نگه داشته بود شوخی میکرد، نمایش عروسکی میداد و قالبهای گچی بدنش به دفتر یادگاری عیادتکنندهها تبدیل شده بود.
سال ۱۹۵۲ دیگو به سرطان آلت تناسلی مبتلا شد و ناتوانی فریدا در مراقبت از دیگو او رو تا مرز خودکشی برد. نقاشیهای بعد از ۱۹۵۲ فریدا خشن، بیحوصله و درهمتنیدهان.
در آوریل ۱۹۵۳، اولین و تنها نمایشگاه انفرادی فریدا در زادگاهش مکزیکوسیتی برگزار شد. دکترها اجازه خروج از تخت رو ندادن. دوستش تخت بیمارستانی فریدا رو با آمبولانس و اسکورت پلیس وسط سالن گالری گذاشت! فریدا با لباسی مجلل مثل یک قدیس در میان آهنگ و رقص و شادی حضور پیدا کرد؛ باشکوهترین شب زندگیش.
چند ماه بعد، در آگوست ۱۹۵۳، پای راست فریدا از زیر زانو قطع شد. این پایان روحیه فریدا بود:
«پا برای چه میخواهم وقتی بالهایی برای پرواز دارم؟»
با مسکنهای قوی و مرفین روزگار میگذروند و فقط به خاطر دیگو خودکشی نمیکرد.
بدرود عشق من
اواسط جولای ۱۹۵۴ (تیر ۱۳۳۳)، فریدا دچار ذاتالریه شدید شد. دوشنبه شب ۱۲ جولای، دیگو به دیدنش در خانه آبی اومد. فریدا جعبهای بهش داد: یه انگشتر برای بیست و پنجمین سالگرد ازدواجشون که یک ماه دیگه بود. دیگو پرسید چرا الان؟ فریدا گفت: «چون حس میکنم خیلی زود ترکت میکنم...»
ساعت ۱۱ شب دیگو به استودیوش رفت. ساعت ۴ صبح فریدا از درد ناله کرد، پرستار آرامش کرد و خوابید. ساعت ۶ صبح ۱۳ جولای ۱۹۵۴، پرستار وقتی به اتاق اومد دید چشمهای فریدا باز و دستهاش یخ کرده است. فریدای ۴۷ ساله بعد از ۳۰ سال درد کشیدن، بالاخره آرام گرفت.
جسدش با پارچهای سرخ با نماد داس و چکش در کاخ هنرهای زیبا قرار گرفت و سپس برای سوزاندن به گورستان رفت. جمعیت با مشتهای گرهکرده سرود خواندن:
«اکنون به بندری میروم که کشتی طلایی لنگر انداخته، منتظر است تا مرا با خود ببرد... بدرود عشق من، بدرود تا ابد...»
خاکستر فریدا در کوزهای در خانه آبی (موزه فریدا کالو) آرام گرفت. دیگو یک سال بعد با یکی از دستیارهایش ازدواج کرد و دو سال بعد درگذشت.
موخره
بیست و دومین اپیزود بایوکست رو شنیدید که مربوط بود به داستان زندگی فریدا کالو.
بایوکست رو من، خشایار نور، با کمک مسعود تولید میکنیم. متین آبان موسیقیش رو ساخته و ادیت این قسمت هم با کمک سروش قلعهنوی انجام شده.
این اپیزود به مناسبت روز جهانی زن ساخته شده و تقدیمش میکنم به تمام زنهای شجاع ایران که هر روز برای آزادیشون میجنگن. به امید روزهای بهتر.
زحمت جمعآوری محتوای این اپیزود رو زهرای خوببخت عزیز کشیده. بیاغراق نیست اگه بگم این اپیزود حاصل صدها ساعت تحقیق و خوندن حداقل ۸ کتابه که همهش رو زهرا انجام داده و بیشتر از ۲ سال طول کشید. پیشنهاد شخصیت رو خودش داد و اینقدر براش زحمت کشید؛ دمش گرم.
اصلیترین منبع ما کتاب «فریدا» نوشته هایدن هررا بود. توی کانال یوتیوبمون قراره خیلی سراغ فریدا و دیگو ریورا بریم؛ چون ما چند ماهی هست که توی یوتیوب فعال شدیم و هر هفته ویدیو میذاریم. اگه دوست دارید توی داستان زندگی افراد مشهور کنجکاوی کنید، حتما سر بزنید. با سر و سامون گرفتن یوتیوب، پادکست هم به روال برگشته و اپیزود بعدیمون نوروز ۱۴۰۴ منتشر میشه.
ممنون از حمایتهاتون و پیامهاتون توی حامیباش که لینکش تو توضیحات هست. بایوکست رو میتونید توی تمام شبکههای اجتماعی با شناسه @BioCastPodcast دنبال کنید.
ممنون از اسپانسر این اپیزود، مایلیدی، و ممنون از شما که بایوکست رو میشنوید.